اینجادیوانهایمینویسد!
الذهاب إلى القناة على Telegram
1 509
المشتركون
+4424 ساعات
+887 أيام
+31930 أيام
جاري تحميل البيانات...
القنوات المماثلة
لا توجد بيانات
هل تواجه مشاكل؟ يرجى تحديث الصفحة أو الاتصال بمدير الدعم الخاص بنا.
سحابة العلامات
لا توجد بيانات
هل تواجه مشاكل؟ يرجى تحديث الصفحة أو الاتصال بمدير الدعم الخاص بنا.
الإشارات الواردة والصادرة
---
---
---
---
---
---
جذب المشتركين
أغسطس '26
أغسطس '26
+1 603
في 126 قنوات
| التاريخ | نمو المشتركين | الإشارات | القنوات | |
| 29 أغسطس | +1 | |||
| 28 أغسطس | +47 | |||
| 27 أغسطس | +4 | |||
| 26 أغسطس | +8 | |||
| 25 أغسطس | +8 | |||
| 24 أغسطس | +30 | |||
| 23 أغسطس | +12 | |||
| 22 أغسطس | +8 | |||
| 21 أغسطس | +40 | |||
| 20 أغسطس | +13 | |||
| 19 أغسطس | +3 | |||
| 18 أغسطس | +32 | |||
| 17 أغسطس | +23 | |||
| 16 أغسطس | +39 | |||
| 15 أغسطس | +42 | |||
| 14 أغسطس | +8 | |||
| 13 أغسطس | +28 | |||
| 12 أغسطس | +17 | |||
| 11 أغسطس | +16 | |||
| 10 أغسطس | +28 |
منشورات القناة
تازه، این همه چیز خوب یه جا نمیشه، پس یعنی روز دختر هم هست.
دخترا روزتون مبارک.😂🥹💚
| 2 | پاشو پاشو | 1 |
| 3 | 🤣🤣🤣🤣🤣 | 1 |
| 4 | گریه واسه بچههای چنل رایگانه.😂 | 12 |
| 5 | درود بهت. | 1 |
| 6 | بدو. | 1 |
| 7 | داره گولتون میزنه، پاشید اعتراف کنید. گفت بله، شیرینی بدین، گفت نه گریه تراپی میذارم واستون. | 1 |
| 8 | خدایی ریکت نخوره، بهم بر میخوره.
با s24 عکس گرفتم واستون. | 1 |
| 9 | چرا نشستی؟ پاشو یه گندی تو زندگیت بزن. | 29 |
| 10 | هم ماه امشب کامله، هم تاریخ 05/06/07 ئه، هم اول هفتهست. | 208 |
| 11 | ماهِ امشب. | 191 |
| 12 | 05/06/07 رو پاشید به کراشتون تبریک بگید، سر صحبت باز کنید. | 1 |
| 13 | همینکه زنده بمونم هنر کردم.😂😂 | 66 |
| 14 | برنامهم برای 05/06/07، همون برنامهایه که برای بقیهی روزا دارم: هیچی. | 62 |
| 15 | نقدی نظری؟ | 57 |
| 16 | در گردابِ گردِ آسیاب گیر افتادهایم؛ شاید هم در آن وسیلهی گردانی که پیرمردی گوشهی بازار میچرخاند و بچهها را دور خودش میگرداند. نمیدانم از کِی، اما انگار بزرگتر که شدیم، همان چرخ برایمان ماند؛ فقط دیگر صدای خنده نمیداد. میچرخیم و میچرخیم، بیآنکه قدمی برداشته باشیم. هر بار خیال میکنیم جایی تازه ایستادهایم، اما کافیست کمی به عقب نگاه کنیم تا بفهمیم باز برگشتهایم به همان نقطهی لعنتی. آری، این روزها همهچیز بر مدارِ لَختهای خون میچرخد؛ لَختهای که هیچگاه دیده نشد، اما بویش تا صد فرسخی به مشام میرسد. هیچکس ندید چه چیزی شکسته، چه کسی زخمی شده، یا اصلاً این خون از کجا آمده؛ فقط همه فهمیدند چیزی در این حوالی، دیگر مثل قبل نیست. و من، همانجا ماندهام؛ در فاصلهی باریکی میانِ خیالی که دیگر نمیدانم خواب بوده یا خاطره و واقعیتی که هرچه بیشتر لمسش میکنم، بیشتر به کابوس شبیه میشود. گاهی به دستهایم نگاه میکنم و فکر میکنم شاید اینها دستهای من نباشند؛ شاید سالهاست کسی دیگر، زندگیام را با دستهای من زندگی میکند و من فقط تماشاگرِ آدمی هستم که به جای من نفس میکشد. دستبهگریبانِ گناهکاری شدهام که نامش زندگیست. زندگیای که هر صبح، بیآنکه از من اجازهای گرفته باشد، از راه میرسد؛ پردهها را کنار میزند، نور میریزد توی اتاق، و وانمود میکند هیچ اتفاقی نیفتاده. بعد، شب که میشود، چیزی از من کم میکند و میرود؛ یک خاطره، یک باور، یک تکه از آن آدمی که زمانی فکر میکرد قرار است این چرخیدن، بالاخره جایی تمام شود. اما نمیشود. پیرمرد هنوز گوشهی بازار ایستاده، چرخ هنوز میگردد، آسیاب هنوز میچرخد، و آن لَختهی خون هنوز جایی میانِ بوی نان و خاک و دود، بیآنکه دیده شود، حضور خودش را فریاد میزند. و شاید تلخترین قسمت ماجرا همین باشد؛ اینکه تمام عمر دنبال راهی برای بیرون رفتن از این دایره میگردیم، غافل از اینکه شاید اصلاً قرار نبوده بیرون برویم. شاید قرار بوده فقط بچرخیم؛ آنقدر بچرخیم تا خیال کنیم حرکت کردهایم. و من هنوز همانجا ایستادهام؛ درست وسطِ این چرخِ بیپایان، دستبهگریبانِ گناهکاری به نامِ زندگی، و برای اولین بار به این فکر میکنم که شاید گمشدنِ من اتفاقی نبوده؛ شاید کسی، از همان ابتدا، نقطهی شروع را از روی نقشه پاک کرده بود.
.صاد. | 184 |
| 17 | در گردابِ گردِ آسیاب گیر افتادهایم؛ شاید هم در آن وسیلهی گردانی که پیرمردی گوشهی بازار میچرخاند و بچهها را دور خودش میگرداند. نمیدانم از کِی، اما انگار بزرگتر که شدیم، همان چرخ برایمان ماند؛ فقط دیگر صدای خنده نمیداد. میچرخیم و میچرخیم، بیآنکه قدمی برداشته باشیم. هر بار خیال میکنیم جایی تازه ایستادهایم، اما کافیست کمی به عقب نگاه کنیم تا بفهمیم باز برگشتهایم به همان نقطهی لعنتی. آری، این روزها همهچیز بر مدارِ لَختهای خون میچرخد؛ لَختهای که هیچگاه دیده نشد، اما بویش تا صد فرسخی به مشام میرسد. هیچکس ندید چه چیزی شکسته، چه کسی زخمی شده، یا اصلاً این خون از کجا آمده؛ فقط همه فهمیدند چیزی در این حوالی، دیگر مثل قبل نیست. و من، همانجا ماندهام؛ در فاصلهی باریکی میانِ خیالی که دیگر نمیدانم خواب بوده یا خاطره و واقعیتی که هرچه بیشتر لمسش میکنم، بیشتر به کابوس شبیه میشود. گاهی به دستهایم نگاه میکنم و فکر میکنم
شاید اینها دستهای من نباشند؛ شاید سالهاست کسی دیگر، زندگیام را با دستهای من زندگی میکند و من فقط تماشاگرِ آدمی هستم که به جای من نفس میکشد. دستبهگریبانِ گناهکاری شدهام که نامش زندگیست. زندگیای که هر صبح، بیآنکه از من اجازهای گرفته باشد، از راه میرسد؛ پردهها را کنار میزند، نور میریزد توی اتاق، و وانمود میکند هیچ اتفاقی نیفتاده. بعد، شب که میشود، چیزی از من کم میکند و میرود؛ یک خاطره، یک باور، یک تکه از آن آدمی که زمانی فکر میکرد قرار است این چرخیدن، بالاخره جایی تمام شود. اما نمیشود. پیرمرد هنوز گوشهی بازار ایستاده، چرخ هنوز میگردد، آسیاب هنوز میچرخد، و آن لَختهی خون هنوز جایی میانِ بوی نان و خاک و دود، بیآنکه دیده شود، حضور خودش را فریاد میزند. و شاید تلخترین قسمت ماجرا همین باشد؛ اینکه تمام عمر دنبال راهی برای بیرون رفتن از این دایره میگردیم، غافل از اینکه شاید اصلاً قرار نبوده بیرون برویم. شاید قرار بوده فقط بچرخیم؛ آنقدر بچرخیم تا خیال کنیم حرکت کردهایم. و من هنوز همانجا ایستادهام؛ درست وسطِ این چرخِ بیپایان، دستبهگریبانِ گناهکاری به نامِ زندگی، و برای اولین بار به این فکر میکنم که شاید گمشدنِ من اتفاقی نبوده؛ شاید کسی، از همان ابتدا، نقطهی شروع را از روی نقشه پاک کرده بود.
.صاد. | 2 |
| 18 | من که میدونم اینا میخوان با رفعفیلتر اینستاگرام، باعث شن بقیه چیزا رو فراموش کنیم، اما نمیتونم ثابت کنم. | 3 |
| 19 | ممنونمم.💚 | 1 |
| 20 | Happy 1.5k💚 | 2 |
