ch
Feedback
سوگلی

سوگلی

关闭频道

به قلم:مهتاب.ر رمان انلاین📚 خانوم معلم دیو و دلبر شاه دزد پرستار عمارت وثوق شاهزاده و گدا عروس نحس دختر دهاتی رمان های انلاین: @Tagromana 🔵پارت یک https://t.me/c/2042343065/34 رمانای تکمیل شده: https://t.me/+Qbh3v72GYTRjZjNk

显示更多

📈 Telegram 频道 سوگلی 的分析概览

频道 سوگلی 波斯语 语言赛道中的 是活跃参与者。目前社区聚集了 24 106 名订阅者,在 书籍 类别中位列第 1 358,并在 伊朗 地区排名第 13 964

📊 受众指标与增长动态

невідомо 创建以来,项目保持高速增长,吸引了 24 106 名订阅者。

根据 11 七月, 2026 的最新数据,频道保持稳定运转。过去 30 天订阅人数变化为 1 765,过去 24 小时变化为 -95,整体触达仍然可观。

  • 认证状态: 未认证
  • 互动率 (ER): 平均受众互动率为 5.19%。内容发布后 24 小时内通常能获得 14.87% 的反应,占订阅者总量。
  • 帖子覆盖: 每篇帖子平均可获得 1 253 次浏览,首日通常累积 3 588 次浏览。
  • 互动与反馈: 受众积极参与,单帖平均反应数为 18
  • 主题关注点: 内容集中在 دخترک, شوهر, وقت, سینه, تنم 等核心主题上。

📝 描述与内容策略

作者将该频道定位为表达主观观点的平台:
به قلم:مهتاب.ر رمان انلاین📚 خانوم معلم دیو و دلبر شاه دزد پرستار عمارت وثوق شاهزاده و گدا عروس نحس دختر دهاتی رمان های انلاین: @Tagromana 🔵پارت یک https://t.me/c/2042343065/34 رمانای تکمیل شده: https://t.me/+Qbh3v72GYTRjZjNk

凭借高频更新(最新数据采集于 12 七月, 2026),频道始终保持新鲜度与高覆盖。分析显示受众积极互动,使其成为 书籍 类别中的关键影响点。

24 106
订阅者
-9524 小时
+1 0887
+1 76530
帖子存档
_اولش درد داره، اما بعدش لذته خب؟ نیلوفر ترسیده سر تکان می دهد، البرز کوتاه نمی آمد و تنها چاره اش این بود خودش را تسلیم کند. لبان خیس نیلوفر که روی ترقوه اش می نشیند بدن منقبضش را شُل می کند: _آفرین همینه عروسکم!انگشتات رو توی انگشتام قفل کن، دردت اومد فشارشون بده! می گوید و ثانیه ایی بعد دردی همراه با سوزش جیغ نیلوفر را در می آورد. _خانم شدنت مبارک دخترعمو.😁🔞 https://t.me/+2FBS3OK6pq9mZjRk

پندار فروزان معمار سرشناش و گله گنده❕ عوضی و بُکُـــن در رو اما از راه سنتی... اون عوضیِ کراش اومد و طوری تو دل بابام جا باز کرد که بابام قبول کرد شش ماه صیغه بخونیم و بریم سر خونه و زندگیمون و کل سرمایه‌اش رو هم داد دست این حرومزاده‌ی لعنتی... همه چی خوب بود تا اینکه پندار به اسم رسمی کردن عقدمون رفت تا خانواده‌اشو بیاره...اما رفت و دیگه پیداش نشد... من موندم و یه بچه که ازش توی شکمم مونده بود و آبرویی که قرار بود با بچه‌ی بدون پدر ازم بره... https://t.me/+4pL6NAXBlcI0MTBk

- نفس نفس زنت از چیه توله سگ؟ با بغض زمزمه کردم. - چی ریخته بودی تو غذا البرز؟ کمرم و گرفت. - نکنه هوس کردی؟ - لعنت بهت چیکار کردی تو؟ یکی از دستاش توی شلوارم رفت و با دست دیگه‌اش صورتم و نزدیک خودش کرد. - اجازه نمیدم سهم کس دیگه ای بشی دخترعمو! با حرکت کردن دستش طاقت نیاوردم و...❌🥹🔥 https://t.me/+2FBS3OK6pq9mZjRk پسر عموش که خونه‌ی اونا می‌مونه، کاری می‌کنه دختره داغ کنه و...🥲🔞

- صیغه بخونم راحت باشیم خوشگل من؟ لب گزیدم. - کی من و به مادرت اینا معرفی می‌کنی؟ دم گوشم پچ زد. - همین هفته‌ی دیگه. بخونم نفسم؟ - بخون. شروع به خواندن کرد و وقتی تمام شد، لرزان زمزمه کردم. - قَبِلتُ‌. بدون مکث زبان داغش را روی گردنم کشید و...❌🔥 https://t.me/+4pL6NAXBlcI0MTBk

_نکن تخم جن! عقیمم کردی! نیلوفر دست روی سینه و لای پاش گذاشته جیغ میزند: خوب کردم. عین گراز کردی توش دردم اومد! البرز به سمتش هجوم می‌آورد:_من توی توله سگو آدمت میکنم نیل! قبل از آنکه نیلوفر فرار کند گیرش انداخته و زیرش می‌گیرد. _جفتک ننداز سلیطه.بار اولته خب دردت میاد.ولی اگه آروم بگیری، قول میدت کمتر دردت بگیره. لب‌های نیلوفر که با بغض می‌لرزد، البرز لب‌هایش را به کام کشیده و پایش را باز می‌کند و...💦🔥💧 https://t.me/+2FBS3OK6pq9mZjRk

پارت امروز بالاتر اپ شده برید بخونید 😍👆

جنگـلـ🌴ـبان هـات🔞 #پارت_1 با حرکت دستی روی پوستم همه بدنم از شدت شهوت دون دون شد‌ و وسط پاهام نبض گرفت. اهی کشیدم و انگشت های پاهام رو توی هم مچاله کردم از شدت لذت. همه جا تاریک بود و هیچی نمی دیدم. با رسیدن دست وسط پاهام گوشه لبم رو محکم گاز گرفتم و از دردش یهو پلک باز کردم. تازه متوجه شدم همه اش خواب بود! حدس می زدم بازم داشتم به خاطر سینگل بودنم توی خواب امپربالا میزدم. آه از نهادم بلند شد. خیلی وقت بود که در حسرت به س.کس درست حسابی بودم. چند بار تند تند پلک زدم که متوجه شدم فایده نداره و همه جا تاریکه! چشم ریز کردم که یهو با دیدن فرد مقابلم نفسم توی سینه حبس شد. تازه همه چیز رو داشتم به خاطر می آوردم. سعی کردم تکون بخورم که تازه متوجه دست های بسته ام شدم. جیغی زدم و فریاد زدم: تو کی هستی...چرا دستم رو بستی؟ خم شد روم و سرش رو توی گردنم اورد و عمیق بو کشید. نفس های داغش با هر دَم و بازدم روی پوستم برخورد میکرد و باعث می شد هالی به هالی بشم. - یه دختر جوون و تنها...وسط این جنگل تاریک....فکرش رو نمی کردی با این هیکل سک.سی ممکنه چه بلایی سرت بیاد. با این حرفش بلند جیغ زدم. وحشت همه وجودم رو گرفته بود و.... پوزخندی زد که تند تند سرم رو چرخوندم به اطراف که ببینم دقیقاً کجا هستم. - اینجا کجاست؟ تازه متوجه شدم توی یه کلبه متروکه بودم که دستام رو بالای سرم به تاج آهنی تخت بسته بود. یه سمت کلبه شومینه بود و یه تپه گنده هم از هیزوم کنارش. - چی از جونم میخوای لعنتی...بذار برم. - به این اسونی نمیذارم بری...تو شکار امروز منی. با چشم های اشکی بهش خیره شدم. دوباره خم شد روم و با یه حرکت کراپ سبز رنگِ تنم رو جر داد که چشم بستم و جیغ زدم. - کمک...میخوای چیکار کنی؟ زیر کراپم هیچ سوتینی نپوشیده بودم. با دیدن سینه هام چشم هاش برقی زد و دستش رو روی پوستم به حرکت در آورد. - اوف...عجب چیزی اون زیر پنهون کرده بودی. خندید و با نُک انگشتش مشغول بازی با نک سینه هام شد. هینی کشیدم و لب هام رو به هم فشردم. لعنتی داشت تحریکم میکرد و.....🔥💯🔞 https://t.me/+Y47NQD-xX5E2YTg0 https://t.me/+Y47NQD-xX5E2YTg0 https://t.me/+Y47NQD-xX5E2YTg0 https://t.me/+Y47NQD-xX5E2YTg0 دنیز دخترشیطون ایرانی توسط جنگلبان هات و خشنی دزدیده میشه و اون مرد به شدت هات و سکسی مجبورش میکنه هرزمان که خواست باهاش بخوابه و....😈👅💦 ورود افراد زیر 20 سال ممنوع❌❗️ #هات‌وسکسی‌محدودیت‌سنی‌🔞💯

#ربات_سـکـس 🔞 #Part_4 انگشتای زبرش که به واژنم میخورد حالم دگرگون میشد. این بهترین چیزی بود که تو عمرم صاحبش شده بودم. چشمام خمار بود و انگشتای ربات کلفتم رو واژنم میرقصید . حس کردم سرش بهم نزدیک شده و به آنی لباشو رو لبام گذاشت. هیچ چیزش مثل یه ربات نبود! کاملا اناتومی یه انسان کامل رو داشت. لبای سردش لبامو عمیق بوسید و بند اول انگشت اشارش تو واژن خیسم فرو رفت. تو گلو آهی کشیدم که سرشو عقب کشید و بند دوم انگشتش رو تو سوراخم فشرد. انگار خوب بهش آموزش داده بودن چجوری حال بده! گوشه لبمو گاز گرفتم و نالیدم: -دوتا انگشتش کن..آههه لعنتی! پیراهنش رو با یه دست از تنش درآورد و با دیدن شکم تخت و شیش تیکش هوشم از سرم پرید. حتی از سپهر هم سک..سی تر بود! بی طاقت میخواستم زودتر اونو تو خودم حسش کنم. از وان بیرون اومدم و دستمو دور گردنش حلقه کردم. -بکن منو ربات جونم ؛ تورو میخوام! با حرفم منو به پشت چرخوند و با فشار دستای زمختش داگیم کرد. انگشتاشو چند بار روی واژنم کشید و ... https://t.me/+64mqz4JTvFQ0YThk https://t.me/+64mqz4JTvFQ0YThk https://t.me/+64mqz4JTvFQ0YThk https://t.me/+64mqz4JTvFQ0YThk https://t.me/+64mqz4JTvFQ0YThk سارینا یه زن متاهل 23 سالست که شوهر میلیارش بهش یه ربات انسان نما هدیه میده تا تو کارای خونه کمکش کنه و غافل از این این ربات قابلیت سک..س داره! اناتومی این ربات خیلی شبیه به انسانه و سارینا هر روز تو خونه خالی با رباتش حال میکنه و خودشو بهش میماله...🙈🔞💦

#پارت_213 - میگن بهش تجاوز شده، شوک زبونشو بند آورده! نازی صورت چین داد و با حالت بدی به دخترک ریزنقش ردیف آخر نگاه کرد : - کی به این تجاوز میکنه؟ خیلی خوب بود الان لکنتم گرفته؟ دوستش با رضایت خندید : - تازه شنیدم حامله اس! کدوم متجاوزی حامله میکنه؟! - مگه اینکه خودش با التماس گفته باشه بریز توش، وگرنه ... با ورود استاد صداها قطع شد دخترک بیشتر تو خودش فرو رفت و انگشتاش روی جزوه مشت شدن دستش میلرزید و چشم راستش میپرید زمزمه زیرلبی دانشجوها تا مرز دیوونگی میبردش ، یه نفر خبردارشون کرده بود! کل دانشگاه میدونستن چی به سرش اومده دختر شهرستانی فقیری که تو بهترین دانشگاه تهران بورسیه شده بود رو با تجاوز حامله کرده بودن! با این فکر دوباره معده اش به هم پیچید کیفشو چنگ زد و بدون برداشتن جزوه از کلاس بیرون دویید صدای بی رحم همکلاسی هاشو حتی از پشت در بسته کلاس میشنید به سرویس پناه برد و معده خالیش چیزی برای بالا آوردن نداشت با بیچارگی هق زد و همزمان با مشت روی شکمش کوبید : - ت..تو... رو... ن..نمی..خوام! هیع... با..ید... باید بمی..ری.. بمیر... بمیر! بمیر! صداش رفته رفته بلندتر و شدت ضربه هاش روی شکم تختش محکم تر میشد برای امروز وقت کورتاژ داشت تو سه ماهی که به تهران اومده بود بهش تجاوز کرده بودن، حامله شده بود و جنینش رو امروز سقط میکرد خانواده‌اش اما نمیدونستن اگه میدونستن که اینجا نبود! پدر و برادراش حتما میکشتنش دخترک هیجده ساله رو سر بریده خاک میکردن! آخرین مشت رو محکم تر زد و صدای ناله اش بلند شد - ا..اخ.. خدا... اونقدر درد داشت که کمرش راست نمیشد خمیده و به کمک دیوار از سرویس بیرون زد خیسی لای پاهاشو حس میکرد و وحشت کرده بود حتما بچه مرده بود! بچه ای که اون نامرد بزور بهش داده بود .. همونی که شبا کابوسش رو میدید و این روزا هیچ جا پیداش نبود اونی که آخرین بار با کتک و تجاوز وحشیانه‌اش عذابش داده بود چشماش سیاهی رفتن و محکم زمین خورد! نفسش بالا نمیومد و نگاه خیره دانشجوها رو روی خودش حس میکرد باید میرفت از این دانشگاه و شهر خراب شده میرفت و برای همیشه گم و گور میشد از اولم جاش اینجا نبود خیلی بالا پریده بود، برای همین اینطور بالش رو بریده بودن دستشو به دیوار گرفت و بلند شد نفس نفس میزد و از درد تار میدید صدای بلند نازی رو از بالای سرش شنید : - تو سرویس دانشگاه بچه اتو سقط کردی؟! دهاتی چندش، چه مرگته تو؟ اشکای داغ رو صورتش ریختن و دانشجوها دوره‌اش کردن اینبار که زمین خورد بلند نشد! کسیم سعی نکرد کمکش کنه .. گوشی دست دانشجوها و فیلم گرفتنشون رو دید و روح از تنش رفت این آبروریزی حتما به گوش پدر و برادراش میرسید خانواده‌اش میفهمیدن و دیگه نیازی به سقط نداشت، خودش و بچه اجباریش باهم میمردن! چشمای نیمه بازش سیاهی رفتن و آخرین لحظه، صدای عصبی اونی که مسبب این حالش بود رو شنید : - گمشین اونور! معرکه نگیرین، اون چه کوفتیه دستت نازی؟ پاک کن فیلم نگیر .. ببینم فیلمی ازش پخش شده پدر همتونو درمیارم کسی جرعت نداشت باهاش دربیوفته، تک پسر رئیس دانشگاه زیادی ردی و کله خراب بود نامردترین آدمی که ماه گل میشناخت! همون روانی که بهش رحم نکرده بود صداش اینبار نزدیکتر شد و دستاش بی توجه به خونی بودن دخترک، دورش پیچیدن و با یه حرکت بلندش کرد : - دعا کن بلایی سر خودت و بچم نیاورده باشی که بیچارت میکنم ماه گل! https://t.me/+njxyLzAbsaVjYjBk https://t.me/+njxyLzAbsaVjYjBk https://t.me/+njxyLzAbsaVjYjBk https://t.me/+njxyLzAbsaVjYjBk https://t.me/+njxyLzAbsaVjYjBk https://t.me/+njxyLzAbsaVjYjBk https://t.me/+njxyLzAbsaVjYjBk https://t.me/+njxyLzAbsaVjYjBk https://t.me/+njxyLzAbsaVjYjBk https://t.me/+njxyLzAbsaVjYjBk https://t.me/+njxyLzAbsaVjYjBk https://t.me/+njxyLzAbsaVjYjBk بنر پارت واقعی رمان میباشد❌ محتوا مناسب بزرگسالان🔞

پارت امروز بالاتر اپ شده برید بخونید 😍👆

#حجـــره‌دار‌حشـــ😈ـــری❌❌ امیرخســـرو....مرد بشدت تعصبی جذاب و هیکلی که همسرلوند وسک.سیش بخاطر باردار نشدنش براش زن دوم میگیره ولی مردجذابمون با وجود زن دومش، ول کن تپلی صورتی زن اولش نمیشه و هرشب بجای زن دوم،اون بین پای گوشتی و ممه های گرد و درشت صورتی زنش رو کبود و جر میده و....🔥🔥 https://t.me/+xk73S-dWlVBjZDY0

حـــاج نـَــریـــمــان ❌ مـَـرد پـُرآبـرو، قـَدَر و خوش‌آوازه‌‌ی کــُـردی...که ریز و درشت با  اسـمش لرز به تن جماعت میوفتاد رئیـسِ کــُل دادگستری کردستان که نمی‌دونست زن کوچولو و موشش، چه گذشته‌ای داشته تا اینکه...🔥❌ https://t.me/+EjFQ9FTB2eg2ZmE0

_ عمو میشه مارتو نمالی بهم آخخخخ آیییی عمو نکنن داره میسوزه امیرخسرو عصبی سنگینی وزنشو بیشتر روم انداخت و توپید: _ هیشش تو که دوست نداری به بابات بگم تپل صورتیتو دیدم هان؟ بغض کرده نگاش کردم که پر شهوت یه ضرب کلفت سیاه زشتشو داخلم کردو بی توجه به جیغ و گریه هاممم جنون زده.... https://t.me/+xk73S-dWlVBjZDY0 زن دومشو به زور....😈❌❌

sticker.webp0.10 KB

- آقای همسایه! آبتون ریخته تو راه پله!! بعد میگین چرا آب قطع میشه! عصبی بود، آب ساختمان قطع شده و مرد همسایه هرروز به جای گل ها راه پله را آب می داد با حوله تن پوش خودش را به خانه ی بی بی فاطمه رساند - بی بی؟ پمپ قطع شد تو آب داری؟ من موهامو بشورم تو حمومت موهامو حنا گذاشتم آخ خدا داشت سرش آتش می گرفت و چشمانش بیشتر می سوخت این وسط حتما بی بی فاطمه سمعکش را نگذاشته بود - اینجایی بی بی؟ حتما باز صدامو نمی‌شنوی... من... من میرم حمومت حین گذشتن از کنار مرد جوانی که چشمانش درشت شده دستش به بدن مرد خورده بود که خندید - وای بی بی؟ لختی؟ چقدر داغ بودی... برق که رفت همینجوری پریدم بیرون از حموم... چشمام داره آخ... با کله خورده بود دیوار انگار که آنطور دست روی پیشانی اش گذاشت - در حموم کو بی بی؟ اه بی بی حالا چرا حرف نمی زد! لابد بخاطر دیروز قهر بود دیروز تولد نوه ی زری خانوم بود و همه گفته بودند او برقصد اما مگر دلقک بود خب نرقصیده بود - بی بی بخاطر دیروز قهری؟ چاووش با تکان سر از تاسف بازوی دخترک را گرفته داخل حمام هل داد دخترک چقدر وراج بود! - قربون بی بی فاطمه قشنگم قول میدم موهامو بشورم بیام برات عربی برقصم دیروز این خاله صبور اونجا بود گفتم برقصم می‌ره واسه شوهر آیندم تعریف می‌کنه چاووش دوش را زده و دخترک ادامه داد موهایش را جلوی صورتش ریخته و دهانش می جنبید - چقدرم جلیل شوهر خوبی برای من میشه بی بی نه؟ براش عربی هم برقصم... جلیل کچل با آن شکم قلنبه اش... خنده آلما در حمام پیچیده بود که آنی کلافه شد - آخ بی بی اون پشت موهامو تو میشوری؟از آخر میرم خودمو کچل میکنم... چاووش دندان قروچه کنان جلو رفت مهمان داشت و باید دخترک را از خانه بیرون می کرد دستش میان موهای نرم دخترک رفت - آخ... آخیش بی بی... چقدر دستات آرامش دارن شیطون... چاووش این بار لب هایش باز شده بود که خندید اما خیلی دوام نداشت سریع عقب کشیده و آلما بالاخره بلند شد بی بی فاطمه کجا بود پس! - بی بی رفتی؟ بیا ببین نارنجی بهم... وای! جیغ بلندش از دیدن یک مرد با پیراهنی با دکمه های باز بود - ش...شما کی هستی! چاووش دست به دکمه هایش گرفت - نوه ی بی بی فاطمه... وای دخترک پر بهت بود - پس بی بی کو؟ آلما وحشت زده یقه ی حوله تن پوشش را گرفته بود که چاووش بی تفاوت رو چرخاندن - رفتن پایین خونه ی همسایه... - یعنی چی! چرا نگفتی بی بی خونه نیست! وای من... چاووش حالا لذت میبرد دخترک سفید با موهای نارنجی که حالا گونه هایش هم اناری شده بود. - شما مهلت دادی کسی حرف بزنه دختر خانوم؟ برق وصل شد اگه حموم‌تون تموم شد بفرمایید من مهمون دارم! واه! چه بی ادب بود نوه ی بی بی فاطمه... آلما با اخم و قدم های بلند از کنارش گذشته و ندیده بود لبخند چاووش را... پس دختری که بی بی برایش زیر نظر داشت این سیب سرخ بود! سیب سرخی که یک رقص عربی هم بدهکارش رفت... https://t.me/+10fQpgzwwKRiMDA0 https://t.me/+10fQpgzwwKRiMDA0 https://t.me/+10fQpgzwwKRiMDA0

_آی دختر کوچولو، تو مگه هرزه‌ا‌ی که لب خیابون وایستادی ماشینا برات بوق میزنن؟ _نیستم آقا! _پس اینجا دنبال چی میگردی؟ _من اینجا… دخترک زیر چشمی دو جوان مزاحمی رو که با اومدن تازه‌وارد دست از سرش برداشته بودن رو نگاه کرد، بعد هم ماشین مدل بالای مشکی رنگ مرد رو نگاه کرد ماشینش هم مثل خودش گنده بود. _بیا بالا، اگه پول می‌خوای من پول خوب بهت میدم… _من از اون کارا نمی‌کنم آقا… _از کدوم کارا نمی‌کنی؟ _بخدا فقط وایستادم جرمه مگه؟ دخترک بیشتر توی خودش جمع شد و چشم های اشکیش و با پشت دست پاک کرد مرد دخترک ریز نقشو برانداز کرد صورت اصلاح نشده اما زیبا مانتو بلند و گشاد سورمه‌ی که شک نداشت مانتوی مدرسه دو سه سایز بزرگتره و کفش های کهنه به همراه کوله‌ی که  مطمئنان کل زندگی دخترک بود. _اره اینجا وایستادن جرمه _خب میرم یک جای دیگه دخترک مظلوم سر کج کرد _برم؟ اون طرف یه پارک دیدم.... منظورش همون پارکی بود که پر بود از معتاد و دزد؟ ساده بود و آفتاب سوخته مشخص بود اهل تهران نیست دخترک که راه افتاد مرد با اخم و غضب بازوش رو کشید _کجا؟ دخترک به اون طرف خیابون اشاره کرد _برم اونجا وایستم آقا دیگه مزاحم شما نمیشم مرد بی اختیار قهقهه‌ی زد دختر ساده تر از اون چه بود که فکر میکرد _اسمت چیه؟ _اسم من آقا؟ _هوم _آذر _چرا اومدی اینجا آذر _بخدا همینجوری اصلا حواسم نبود داشتم میرفتم ترمینال دیدم هوا تاریک شدم نگاه اخم آلود مرد و هیکل درشتش باعث شد آذر با لکنت اضافه کنه _ من که گفتم که میرم یه جا..... _منظورم اینه چرا اومدی به این شهر دخترک معذب چند قدم عقب رفت _من...من..... _دروغ نشنونم کلافه چشم بست این مردک غول بیابانی از کجا پیداش شد اون از سر شب که ماشین های عجق وجق براش بوق میزدن اینم از الان که این مرد بهش گیر داده _خب من.... _من دروغ بو میکشم پس راستشو بگو _پدرم فرستادم تهران پیش خاله ام _چرا؟ _گفت من شو...م....م باید بیام اینجا _خب چرا نرفتی پیش خاله ات؟ _رفتم اما صاحب خونه اش گفت از اینجا رفته منم نه شماره اشو دارم نه چیزی _چرا زنگ نزدی به پدرت؟ دخترک کلافه کوله ببشتر به سینه اش چسبوند و با اخم های که از روی نارضایتی بود گفت: _زنگ زدم جوابمو نداد بعدم خاموش شد گوشیش امشب اینجا بمونم فردا برمیگردم آبادیم مرد دوباره نگاهی به سر تاپای دخترک انداخت با وجود ظرافت و زیبایی دور انداخته شده بود اونم بخاطر اعتقادات پوچ درست مثل اون _اگر میخواستن آبادی بمونی که پرتت نمی‌کردن بیرون واقعیت تلخ چنان به آذر خورد وا رفته روی جدول نشست _چیکار کنم جایی ندارم آقا حتی پولم ندارم میخوام اینها بدم بلیط بگیر میشن مگه نه؟ دست مشت کرده اش رو جلوی مرد باز کرد دوتا گوشواره‌ی حلقه‌ی ریز کف دستش بود. بی ارزش دخترک تک و تنها توی شهر گرگ ها با یک جفت گشواره‌ی بی ارزش؟ چه پدر خوش غیرتی داشت _ن _خب...‌چیزی....ندارم....شما پول بهم قرض میدی؟ الان دوستمید دیگه.....‌رفتم اونجا از پدرم می... _نه لحن قاطع مرد اشک دخترک و در اورد. _چرا میخوایی برگردی جایی که انداختنت دور _خب چیکار کنم _با من بیا _با شما ..... _آره _اما شما غریبه‌ی مرد تک خنده‌ی کرد دخترک زیادی ساده بود.. _خب میشم آشنا _یعنی چی؟ _میشم شوهرت بهت پرو بال میدم بزرگت می‌کنم تا برگردی روستا تا انتقام بگیری از کسایی که مثل اشغال انداختنت بیرون قبول؟ _زن و شوهر؟ _هوم _انتقام.... چقدر این واژه برای دخترک شیرین بود با نگاهی به مرد سر تکون داد _قبول _به زندگی دیاکو کرد پور خوش اومدی........ https://t.me/+wqgOAe080c1mNGZk https://t.me/+wqgOAe080c1mNGZk https://t.me/+wqgOAe080c1mNGZk https://t.me/+wqgOAe080c1mNGZk https://t.me/+wqgOAe080c1mNGZk

خدا بده شانس دختره با صاحب کارش و برادرخونده اش که دوتا مرد هات و لارج اند رفته گوشی فروشی، پسره میخواد برای دختره آیفون ۱۷ بگیره ...دختره چه نازی میارههه ...😐😒😏👇👇👇 #پارت_320 -تونستی چیزی انتخاب کنی؟ تازه جمله امیرصدرا تمام شده بود که فروشنده هم به حرف آمد. -خانم اگه مدلی مدنظرتون هست بفرمایید تا مشخصاتشو معرفی کنم. سرمه با دیدن نگاه منتظر مرد فروشنده لبخند کم رنگی زد‌. -عذر می‌خوام اجازه میدین ما یه صحبت کوتاه باهم داشته باشیم؟ فروشنده بلافاصله قدمی عقب رفت. -راحت باشید، مغازه متعلق به خودتونه. -چیشده کبوتر؟ از چیزی خوشت نیومده؟ سرمه لب گزید. -چرا... همه مدل هاشون قشنگه ولی... امیرصدرا که هنوز متوجه مشکل نشده بود پرسید: -ولی چی؟ پس چرا چیزی انتخاب نکردی؟ سرمه نگاهش را از او دزدید. -راستش من... با کم رویی کارت بانکی اش را بیرون آورد و مقابل مرد گرفت. -من سی تومن بیشتر توی کارتم ندارم... نفسی گرفت و ادامه داد: -میشه بگی یه مدلی بیارن که اندازه پولم باشه؟ امیر صدرا جا خورده ،اخم هایش درهم رفت. نگاهش روی کارت بانکی درون دست دخترک ماند و خواست چیزی بگوید که دستی جلو آمده و کارت را از میان انگشتان سرمه بیرون کشید. نگاه هر دویشان همزمان به صاحب دست که کسی به جز سورن نبود چرخید. سورن نگاهی اجمالی به کارت انداخت.وپوزخندی تمسخرآمیز روبه صدرا زد. -نچ نچ نچ... سرش را تکان داد. -حیف اون همه سهام و پولی که تو جیب تو میریزم... کارت را میان انگشتانش چرخانده با تاسفی استهزاء آمیز گفت: -خجالت نمیکشی میخوای پول تو جیبی بچه رو خرج کنی؟ اخم میان ابروهای امیر صدرا عمق گرفت. -مسخره نباش سورن ...اصلا روحمم خبر نداشت. و نگاهش رو دخترک برگشت‌. سرمه اما به جای صدرا، چشم به کارت بانکی اش دوخته بود که حالا میان انگشتان سورن جا خوش کرده بود. و با دلخوری جواب داد : -من بچه نیستم... سپس با لجبازی ادامه داد: -و اینم پول تو جیبیم نیست. نگاهش را بالا آورد. -اگه قرار نیست با پول خودم برام گوشی گرفته بشه، پس منم گوشی نمیخوام. مشکی های دلگیرش روی سرامیک های براق زیر پاهایش نشست. نفسش را لرزان بیرون فرستاد. تمام جرأتش را جمع کرده بود تا این حرف را بزند. حتی اگر طرف مقابلش امیرصدرا بود، غرورش به هیچ عنوان اجازه نمیداد چنین چیزی را قبول کند. مخصوصا بعد از حرف هایی که سر میز صبحانه شنیده بود... با یادآوری دوباره آن صبح لعنتی، بغضی که تمام روز بیخ گلویش چسبیده بود دوباره جان گرفت. از فکر اینکه پشت تمام این محبت ها و حمایت ها هیچ احساسی جز یک محبت برادرانه وجود ندارد، جایی در قفسه سینه اش تیر کشید. مقابل نگاهش تار شد. صدرا سعی کرد دخترک را به زبان بگیرد . -کبوتر یه لحظه گوش بده به من... اما سرمه اجازه نداد ادامه بدهد. -من حرفمو زدم. سورن که علاقه اش را به این نمایش دراماتیک از دست داده بود، از کنارشان عبور کرد. همانطور که با کارت بانکی دخترک میان انگشتانش بازی میکرد، روی یکی از مبل های چرم مشکی فروشگاه نشست. پایش را روی پای دیگر انداخت و با صدایی رسا گفت: -یه 17Pro Max Cosmic Orange (۱۷ پرومکس پرتقالی) نگاهش لحظه ای روی کت قرمز دخترک مکث کرد. بعد در لحظه نظرش عوض شد. -نه... پوزخند کم رنگی زد. -یه Red Cherry، (قرمز آلبالویی)نسخه 512 گیگشو آماده کن. میبریم. https://t.me/+rwowBnezrx1kOGQ0 https://t.me/+rwowBnezrx1kOGQ0 https://t.me/+rwowBnezrx1kOGQ0 https://t.me/+rwowBnezrx1kOGQ0 https://t.me/+rwowBnezrx1kOGQ0 بنر فیک نداریم همه بنر ها پارت واقعی رمان هستند .

. -قیمت؟! ملورین چادرش را رها کرده و با صورتی گریان و سرخ شده پچ می‌زند: -پنج تومن!...تا صبحم...می‌مونم. محمد،پسر شیطان و جذاب حاج عطا لب کش داده و از بالا به پایین نگاهش می‌کند: -پنج تومن؟!اووووو زیاده!..بیا و تا صبحم نمون که داری لطفِ زیادی می‌کنی! بعد از مکث کوتاهی ادامه داد: نُچ!...زیاده!...چادرتو سر کنو برو خوشگله! از آن همه تحقیر دلش داشت می‌ترکید. خجول پلک روی هم گذاشت و سخت آب دهانش را قورت داد. نباید می‌رفت! خواهر کوچک و دردانه‌اش نیاز به دارو و درمان داشت. باید هر طور شده پول جور می‌کرد! بغض وامانده‌اش صدایش را می‌شکاند و معصوم می‌کرد: -چقدر آقا؟...هر چقدر بگید قبول می‌کنم. محمد ابرویی بالا انداخت و گیلاسش را سر کشید. با بدجنسی پرسید: -هر پوزیشنی که من بخوام هم نه و نچ و درد داره و نمی‌تونم که نمیاری؟..من حوصله ادا اطوار ندارم‌ ها جوجه کوچولو! قلب کوچکش بوم بوم می‌کوبید و ترس به جانش افتاده بود. با تردید سر بالا انداخت و لب زد: -ن..نه..هر چی شما بگی آقا محمد. محمد بی‌هوا مچ دستش را گرفت و او را سمت خودش کشید و روی ران پایش نشاندش. ملورین سرخ و خجول سر پایین انداخت. مرد با حوصله و نیشخند موهای خرمایی و فر دخترک را کنار زد و زیر گوشش پچ زد: -حاجی همیشه می‌گفت:ملورین،دخترِ همسایه روبرویی رو واسه محمد می‌گیرم.هم خوشگله هم با حجب و حیاس!...آخ آخ!...کجاس ببینه که دختر با حجب و حیای همسایه،سر از خونه‌ی نامحرم در آورده و داره قیمت می‌ده! -تو که سرت از روی سجاده بلند نمی‌شد قدیسه خانوم! اینجا چرا؟! بغض چپیده در گلویش با صدا ترکید و مشتش روی شانه‌ی مرد فرود آمد. صدای گریانش بالا رفت: -جبرِ زمونه باعث شد سر از خونت درآرم پسر ناخلف حاج عطا!..من یه خواهر مریض دارم که نه پدر داره نه مادر و من همه کسِشم!پول می‌خوام!..چاره‌ی من آدمای کثافتی عین توئن! مرد چشم تنگ کرده و عصبی نگاهش می‌کند. با تمام عشقی که به این دختر ریز جثه‌ی چشم سبز داشت دلش می‌خواست دهان قشنگش را پر خون کند و او را به صلیب بکشد! دستش را تخت سینه‌ی دخترک زد و او را پایین پرت کرد. -این آدم کثافت فقط یه تومن می‌ده ملورین خانم!..لخت کن!🔞 ملورین با باسن روی زمین افتاد و ناله‌اش در آمد. محمد دکمه‌های پیراهنش را باز کرد و او دست و پا جمع کرد و نفس حبس کرد. -اینجا چندمین جاس که میای؟..بار چندمته عزیزم؟حساب کتابشو داری یا اونقدر زیاد بوده از دستت در رفته؟ ملورین چادرش را میان مشتش گرفت و هق زد: -اولین...بارمه! -پاشو لباساتو درآر چرا زانوی غم بغل گرفتی؟!..گفتی اولین بار؟..اوه چقدر خوش شانسم من! لفتش داد و این پا و آن پا کرد که مرد سمتش پا تند کرد و او با گریه تند و تند گفت: -تو رو به همه‌ی مقدسات قسمت می‌دم که صیغه بخونی..می‌ترسم گناهش دلمو آتیش بزنه. مرد با پشت دست گونه‌ی خیس او را نوازش کرد و لبخند بدجنسی زد. با محبتی ساختگی گفت: -چشم پرنسس!مگه من می‌ذارم ناله‌هایی که زیرم می‌کنی با گناه همراه باشه؟یه محرمیت سه چهار ساعته خوبه قربونت؟ ملورین آب دماغش را بالا کشید و سر تکان داد.مرد او را به سمت تخت خواب هدایت کرد. صیغه‌ی محرمیت را خواند و از آنجا که می دانست حواس دخترک جای دیگری ست به جای سه چهار ساعت صیغه‌ی سه ماهه خواند و "قَبَلتُ" را گرفت. حینی که مانتوی ملورین را از تنش در می‌آورد گفت: -خیلی حواس پرتی عزیزم!نچ نچ نچ!تو دیگه شوهر داری عزیزم!شوهر!...تکرار کن دهنت عادت کنه پرتقالم!...اونم کی؟!..محمد،پسر ناخلف و متعصب حاج عطا که می‌میره برا ناموسشو به صلیب می‌کشدش اگه پاشو کج بذاره! https://t.me/+n0Jo8SWAYqA2NDk0 https://t.me/+n0Jo8SWAYqA2NDk0 https://t.me/+n0Jo8SWAYqA2NDk0 https://t.me/+n0Jo8SWAYqA2NDk0 .

اون یه حاجی هیـــولایِ خشن و متعصبه؛ اما شــبا تو خلـوت از قصــد با صـدای دورگه میگه جوجو کوچولوم و ته ریششو به رونِ خوردنی و خامه‌ایم می‌ماله تا خیـس بشم و...🫦🫧💦 https://t.me/+EjFQ9FTB2eg2ZmE0

دخترعموشه؛ ولی با جواب ردی که سالها پیش بهش داده جوری شعله ی انتقامو تو دلت روشن کرده که باوجود زن اولش صیغه اش می کنه و...❌🔞 https://t.me/+84XTnFqv43AzYjlk