مُـردآبــ»
رفتن به کانال در Telegram
920
مشترکین
-3324 ساعت
-1167 روز
+37730 روز
در حال بارگذاری دادهها
کانالهای مشابه
هیچ دادهای
مشکلی وجود دارد؟ لطفاً صفحه را تازه کنید یا با مدیر پشتیبانی ما تماس بگیرید.
ابر برچسبها
هیچ دادهای
مشکلی وجود دارد؟ لطفاً صفحه را تازه کنید یا با مدیر پشتیبانی ما تماس بگیرید.
اشارات ورودی و خروجی
---
---
---
---
---
---
جذب مشترکین
نوامبر '26نوامبر '26
نوامبر '260
در 0 کانالها
اکتبر '26
+896
در 47 کانالها
Get PRO
سپتامبر '26
+41
در 28 کانالها
Get PRO
اوت '26
+80
در 31 کانالها
Get PRO
ژوئیه '26
+135
در 31 کانالها
Get PRO
ژوئن '26
+3 223
در 38 کانالها
Get PRO
مه '26
+54
در 15 کانالها
Get PRO
آوریل '26
+59
در 28 کانالها
Get PRO
مارس '26
+140
در 30 کانالها
Get PRO
فوریه '26
+1 411
در 37 کانالها
Get PRO
ژانویه '26
+8
در 3 کانالها
Get PRO
دسامبر '25
+61
در 9 کانالها
Get PRO
نوامبر '25
+392
در 9 کانالها
Get PRO
اکتبر '25
+152
در 7 کانالها
Get PRO
سپتامبر '25
+232
در 7 کانالها
Get PRO
اوت '25
+5
در 5 کانالها
Get PRO
ژوئیه '25
+8
در 1 کانالها
Get PRO
ژوئن '25
+57
در 4 کانالها
Get PRO
مه '25
+587
در 4 کانالها
Get PRO
آوریل '25
+552
در 66 کانالها
Get PRO
مارس '25
+322
در 3 کانالها
Get PRO
فوریه '25
+361
در 18 کانالها
Get PRO
ژانویه '25
+1 060
در 24 کانالها
Get PRO
دسامبر '24
+977
در 47 کانالها
Get PRO
نوامبر '24
+537
در 60 کانالها
| تاریخ | رشد مشترکین | اشارات | کانالها | |
| 01 نوامبر | 0 |
پستهای کانال
| 2 | حالا اگه بقال سر کوچهتون کانالِ چند صد کا ممبری داشته باشه، چشه؟ | 2 |
| 3 | یادداشت برداری از احساسات خیلی جالبه، چرا که ممکنه در هر لحظه تصمیمی بگیری که لحظهی بعد با احساسِ بعدی اون تصمیم و فراموش کنی. اما وقتی اونو مینویسی و دلیل تصمیم یعنی احساس رو هم ذکر میکنی. شاید تو ذهنت بیشتر بمونه و بیشتر بهش عمل کنی. | 14 |
| 4 | یادداشت برداری از احساسات خیلی جالبه، چرا که ممکنه در هر لحظه تصمیمی بگیری که لحظهی بعد با احساسِ بعدی اون تصمیم و فراموش کنی، اما وقتی اونو مینویسی و دلیل تصمیم یعنی احساس رو هم ذکر میکنی. شاید تو ذهنت بیشتر بمونه و بیشتر بهش عمل کنی. | 1 |
| 5 | جالبه وقتی چیزی که مینویسم و میخونم مخصوصاً شبها، انگار تمام تمرکزم میره رو اون نوشته ولی دست و پام و بدنم داره دورم میچرخه. با شایدم من ثابتم زمین میچرخه. نمیدونم ولی یه حس عجیبی داره که موقع نوشتن دست نمیده و معمولا موقع خوندن فقط حسش میکنم. | 1 |
| 6 | امروز حسِ جمعه بودن داشت، هیچجوره به شنبه شباهتی نداشت. انگار دو روز و به جمعه اختصاص داده بودن، اونم از اون جمعههای شلوغ و پر از خستگی و تقریبا شاد. از اونایی که صبحش با مهمونداری شروع میشه و حس و حال خونه مادربزرگ داره، بعدش بیرون و خرید و در آخر بازم مهمونِ بعدی. و از بازیهای فکری و بچگونه و بزرگونه بگیر تا صحبت از هر دری راجع به هرچیزی. و مخلوط شدن امید و رقابت و غم و هزاران احساسِ دیگه. ولی امروز احساسات زیادی در من، در هم آمیخته شدن. گاهی بعضی روزا اندازهی دو روزه و بعضی وقتا برعکس. اینو از نظر حجم اتفاقات و خستگی و احساساتِ وارد شده میگم، نه برای اینکه بد گذشته باشه. اما بعضی روزا اینقدر هیچ و پوچ میگذره که یه هفته رو میتونی تو یه روز خلاصه کنی... | 1 |
| 7 | کدومش
جز زندگی بهت نارنگی میده | 6 |
| 8 | کسی اینارو دیده؟ | 1 |
| 9 | ۹ اثار جذاب نتفلیکس
(چیدمان اساس خاصی نداره)🎁
۱. آرزوهای مرگبار◀️ دانلود
۲. یه درس حسابی◀️ دانلود
۳. قصر شرقی◀️ دانلود
۴. یادداشت های ردیف آخر◀️ دانلود
۵. عشق چسبناک ما◀️ دانلود
۶. قهرمان نقدی◀️ دانلود
۷. جینی آرزو کن◀️ دانلود
۸. وقتی زندگی بهت نارنگی میده◀️ دانلود
۹. هیولای گیونگ سونگ◀️ دانلود
❤️کدوم رو دیدید و پیشنهادش میکنید🤩❤️ | 1 |
| 10 | این حرف آخر نیست... | 17 |
| 11 | ۹۰درصد دوستیهایی که قرار بود شکل بگیره و شماره رد و بدل شد، تو همونجا مونده. یعنی شماره رد و بدل شده ولی پیامی جابجا نشده. | 12 |
| 12 | . | 1 |
| 13 | من اینگونه زیستن را نمیزیستم. | 18 |
| 14 | فاز بداهه نوشتن پرید. بعدا مینویسم | 7 |
| 15 | داداشم اومد پیشم بخوابه، گفت وای خفه شدم چقدر سنگینه مگه چندتا پتو انداختین.
یهو شمردم دیدم بسم الله.
چهارتا پتو انداختم.🤣
بعد مامانم یدونه شو برداشت، سه تاش موند. | 27 |
| 16 | 1 | |
| 17 | من اومدم. | 1 |
| 18 | خب من مهمون دارم و دستم بنده واقعا. یه نیم ساعت بعد میام شرمنده. | 4 |
| 19 | -پنجره.
عقربهی کوچکِ ساعت دو نیمه شب را نشان میداد. از پنجرهی بزرگِ اتاق، نظارهگر آسمان بودم، لحظهای اتاق با نورِ سفیدی روشن شد. آسمانِ پاییز بود و رعد و برقهای ناگهانی. بعد از چند ثانیه، باران تندی شروع به باریدن کرد. قطرات باران، ترق ترق به پنجره برخورد میکرد مانندِ کودکی که در تاریکی او را تنبیه کردهاند و او با عجز و ناله به در میکوبد. کنار پنجره نشستم، اینبار داستانش اشکهای بعد از فریاد بود...
-سَمی آ | 28 |
| 20 | اول اینارو مینویسم بعد ناشناساتون رو باز میکنم. | 7 |
