『مُسْتَهْلِک』
Kanalga Telegram’da o‘tish
مُستَهلِک از این همه انتظار.. جایی میانِ ملال و واژه؛ کلماتم، بقایای دلیست که روزگار آرامآرام فرسود.
Ko'proq ko'rsatishMamlakat belgilanmaganToif belgilanmagan
720
Obunachilar
-124 soatlar
+27 kun
+16830 kun
Postlar arxiv
این روزها خیلی تنهام، حسین جان. نه از اون تنهاییهایی که فقط کسی کنارت نباشه؛ از اون تنهاییهایی که آدمها هستن، صداها هستن، شلوغیها هستن، اما هیچکدوم به دل آدم نمیرسن.
شما هم یه روز همینطور موندی؛ آدم بود، اما یار نبود.صدا بود، اما پاسخی نبود. زمین بود، اما آغوشی نبود. منم این روزها، وسط همین شلوغی بیپایان زندگی، یه گوشه از دلم تنها مونده.
حسین جان، هرچی جلوتر رفتم بیشتر فهمیدم همه قرار نیست تا آخر راه همراهمون بمونن. بعضیها میان که فقط تا جایی از مسیر کنار آدمباشن.
تو به گودال رسیدی؛ و من هم انگار به گودال زندگی خودم. فرقش اینه که گودال تو خاک بود و گودال من، روزهایی که به سختی میگذرن و فکرهایی که دست از سرم برنمیدارن.
تو رو محاصره کرده بودن و من رو فکرهام رها نمیکنن. تو صدا زدی و جوابی نشنیدی، منم شبهای زیادی حرف زدم و جز سکوت، چیزی نصیبم نشد.
حسین جان، من ادعا نمیکنم تنهایی تو رو فهمیدهم؛ من کجا و اون گودال کجا..کجا میتونم حتی گوشهای از اون مصیبت رو درک کنم؟ اما خوب میفهمم که آدم گاهی میتونه در میان هزاران نفر باشه و به اندازهی تمام عمرش احساس تنهایی کنه.
حسین جان، من تنهایی تو رو ندیدم، اما یه تکه از تنهایی خودم رو توی روضههات پیدا کردم. شاید برای همینه که این روزها بیشتر از همیشه دلم میخواد از غربت تو بگم و از تنهایی خودم.
تو یه روز، در گودال قتلگاه تنها موندی و من این روزها، در گودال زندگیم نشستم. با دلی که نمیدونه جز پناه آوردن به تو، کجا باید بره..
•مَحیـٰا•
امروز توی مترو یه خانم بیحجابی خیلی اتفاقی دست گذاشت روی شونم و با یه لبخند غمگین گفت: «آویز کیفتون خیلی قشنگ و پرمعناست.»
یکم جا خوردم. یه بغض عجیبی توی صداش بود. کمی از گذشتهشون گفتن؛ از اینکه یه زمانی نگاهشون به خیلی چیزها حتی ایشون کاملاً متفاوت بوده و حالا چقدر با عشق و ارادت ازشون یاد میکنن. نمیدونم چرا ولی اون چند دقیقه گفتوگو خیلی به دلم نشست. شاید چون بعضی وقتها آدم از جایی که اصلاً انتظارش رو نداره با قشنگترین و خالصترین احساسها روبهرو میشه.
خلاصه که امروز با تمام وجود اکلیلی شدم؛ از اون اکلیلی شدنهایی که تا مدتها گوشهی دلت برق میزنن..(:
قلبم مرا از جانم گسیخته ساخت؛
مرا به دوردستترین حوالی خویش برد. آنجا که واژهها از بیان احساس بازمیمانند و سکوت تنها زبان آدمیست. نمیدانم چه رازی در این سینه نهفته است که هرچه میگذرد، بیشتر از خویش دور میشوم. انگار قلبم چیزی فراتر از توان جانم میخواهد؛ چیزی که نه میتوانم به زبان آورم و نه میتوانم از آن دست بکشم..
•مَحیـٰا•
قلبم مرا از جانم گسیخته ساخت؛
مرا به دوردستترین حوالی خویش برد. آنجا که واژهها از بیان احساس بازمیمانند و سکوت تنها زبان آدمیست. نمیدانم چه رازی در این سینه نهفته است که هرچه میگذرد، بیشتر از خویش دور میشوم. انگار قلبم چیزی فراتر از توان جانم میخواهد؛ چیزی که نه میتوانم به زبان آورم و نه میتوانم از آن دست بکشم..
چیزی آزارم میدهد؛ در چشمانش هم زندگی دیدم، هم مرگ. انگار تمام آنچه از بودن و نبودن میدانستم در عمق نگاهش به هم گره خورده بود. هم پناهی بود برای خستگیهایم و هم زخمی که هر بار به یادش میافتادم، تازه میشد. نمیدانم چگونه میشود در چشمهای کسی اینهمه زندگی کرد و همزمان اینچنین از درون مُرد؛ اما من هر بار که به او نگاه کردم تکهای از خودم را همانجا، جا گذاشتم..
•مَحیـٰا•
و اکنون مینویسم؛ به جبران تمام آن شبهایی که سکوت را مقدس میشمردم.
وطن مرا از درون فرو ریخت؛ من مگر چه میخواستم جز خانهای که در پناه آن کنار تو نفس بکشم و شبهایم بهجای هزار و یک درد به آرامش چشمهایت ختم شود؟ اکنون در این سرمای وهمآلود، قلبم هر شب از هجوم دلهرهها تکهتکه میشود و من در آغوش همین خاک پُربلا، غریبتر از هر بیگانهای هستم.
چه تلخ است آدمی در خاکی که ریشههایش از آن است احساس بیخانمانی کند. و من از این پس «غریبِ وطنِ خویش» هستم؛ با خانهای در دل که دیگر جایی برای آرام گرفتن ندارد.
•مَحیـٰا•
