مُـردآبــ»
Kanalga Telegram’da o‘tish
هر واژهای از درد، تکهای از روحِ من است. . . . https://t.me/boost?c=2112902430
Ko'proq ko'rsatish557
Obunachilar
-624 soatlar
-277 kun
-3330 kun
Ma'lumot yuklanmoqda...
O'xshash kanallar
Ma'lumot yo'q
Muammo bormi? Iltimos, sahifani yangilang yoki bizning qo'llab-quvvatlash boshqaruvchimizga murojaat qiling>.
Taglar buluti
Ma'lumot yo'q
Muammo bormi? Iltimos, sahifani yangilang yoki bizning qo'llab-quvvatlash boshqaruvchimizga murojaat qiling>.
Kirish va chiqish esdaliklari
---
---
---
---
---
---
Obunachilarni jalb qilish
Sentabr '26
Sentabr '260
2 kanalda
Avgust '26
+80
27 kanalda
Get PRO
Iyul '26
+135
30 kanalda
Get PRO
Iyun '26
+3 223
38 kanalda
Get PRO
May '26
+54
15 kanalda
Get PRO
Aprel '26
+59
28 kanalda
Get PRO
Mart '26
+140
30 kanalda
Get PRO
Fevral '26
+1 411
37 kanalda
Get PRO
Yanvar '26
+8
3 kanalda
Get PRO
Dekabr '25
+61
9 kanalda
Get PRO
Noyabr '25
+392
9 kanalda
Get PRO
Oktabr '25
+152
7 kanalda
Get PRO
Sentabr '25
+232
7 kanalda
Get PRO
Avgust '25
+5
5 kanalda
Get PRO
Iyul '25
+8
1 kanalda
Get PRO
Iyun '25
+57
4 kanalda
Get PRO
May '25
+587
4 kanalda
Get PRO
Aprel '25
+552
66 kanalda
Get PRO
Mart '25
+322
3 kanalda
Get PRO
Fevral '25
+361
18 kanalda
Get PRO
Yanvar '25
+1 060
24 kanalda
Get PRO
Dekabr '24
+977
47 kanalda
Get PRO
Noyabr '24
+537
60 kanalda
| Sana | Obunachilarni jalb qilish | Esdaliklar | Kanallar | |
| 04 Sentabr | 0 | |||
| 03 Sentabr | 0 | |||
| 02 Sentabr | 0 | |||
| 01 Sentabr | 0 |
Kanal postlari
Repost from N/a
فور کنید به قشنگ ترین پستتون از نظر خودم استار بدم.
البته که همه پستاتون قشنگه
| 2 | این پست رو فوروارد کنید چنلتون تا؛
یک پست از چنلتون فوروارد کنم و برای چنلتون یک شخصیت انسانی طراحی کنم و روایتش رو بگم!
کنارمون باشید حتما💗
حواستون به دورهمون باشه :>
لطفا محتوا داشته باشید!
شروع: ساعتِ ۹:۳۰ | 18 |
| 3 | این پیامو فور کن بیام پست آخرت رو فور کنم اینجا و بهش نمره بدم💅
فقط ۱۵ چنل اولی که فور کنن. | 20 |
| 4 | این پیام رو فور کنین یه پست خوشگل ازتون فور کنم اینجا ویو بخوره زیاد.💘
میتونین خودتون مشخص کنین کدوم پست
باشه.
چامههای ناگهان. | 17 |
| 5 | بگذار ببوسمت
ای لبانت شیرین
این تلخی روزهای من نبات میخواهد
حسین جهانبخشی. | 10 |
| 6 | sticker.webp | 12 |
| 7 | میخوام ریکتارو ببندم.
موافقید؟ | 12 |
| 8 | نه خبری از ریکته، نه از ممبر، نه از دوست، نه آشنا.
انگار چالش تموم شد همه باهم رفتینااا... | 21 |
| 9 | هعیییی | 21 |
| 10 | شاید یهویی الک کردم و خیلیا رفتن پایین مایینا... | 33 |
| 11 | خیلی خوابم میاد
انشالله ادامه سخنان گهربار فردا. | 7 |
| 12 | هرچند من فقط نظر خودمو دوست دارم و میدونم چیزی که اینجا میزارم با نقص و همچیش برای خودمه:)
لااقل کپی نیستم. اصلِ جنسم. | 8 |
| 13 | حداقل دارم سعی میکنم نظراتتون برام مهم نباشه راجب نوشته هام. | 8 |
| 14 | شب نخیر. | 33 |
| 15 | اگه یه روزی نبودم.
نشه بشی ابر بهار.
بری لای غصهها بشینی
دردودل کنی با روزگار
تو که میدونی روزگار نامرده.
اگه یه روزی نبودم،
نشه لبخند از رو لبات بره
نشه اشک خونه کنه تو لونه چشات
نشه زندگیت لباس سیاه بپوشه...
اگه یه روزی نبودم!
بهار و پاییز، ابرایی که
تیکه تیکه شدن و بغل کن.
وقتی ماه کامله نگاش کن،
وقتی ناقصه دوسش داشته باش...
اگه یه روزی نبودم،
بیتابم نشو.
من دلم میگیره وقتی میبینم
یکی دلش واسم تنگه...
اگه یه روزی نبودم
زندگی کن، من ناراحت نمیشم.
لازم نیست بخاطر احترام به مردهها
زندگی تو بکشی.
اگه یه روزی نبودم
به این فکر نکن که
ازت ناراحت بودم یا نه.
مردهها دیگه ناراحت نیستن.
تو فقط ناراحت نباش ازم. همین کافیه.
اگه یه روزی نبودم،
منو فراموش کن،
همون طور که الان فراموش شدم.
-سَمی آ | 46 |
| 16 | اگه یه روزی نبودم.
نشه بشی ابر بهار.
بری لای غصهها بشینی
دردودل کنی با روزگار
تو که میدونی روزگار نامرده
اگه یه روزی نبودم،
نشه لبخند از رو لبات بره
نشه اشک خونه کنه تو لونه چشات
نشه زندگیت لباس سیاه بپوشه...
اگه یه روزی نبودم!
بهار و پاییز، ابرایی که
تیکه تیکه شدن و بغل کن.
وقتی ماه کامله نگاش کن،
وقتی ناقصه دوسش داشته باش...
اگه یه روزی نبودم،
بیتابم نشو.
من دلم میگیره وقتی میبینم
یکی دلش واسم تنگه...
اگه یه روزی نبودم
زندگی کن، من ناراحت نمیشم.
لازم نیست بخاطر احترام به مردهها
زندگی تو بکشی.
اگه یه روزی نبودم
به این فکر نکن که
ازت ناراحت بودم یا نه.
مردهها دیگه ناراحت نیستن.
تو فقط ناراحت نباش ازم. همین کافیه.
اگه یه روزی نبودم،
منو فراموش کن،
همون طور که الان فراموش شدم.
-سَمی آ | 2 |
| 17 | دلم میخواد بهترین ادبیات و بهترین توصیفاتو براش به کار ببرم ولی خب وقتی اسم پدر میاد وسط با وسواس عجیبی گریبانگیر میشم حتی وقتی میدونم قرار نیست خودش بخونه، وقتی میدونم قراره فقط پیش خودم بمونه. اما نمیتونم. نمیتونم اونجوری که باید براش بنویسم و ازش قدردانی کنم.... | 29 |
| 18 | من خیلی احساساتیم برای نوشتن درباره بابام. چون میدونم نوشتن راجع به بابام، کلمات نمیتونن توصیفش کنن و لطف کلام و برسونن. میخوام نهایت لطفشو تو کلمات بریزم ولی عاجزم از این کار و هربار میام راجع بهش بنویسم فکر میکنم من اونجوری که باید در شأن یک پدر نوشت نمیتونم بنویسم. | 13 |
| 19 | سلام. از منِ بیست ساله.
یک سال و ۲ ماه قبل.
وارد خانه شدم، باز دلم گرفت. با خستگی روی زمین سخت که فقط با یک موکت پوشیده شده بود دراز کشیدم. اطرافم را نگاه کردم، تمام وسایل چند لایه بسته بندی شده بود و آمادهی فرستادن. تنها چیزی که مانده بود چند قلم وسایل آشپزخانه بود.
با بیحوصلگی از جایم برخاستم تا یک دوش بگیرم و برویم. خواهرم صدایم کرد
«بدو هنوز حاضر نشدی؟»
«من میخوام برم حموما طول میکشه، بعدم آرایش کنم حاضر شم...»
ساعت را نگاه کردم، زود بود تا ۸ شب وقت داشتم.
با صدایی گرفته گفت «زود رفتنم فایدهای ندارع والا»
بعد از حمام، همانطور که حوله را پیچیده بودم رفتم پشت بام، عاشق تماشای غروب آفتاب بودم. حوله را روی طناب انداختم، همانجا ایستادم و به هیاهوی خیابان خیره شدم. اگر دلم برای هیچ چیز تنگ نمیشد، به یقین برای اتاقِ روی پشت بام تنگ میشد. قطره اشکی از چشمم چکید. احساساتم آنقدر متناقض بود که نمیدانستم درست و غلط کدامست اما مگر این تصمیم جای درستی برایش میماند؟
از پلهها دویدم و ساعت را چک کردم، تازه ساعت ۷ بود. روبروی آیینه ایستادم و آبرسان را زدم، خط چشمم را ماهرانه کشیدم و کمی سایه صورتی زدم، رژ را بر لبانم کشیدم، چتریهایم را مرتب کردم و تمام.
در خانه را قفل کردیم و خانهی خالی از سکنه و وسیله را به خدا سپردیم. دروغ چرا، دلم برای این محله، برای سوپریها برای همه چیز تنگ میشد. گوشی را گرفتم و گفتم «بیا، میخوام ویدیو بگیرم»
پیراهن بلندی تنم بود که دیروز خریده بودم، به رنگِ سبز. تا مچِ پا. دلنشین بود اما نمیدانستم در مکان دیگری میتواند، برایم خستهکن و منزجر کننده باشد...
فامیلها یکی یکی به نوبت دعوت میکردند، هنوز باورشان نمیشد که ما کچله بار سفر را بستهایم. البته من هم باورم نمیشد، ما هم باورمان نمیشد که باز کولهبار سفر بر شانهی مان سنگینی خواهد کرد.
مثل باد میگذشت، فامیلها در صف بودند، ظهر عموی مادرم دعوت میکرد، دیگری میگفت پس من برای شام. به آن یکی نوبت نمیرسید میگفت شب برای خواب و صبحانه خانهی من.
گویا قرار بود واقعا برویم و دیگر دیدار بعدی درکار نباشد...
در این روزها دو یا سه گروه شده بود خانوادهام. من و خواهرم باهم بودیم و بقیه باهم. آنها زودتر میرسیدند و ما گاهی دیرتر. گاهی بیرون بودند و ما زودتر میرفتیم.
روزهای عجیبی بود، آنقدر سرگرم که نمیدانستی چطور میگذرد و اما شبها غمی به روی دلت مینشست و از آیندهای که با پوزخند نگاهت میکرد دلت میخواست قرار کنی...
-سَمی آ| سرنوشت از سر نوشت. | 42 |
| 20 | سلام. از منِ بیست ساله.
یک سال و... قبل.
وارد خانه شدم، باز دلم گرفت. با خستگی روی زمین سخت که فقط با یک موکت پوشیده شده بود دراز کشیدم. اطرافم را نگاه کردم، تمام وسایل چند لایه بسته بندی شده بود و آمادهی فرستادن. تنها چیزی که مانده بود چند قلم وسایل آشپزخانه بود.
با بیحوصلگی از جایم برخاستم تا یک دوش بگیرم و برویم. خواهرم صدایم کرد
«بدو هنوز حاضر نشدی؟»
«من میخوام برم حموما طول میکشه، بعدم آرایش کنم حاضر شم...»
ساعت را نگاه کردم، زود بود تا ۸ شب وقت داشتم.
با صدایی گرفته گفت «زود رفتنم فایدهای ندارع والا»
بعد از حمام، همانطور که حوله را پیچیده بودم رفتم پشت بام، عاشق تماشای غروب آفتاب بودم.
حوله را روی طناب انداختم، همانجا ایستادم و به هیاهوی خیابان خیره شدم. دلم برای هیچ چیز اگر تنگ نمیشد، به یقین برای اتاقِ روی پشت بامام تنگ میشد. قطره اشکی از چشمم چکید. احساساتم آنقدر متناقض بود که نمیدانستم درست و غلط کدامست اما مگر این تصمیم جای درستی برایش میماند؟
از پلهها دویدم و ساعت را چک کردم، تازه ساعت ۷ بود. روبروی آیینه ایستادم و آبرسانم را زدم، خط چشمم را ماهرانه کشیدم و با مداد قرمز کمی اطراف چشمم را صورتی کردم. رژ را بر لبانم کشیدم، چتریهایم را مرتب کردم و تمام.
در خانه را قفل کردیم و خانهی خالی از سکنه و وسیله را به خدا سپردیم. دروغ چرا، دلم برای این محله، برای سوپریها برای همه چیز تنگ میشد.
گوشی را گرفتم و گفتم «بیا میخوام ویدیو بگیرم»
پیراهن بلندی تنم بود که دیروز خریده بودم، به رنگِ سبز. تا مچِ پا. دلنشین بود اما نمیدانستم در مکان دیگری میتواند، برایم خستهکن و منزجر کننده باشد...
فامیلها یکی یکی به نوبت دعوت میکردند، هنوز باورشان نمیشد که ما کچله بار سفر را بستهایم. البته من هم باورم نمیشد، ما هم باورمان نمیشد که باز کولهبار سفر بر شانهی مان سنگینی خواهد کرد.
مثل باد میگذشت، فامیلها در صف بودند، ظهر عموی مادرم دعوت میکرد، دیگری میگفت پس من برای شام. به آن یکی نوبت نمیرسید میگفت شب برای خواب و صبحانه خانهی من.
گویا قرار بود واقعا برویم و دیگر دیدار بعدی درکار نباشد...
در این روزها دو یا سه گروه شده بود خانوادهام. من و خواهرم باهم بودیم و بقیه باهم. آنها زودتر میرسیدند و ما گاهی دیرتر. گاهی بیرون بودند و ما زودتر میرفتیم.
روزهای عجیبی بود، آنقدر سرگرم که نمیدانستی چطور میگذرد و اما شبها غمی به روی دلت مینشست و از آیندهای که با پوزخند نگاهت میکرد میترسیدی.. | 1 |
