uz
Feedback
سوگلی

سوگلی

Yopiq kanal

به قلم:مهتاب.ر رمان انلاین📚 خانوم معلم دیو و دلبر شاه دزد پرستار عمارت وثوق شاهزاده و گدا عروس نحس دختر دهاتی رمان های انلاین: @Tagromana 🔵پارت یک https://t.me/c/2042343065/34 رمانای تکمیل شده: https://t.me/+Qbh3v72GYTRjZjNk

Ko'proq ko'rsatish

📈 Telegram kanali سوگلی analitikasi

سوگلی Forsiy til segmentidagi kanali faol ishtirokchi. Hozirda hamjamiyat 22 324 obunachidan iborat bo'lib, Kitoblar toifasida 1 511-o'rinni va Eron mintaqasida 15 023-o'rinni egallagan.

📊 Auditoriya ko‘rsatkichlari va dinamika

невідомо sanasidan buyon loyiha tez o‘sib, 22 324 obunachiga ega bo‘ldi.

11 Iyun, 2026 dagi oxirgi ma’lumotlarga ko‘ra kanal barqaror faollikka ega. Oxirgi 30 kunda obunachilar soni -503 ga, so‘nggi 24 soatda esa -27 ga o‘zgardi va umumiy qamrov yuqori darajada qolmoqda.

  • Tasdiqlash holati: Tasdiqlanmagan
  • Jalb etish (ER): Auditoriya o‘rtacha 9.74% darajada jalb etiladi. Nashrdan keyingi dastlabki 24 soatda kontent odatda umumiy obunachilar sonining 9.81% ini tashkil etuvchi reaksiyalarni to‘playdi.
  • Post qamrovi: Har bir post o‘rtacha 2 178 marta ko‘riladi; birinchi sutkada odatda 2 193 ta ko‘rish yig‘iladi.
  • Reaksiyalar va o‘zaro ta’sir: Auditoriya faol: har bir postga o‘rtacha 34 ta reaksiya keladi.
  • Tematik yo‘nalishlar: Kontent دخترک, شوهر, وقت, سینه, تنم kabi asosiy mavzularga jamlangan.

📝 Tavsif va kontent siyosati

Muallif resursni shaxsiy fikrni ifoda etish maydoni sifatida ta’riflaydi:
به قلم:مهتاب.ر رمان انلاین📚 خانوم معلم دیو و دلبر شاه دزد پرستار عمارت وثوق شاهزاده و گدا عروس نحس دختر دهاتی رمان های انلاین: @Tagromana 🔵پارت یک https://t.me/c/2042343065/34 رمانای تکمیل شده: https://t.me/+Qbh3v72GYTRjZjNk

Yuqori yangilanish chastotasi (oxirgi ma’lumot 12 Iyun, 2026 da olingan) sababli kanal doimo dolzarb va katta qamrovli bo‘lib qoladi. Analitika auditoriya kontent bilan faol hamkorlik qilishini, uni Kitoblar toifasidagi muhim ta’sir nuqtasiga aylantirishini ko‘rsatadi.

22 324
Obunachilar
-2724 soatlar
-3117 kunlar
-50330 kunlar
Postlar arxiv
sticker.webp0.30 KB

- یه بار دیگه اسم اون پسره‌ی حرومزاده رو به زبونت بیار تا دندوناتو تو دهنت خورد کنم، باشه بند انگشتیم؟ https://t.me/+SwJ7ebA6vuw1NDQ0 https://t.me/+SwJ7ebA6vuw1NDQ0 https://t.me/+SwJ7ebA6vuw1NDQ0 آلما ترسیده نگاهی به کیان انداخت و زمزمه کرد: - شوخی کردم فقط! دستش را روی بندِ نازک لباس خواب آلما گذاشت و همانطور که پایینش می کشید تا شانه‌اش را به دندان بکشد، کنارِ گوشش زمزمه کرد: - هنوز یاد نگرفتی جلوی من چه شوخی چه جدی نباید اسم یه مرد دیگه رو بیاری خوشگلم؟ آلما مظلوم سر تکان داد و برای دلجویی از او، هر دو دستش را دو طرف صورتِ مردش قرار داد و لب زد: - ببخشید، قول میدم دیگه تکرار نشه! آلما قربونِ اون اخمای در همت بشه آخه! حرفش را زد و گوشه‌ی لبش را گزید، نگاهِ کیان به دنبالِ حرکتِ لبانِ رژ خورده‌اش کشیده شد و زمزمه کرد: - همینطوری واسم ناز بیا تا یه لقمه‌ی چپت کنم باشه؟ آلما با طنازی تابی به گردنش داد و لب گزید، مقداری سر کج کرد تا سفیدیِ گردنش دلِ کیان را بلرزاند و گفت: - چشم، هر چی شما بگی! کیان سر خم کرد و لب‌هایش مستقیماً گردنِ آلما را شکار کردند و همانجا با لحنی خمار زمزمه کرد: - حالیت هست داری با دُمِ شیر بازی میکنی؟ نمیگی منِ بیشرف دلِ بی پدرم واست بریزه؟ دخترک دلبرانه چشم خمار کرد و الحق در قِر و قَمیش آمدن رو دست نداشت! - نکن کیان، جاش میمونه ها! کیان از خود بی خود شد و با حرص و طمع، در حالی که هر دو دستش را روی یقه‌ی لباس خوابِ سکسی آلما قرار میداد، کنار گوشش غرید: - منم میکنم که جاش بمونه بچه! اصلا حالا که اینطوری شد هم گردنتو کبود میکنم هم یه جای دیگتو... حرفش را زد و بعد بی معطلی لباس خوابِ آلما را در تنش پاره کرد و... https://t.me/+SwJ7ebA6vuw1NDQ0 https://t.me/+SwJ7ebA6vuw1NDQ0 https://t.me/+SwJ7ebA6vuw1NDQ0 https://t.me/+SwJ7ebA6vuw1NDQ0 کیان افشار، مالک برند جواهرات بابیلونه. اون توی زندگیش همه چیز داره، بجز عشق! بعد از خیانت دختری که عاشقش بوده از تمام زن‌ها بیزار شده و حالا که دکترا بهش گفتن بخاطر بیماریش فقط چندماه دیگه برای زندگی کردن فرصت داره، نگران امپراتوری بزرگش شده که قراره بدون وارث بمونه. تصمیم میگیره برای اولین بار توی زندگیش به یه زن اعتماد کنه. و اون دختر کسی نیست جز آلما، دختر ساده‌ای که طراح جواهره و با لوندی‌هاش بدجوری دل سنگ و غیرقابل نفوذ کیان رو به بازی گرفته...‼️🤤

-عروس خانم باکره نیستن شاه دوماد. با تحیر به مژده نگاه کرد. -این چه چرتیه شب عروسی میگی به من مژده؟ مژده شانه بالا انداخت. -همین امروز مامانت اوردتش مطب برای معاینه. منم نمیتونستم بگم پرده نداره، گذاشتم به خودت بگم که الان توی مراسم دیدمت. میان جمعیت چشم چرخاند و ماهی را در جایگاه عروس دید. قلبش ضربان گرفته بود تند به سمتش رفت و مچش را گرفت. -ماهی؟ نگاه متعجب ماهی روی او نشست. -چی شده؟ بی حرف راه افتاد و او را به دنبالش کشید. در اولین اتاق خواب را باز کرد و ماهی را داخل کشید. -چی شده کاوه؟ صورتش سرخ شده بود. -لخت شو… ماهی چشم گرد کرد و صدای کاوه بالا رفت. -لخت شو… همین الان باید سکس کنیم. لرزید. -گفتم چی شده؟ دستش را با خشونت روی لباسش گذاشت و کشید. -تو باکره نیستی؟ ماهی چشم گرد کرد. -مامانت که صبح منو برد پیش دختر خالت… گواهی هم داد. حوصله حرف هایش را نداشت. داشت از فکر کردن دیوانه‌میشد. بی توجه به تحیر و حرفای ماهی لباسش را از تنش بیرون کشید و لباس را گوشه ای انداخت. شلوارش را که پایین کشید، دست ماهی روی مچش نشست و درحالی گونه هایش تر شده بود گفت: -کاوه… اگر حرف من درست باشه… بعد این رابطه ازت جدا میشم… به جون خودت… به روح پدر مادرم میرم… حرفش اهمیتی نداشت. فقط میخواست خودش با چشم خودش حرف مژده را ببیند. چطور زن او… زن کاوه خان اخوان… باکره نبود؟! هیس بلندی گفت‌ و ماهی را مجبور به زانو زدن کرد. چند دقیقه بعد با صدای جیغ بلند ماهی و لکه خونی که روی سرامیک سفید خانه افتاده بود، نفس در سینه اش حبس شد. https://t.me/+bldJjGpDDrphYTRk https://t.me/+bldJjGpDDrphYTRk *** -ماشالله به گل پسرتون ماهی جون… از همین جنینیش شیطونه… به دنیا بیاد دیگه چیه… لبخندی به روی دکتر زد و از روی تخت بلند شد. تصویر سونو را گرفت و تلخندی به جنین زد. جنین شش ماهه بود. شش ماه و شش روز… قدرت کاوه اخوان در همان رابطه زوری شب عروسی کارساز بود و این را وقتی فردا از کنار او بلند شد و روز اول عروسی‌اش به روز اول جدایی‌اش انجامید و بدون خبر به کاوه از خانه او فرار کرده بود، فهمید. شش ماه بود که هیچ خبری از کاوه نداشت ولی میدانست که در به در دنبالش است ولی او قسم خورده بود و قطعا به او برنمیگشت. دست روی شکم برجسته‌اش کشید و از ساختمان بیرون آمد. -مامان جان… خودم جای همه دنیا عاشقتم… نیازی به اون پدر زورگو و بداخلاقت نیست… حتی به دنیا بیای هم ارزوی دیدنتو به دلشون میذارم… صدای گرفته اشنایی از پشت سر گفت: -نیاز نیست بچه منو بی پدر، بزرگ کنی… خودتم لازم نکرده بدون شوهر تو شهر غریب آواره باشی… دیگه تموم شد… https://t.me/+bldJjGpDDrphYTRk https://t.me/+bldJjGpDDrphYTRk https://t.me/+bldJjGpDDrphYTRk https://t.me/+bldJjGpDDrphYTRk https://t.me/+bldJjGpDDrphYTRk پارت واقعی رمان🔞 کپی ممنوع❌

ـ خونِ تو می ریزم اگه تا نیم ساعت دیگه برنگردی خونه! با حرص پیام شو خوندنم و تمام صورتم قرمز شد.  نوشتم: ـ نمیام، برو هر غلطی دلت می خواد بکن. مگه من برده ی تو ام؟ اومدم مهمونی دوستم به تو هم ربطی نداره. بهتره به ژیلا جونت برسی. در حالی که خون خونم و می خورد گوشی انداختم تو کیفم و زل زدم به آب نمایی حیاط. ـ چته کک و مکی؟ این چه حالیه؟ با صدای بم سپهر سرم به سمتش چرخید و بی حوصله لبخند زدم: ـ هیچی یکم حالم خوب نیست. خندید، اونقدر جذاب که یه لحظه مات خنده اش شدم اما بعد خودم و جمع و جور کردم تا مبادا اون اوکتای دیوونه بفهمه و واقعا منو بُکشه. ـ بازم اوکتای کاری کرده نه؟ اون بشر اصلا بلد نیست با یه جنس لطیف خوب برخورد کنه! بی اختیار پوزخند زدم: ـ درسته، واسه همینِ که هر روز یکی و میاره تو تختش نکه اونقدر وحشی و روانی اون قبلی ها رو هم فراری میده. خنده اش شدت گرفت و کنارم نشست. با هیجانی زیر پوستی سعی کردم خودم و کنترل کنم از اینکه کنارم نشسته. از این مرد خوشم می اومد. جنتلمن بود و جذابیت خاصی داشت، مخصوصا رفتار متین و آرامش که به نظرم صد هیچ از اوکتای جلو بود، هرچند به هرکسی میگفتی اون دیوونه رو انتخاب می کرد. چون نه تنها جذاب و خاص بود بلکه چشم های آبی تابه تاش اونقدری نادر بود که همه ازش تعریف می کردن. ـ چیه حسودی می کنی؟ با اینکه لحنش عادی و شوخ بود اما نفس تو سینه ام حبس شد. نکنه می دوستت من جذب اون قاتل روانی که مافیای اسلحه بود شدم؟ ـ هه از کجا به این نتیجه رسیدی سپهر خان؟ اصلا چرا من باید به دخترای دور بر اون مرتیکه اهمیت بدم و به روابطش حسودی کنم؟ من فقط پرستار خواهرشم. اونم نه از روی خواست خودم.فقط چون اون این و می خواد و مهرو با من آروم میشه.باورت میشه حتی نمی‌ذاره برم دیدن خانواده ام؟ عقده ی این مدت تو دلم پر شده بود اما خودم که میدونستم بیشتر دارم از چی‌ می سوزم. از اینکه تو این مدت جذب اون وحشی شده بودم و اون نسبت بهم بی اهمیت ترین بود. البته جز امشب که یواشکی خودم و رسوندم به این مهمونی.. سپهر لبخند مهربونی بهم زد و سمتم خم شد: ـ چرا عصبانی میشی دختر خوب؟ اوکی حق باتوعه..پس این یعنی می تونی دوست دخترم بشی؟ چشمام تا آخرین حد ممکن گشاد شد. چی گفت الان؟ قبل اینکه حتی فرصت جواب دادن داشته باشم کسی از پشت دستش و کشید ـ خر که باشی که بخوای دوست دخترت بشه؟ با شنیدن صداش غافلگیر شده و عصبی نگاهش کردم. چقدر احمق بودم که فکر می کردم نمیاد دنبالم. من که براش مهم نبود برای چی اومده بود اصلا؟ ـ هی آروم چته مرد؟ حرف بدی نزدم اصلا بذار ببینیم نظر خود کرانه چیه؟ با آرامش دست شو روی شونه اوکتای گذاشته که مثل یه شیر زخمی داشت به من نگاه می کرد. بی اهمیت به سپهر مچ دستم و گرفت ـ پاشو...زود! وحشت زده به صورت پر از خشمش زل زدم: ـ بهت گفتم نمیام، دستم و ول کن دوست ندارم باهات بیام. با حرص چشم هاشو گرد کرد. انگار این حجم از جرعت مو باور نداشت. دروغ بود اگه می گفتم سر حال نشدم. ـ ولش کن اوکتای جان. چی کارش داری؟ این دختر بچه که نیست ۲۵ سالشه! نمی دونم چرا یهو صورتش بیشتر از قبل برفروخته تر شد و مثل یه اژدهای خشمگین نگاهم کرد. ـ برو می خوام یکم خوش بگذرونیم حداقل این حق و که دارم؟ روم و گرفتم، فکر کردم بی خیال میشه اما ناگهان منو رو دوشش انداخت و جلوی چشم کسایی که با بهت داشتن نگاهمون می کردن بی توجه از ببین همه شون گذشت. با حرص و گریه جیغ زدم: ـ ولم کن، بذارم زمین، چی از جونم می خوای آخه؟ سیلی محکمی که به باسنم زد و غرید: ـ مگه نگفتی می خوای خوش بگذونی هان؟ گریه ام شدت گرفت: ـ داری منو می ترسونی، تو رو خدا ولم کن! ایستاد، من و از رو دوشش پایین کشید تا جایی که صورتم مقابل صورتش بود و پاهام رو هوا، نگاهم که به لبخند عجیبش افتاد رنگم پرید: ـ ترس چرا؟ مگه نمی خوای خوش بگذرونی؟ اوکی.خودم کاری می کنم که از خوشی یه بند فقط جیغ بزنی! گیج نگاهش کردم، منظورش چی بود؟ نگاهم و که دید، با لحن مرموزی پچ‌ زد: ـ گفته بودم خون تو میریزم نه؟ نفس تو سینه ام حبس شد، با جدیت ادامه داد: -می‌برمت یه جایی که هیچ کس نباشه و خوب می دونم چطوری به خدمتت برسم که هم خوش بگذرونی هم بفهمی نباید سن تو به یکی مثل اون سپهر الاغ بگی! https://t.me/+rtB7tRMhZS0zNmI0 https://t.me/+rtB7tRMhZS0zNmI0 https://t.me/+rtB7tRMhZS0zNmI0 https://t.me/+rtB7tRMhZS0zNmI0

مرد خشن و سرد مزاجی که با اومدن یه دختر کوچولو به خونه اش امیال مردونه اش بلند میشه...🔞 https://t.me/+N-XRSPiftqYyZjE0

ازدواجشون صوریه ولی نمی‌تونن طاقت بیارن و سکس می‌کنن، با حامله شدن دختره… 🤭🤭 https://t.me/+ZBatj-Vb4mI4NGJk

-تو مستی امیر. دست نزن بهم زبونشو روی سینم کشید و دستشو توی شورتم فرو کرد -من مستم، تو چرا برام خیسی؟ -نترس حنا، می‌دونم باکره‌ای، یه جوری باهات سکس می‌کنم که دردش و حس نکنی قبل مخالفتم، خودشو روی تنم کشوند و -نترس کوچولو، بعد امشب دیگه مجبور نیستی خودت و بمالی🔞❗️ https://t.me/+N-XRSPiftqYyZjE0

من امیرم یه پسر لاشی و دختربازی که با ازدواج یهویی پدرش ازش عصبی میشه اما با دیدن دختر لوند و شیطون اون زن تصمیم میگیره با این ازدواج کنار بیاد و یکم با عروسک سکسی نامادریش خوش بگذرونه…💦🔞 https://t.me/+N-XRSPiftqYyZjE0 #آروتـــــــــــــــــــیک #بزرگـــــــــــــــــــسال

AnimatedSticker.tgs0.19 KB

_ خیس کردم برات استاد! ساواش با اخم چانه‌ی کوچیکش رو گرفت و غرید _ تو دانشگاهیم لادن خانوم دخترک با طنازی دستش رو روی زانوی ساواش سر داد _ تو هم رئیس دانشگاهی! ساواش سعی کرد به حال و هوای میان پاهاش توجهی نکنه عصبی غرید _ حراست! لادن لب هاشو روی گردنِ ساواش گذاشت و پچ زد _ من نامزدتم! _ شب میام دنبالت بریم خونه‌ام الان وقتش نیست لادن آروم زمزمه کرد _ پریودم تازه تموم نشده... الان می‌خوام ساواش با پشت دست آروم گونشو نوازش کرد _ یعنی باور کن اون دانشجوییم که از همه خجالتی تر بود حالا میخواد تو دانشگاه با استادش باشه؟ لادن زمزمه کرد _ با نامزدم! ساواش دکمه‌ی بالای پیراهنش رو باز کرد کلاس گرم شده بود نمی‌تونست بیش از این طاقت بیاره! ناخواسته غرش کرد _ بیا پارکینگ اساتید لادن خندید نقشه‌اش گرفته بود! _ تو پارکینگ؟ ساواش با اخم به در اشاره زد _ تو ماشین به پایین تنه‌ی شلوارش نگاه کرد اگر با این حال بیرون می‌رفت کسی متوجهش نمیشد؟! ریموت درهای پارکینگ رو برداشت تا قفل مرکزی رو فعال کنه و از اتاق خارج شد لادن با شیطنت خندید کیفِ چرم گرون قیمتِ ساواش رو از روی میزش چنگ زد و برگه های امتحان رو ازش بیرون کشید به سرعت از هر ۳ صفحه عکس گرفت و برگه ها رو سرجاشون برگردوند _ یک هیچ به نفعِ من استاد! منتظر باش تا بیام پارکینگ... نمیدونست شب تو خونه‌ی ساواش چی در انتظارشه ، وگرنه بخاطر یک نمره‌ی بیست حتی برای درسِ چهار واحدی راضی نمیشد چنین کاری کنه.....🔞😱 https://t.me/+klp-5YHzdHxmNzFk https://t.me/+klp-5YHzdHxmNzFk https://t.me/+klp-5YHzdHxmNzFk https://t.me/+klp-5YHzdHxmNzFk

- شب مهمون داریم باید دسر هارو اماده کنی سحر رو میارم کمکت وای به حالت دیر برسی خونه مارال بیچارت میکنم. این حرفی بود که صبح بهم زده بود. ساعت ۵:۳۰ بود و زنگ مدرسه تازه خورده بود. سریع کتابامو جمع کردم که با شنیدن صدای سحر سر بالا گرفتم. داشت با گوشی که قایمکی اورده بود و نامجو براش خریده بود حرف میزد. - وای عشقم من دستام کوچولوان میدونی درد میگیرن اخه. - چی خودتم کمک‌ میکنی؟ تو فقط بوسم کنی کافیه عزیزم. ناراحت و معذب سرم رو پایین انداختم، نامجو شوهر من بود ولی معشوقش سحر. - دم درب قربونت؟ چشم الان میام سریع. با این حرفش نگاهش کردم و گفتم: - نامجو دم دره؟ وایمیستی وسایلمو جمع کنم بیام منم ببرید اخه مهمون داریم باید اشپزی کنم. پشت چشمی نازک کرد. - وا نه. نامجو عادت داره تو ماشین همش منو ببوسه، گونه هامو نه. لبامو دستشم دائم تو یقم میچرخونه تو بیای که چی اسنپ بگیر. حواست باشه تا ۶ برسی وگرنه تنبیهی. این رو گفت و با ناز رفت. اسنپ با چی بگیرم؟ گوشی نداشتم حتی پولشم نداشتم. سریع وسایلمو جمع کردم و دویدم تا رسیدم دم در نامجو رفت. برف میومد و نم نم بارون. - خب منم میبرد چی میشد؟ من که بوس نمیخوام.... هوا تاریکه تاریک بود، زمستون سرد. بدون هیچ لباسی شروع کردم به راه رفتن ولی خیلی سرد بود. نه کاپشنی داشتم و نه پولیوری‌ برعکس من سحر چندین کمد فقط لباس داشت و هر هفته میخرید. با دیدن مردی سریع به سمتش رفتم: - اقا اقا گوشی دارید من یه زنگ بزنم؟ - بله دخترم بفرما. سرده چرا تو این هوا اومدی؟ اول شماره نامجو رو سریع گرفتم، چندتا بوق خورد تا جواب داد: - بله؟ - نامجو منم مارال. میشه واسم اسنپ بگیری؟ یخ زدم. - نه. مگه بهت پول نمیدم من؟ خودت بیا. این رو گفت و قطع کرد، ناباور گوشی رو دادم دست مرد، پول تو جیبی چی هیچی بهم نمیداد. با بغض از مرد تشکر کردم و به راه رفتن ادامه دادم ولی خونه دور بود. تا این که از سرما و گرسنگی لب جدول نشستم. سرم یکم‌ گیج رفت و بعدش... https://t.me/+Nqv54E7-ILQxZWI8 https://t.me/+Nqv54E7-ILQxZWI8 https://t.me/+Nqv54E7-ILQxZWI8 - عشقم مارال نیومد دست تنهام. نامجو با عصبانیت بیرون را نگاه کرد، خبری از زن اجباری اش نبود. - میبینی که نیستش. برای چی نیومد من بیارمش ها؟ سحر با این حرف کمی دستپاچه شد: - خب گفت دوست نداره مارو با هم ببینه خودش با اسنپ میاد. - پول تو جیبی که میدم بهت رو سهمشو بش میدی؟ سحر سرسری سر تکان میدهد. - اره به خدا میدم. نامجو عصبانی به سمت پله ها میرود ولی یادش می افتد گوشی اش را نبرده. سمت اشپزخانه برمیگردد که صدای سحر را میشنود که با دوستش حرف میزند: - پول بهش بدم؟ دختره ی دوهزاری. نه بهش پولشو میدم نه لباسایی که نامجو براش میخره. تو این سرما کاش بمیره. تازه تغذیه اش رو هم من میبرم، سه روزه لب به غذا نزده. نامجو با شنیدن این حرف سحر متعجب ایستاد که با صدای زنگ درسریع به سمتش میرود، دررا که باز میکند چشمش به هیکل کوچک و کبودی می افتد. مارال بود. یخ زده با صورت کبود. - ساعت ۶ من...رسیدم نامجو. الان غذا میپز.. و جلوی چشم نامجو از حال میرود. https://t.me/+Nqv54E7-ILQxZWI8 https://t.me/+Nqv54E7-ILQxZWI8

" کاش من جای اون حوله بودم می‌پیچیدم دور تنت! " احساس می‌کنم گوش‌هایم داغ می‌شود. آریامهر کیانی، به طور قطع یک دخترباز تمام عیار بود! و تقصیر خودم بود که وقتی پرسید: " داری چیکار می‌کنی؟ " برایش نوشته بودم: " تازه از حمام اومدم. چطور؟ " و حالا او می‌خواست به جای حوله، دور تنِ من بپیچد! با شرم می‌خندم. دکمه‌ی ضبط را می‌زنم و صدا پر می‌کنم. می‌خندم و آرام می‌گویم: - سطح لاستون ده از دهه! ولی جناب کیانی... انگار شما قوانین دوستی و رفاقت‌و نمی‌دونی! حالا او دارد برایم صدا پر می کند و من هزارباره به خودم لعنت می فرستم. نباید جوابش را می‌دادم! مطمئن بودم اگر صدای بم و رگ‌دارش را این ساعت از شب، بشنوم دوباره هوایی می‌شوم. هوایی تنش... بیست سال رفیق بودیم و یک شب، در کلبه‌ی مه گرفته درون جنگل، از رفاقت فراتر رفتیم... و آن شب، تن‌هایمان بی‌پوشش یک‌دیگر را لمس کرد و من هنوز با یادآوری بدن گرم و عضلات تراشیده‌ی محکمش و آن هم‌آغوشی... نفسم را صداداربیرون می‌فرستم. ویسش را باز می‌کنم و صدایش درون اتاق می پیچد: - قوانین دوستی و رفاقت چیه خانم قوامی؟ شما برامون توضیح بده! داشت تکه می‌انداخت. چون من از ترسِ از دست دادنِ آریامهر، صبحی که از کلبه به تهران برمی‌گشتیم گفته بودم فراموش کنیم هرچه پیش آمد و همچنان رفیق بمانیم! می‌دانستم آریامهر و دخترهای رنگارنگی که مهمان تخت خوابش می‌شوند، یک بار بیشتر روی او را نمی‌بینند و من از ترس، پیش دستی کرده بودم! آریامهر برای من رفیق فوق العاده امنی بود اما در جایگاه دوست پسر، به شدت پسرِ بدی بود! سلطان دل شکستن! سلطان رها کردنِ دخترانِ عاشق پیشه... و من نمی‌خواستم رها شوم! برایش ویس می‌فرستم: - رفیقا باهم لاس نمی‌زنن! احساس می‌کردم صدایش گرفته بود وقتی که گفت: - رفیقا باهم نمی‌خوابن پاییز! جوابش را نمی‌دهم. راست می‌گفت. ولی من باید چه کار می‌کردم که عاشق و شیدایش شده بودم؟ نه می تواستم رفیقش بمانم و نه توان ترک شدن از سوی او را داشتم! تلفنم زنگ می‌خورد. آریامهر بود. مردد تماس را وصل می‌کنم و صدایش خش‌دارتر از همیشه در تلفن می‌پیچد. مردانه و در گلو می‌خندد: - حتی دیگه جوابمم نمی‌دی! - قرار شد فراموش کنیم هر اتفاقی که افتاد... - تو فراموش کردی؟ سکوت می‌کنم. و او خبری می‌گوید: - نکردی! البته که فراموش نکرده بودم! هنوز با یادآوری آن شب درون جنگلِ باران خورده و هم‌آغوشی با آریامهر، تپش قلبم بالا می‌رفت. او دوباره خش‌دار می خندد. - قرار نبود تو بشی تاوان همه کارهایی که کردم... بین این همه آدم... تو نباید مثل خودم سرم می‌آوردی پاییز! حرف نمی‌زنم که او نسخ لب می‌زند: - شش ماهه. گیج می‌پرسم: - شش ماهه چی؟ رک می‌گوید: - شیش ماهه که با هیچکس نخوابیدم! دقیقا از وقتی برگشتیم تهران... جا می‌خورم. یادم بود یک‌بار یکی از دوستان مشترکمان با شوخی گفته بود آریامهر اوج ریاضت کشیدنش یک هفته باشد که آن‌ هم به قدری بد اخلاق و وحشی می‌شود که کسی جرئت ندارد نزدیکش شود. و حالا او می‌گفت شش ماه است با کسی نخوابیده! می‌دانستم راست می‌گفت. پسرِ بدی بود اما به من هیچوقت دروغ نمی‌گفت! و شش ماه خالی بودن تخت خواب آریامهر یعنی اوضاع خیلی عجیب و غریب بود! مات لب می‌زنم: - چرا؟ - چون تو بودی... و من هنوز انقدر پست و عوضی نشدم که وقتی با یکی دیگه می‌رم توی تخت، تو رو تصور کنم! قلبم یک ضربان جا می‌اندازد و خفه صدایش می‌زنم: - آریامهر... این حجم از رک گویی‌اش دیوانه‌ام می‌کرد. صدای زنگ خانه بلند می‌شود. گیج نگاهم را به سالن می‌دوزم‌ ساعت دوازده شب بود و من با یک حوله ی نیم وجبی سفید دور تنم، نشسته بودم. استرس به جانم می‌افتد که چه کسی نصف شب زنگ در خانه‌مان را زده اما هنوز شدت افکارم بالا نگرفته بود که آریامهر لب می‌زند: - پشت درم پاییز... پنج دقیقه منتظر می مونم... اگه درو باز کنی... یعنی همه حرفات توی کلبه مزخرف بود و تو هم حست مثل منه... تو هم من‌و می‌خوای! بعد از پنج دقیقه اما یه طوری می‌رم که دیگه هیچوقت اسمم هم به گوشت نخوره چون من آدم رفاقت کردن با تو نیستم دختر! https://t.me/+aDiJf3Hu1RQyYTE0 https://t.me/+aDiJf3Hu1RQyYTE0 https://t.me/+aDiJf3Hu1RQyYTE0 https://t.me/+aDiJf3Hu1RQyYTE0

#part_124 _ میوه‌‌ها رو بشور ، سها خودش میاد میچینه تو برو دفتر به کارت برس. حافظ به جو سنگین خانه نگاه میکند _ نگفتی کی قراره بیاد فرشته! این همه شیرینی و میوه برای یک عصرانه‌ی دوستانه‌ی ساده‌ست؟ فرشته خانم، مادرِ حافظ ، همانطور که کافه گلاسه درست میکند پاسخ میدهد _ فرض کن اینطوریه! حالا هم اگر میوه نمیشوری بلند شو برو. خوبیت نداره وقتی مهمونا میان اینجا باشی. او استین هایش را بالا میزند و شروع به شستن میوه ها میکند که همان لحظه دخترکی با پیراهنی حریر و به رنگ آبی اسمانی ، از اتاق خارج میشود موهای بلند و مواجش را آزاد گذاشته بود و لب‌های کوچکش به سرخی میزد لحظه‌ای وا میماند و جا میخورد. سها بود؟! نامزدش چنین موهای بلندی داشت و او بی‌خبر بود؟ فرشته خانم ریزبینانه به او مینگرد _ حافظ دیر شد پسر!! بجنب. سها جلوتر نمی‌اید سلام کوتاهی میدهد و مشغول چیدن شیرینی‌ها میشود او یعی میکنم خودش را کنترل کند. مانند همیشه سرد باشد و بی‌تفاوت! میوه ‌ها را که میشوید ، کتش را برمیدارد و با خداحافظی کوتاهی از خانه خارج میشود درست قبل از انکه به دفتر وکالتش برسد ، متوجه میشود که پرونده‌ی مهمی را در اتاق جا گذاشته! کلافه از بی‌حواسی اش ، به سمت خانه میگازد ماشین را در خیابان پارک میکند و با قدم‌های بلند وارد خانه میشود میخواهد به فرشته بگوید تا دم در بیاید و مزاحم جمع زنانه‌ی شان نشود اما دیدن دو جفت کفش مردانه ، کافیست تا موبایلش را برنداشته، داخل جیب شلوارش سر دهد بوهای خوبی به مشامش نمیرسد در را آرام باز میکند و بی صدا وارد هال میشود صدای مادرش از دور به گوش میرسد _ تا جوون‌ها حرفاشون رو بزنن ، شما بفرمایید از خودتون پذیرایی کنید جوان ها؟! منظورش کدام جوان‌های لعنتی بودند؟ سها کدام گوری بود ؟ چرا کنار مادرش ننشسته بود؟ بی‌توجه به این که ممکن است جلوتر رفتنش چه پیامدی داشته باشد وارد پدیرایی میشود فرشته خانم با دیدن او به گونه‌اش میکوبد _ اینجا چیکار میکنی پسرم؟ مرد مسنی که کنار یک خانم شیک پوش نشسته بود با دیدن او از جا بلند میشود _ سعادتی شد ما برادر عروس خانم رو هم ببینیم او خواهرِ دمِ بختی داشت که خودش بی‌خبر بود؟ چشم ریز میکند و بدون هیچ سلام و احوال پرسی ، میپرسد _ خواهرم؟! زن مسنی که کنار مرد بود ، لبخند میزند و انگشتر‌های اعیانی‌اش را نشان میدهد _ سها جان رو میگن! ماشالله زیبا و خوش بر و رویه . انشالله خدا برای شما .... و برای پسرِ ما حفظش کنه! پوزخند میزند _ چرا خدا باید سها رو برای پسرِ شما حفظ کنه؟ صدای جیغی که از داخل اتاق شنیده میشد متعلق به همان دختر بود ... همان دختری که امروز با آن پیراهن آبی ، دلش را برده بود ... منتظر پاسخ سوالش نمیماند سمت اتاق قدم تند میکند و به صدا زدن ‌های فرشته توجهی نمیکند در را با قدرت باز میکند و به تنِ حجیمی که روی یک دخترِ باریک خیمه زده بود مینگرد مگر ممکن است صاحب ان لباس آبی را نشناسد مانند یک شیر میغرد _ چه گوهی میخوری حروم‌زاده؟؟؟ تا بخود بیاید ، مرد را به انی روی زمین کوبیده است سها ترسیده ، سکسکه میکند و خودش را گوشه‌ی تخت میکشد مادر و پدرِ پسرک احمق از راه میرسند مادرش به گونه‌اش میکوبد و میگوید _ حاح خانم من که گفتم احازه بدید این‌ها امروز یک صیغه‌ی محرمیت کوجیک بخونن اخه پسرم این دختر رو دیده چطوری خودش رد کنترل کنه؟ فرشته خانم دست به دیوار میگیرد و خیره به صورت حافظ که لحظه به لحظه قرمز تر میشد میماند حافظ پوزخند میزند _ صیغه محرمیت با زنِ من؟!!! لگد محکمی به پای پسر میکوبد _ اون نخودی که تو شلوارته رو لازم نداشتی پسر جون!! و اِلّا الان چشمت روی زن و ناموس من نبود! https://t.me/+DQw0so7FrHgwZDgy https://t.me/+DQw0so7FrHgwZDgy https://t.me/+DQw0so7FrHgwZDgy https://t.me/+DQw0so7FrHgwZDgy https://t.me/+DQw0so7FrHgwZDgy https://t.me/+DQw0so7FrHgwZDgy

- هیششش شل کن خودتو دختر کوچولوم، اول با انگشتم بازت می‌کنم، باشه؟ ترسیده سر تکان می‌دهد: - بعدش از اونجام خون میاد؟ پاهای خوش تراشش را از هم باز می‌کنم و با دیدن خیسی‌اش بزاقم را می‌بلعم: - انقدر خیسی که فکر نکنم. انگشتم را با احتیاط درون تنش فرو می‌برم و صورتش درهم می‌شود: - آییییی… نکن… دردم میاد… تنگی‌اش من را از خود بی‌خود می‌کند: - هیس هیس… الان آروم می‌شه… منو ببین خانم کوچولو؟ بوس بوسیت کنم؟ سر و صورتش را می‌بوسم، سینه‌های پر و بزرگش را… انگشتم را خارج کرده و خودم روی تنش خیمه زده و میان پاهایش قرار می‌گیرم: - آماده‌ای که بشی خانومم؟ آنقدر خیسش کرده‌ام و.... https://t.me/+ZBatj-Vb4mI4NGJk

ازدواجشون صوریه ولی نمی‌تونن طاقت بیارن و سکس می‌کنن، با حامله شدن دختره… 🤭🤭 https://t.me/+ZBatj-Vb4mI4NGJk

- دردت به جونم دخترم… تا وقتی خودتو شل نکنی دردت می‌گیره! - دردم… میاد… خیلی بزرگی! روی تنم خیمه زده : - چیکار کنم آخههرچی‌ام تحریکت می‌کنم فایده نداره… انگشتمم نمی‌ره داخلت! لب‌برمی‌چینم: - نمی‌شه… کلا نکنیم؟ با خنده‌ای جذاب لبم را می‌بوسم: - نخیر، نمی‌شه نکنمت…مثلا زنمی! روی تنم پایین می‌رود و مرموز میگه: - یه‌طور دیگه شلت می‌کنم… با برخورد زبانش ناله‌ام… https://t.me/+ZBatj-Vb4mI4NGJk

Zoghem Wa Ya Ke (320).mp35.71 MB

_دختره فردا سنگسار میشه! سردار خان روی پله ها خشکش زد فردا دخترکش سنگسار میشد... میدانست. از هفته قبل سیاه دخترکی را به تن داشت که فردا سنگسار میشد سیاه دلبر بی وفایی که بخاطرش در روی عالم و آدم ایستاده بود! آمنه ندید چه آتشی به جان پسرش نشسته و ادامه داد: _آخر و عاقبت دختر صحرا از همون اول مشخص بود. بالاخره روی واقعیشو نشون داد، چوب حراج زد به آبروی چندین و چندساله خانزاده ها! پوزخند زهرآگینی زد: _با یه غلام به سردار خان خیانت کرد، به شوهرش... نگاهش میخ شانه های پهن و افتاده پسرش شد: _بخاطر اون دختر تو روی هممون وایسادی، حرمت مادرتو زیر پا گذاشتی اما دیدی که دختر فاحشه قدیسه از آب درنمیاد! گرگ زاده گرگ میشه شیرمردم، اینو بارها بهت گفته بودم با رضایت سر تکان داد: _فردا که اون دو زناکار سنگسار بشن دلت آروم میگیره. اون دختر از اولم لقمه دهنت نبود! کمتر از خودت خوارت میکنه پسرم، به کمتر از خودت دل بستی و چوبشو خوردی نفسش هرلحظه تنگ تر میشد. مادرش درست میگفت عروس خائنش لایق عشق جنون آمیز سردار خان نبود! صدای آمنه کم کم نامفهوم میشد و پایش که روی پله آخر نشست، جیغ و گریه آشنایی در گوشش پیچید و بی اراده متوقف شد ماه‌گل... صاحب این صدای بیچاره و پردرد دخترک نازدار خودش بود؟! برگشت و چشم های سرخش روی دخترک نشست، آمنه لعن و نفرینش میکرد و خدمتکار ها بازوهای نحیفش را گرفته بودند دخترک گریان و بی وقفه جیغ میکشید قرار بود تا فردا و زمان سنگسار در اتاق زیرشیروانی حبس باشد... صدای گرفته‌اش برای اولین بار در آن روز بلند شد: _ ببریدش بیرون دستها دور بازوهای دخترک خائن محکم تر شدند و ماه‌گل بی طاقت جیغ کشید: _سردااار درمانده چشم بست خواسته بود دخترک را بیرون کنند و خودش حتی نمیتوانست به او پشت کند! دخترکش لاغرتر و شکسته شده بود ماهش پژمرده شده بود... دوباره جیغ کشید: _سردار توروخدااا دل احمق و بی عارش هنوز بی تاب بود؛ پَر میزد برای دخترک بی پناهی که میگفتند به او خیانت کرده...دختری که مچش را با یک غلام گرفته بودند! کر شده چرخید، دیگر نمیخواست صدایش را بشنود. این صدای نازدار صدای دلبرش نبود، صدای زن خائنی بود که فردا سنگسار میشد آخرین پله را که بالا رفت ماه گل از دست خدمتکارها خلاص شد گریان از پله ها بالا دویید و از پشت لباس سیاهش را چنگ زد: _ التماست میکنم بهم گوش بده...من کاری نکردم، بهت خیانت نکردم! تن مردانه و عضلانی‌اش چرخید و دست های بی جان ماه‌گل پایین افتادند چشم های سرخ و غضبناکش خیره دخترک لرزان ماند صدای آمنه در گوشش پیچید: _هرزه دروغگو! بعد از بی آبرویی که بار آوردی چطور روت میشه روبروش وایسی؟ دخترک هق زد: _تورو به خدایی که میپرستی قسم میدم، باور نکن! بخدا پشیمون میشی مرد بی طاقت چشم بست شقیقه هایش تیر میکشیدند و صدای آمنه حتی ثانیه‌ای قطع نمیشد _پشیمونم! بدجوری پشیمونم...گذاشتم دختر یه هرزه تموم جونم بشه نگاه سرخش در صورت خیس دخترک چرخید _پشیمونم که گذاشتم اینطور جیگرمو بسوزونی! خودم پر و بالت دادم...من جونمو دادم دستت و تو آتیشم زدی! دخترک بلندتر زیر گریه زد و صدای خشدار مرد به سختی بلند شد: _دیدنتون...همه دیدنت که چطور پا گذاشتی رو آبرو و غیرت من! ماه گل از بیچارگی به پایش افتاد... به پای تنها کسی که در این دنیا داشت دخترک یتیم و بی کس کار بود، این مرد تمام پشت و پناهش بود تنها کسی که داشت! روی زمین آوار شد و با خفت پارچه شلوارش را چنگ زد: _دروغ میگن، همشون دروغ میگن...به قرآن نکردم! چرخید که برود؛ قدم برداشت و دست های بی جان دخترک محکم‌تر پایش را چنگ زدند گریه‌اش حتی دل سنگ را آب میکرد: _تو منو باور کن...توروخدا منو باور کن! من جز تو کسیو ندارم، من هیچکسو جز تو ندارم تا ته جانش از عجز صدای دخترک سوخت! قلبش در سینه بی تابی میکرد، التماس میکرد که ماه گلش را باور کند پشت پا بزند به تمام حرف هایی که گوشش را پر کرده بودند، باور کند که دلبرش کسی را جز او ندیده... اما با آنهمه شاهد و مدرک چه میکرد؟ با لکه ننگی که تا ابد روی پیشانیش خورده بود چطور کنار می آمد؟ جان کند تا پایش را از دستان لرزان دخترک بیرون آورد و با ضربه محکمی او را به عقب هل دهد لگدش در پهلوی دخترک فرو آمد و چرخید محکم زده بود و خبر نداشت از بی جانی و کم طاقتی دخترکی که این چندروز لب به غذا نزده بود خبر نداشت از بازی بی رحمانه‌ای که زیر گوشش راه انداخته بودند و... خبر نداشت از نطفه تازه شکل گرفته در رحم دخترکی که میخواست سنگسارش کند! https://t.me/+O_VhLIK0w-llNTE0 https://t.me/+O_VhLIK0w-llNTE0 https://t.me/+O_VhLIK0w-llNTE0 زن حامله‌اشو بیگناه سنگسار میکنه😭❌

#استاد‌هات‌غیرتـــــــــی🔞🔥 استاد جذاب و هاتی که خاطرخواه دانشجوش میشه و بخاطرش هروز یقه ی باقی دانشجو ها رو بجرم خیرگی به دلبرش جر میده و...😁😱🔞❌ https://t.me/+9OJxETt4LWI0ZTY0 https://t.me/+9OJxETt4LWI0ZTY0 https://t.me/+9OJxETt4LWI0ZTY0 https://t.me/+9OJxETt4LWI0ZTY0 استاد جذاب و سک*سیمون واسه بدست آوردن دانشجوی شیطونش، توی اتاق مخصوص خودش لختش میکنه و جلو و عقبش رو جر میده که یهو در باز میشه و مدیر دانشگاه با اون وضع میبینتشون و...🔞❌🔥 #همخونه‌ای‌هات‌سکسی‌شورت‌خیس‌کن🔞🔥💦 #کل‌کلی‌سکسی‌هات‌‌باشورت‌اضافه‌داخل‌بشین❌🔞🔥🔞🔞

#پارت263 _خواهرم تو تختتمون چیکار میکنه شاهو؟🔞💔 با دیدن بدن لخت و سفید خواهرم کنار شوهرم مبهوت نگاهش کردم. رد لب های شوهرم روی تنش برق میزد جای عشق بازیشون روی پوست حساس پرستو به واضحی روز مشخص بود وسایلای توی دستم که افتاد روی زمین شاهو بلند شد و بالاتنه‌ی لختش در معرض دیدم قرار گرفت. بی انصاف حتی شب عروسیمون حاضر نشده بود کنارم بخوابه... _برو بیرون سیمین لباس بپوشم حرف بزنیم اشک از چشمم ریخت،رد رژ لب پرستو روی تنش مثل خار تو چشمم رفت _انگار اشتباه گرفتیا...زن و محرمت منم..نه خواهرم! پرستو با صدای جیغم توی خواب چرخید و تو خودش گلوله شد _برو بیرون سیمین، نمیخوام پرستو رو بیدار کنی! صدای سرد شوهرم که داشت مراعات خواهرمو میکرد قلبمو لرزوند احساس پستی و خاری...، احساس درد داشتم... همه احساسات بدم باعث شد با درد قدمی عقب بردارم _ازت متنفرم شاهو، از تویی که یکبارم نزدیکم نشدی و حالا با خواهرم... بیحوصله پرید وسط حرفم _برو بیرون سیمین، بعدا حرف می‌زنیم نمیبینی پرستو خوابه؟چقدر بیملاحظه ای!! من؟ من بی ملاحظه بودم؟... با بغض از اتاق دویدم بیرون، احساس خفگی باعث شد نفهمم چیکار میکنم، در خونه رو باز کردم و با دیدن شایان برادر شاهو بغضم ترکید _سیمین؟ شایان دستمو گرفت و نگران از بالا تا پایین چکم کرد _خوبی؟کی گریه‌اتو دراورده؟ چرا اینجوری..؟ هق زدم و به دستش چنگ انداختم _شا..شاهو با پرستو بهم خیا..نت کرد، آیی.. شایانو پس زدم و توجهی به نگاه عجیبش..به دستای مشت شده اش نکردم... _می..میخوام رسواشون کنم، میخوام آبروشونو ببرم..آتیش میزنم زندگیشونو... ولم کن شایان... پسش زدم و خواستم از پله ها بدوئم برم پایین که پیچ خوردن پام برابر شد با صدای بلند شایان و درد وحشتناکی که تو سرم پیچید تن بیجون و کرخت شدم روی زمین افتاد و گرمی خون لباس سفیدمو گرم کرد دستای داغ و حمایتگر برادرشوهرم تنمو چنگ گرفت _میکشمش...شاهو رو میکشم سیمین، وای وای طاقت بیار خودم طلاقتو از اون بیشرف میگیرم وخودم میگیر... چشم هام بسته شد و دیگه چیزی نفهمیدم از علاقه مردی که قرار بود بعد به هوش اومدنم.... https://t.me/+PlaMtdM1pqk4MzRk https://t.me/+PlaMtdM1pqk4MzRk https://t.me/+PlaMtdM1pqk4MzRk شاهو وحدت مردی که عاشق پرستوعه اما درست موقع خاستگاری مجبور میشه با خواهر بزرگترش سیمین ازدواج کنه😱😱 اما طاقت نمیاره و عشق به پرستو...❗️💦 https://t.me/+PlaMtdM1pqk4MzRk https://t.me/+PlaMtdM1pqk4MzRk پارت واقعی رمانه و خیالتون راحت که رمان به پایان رسیده و تا اخرش میتونید بخونید بدون اینکه تو خماری بمونید🔥

سوگلی - Telegram kanali statistikasi va tahlili