『مُسْتَهْلِک』
Ir al canal en Telegram
مُستَهلِک از این همه انتظار.. جایی میانِ ملال و واژه؛ کلماتم، بقایای دلیست که روزگار آرامآرام فرسود.
Mostrar másEl país no está especificadoLa categoría no está especificada
707
Suscriptores
+10624 horas
+1367 días
+23730 días
Archivo de publicaciones
ایکاش پتانسیل اینو داشتم مثل اژدهها “ها” کنم و بعدش یکدونه حجتیهای زنده نمیموند. یکی از یکی عقب موندهتر و احمقتر. جاهلهای بیهویت.
که اسلام هرچه میکشد از جهالت ماست..
در کوچههای قلب من گاهی قدم بگذار؛ ایرانِ بعد از حملهی چنگیز را حس کن. اینجا هنوز از میان خاکستر خاطرهها بوی سوختن یک عشق قدیمی میآید.
اگر آمدی آرام بیا؛ اینجا دل من دیگر تاب هجوم دیگری را ندارد..
من انتهای داستان را میدانستم عزیز من؛ با اینهمه، خودم را به حماقت زدم و تمام عاشقانههایم را صرف تو کردم.
اما حالا، خودم را در آینه تهی از هر حسی مینگرم؛ روحی مچاله شده و تنی که توان ایستادن ندارد.
تو با من چه کردی که جنگلِ جانِ من چنین خاکستر شد..؟
ما به اندازه تمام دوستت دارمهايى كه پشت غرور لعنتى، خجالت چرت و مصلحت كوفتى پنهان كرديم، به هم بدهكاريم..
در کالبد بزرگسالام کودکی بود که میخواست ماه را به چنگ بیاورد؛
اما حالا او نیز آرام گرفتهاست و تنها به تماشای تنهایی بیانتهای ماه خو کردهاست ..!
Repost from مُـقَـطَـع../🫀
+1
ربِّ اشْرَحْ لی صَدری و یَسِّرْ لی أمری../
پروردگارا! سینههایمان را گشاده و کارمان را آسان کن../
