سوگلی
به قلم:مهتاب.ر رمان انلاین📚 خانوم معلم دیو و دلبر شاه دزد پرستار عمارت وثوق شاهزاده و گدا عروس نحس دختر دهاتی رمان های انلاین: @Tagromana 🔵پارت یک https://t.me/c/2042343065/34 رمانای تکمیل شده: https://t.me/+Qbh3v72GYTRjZjNk
Ko'proq ko'rsatish📈 Telegram kanali سوگلی analitikasi
سوگلی Forsiy til segmentidagi kanali faol ishtirokchi. Hozirda hamjamiyat 25 540 obunachidan iborat bo'lib, Kitoblar toifasida 1 270-o'rinni va Eron mintaqasida 13 409-o'rinni egallagan.
📊 Auditoriya ko‘rsatkichlari va dinamika
невідомо sanasidan buyon loyiha tez o‘sib, 25 540 obunachiga ega bo‘ldi.
17 Sentabr, 2026 dagi oxirgi ma’lumotlarga ko‘ra kanal barqaror faollikka ega. Oxirgi 30 kunda obunachilar soni 1 701 ga, so‘nggi 24 soatda esa -20 ga o‘zgardi va umumiy qamrov yuqori darajada qolmoqda.
- Tasdiqlash holati: Tasdiqlanmagan
- Jalb etish (ER): Auditoriya o‘rtacha 3.49% darajada jalb etiladi. Nashrdan keyingi dastlabki 24 soatda kontent odatda umumiy obunachilar sonining 15.81% ini tashkil etuvchi reaksiyalarni to‘playdi.
- Post qamrovi: Har bir post o‘rtacha 891 marta ko‘riladi; birinchi sutkada odatda 4 041 ta ko‘rish yig‘iladi.
- Reaksiyalar va o‘zaro ta’sir: Auditoriya faol: har bir postga o‘rtacha 29 ta reaksiya keladi.
- Tematik yo‘nalishlar: Kontent دخترک, شوهر, وقت, سینه, تنم kabi asosiy mavzularga jamlangan.
📝 Tavsif va kontent siyosati
Muallif resursni shaxsiy fikrni ifoda etish maydoni sifatida ta’riflaydi:
“به قلم:مهتاب.ر
رمان انلاین📚
خانوم معلم
دیو و دلبر
شاه دزد
پرستار عمارت وثوق
شاهزاده و گدا
عروس نحس
دختر دهاتی
رمان های انلاین:
@Tagromana
🔵پارت یک
https://t.me/c/2042343065/34
رمانای تکمیل شده:
https://t.me/+Qbh3v72GYTRjZjNk”
Yuqori yangilanish chastotasi (oxirgi ma’lumot 18 Sentabr, 2026 da olingan) sababli kanal doimo dolzarb va katta qamrovli bo‘lib qoladi. Analitika auditoriya kontent bilan faol hamkorlik qilishini, uni Kitoblar toifasidagi muhim ta’sir nuqtasiga aylantirishini ko‘rsatadi.
Ma'lumot yuklanmoqda...
| Sana | Obunachilarni jalb qilish | Esdaliklar | Kanallar | |
| 18 Sentabr | 0 | |||
| 17 Sentabr | 0 | |||
| 16 Sentabr | +116 | |||
| 15 Sentabr | +8 | |||
| 14 Sentabr | 0 | |||
| 13 Sentabr | 0 | |||
| 12 Sentabr | +72 | |||
| 11 Sentabr | 0 | |||
| 10 Sentabr | 0 | |||
| 09 Sentabr | +50 | |||
| 08 Sentabr | +246 | |||
| 07 Sentabr | +111 | |||
| 06 Sentabr | 0 | |||
| 05 Sentabr | 0 | |||
| 04 Sentabr | 0 | |||
| 03 Sentabr | 0 | |||
| 02 Sentabr | +1 | |||
| 01 Sentabr | +393 |
| 2 | _ استادت طوری جرت داده نمیتونی حتی برای امتحان بشینی رو صندلی!
بغض کرده نالیدم
_ آروم ساواش! همه تو دانشگاه فهمیدن باهات خوابیدم! حراست بفهمه دانشجویی با استادش سکس داره بیچارشون میکنه
به سالن تصحیح برگهها اشاره زد
_ بیا دنبالم، ببینم یاد گرفتی بخوریش یا نه! اگر خوب بخوری جلوی خودت برات ۲۰ ثبت میکنم!
https://t.me/+yqOgBL-_jsg5NTE0 | 53 |
| 3 | 🔥 اون خیبـرِ کاووسیـان بود! 🔥
در ازای آزادی دخترم، منو صیغه کرد در حالی که هنوز زنشو طلاق نداده بود
هر شب جوری تنِ نرممو می کشید زیر عضلات بزرگش، که روز بعدش دخترم ازم می پرسید چرا لنگ می زنم
❌ فکر می کردم منو دوست داره تا اینکه زنش برگشت و...❌
https://t.me/+hm8b1LLMG9oxM2M0 | 144 |
| 4 | -جونم عمرم؟ چرا ناله میکنی؟ خوب ارضا نشدی؟
دستمو زیر دلم گذاشتم و پشتمو بهش کردم
-وقتی بهت میگم بکش بیرون، نمیکشی. بعد من دوباره تحریک میشم ولی تو دیگه سکس نمیخوای.
منو چرخوند و خودشو روی بدنم کشید
-اونی که ببینه خانومش از شهوت و هوس داره به خودش میپیچه و سکس نخواد، مَرد نیست!
بین پاهام جا گرفت و پیشونیمو بوسید
-این راند فقط برای لذت چمان خانوم خودمه 🔥💦
https://t.me/+hm8b1LLMG9oxM2M0
یه نازکش اینطوری تو زندگی همهی دخترا کمه 🫠🥺 | 150 |
| 5 | _ استادت طوری جرت داده نمیتونی حتی برای امتحان بشینی رو صندلی!
بغض کرده نالیدم
_ آروم ساواش! همه تو دانشگاه فهمیدن باهات خوابیدم! حراست بفهمه دانشجویی با استادش سکس داره بیچارشون میکنه
به سالن تصحیح برگهها اشاره زد
_ بیا دنبالم، ببینم یاد گرفتی بخوریش یا نه! اگر خوب بخوری جلوی خودت برات ۲۰ ثبت میکنم!
https://t.me/+yqOgBL-_jsg5NTE0 | 272 |
| 6 | -جونم عمرم؟ چرا ناله میکنی؟ خوب ارضا نشدی؟
دستمو زیر دلم گذاشتم و پشتمو بهش کردم
-وقتی بهت میگم بکش بیرون، نمیکشی. بعد من دوباره تحریک میشم ولی تو دیگه سکس نمیخوای.
منو چرخوند و خودشو روی بدنم کشید
-اونی که ببینه خانومش از شهوت و هوس داره به خودش میپیچه و سکس نخواد، مَرد نیست!
بین پاهام جا گرفت و پیشونیمو بوسید
-این راند فقط برای لذت چمان خانوم خودمه 🔥💦
https://t.me/+hm8b1LLMG9oxM2M0
یه نازکش اینطوری تو زندگی همهی دخترا کمه 🫠🥺 | 477 |
| 7 | _ استادت طوری جرت داده نمیتونی حتی برای امتحان بشینی رو صندلی!
بغض کرده نالیدم
_ آروم ساواش! همه تو دانشگاه فهمیدن باهات خوابیدم! حراست بفهمه دانشجویی با استادش سکس داره بیچارشون میکنه
به سالن تصحیح برگهها اشاره زد
_ بیا دنبالم، ببینم یاد گرفتی بخوریش یا نه! اگر خوب بخوری جلوی خودت برات ۲۰ ثبت میکنم!
https://t.me/+yqOgBL-_jsg5NTE0 | 547 |
| 8 | 🔥 اون خیبـرِ کاووسیـان بود! 🔥
در ازای آزادی دخترم، منو صیغه کرد در حالی که هنوز زنشو طلاق نداده بود
هر شب جوری تنِ نرممو می کشید زیر عضلات بزرگش، که روز بعدش دخترم ازم می پرسید چرا لنگ می زنم
❌ فکر می کردم منو دوست داره تا اینکه زنش برگشت و...❌
https://t.me/+hm8b1LLMG9oxM2M0 | 289 |
| 9 | 🔴 کم کم باید حواسمون به کیفهای متحرک تو خیابون باشه | 856 |
| 10 | #پارت1
#رهاشده
_ تو رو خدا... دیگه نزنم... به خدا هنوز تنم درد میکنه...
خودمو گوشه ی اتاق مچاله کرده بودم و با وحشت چشمای به خون نشسته اشو نگاه میکردم
چند دقیقه قبل فقط به خاطر یه دعوای ساده با سارا، همهچیز به اینجا کشیده شده بود. سارا جلوی من ایستاده بود و با حرفهاش اعصابم رو به هم ریخته بود، آخرش هم یه سیلی به صورتش زده بودم. همون یک سیلی کافی بود تا همهچیز برعکس بشه. سارا با گریه خودش رو به چاووش رسونده بود و حالا چاووش روبهروم ایستاده بود.
ـ تو به سارا سیلی زدی؟
صداش از خشم میلرزید.
اشکام رو پاک کردم و با بغض گفتم:
ـ اون داشت بهم توهین میکرد... من فقط یه سیلی زدم، چاووش... فقط یه سیلی...
اما انگار توضیحم براش اهمیتی نداشت.
کمربندش رو از کمر شلوارش بیرون کشید.
با دیدنش نفسم از ترس رفت..
ـ چاووش... تو رو خدااااا...
سمت در دویدم اما قفل بود.
صدای گریهام کل اتاق رو پر کرده بود و مطمئن بودم همه صدای منو میشنون، اما هیچکس جرأت نداشت وارد بشه.
چاووش بازوم رو گرفت و با شدت کشید سمت خودش.
جیغم بلند شد.
دستم رو بالا آوردم که از خودم دفاع کنم اما ضربهی محکمی به صورتم خورد.
سرم به یک طرف پرت شد و طعم خون توی دهنم پیچید.
ـ یه بار دیگه دستت به سارا بخوره بلایی بدتر از این سرت میارم.
کمربند رو دور دستش پیچید.
نفسم از ترس برید.
ـ به خدا قصد بدی نداشتم...
اولین ضربه به پهلوم خورد از شدت درد خم شدم.
ـ نزن... نامرددد... درد داره...
موهام رو توی مشتش گرفت و صورتم رو بالا کشید.
ـ تو فکر کردی چون زن منی، هر کاری دلت خواست میتونی بکنی؟
اشکام روی صورتم میریخت.
ـ من فقط از خودم دفاع کردم..
اما ضربهی بعدیش باعث شد پام به لبهی فرش گیر کنه و تعادلم رو از دست دادم.
صدای برخورد سرم با تخت توی اتاق پیچید.
اما چاووش یکدفعه خشکش زد.
کمربند از دستش افتاد.
نگاهش روی خون کنار سرم موند.
ـ ماهوررر...
برای اولین بار ترس رو توی صداش شنیدم.
خون از کنار سرم پایین میاومد و تصویر چاووش هر لحظه تارتر میشد.
پلکام سنگین شد و آخرین چیزی که دیدم، چهرهی چاووش بود که سمتم اومد...
https://t.me/+FZqFNReBZXcxOGY0
https://t.me/+FZqFNReBZXcxOGY0
https://t.me/+FZqFNReBZXcxOGY0
#پارت_واقعی ❌❌❌ | 813 |
| 11 | مازیار مردی که تو مهمونی بالماکسه با پسری س.ک.س میکنه غافل از اینکه اون پسر…❌
https://t.me/+WXR2pnL-XQRkMzVh
https://t.me/+WXR2pnL-XQRkMzVh
سرمو سمت گردنش بردم عطر تنش دیونه کننده بود و بیشتر ترغیبم میکرد گردنشو خیس💦 بوسیدمُ مک عمیقی به گردنش زدم
ناله ای کرد و شونهم با دستش فشرد پوزخندی زدم فقط با یه بوسه نالهش🤤 به هوا رفت!
بوسه هامو تا سینهش ادامه دادم سینهی سمت چپشو تو مشتم فشردم و زبونمو روی سینهی راستش دورانی چرخوندم
آهی کشید و فشار دستش رو شونهم بیشتر شد ، نوک سینهشو بین دندونام گرفتم و کشیدم
از درد آخی گفت سینهشو کامل وارد دهانم کردم و مکیدم ، تنش زیر تنم بی قرار شد و با دستش به موهام چنگ انداخت...
با حس برجستگی آ.لتش ...🔞💦
https://t.me/+WXR2pnL-XQRkMzVh
https://t.me/+WXR2pnL-XQRkMzVh
https://t.me/+WXR2pnL-XQRkMzVh
https://t.me/+WXR2pnL-XQRkMzVh
https://t.me/+WXR2pnL-XQRkMzVh
گـــ🏳🌈ــی س.ک.س عاشقانه خشن ارباب برده پـارت واقـعی رمان🔞💦 | 409 |
| 12 | -متهم خانم هیرا سرلک... به جایگاه متهم...
صدای قدمهای موزون و محکم سالن بزرگ دادگاه را پر کرد
دختری که روزی با روپوش سفید پرستاری درد مردم را تسکین میداد، امروز با دستبند فلزی روبهروی قاضی ایستاده بود
خبرنگارها بیوقفه از او عکس میگرفتند
تیتر فردای تمام روزنامهها از قبل آماده بود...
«دخترِ مدیرعامل بانک آفاق، قاتل و اختلاسگر از آب درآمد!»
قاضی پرونده قطور را باز کرد و همهمهها فروکش کرد
-متهم هیرا سرلک! شما به مشارکت در سه فقره قتل، اختلاس ۳۲هزار میلیاردی، پولشویی، جعل اسناد، پنهان کردن مجرم تحت تعقیب و همکاری با بزرگترین شبکه فساد اقتصادی کشور متهم هستید
سکوت سنگینی حاکم بود
هیرا حتی پلک هم نزد
انگار از قبل میدانست قرار نیست کسی حرفش را باور کند
قاضی ادامه داد:
آیا دفاعی دارید؟
هیرا گردن چرخاند و تک تک افراد حاضر رو از نظر گذراند
فقط دنبال یک نفر میگشت
نه پدرش که با التماس نگاهش میکرد، نه مادری که خون گریه میکرد، نه وکیلی که سرزنشش میکرد
انتهای سالن به مرادش رسید
مردی که آرام، با وقاری عجیب در ردیف آخر دادگاه نشسته بود
کت و شلوار مشکی، نگاهی سرد و خنثی، چهرهای که حتی ترس را هم وادار به تعظیم میکرد...
امروز او هم به مرادش میرسید
نیکزاد...
مردی که همه او را یک تاجر موفق و یک خیّر میشناختند
ولی هیچکس نمیدانست...
متهم واقعی همین حالا داخل دادگاه نشسته است
تمام قتلها...
تمام اختلاسها...
تمام خونهایی که ریخته شده بود...
همه فقط و فقط با یک اشارهی نیکزاد اتفاق افتاده بود
و حالا دختری که تنها گناهش عاشق شدن بود، قرار بود تاوان همهی آن جنایتها را بدهد
دختری که نیکزاد نشان کرده بود برای قربانی شدن... آن هم بخاطر موقعیت مهمی که پدرش داشت...
قاضی از پشت عینکش نگاهش کرد و صبرش سر آمد
-آخرین دفاع؟
هیرا لبخند تلخی زد بدون اینکه لحظه ای نگاه از نیکزاد بردار
نیکزاد سر بلند کرد و اتصال چشمها برقرار شد
تمام مدت از دیدن هیرا فراری بود تا مبادا دست و دلش بلرزد و حالا در بدترین موقعیت ممکن...
تصویری جلوی چشم هیرا نقش بست و صدای نیکزاد توی سرش پیچید
«اگر کل دنیا روبهرومون وایستن... نمیذارم حتی یه تار مو ازت کم بشه شیشهی عمرم...»
تکان خوردن سیبک گلوی نیکزاد از نگاهِ کدر شدهی هیرا پنهان نماند
امروز نیکزاد، تنها تماشا چی بود!
مشاورش خیلی سعی کرد مانع حضورش در دادگاه شود اما نشد؛ طاقت نیاورد
شاید آخرین بار بود که چشمش به هیرای لوندش میافتاد و چقدر این یادآوری دردناک بود
او هنوز سیراب نشده بود از دلبر چشم سبزش!
قاضی چکش را روی میز کوبید...
زمان هیرا تمام شده بود
-با توجه به مدارک موجود دادگاه، متهم هیرا سرلک را در تمامی اتهامات مجرم شناخته و نام برده را محکوم میکند به اشدّ مجازات...اعدام!
صدای اعتراض بلند پدرش از میان جمعیت به گوش رسید...
جانش به جانِ دخترک سرکش و یاغیاش بند بود
ولوله به پا شد میان خبرنگارها و حضار
هیرا فقط لبخند زد
لبخندی که بیشتر از هر گریهای درد داشت
دردش از روزی بود که راز بزرگ پدرش را فهمید و خانه را ترک کرد و پناه برد به آپارتمان نیکزاد، وقتی که سر از کارهایش در آورد و ساکت ماند
اما او فقط سکوت کرد ؛ تنها جرمش همین بود
مشارکت نداشت
حتی روحش خبر نداشت از قتل ها و خونریزیها
به خیالش تمام خلاف نیکزاد همان زد و بندهای مالی بود و تلاشش برای رسیدن به ثروتی بزرگ
تصورش را هم نمیکرد در آغوش مردی آرام میگرفت که قاتل بود!
حالا نوبت به قتل خودش رسیده بود
بازهم قاتل، نیکزاد بود
بدون آنکه رد و اثری از خود به جای بگذارد
اعدامش میکردند...؟
به همین سادگی؟ به گناه نکرده؟
ناگهان رنگ از صورتش پرید و تنش رعشه گرفت
دلش به هم پیچید
دستش را روی دهانش گذاشت و فشرد
بی اختیار چند قدم عقب رفت...
حالت تهوع امانش را بریده بود
همه تصور کردند از شنیدن حکم اعدام شوکه شده است
اما بجز خودش، تنها یک نفر حقیقت را فهمید...
نیکزاد!
نگاهش بیاختیار روی شکم هیرا ثابت ماند
تصویر آخرین عشق بازی پر شوری که داشتند...
و درست دو ماه بود که هیرا پریود نمیشد...
چند روز بود بیدلیل از بوی قهوه و عطر محبوب نیکزاد که تنها یادگارش در زندان بود حالش به هم میخورد
تمام تکههای پازل کنار هم قرار گرفت
هیرا...
باردار بود
و برای اولین بار ماسک همیشگی نیکزاد شکست و رنگ از صورتش پرید
مردی که برای نجات خودش، هیرا را قربانی کرده بود
حالا باید انتخاب میکرد
امپراتوریای که سالها برای ساختنش خون ریخته بود،
یا زنی که مقابلش ایستاده و فرزندش را باردار بود...
https://t.me/+ciqQkWxE98YxMTk0
https://t.me/+ciqQkWxE98YxMTk0
https://t.me/+ciqQkWxE98YxMTk0
دختری که برای نجات مردی که عاشقش بود، به اعدام محکوم شد
و مردی که همه او را ناجی شهر میدانستند، قاتل واقعی... 🔥🔥❌
‼️#پارتواقعیرمان رآز هیــــ🪔ــــــرا 🥂 | 622 |
| 13 | #دکترهات💉
#part1
نگاهی به چشم های درشت و مشکی رنگش انداختم
از لباساش مشخص بود از روستا اومده
دستکش هام رو پوشیدم و اشاره ایی به تخت کردم
با صورتی مظلوم لب هاشو برچید و روی تحت دراز کشید
اشاره ایی به دامن گل گلیش کردم که گنگ سرشو تکون داد
_چ..چی؟
اخم هام توی هم رفت
_میگم دامنتو دربیار
سریع صورتش سرخ شد
_وا..واسه چی؟
_می خوام چکش کنم از رو دامن نمیشه
مشخص بود حسابی خجالت کشیده و انتظار نداشت که لخت چکش کنم
نگاهی دقیق به صورتش انداختم خیلی بچه بود نهایتا بهش میخورد ۱۵ سالش باشه
نمیدونم اینجا چیکار میکرد و چه دلیلی داشت که پرده اش رو چک کنه..
به قیافش هم نمیخورد که از اون دخترای خراب و هرجایی باشه.
بلاخره با هزار رنگ عوض کردن دامنشو پایین کشید
با دیدن پایین تنه سفید و کلوچه ایش حس کردم غریضه های مردونه ام فعال شدن و برجسته شدن پایین تنهام رو توی شلوارم حس کردم
یه کلوچه بدون مو..سفید و با لبه های صورتی یه دختر کم سن و سال واقعا بی نظیر و وسوسه کننده بود
دستمو روی لبه های تپلش گذاشتم که چشم هاش رو با خجالت بست
نوازش وار تپلش رو لمس کردم
به جرئت میتونستم بگم بهترین و کلوچه ایی ترین تپلیِ که تا حالا در بین بیمارهام دیدم
دستکش هام رو درآوردم تا بتونم با دست های خودم لمسشون کنم
گرمی دستم رو که روی تپلش احساس کرد پاش رو چنگ زد
_آخ❌😈👇🏻
https://t.me/+AH_G_EjRbcc1Zjg0
https://t.me/+AH_G_EjRbcc1Zjg0
https://t.me/+AH_G_EjRbcc1Zjg0
https://t.me/+AH_G_EjRbcc1Zjg0
https://t.me/+AH_G_EjRbcc1Zjg0
https://t.me/+AH_G_EjRbcc1Zjg0
https://t.me/+AH_G_EjRbcc1Zjg0
https://t.me/+AH_G_EjRbcc1Zjg0
https://t.me/+AH_G_EjRbcc1Zjg0
https://t.me/+AH_G_EjRbcc1Zjg0
https://t.me/+AH_G_EjRbcc1Zjg0
https://t.me/+AH_G_EjRbcc1Zjg0
https://t.me/+AH_G_EjRbcc1Zjg0
https://t.me/+AH_G_EjRbcc1Zjg0
https://t.me/+AH_G_EjRbcc1Zjg0
https://t.me/+AH_G_EjRbcc1Zjg0
https://t.me/+AH_G_EjRbcc1Zjg0
https://t.me/+AH_G_EjRbcc1Zjg0
https://t.me/+AH_G_EjRbcc1Zjg0
https://t.me/+AH_G_EjRbcc1Zjg0
https://t.me/+AH_G_EjRbcc1Zjg0
حدیث یه دختر خیلی خوشگله، انقد خوشگل که کل محلهشون چشمشون دنبال دخترمونه🥹
وقتی یکی از نزدیک تریناش بهش دست درازی میکنه، برای معاینه میره پیش یه دکتر خیلی مشهور.
دکتر کیه؟ دکتر مهراد سعادت، مردی جذاب که همون جا ازش بهش پیشنهاد میده و...🥹🔥💋💦💧
#ممنوعــــــهههههه #هـــات #محدودیتسنی🔞🔥 | 1 186 |
| 14 | فقط ۱۰ تا عضو دیگه میگیرن بعد باطل میشه دخترا حتما جوین شید👆🔞😭 | 190 |
| 15 | سپهر برگشته😏👌
دکتر سپهر دانشور ،مردی که یه شب برای همیشه ترکش کردم حالا برگشته درحالی که نمیدونم چه طور پسر کوچولویی که با پدرش مو نمیزنه رو ازش پنهان کنم... مردی که قسم خورده به هر قیمتی برمیگردونه تو خونش ....مردی که قرار به بهونه ی بچه خانوم کوچولوی بی زبونش و برگردونه تا از دلش دربیاره ولی خبر نداره متینا قرار با زبون تند و تیزش تیکه بارونش کنه
https://t.me/+EWUVo9tw-8ljYmM0
❌پارت واقعی رمان،کپی ممنوع❌ | 142 |
| 16 | آقای دکتر سرد و بی احساس ما توی بیمارستان به هیچ پرستاری محل نمیده و اونا رو در حد خودش نمیبینه
تا اینکه یروز یه پرستار کوچولوی ریزه میزه میاد که یه شب تدی دفترش...
https://t.me/+EWUVo9tw-8ljYmM0 | 87 |
| 17 | هشت سال پیش طلاقم داد تا رویاهاش با همکار خانوم دکترش زندگی کنه و حالا برگشته...میگه پشیمونه و دنبال جبران ،میگه ازش فاصله نگیرم و نترسم ولی ....
ولی خبر نداره ترس من از آشکار شدن رازمه...از روبرویی پدر و پسری که عین سیبی ان که از وسط نصف شده و از وجود هم خبر ندارن
https://t.me/+EWUVo9tw-8ljYmM0 | 58 |
| 18 | شوهرم یه دکتر جدی و متعصبه که ۱۳ سال ازم بزرگتره خیلی سرده ولی من اونو عاشق خودم میکنمش و...🥺💔
حالا دکترجون مثل سگ بدو دنبال دختر قشنگم😏🔥❤️
https://t.me/+H1qd08qos9IzOGNk | 560 |
| 19 | آقای دکتر سپهر دانشور...داستانی از دل زندگی که مرد و زنش همتراز نیستن ،دکتر دانشور با اون پرستیژ قرار پشیمون بشه بابت تمام ندین های زنش فقط به جرم ساده بودن،دیپلمه بودن ،زنی که با سقط بچش از اقای دکتر دل میکنه*
https://t.me/+EWUVo9tw-8ljYmM0 | 774 |
| 20 | دکتر سپهر دانشور، مردی که خدای #دیسیپلین و پرستیژه سال ها به همسرش احساس ناکافی بودن میده فقط چون یه زن #دیپلمه رو در حد خودش نمیدونه ولی... #پشیمون میشه روزی که دیگه متینا متعلق به اون نیست🥺😭
https://t.me/+EWUVo9tw-8ljYmM0 | 251 |
