راوی
Kanalga Telegram’da o‘tish
زن، زندگی، آزادی. برای همیشه. به قامت سایهام مینگرم؛ که در نهانی، چه سخت میگِریَد. @informravi t.me/RedChtBot?start=6946891920
Ko'proq ko'rsatish8 211
Obunachilar
-1224 soatlar
-817 kun
-4330 kun
Postlar arxiv
8 208
نمیدانم چه کسی مرا در این جهان جای داد، و نمیدانم جهان چیست و نمیدانم خودم چه هستم بیخبری من از همه چیز وحشتناک است... در همهسو جز بینهایت چیزی نمیبینم... تمام آنچه میدانم این است که باید بهزودی بمیرم اما آنچه کمتر از همه میدانم و میشناسم همین مرگ است که از چنگش نمیتوانم بگریزم
کامو
8 208
اگر روزی نبودم
بگویید
“به راستی جز او چه کسی قطرات باران را خواهد شمرد
صبور
تا آنجا که تو بازگردی؟”
راوی
8 208
چشمهايت را میبوسم
میدانم هيچ كس
هيچگاه در هيچ لحظهاى از آفرينش،
آنچه را كه من
در گرگ و ميش نگاه تو ديدم
نخواهد ديد.
- فریدون مشیری
8 208
دیشب از او خواستم مرا ببیند.
تنها او
او مرا ببیند.
بادی وزید و شعله فروخوابید.
او زِ تاریکی مرا بوسید.
به راستی
تنها اوست که مرا میبیند؟
راوی
8 208
اما زمان مرا هیچ شفا نداد. تنها خاشاک غمم را روبید و به آسانی پیشانیام را بوسید و جرئتی اندک در من دمید و آنگاه که عمق زخم مرا فهمید؛ بسی لرزید و سریع جنبید.
او هیچ مرا شفا نداد تنها نور چشمانم را دزدید.
راوی
8 208
زمان، هرگز همه چیز را شفا نمیدهد؛ اما به ما یاد میدهد چگونه با زخمها زندگی کنیم.
- سلست اَنگ، هر آنچه هرگز نگفتم
