مخفیگاهِ آبیِ پری؛
الذهاب إلى القناة على Telegram
- بال هایش را گشود و اتاق را در بُهت یک رویا گم کرد - خونهی امنِ شیرکاکائوی آسمونی که گاهی غرغرو میشه🧚🏼♀️ t.me/HidenChat_Bot?start=562763327
إظهار المزيدلم يتم تحديد البلدالفئة غير محددة
219
المشتركون
-224 ساعات
-67 أيام
+1230 أيام
أرشيف المشاركات
آدم فکر میکنه میتونه زمان رو به عقب برگردونه و تمام حسهارو زنده نگه داره تا این که یه روز گوشهی اتاق با نتونستن و نشدن مواجه میشه. سکوت میکنه و منتظر میشه تا قدِ کنار اومدن با نشدنِ یک سری چیزها بزرگ بشه.
ریواچ Stranger things وقتی همهی داستان و میدونی هیچی بهجز حرص خوردن برات نداره.
تو یک پستی نوشته بود دارم با اتفاقات معمولی زندگی مثل وضعیت اضطراری رفتار میکنم. این دقیقا توصیف حال منه. انگار همیشه باید با سرعت هرچه تمام تر کارهایی رو تموم کنم که میشه با یکم مکث ازش لذت برد.
امشب تو باشگاه یه دختری ازم کمک خواست که بنچ رو جابهجا کنه؛ منم یهدستی بلندش کردم براش بردم اونطرف، بعد خیلی بامزه برگشت گفت وای چه قویای.😭[حالا نهایتاً بیست کیلو بود ولی خب مشمصمصمصمص]
بهترین چیزی که میشه توی این شب سرد بهش گوش داد و منتظر برف موند.
صدای پای زمستون و میشنوین؟
عکسهای جمعه بازار و ادیتشون هم، کار تاراست. من گوشیم رو گذاشته بودم تو کیفم و فقط دستور میدادم عکس بگیره:>
کل امروز توی سرم صدای داریوش پلی میشد:
ای که بی تو خودمو تک و تنها میبینم هرجا که پا میذارم تو رو اونجا میبینم
Repost from N/a
_یادته وقتی بچه بودیم اون همه نقشه داشتیم؟ مثل اینکه منتظر اینیم فقط زندگیمون شروع بشه؛ برنامه ریختن برای همه اون کارها... یه جورایی زندگی قبل از اینکه تو بفهمی شروع میشه. یه دفعه وسط راهی و همه اون برنامه ها هیچ معنی نمیدن._Twin Peaks
