سوگلی
به قلم:مهتاب.ر رمان انلاین📚 خانوم معلم دیو و دلبر شاه دزد پرستار عمارت وثوق شاهزاده و گدا عروس نحس دختر دهاتی رمان های انلاین: @Tagromana 🔵پارت یک https://t.me/c/2042343065/34 رمانای تکمیل شده: https://t.me/+Qbh3v72GYTRjZjNk
Больше📈 Аналитический обзор Telegram-канала سوگلی
Канал سوگلی языкового сегмента Фарси является активным участником. Сейчас сообщество объединяет 22 324 подписчиков, занимая 1 511 место в категории Книги и 15 023 место в регионе Иран.
📊 Показатели аудитории и динамика
С момента создания невідомо проект демонстрирует стремительный рост, собрав аудиторию из 22 324 подписчиков.
Согласно последним данным от 11 июня, 2026, канал показывает стабильную активность. За последние 30 дней изменение числа участников составило -503, а за последние 24 часа — -27, при этом общий охват остаётся высоким.
- Статус верификации: Не верифицирован
- Уровень вовлечённости (ER): Средний показатель вовлечённости аудитории составляет 9.74%. В первые 24 часа после публикации контент обычно набирает 9.81% реакций от общего числа подписчиков.
- Охват публикаций: В среднем каждый пост получает 2 178 просмотров. В течение первых суток публикация набирает 2 193 просмотров.
- Реакции и взаимодействия: Аудитория активно поддерживает контент: среднее количество реакций на один пост — 34.
- Тематические интересы: Контент сосредоточен на ключевых темах, таких как دخترک, شوهر, وقت, سینه, تنم.
📝 Описание и контентная политика
Автор описывает ресурс как площадку для выражения субъективного мнения:
“به قلم:مهتاب.ر
رمان انلاین📚
خانوم معلم
دیو و دلبر
شاه دزد
پرستار عمارت وثوق
شاهزاده و گدا
عروس نحس
دختر دهاتی
رمان های انلاین:
@Tagromana
🔵پارت یک
https://t.me/c/2042343065/34
رمانای تکمیل شده:
https://t.me/+Qbh3v72GYTRjZjNk”
Благодаря высокой частоте обновлений (последние данные получены 12 июня, 2026) канал поддерживает актуальность и высокий уровень охвата публикаций. Аналитика показывает, что аудитория активно взаимодействует с контентом, что делает его важной точкой влияния в категории Книги.
Загрузка данных...
| Дата | Привлечение подписчиков | Упоминания | Каналы | |
| 12 июня | 0 | |||
| 11 июня | 0 | |||
| 10 июня | +3 | |||
| 09 июня | 0 | |||
| 08 июня | 0 | |||
| 07 июня | 0 | |||
| 06 июня | 0 | |||
| 05 июня | 0 | |||
| 04 июня | 0 | |||
| 03 июня | 0 | |||
| 02 июня | +400 | |||
| 01 июня | 0 |
| 2 | ازدواجشون صوریه ولی نمیتونن طاقت بیارن و سکس میکنن، با حامله شدن دختره… 🤭🤭
https://t.me/+ZBatj-Vb4mI4NGJk | 182 |
| 3 | -تو مستی امیر. دست نزن بهم
زبونشو روی سینم کشید و دستشو توی شورتم فرو کرد
-من مستم، تو چرا برام خیسی؟
-نترس حنا، میدونم باکرهای، یه جوری باهات سکس میکنم که دردش و حس نکنی
قبل مخالفتم، خودشو روی تنم کشوند و
-نترس کوچولو، بعد امشب دیگه مجبور نیستی خودت و بمالی🔞❗️
https://t.me/+N-XRSPiftqYyZjE0 | 184 |
| 4 | من امیرم یه پسر لاشی و دختربازی که با ازدواج یهویی پدرش ازش عصبی میشه اما با دیدن دختر لوند و شیطون اون زن تصمیم میگیره با این ازدواج کنار بیاد و یکم با عروسک سکسی نامادریش خوش بگذرونه…💦🔞
https://t.me/+N-XRSPiftqYyZjE0
#آروتـــــــــــــــــــیک #بزرگـــــــــــــــــــسال | 243 |
| 5 | AnimatedSticker.tgs | 515 |
| 6 | _ خیس کردم برات استاد!
ساواش با اخم چانهی کوچیکش رو گرفت و غرید
_ تو دانشگاهیم لادن خانوم
دخترک با طنازی دستش رو روی زانوی ساواش سر داد
_ تو هم رئیس دانشگاهی!
ساواش سعی کرد به حال و هوای میان پاهاش توجهی نکنه
عصبی غرید
_ حراست!
لادن لب هاشو روی گردنِ ساواش گذاشت و پچ زد
_ من نامزدتم!
_ شب میام دنبالت بریم خونهام
الان وقتش نیست
لادن آروم زمزمه کرد
_ پریودم تازه تموم نشده... الان میخوام
ساواش با پشت دست آروم گونشو نوازش کرد
_ یعنی باور کن اون دانشجوییم که از همه خجالتی تر بود حالا میخواد تو دانشگاه با استادش باشه؟
لادن زمزمه کرد
_ با نامزدم!
ساواش دکمهی بالای پیراهنش رو باز کرد
کلاس گرم شده بود
نمیتونست بیش از این طاقت بیاره!
ناخواسته غرش کرد
_ بیا پارکینگ اساتید
لادن خندید
نقشهاش گرفته بود!
_ تو پارکینگ؟
ساواش با اخم به در اشاره زد
_ تو ماشین
به پایین تنهی شلوارش نگاه کرد
اگر با این حال بیرون میرفت کسی متوجهش نمیشد؟!
ریموت درهای پارکینگ رو برداشت تا قفل مرکزی رو فعال کنه و از اتاق خارج شد
لادن با شیطنت خندید
کیفِ چرم گرون قیمتِ ساواش رو از روی میزش چنگ زد و برگه های امتحان رو ازش بیرون کشید
به سرعت از هر ۳ صفحه عکس گرفت و برگه ها رو سرجاشون برگردوند
_ یک هیچ به نفعِ من استاد!
منتظر باش تا بیام پارکینگ...
نمیدونست شب تو خونهی ساواش چی در انتظارشه ، وگرنه بخاطر یک نمرهی بیست حتی برای درسِ چهار واحدی راضی نمیشد چنین کاری کنه.....🔞😱
https://t.me/+klp-5YHzdHxmNzFk
https://t.me/+klp-5YHzdHxmNzFk
https://t.me/+klp-5YHzdHxmNzFk
https://t.me/+klp-5YHzdHxmNzFk | 402 |
| 7 | - شب مهمون داریم باید دسر هارو اماده کنی سحر رو میارم کمکت وای به حالت دیر برسی خونه مارال بیچارت میکنم.
این حرفی بود که صبح بهم زده بود. ساعت ۵:۳۰ بود و زنگ مدرسه تازه خورده بود.
سریع کتابامو جمع کردم که با شنیدن صدای سحر سر بالا گرفتم.
داشت با گوشی که قایمکی اورده بود و نامجو براش خریده بود حرف میزد.
- وای عشقم من دستام کوچولوان میدونی درد میگیرن اخه.
- چی خودتم کمک میکنی؟ تو فقط بوسم کنی کافیه عزیزم.
ناراحت و معذب سرم رو پایین انداختم، نامجو شوهر من بود ولی معشوقش سحر.
- دم درب قربونت؟ چشم الان میام سریع.
با این حرفش نگاهش کردم و گفتم:
- نامجو دم دره؟ وایمیستی وسایلمو جمع کنم بیام منم ببرید اخه مهمون داریم باید اشپزی کنم.
پشت چشمی نازک کرد.
- وا نه. نامجو عادت داره تو ماشین همش منو ببوسه، گونه هامو نه. لبامو دستشم دائم تو یقم میچرخونه تو بیای که چی اسنپ بگیر.
حواست باشه تا ۶ برسی وگرنه تنبیهی.
این رو گفت و با ناز رفت. اسنپ با چی بگیرم؟ گوشی نداشتم حتی پولشم نداشتم.
سریع وسایلمو جمع کردم و دویدم تا رسیدم دم در نامجو رفت. برف میومد و نم نم بارون.
- خب منم میبرد چی میشد؟ من که بوس نمیخوام....
هوا تاریکه تاریک بود، زمستون سرد.
بدون هیچ لباسی شروع کردم به راه رفتن ولی خیلی سرد بود.
نه کاپشنی داشتم و نه پولیوری
برعکس من سحر چندین کمد فقط لباس داشت و هر هفته میخرید.
با دیدن مردی سریع به سمتش رفتم:
- اقا اقا گوشی دارید من یه زنگ بزنم؟
- بله دخترم بفرما. سرده چرا تو این هوا اومدی؟
اول شماره نامجو رو سریع گرفتم، چندتا بوق خورد تا جواب داد:
- بله؟
- نامجو منم مارال. میشه واسم اسنپ بگیری؟ یخ زدم.
- نه. مگه بهت پول نمیدم من؟ خودت بیا.
این رو گفت و قطع کرد، ناباور گوشی رو دادم دست مرد، پول تو جیبی چی هیچی بهم نمیداد.
با بغض از مرد تشکر کردم و به راه رفتن ادامه دادم ولی خونه دور بود.
تا این که از سرما و گرسنگی لب جدول نشستم. سرم یکم گیج رفت و بعدش...
https://t.me/+Nqv54E7-ILQxZWI8
https://t.me/+Nqv54E7-ILQxZWI8
https://t.me/+Nqv54E7-ILQxZWI8
- عشقم مارال نیومد دست تنهام.
نامجو با عصبانیت بیرون را نگاه کرد، خبری از زن اجباری اش نبود.
- میبینی که نیستش. برای چی نیومد من بیارمش ها؟
سحر با این حرف کمی دستپاچه شد:
- خب گفت دوست نداره مارو با هم ببینه خودش با اسنپ میاد.
- پول تو جیبی که میدم بهت رو سهمشو بش میدی؟
سحر سرسری سر تکان میدهد.
- اره به خدا میدم.
نامجو عصبانی به سمت پله ها میرود ولی یادش می افتد گوشی اش را نبرده. سمت اشپزخانه برمیگردد که صدای سحر را میشنود که با دوستش حرف میزند:
- پول بهش بدم؟ دختره ی دوهزاری. نه بهش پولشو میدم نه لباسایی که نامجو براش میخره. تو این سرما کاش بمیره.
تازه تغذیه اش رو هم من میبرم، سه روزه لب به غذا نزده.
نامجو با شنیدن این حرف سحر متعجب ایستاد که با صدای زنگ درسریع به سمتش میرود، دررا که باز میکند چشمش به هیکل کوچک و کبودی می افتد.
مارال بود. یخ زده با صورت کبود.
- ساعت ۶ من...رسیدم نامجو. الان غذا میپز..
و جلوی چشم نامجو از حال میرود.
https://t.me/+Nqv54E7-ILQxZWI8
https://t.me/+Nqv54E7-ILQxZWI8 | 250 |
| 8 | " کاش من جای اون حوله بودم میپیچیدم دور تنت! "
احساس میکنم گوشهایم داغ میشود.
آریامهر کیانی، به طور قطع یک دخترباز تمام عیار بود!
و تقصیر خودم بود که وقتی پرسید:
" داری چیکار میکنی؟ "
برایش نوشته بودم:
" تازه از حمام اومدم. چطور؟ "
و حالا او میخواست به جای حوله، دور تنِ من بپیچد!
با شرم میخندم.
دکمهی ضبط را میزنم و صدا پر میکنم.
میخندم و آرام میگویم:
- سطح لاستون ده از دهه! ولی جناب کیانی... انگار شما قوانین دوستی و رفاقتو نمیدونی!
حالا او دارد برایم صدا پر می کند و من هزارباره به خودم لعنت می فرستم.
نباید جوابش را میدادم!
مطمئن بودم اگر صدای بم و رگدارش را این ساعت از شب، بشنوم دوباره هوایی میشوم.
هوایی تنش...
بیست سال رفیق بودیم و یک شب، در کلبهی مه گرفته درون جنگل، از رفاقت فراتر رفتیم...
و آن شب، تنهایمان بیپوشش یکدیگر را لمس کرد و من هنوز با یادآوری بدن گرم و عضلات تراشیدهی محکمش و آن همآغوشی...
نفسم را صداداربیرون میفرستم.
ویسش را باز میکنم و صدایش درون اتاق می پیچد:
- قوانین دوستی و رفاقت چیه خانم قوامی؟ شما برامون توضیح بده!
داشت تکه میانداخت.
چون من از ترسِ از دست دادنِ آریامهر، صبحی که از کلبه به تهران برمیگشتیم گفته بودم فراموش کنیم هرچه پیش آمد و همچنان رفیق بمانیم!
میدانستم آریامهر و دخترهای رنگارنگی که مهمان تخت خوابش میشوند، یک بار بیشتر روی او را نمیبینند و من از ترس، پیش دستی کرده بودم!
آریامهر برای من رفیق فوق العاده امنی بود اما در جایگاه دوست پسر، به شدت پسرِ بدی بود!
سلطان دل شکستن!
سلطان رها کردنِ دخترانِ عاشق پیشه...
و من نمیخواستم رها شوم!
برایش ویس میفرستم:
- رفیقا باهم لاس نمیزنن!
احساس میکردم صدایش گرفته بود وقتی که گفت:
- رفیقا باهم نمیخوابن پاییز!
جوابش را نمیدهم.
راست میگفت.
ولی من باید چه کار میکردم که عاشق و شیدایش شده بودم؟
نه می تواستم رفیقش بمانم و نه توان ترک شدن از سوی او را داشتم!
تلفنم زنگ میخورد.
آریامهر بود.
مردد تماس را وصل میکنم و صدایش خشدارتر از همیشه در تلفن میپیچد.
مردانه و در گلو میخندد:
- حتی دیگه جوابمم نمیدی!
- قرار شد فراموش کنیم هر اتفاقی که افتاد...
- تو فراموش کردی؟
سکوت میکنم.
و او خبری میگوید:
- نکردی!
البته که فراموش نکرده بودم!
هنوز با یادآوری آن شب درون جنگلِ باران خورده و همآغوشی با آریامهر، تپش قلبم بالا میرفت.
او دوباره خشدار می خندد.
- قرار نبود تو بشی تاوان همه کارهایی که کردم... بین این همه آدم... تو نباید مثل خودم سرم میآوردی پاییز!
حرف نمیزنم که او نسخ لب میزند:
- شش ماهه.
گیج میپرسم:
- شش ماهه چی؟
رک میگوید:
- شیش ماهه که با هیچکس نخوابیدم! دقیقا از وقتی برگشتیم تهران...
جا میخورم.
یادم بود یکبار یکی از دوستان مشترکمان با شوخی گفته بود آریامهر اوج ریاضت کشیدنش یک هفته باشد که آن هم به قدری بد اخلاق و وحشی میشود که کسی جرئت ندارد نزدیکش شود.
و حالا او میگفت شش ماه است با کسی نخوابیده!
میدانستم راست میگفت.
پسرِ بدی بود اما به من هیچوقت دروغ نمیگفت!
و شش ماه خالی بودن تخت خواب آریامهر یعنی اوضاع خیلی عجیب و غریب بود!
مات لب میزنم:
- چرا؟
- چون تو بودی... و من هنوز انقدر پست و عوضی نشدم که وقتی با یکی دیگه میرم توی تخت، تو رو تصور کنم!
قلبم یک ضربان جا میاندازد و خفه صدایش میزنم:
- آریامهر...
این حجم از رک گوییاش دیوانهام میکرد.
صدای زنگ خانه بلند میشود.
گیج نگاهم را به سالن میدوزم
ساعت دوازده شب بود و من با یک حوله ی نیم وجبی سفید دور تنم، نشسته بودم.
استرس به جانم میافتد که چه کسی نصف شب زنگ در خانهمان را زده اما هنوز شدت افکارم بالا نگرفته بود که آریامهر لب میزند:
- پشت درم پاییز... پنج دقیقه منتظر می مونم... اگه درو باز کنی... یعنی همه حرفات توی کلبه مزخرف بود و تو هم حست مثل منه... تو هم منو میخوای! بعد از پنج دقیقه اما یه طوری میرم که دیگه هیچوقت اسمم هم به گوشت نخوره چون من آدم رفاقت کردن با تو نیستم دختر!
https://t.me/+aDiJf3Hu1RQyYTE0
https://t.me/+aDiJf3Hu1RQyYTE0
https://t.me/+aDiJf3Hu1RQyYTE0
https://t.me/+aDiJf3Hu1RQyYTE0 | 350 |
| 9 | #part_124
_ میوهها رو بشور ، سها خودش میاد میچینه
تو برو دفتر به کارت برس.
حافظ به جو سنگین خانه نگاه میکند
_ نگفتی کی قراره بیاد فرشته!
این همه شیرینی و میوه برای یک عصرانهی دوستانهی سادهست؟
فرشته خانم، مادرِ حافظ ، همانطور که کافه گلاسه درست میکند پاسخ میدهد
_ فرض کن اینطوریه!
حالا هم اگر میوه نمیشوری بلند شو برو.
خوبیت نداره وقتی مهمونا میان اینجا باشی.
او استین هایش را بالا میزند و شروع به شستن میوه ها میکند که همان لحظه دخترکی با پیراهنی حریر و به رنگ آبی اسمانی ، از اتاق خارج میشود
موهای بلند و مواجش را آزاد گذاشته بود و لبهای کوچکش به سرخی میزد
لحظهای وا میماند و جا میخورد.
سها بود؟!
نامزدش چنین موهای بلندی داشت و او بیخبر بود؟
فرشته خانم ریزبینانه به او مینگرد
_ حافظ دیر شد پسر!!
بجنب.
سها جلوتر نمیاید
سلام کوتاهی میدهد و مشغول چیدن شیرینیها میشود
او یعی میکنم خودش را کنترل کند.
مانند همیشه سرد باشد و بیتفاوت!
میوه ها را که میشوید ، کتش را برمیدارد و با خداحافظی کوتاهی از خانه خارج میشود
درست قبل از انکه به دفتر وکالتش برسد ، متوجه میشود که پروندهی مهمی را در اتاق جا گذاشته!
کلافه از بیحواسی اش ، به سمت خانه میگازد
ماشین را در خیابان پارک میکند و با قدمهای بلند وارد خانه میشود
میخواهد به فرشته بگوید تا دم در بیاید و مزاحم جمع زنانهی شان نشود اما دیدن دو جفت کفش مردانه ، کافیست تا موبایلش را برنداشته، داخل جیب شلوارش سر دهد
بوهای خوبی به مشامش نمیرسد
در را آرام باز میکند و بی صدا وارد هال میشود
صدای مادرش از دور به گوش میرسد
_ تا جوونها حرفاشون رو بزنن ، شما بفرمایید از خودتون پذیرایی کنید
جوان ها؟!
منظورش کدام جوانهای لعنتی بودند؟
سها کدام گوری بود ؟
چرا کنار مادرش ننشسته بود؟
بیتوجه به این که ممکن است جلوتر رفتنش چه پیامدی داشته باشد وارد پدیرایی میشود
فرشته خانم با دیدن او به گونهاش میکوبد
_ اینجا چیکار میکنی پسرم؟
مرد مسنی که کنار یک خانم شیک پوش نشسته بود با دیدن او از جا بلند میشود
_ سعادتی شد ما برادر عروس خانم رو هم ببینیم
او خواهرِ دمِ بختی داشت که خودش بیخبر بود؟
چشم ریز میکند و بدون هیچ سلام و احوال پرسی ، میپرسد
_ خواهرم؟!
زن مسنی که کنار مرد بود ، لبخند میزند و انگشترهای اعیانیاش را نشان میدهد
_ سها جان رو میگن!
ماشالله زیبا و خوش بر و رویه .
انشالله خدا برای شما .... و برای پسرِ ما حفظش کنه!
پوزخند میزند
_ چرا خدا باید سها رو برای پسرِ شما حفظ کنه؟
صدای جیغی که از داخل اتاق شنیده میشد متعلق به همان دختر بود ...
همان دختری که امروز با آن پیراهن آبی ، دلش را برده بود ...
منتظر پاسخ سوالش نمیماند
سمت اتاق قدم تند میکند و به صدا زدن های فرشته توجهی نمیکند
در را با قدرت باز میکند و به تنِ حجیمی که روی یک دخترِ باریک خیمه زده بود مینگرد
مگر ممکن است صاحب ان لباس آبی را نشناسد
مانند یک شیر میغرد
_ چه گوهی میخوری حرومزاده؟؟؟
تا بخود بیاید ، مرد را به انی روی زمین کوبیده است
سها ترسیده ، سکسکه میکند و خودش را گوشهی تخت میکشد
مادر و پدرِ پسرک احمق از راه میرسند
مادرش به گونهاش میکوبد و میگوید
_ حاح خانم من که گفتم احازه بدید اینها امروز یک صیغهی محرمیت کوجیک بخونن
اخه پسرم این دختر رو دیده چطوری خودش رد کنترل کنه؟
فرشته خانم دست به دیوار میگیرد و خیره به صورت حافظ که لحظه به لحظه قرمز تر میشد میماند
حافظ پوزخند میزند
_ صیغه محرمیت با زنِ من؟!!!
لگد محکمی به پای پسر میکوبد
_ اون نخودی که تو شلوارته رو لازم نداشتی پسر جون!!
و اِلّا الان چشمت روی زن و ناموس من نبود!
https://t.me/+DQw0so7FrHgwZDgy
https://t.me/+DQw0so7FrHgwZDgy
https://t.me/+DQw0so7FrHgwZDgy
https://t.me/+DQw0so7FrHgwZDgy
https://t.me/+DQw0so7FrHgwZDgy
https://t.me/+DQw0so7FrHgwZDgy | 545 |
| 10 | - هیششش شل کن خودتو دختر کوچولوم، اول با انگشتم بازت میکنم، باشه؟
ترسیده سر تکان میدهد:
- بعدش از اونجام خون میاد؟
پاهای خوش تراشش را از هم باز میکنم و با دیدن خیسیاش بزاقم را میبلعم:
- انقدر خیسی که فکر نکنم.
انگشتم را با احتیاط درون تنش فرو میبرم و صورتش درهم میشود:
- آییییی… نکن… دردم میاد…
تنگیاش من را از خود بیخود میکند:
- هیس هیس… الان آروم میشه… منو ببین خانم کوچولو؟ بوس بوسیت کنم؟
سر و صورتش را میبوسم، سینههای پر و بزرگش را… انگشتم را خارج کرده و خودم روی تنش خیمه زده و میان پاهایش قرار میگیرم:
- آمادهای که بشی خانومم؟
آنقدر خیسش کردهام و....
https://t.me/+ZBatj-Vb4mI4NGJk | 287 |
| 11 | ازدواجشون صوریه ولی نمیتونن طاقت بیارن و سکس میکنن، با حامله شدن دختره… 🤭🤭
https://t.me/+ZBatj-Vb4mI4NGJk | 674 |
| 12 | - دردت به جونم دخترم… تا وقتی خودتو شل نکنی دردت میگیره!
- دردم… میاد… خیلی بزرگی!
روی تنم خیمه زده :
- چیکار کنم آخههرچیام تحریکت میکنم فایده نداره… انگشتمم نمیره داخلت!
لببرمیچینم:
- نمیشه… کلا نکنیم؟
با خندهای جذاب لبم را میبوسم:
- نخیر، نمیشه نکنمت…مثلا زنمی!
روی تنم پایین میرود و مرموز میگه:
- یهطور دیگه شلت میکنم…
با برخورد زبانش نالهام…
https://t.me/+ZBatj-Vb4mI4NGJk | 401 |
| 13 | Zoghem Wa Ya Ke (320).mp3 | 1 157 |
| 14 | _دختره فردا سنگسار میشه!
سردار خان روی پله ها خشکش زد
فردا دخترکش سنگسار میشد...
میدانست. از هفته قبل سیاه دخترکی را به تن داشت که فردا سنگسار میشد
سیاه دلبر بی وفایی که بخاطرش در روی عالم و آدم ایستاده بود!
آمنه ندید چه آتشی به جان پسرش نشسته و ادامه داد:
_آخر و عاقبت دختر صحرا از همون اول مشخص بود. بالاخره روی واقعیشو نشون داد، چوب حراج زد به آبروی چندین و چندساله خانزاده ها!
پوزخند زهرآگینی زد:
_با یه غلام به سردار خان خیانت کرد، به شوهرش...
نگاهش میخ شانه های پهن و افتاده پسرش شد:
_بخاطر اون دختر تو روی هممون وایسادی، حرمت مادرتو زیر پا گذاشتی اما دیدی که دختر فاحشه قدیسه از آب درنمیاد! گرگ زاده گرگ میشه شیرمردم، اینو بارها بهت گفته بودم
با رضایت سر تکان داد:
_فردا که اون دو زناکار سنگسار بشن دلت آروم میگیره. اون دختر از اولم لقمه دهنت نبود!
کمتر از خودت خوارت میکنه پسرم، به کمتر از خودت دل بستی و چوبشو خوردی
نفسش هرلحظه تنگ تر میشد. مادرش درست میگفت
عروس خائنش لایق عشق جنون آمیز سردار خان نبود!
صدای آمنه کم کم نامفهوم میشد و پایش که روی پله آخر نشست، جیغ و گریه آشنایی در گوشش پیچید و بی اراده متوقف شد
ماهگل...
صاحب این صدای بیچاره و پردرد دخترک نازدار خودش بود؟!
برگشت و چشم های سرخش روی دخترک نشست، آمنه لعن و نفرینش میکرد و خدمتکار ها بازوهای نحیفش را گرفته بودند
دخترک گریان و بی وقفه جیغ میکشید
قرار بود تا فردا و زمان سنگسار در اتاق زیرشیروانی حبس باشد...
صدای گرفتهاش برای اولین بار در آن روز بلند شد:
_ ببریدش بیرون
دستها دور بازوهای دخترک خائن محکم تر شدند و ماهگل بی طاقت جیغ کشید:
_سردااار
درمانده چشم بست
خواسته بود دخترک را بیرون کنند و خودش حتی نمیتوانست به او پشت کند!
دخترکش لاغرتر و شکسته شده بود
ماهش پژمرده شده بود...
دوباره جیغ کشید:
_سردار توروخدااا
دل احمق و بی عارش هنوز بی تاب بود؛ پَر میزد برای دخترک بی پناهی که میگفتند به او خیانت کرده...دختری که مچش را با یک غلام گرفته بودند!
کر شده چرخید، دیگر نمیخواست صدایش را بشنود. این صدای نازدار صدای دلبرش نبود، صدای زن خائنی بود که فردا سنگسار میشد
آخرین پله را که بالا رفت ماه گل از دست خدمتکارها خلاص شد
گریان از پله ها بالا دویید و از پشت لباس سیاهش را چنگ زد:
_ التماست میکنم بهم گوش بده...من کاری نکردم، بهت خیانت نکردم!
تن مردانه و عضلانیاش چرخید و دست های بی جان ماهگل پایین افتادند
چشم های سرخ و غضبناکش خیره دخترک لرزان ماند
صدای آمنه در گوشش پیچید:
_هرزه دروغگو! بعد از بی آبرویی که بار آوردی چطور روت میشه روبروش وایسی؟
دخترک هق زد:
_تورو به خدایی که میپرستی قسم میدم، باور نکن! بخدا پشیمون میشی
مرد بی طاقت چشم بست
شقیقه هایش تیر میکشیدند و صدای آمنه حتی ثانیهای قطع نمیشد
_پشیمونم! بدجوری پشیمونم...گذاشتم دختر یه هرزه تموم جونم بشه
نگاه سرخش در صورت خیس دخترک چرخید
_پشیمونم که گذاشتم اینطور جیگرمو بسوزونی! خودم پر و بالت دادم...من جونمو دادم دستت و تو آتیشم زدی!
دخترک بلندتر زیر گریه زد و صدای خشدار مرد به سختی بلند شد:
_دیدنتون...همه دیدنت که چطور پا گذاشتی رو آبرو و غیرت من!
ماه گل از بیچارگی به پایش افتاد... به پای تنها کسی که در این دنیا داشت
دخترک یتیم و بی کس کار بود، این مرد تمام پشت و پناهش بود
تنها کسی که داشت!
روی زمین آوار شد و با خفت پارچه شلوارش را چنگ زد:
_دروغ میگن، همشون دروغ میگن...به قرآن نکردم!
چرخید که برود؛ قدم برداشت و دست های بی جان دخترک محکمتر پایش را چنگ زدند
گریهاش حتی دل سنگ را آب میکرد:
_تو منو باور کن...توروخدا منو باور کن!
من جز تو کسیو ندارم، من هیچکسو جز تو ندارم
تا ته جانش از عجز صدای دخترک سوخت!
قلبش در سینه بی تابی میکرد، التماس میکرد که ماه گلش را باور کند
پشت پا بزند به تمام حرف هایی که گوشش را پر کرده بودند، باور کند که دلبرش کسی را جز او ندیده...
اما با آنهمه شاهد و مدرک چه میکرد؟
با لکه ننگی که تا ابد روی پیشانیش خورده بود چطور کنار می آمد؟
جان کند تا پایش را از دستان لرزان دخترک بیرون آورد و با ضربه محکمی او را به عقب هل دهد
لگدش در پهلوی دخترک فرو آمد و چرخید
محکم زده بود و خبر نداشت از بی جانی و کم طاقتی دخترکی که این چندروز لب به غذا نزده بود
خبر نداشت از بازی بی رحمانهای که زیر گوشش راه انداخته بودند و...
خبر نداشت از نطفه تازه شکل گرفته در رحم دخترکی که میخواست سنگسارش کند!
https://t.me/+O_VhLIK0w-llNTE0
https://t.me/+O_VhLIK0w-llNTE0
https://t.me/+O_VhLIK0w-llNTE0
زن حاملهاشو بیگناه سنگسار میکنه😭❌ | 1 140 |
| 15 | #استادهاتغیرتـــــــــی🔞🔥
استاد جذاب و هاتی که خاطرخواه دانشجوش میشه و بخاطرش هروز یقه ی باقی دانشجو ها رو بجرم خیرگی به دلبرش جر میده و...😁😱🔞❌
https://t.me/+9OJxETt4LWI0ZTY0
https://t.me/+9OJxETt4LWI0ZTY0
https://t.me/+9OJxETt4LWI0ZTY0
https://t.me/+9OJxETt4LWI0ZTY0
استاد جذاب و سک*سیمون واسه بدست آوردن دانشجوی شیطونش، توی اتاق مخصوص خودش لختش میکنه و جلو و عقبش رو جر میده که یهو در باز میشه و مدیر دانشگاه با اون وضع میبینتشون و...🔞❌🔥
#همخونهایهاتسکسیشورتخیسکن🔞🔥💦
#کلکلیسکسیهاتباشورتاضافهداخلبشین❌🔞🔥🔞🔞 | 804 |
| 16 | #پارت263
_خواهرم تو تختتمون چیکار میکنه شاهو؟🔞💔
با دیدن بدن لخت و سفید خواهرم کنار شوهرم مبهوت نگاهش کردم.
رد لب های شوهرم روی تنش برق میزد
جای عشق بازیشون روی پوست حساس پرستو به واضحی روز مشخص بود
وسایلای توی دستم که افتاد روی زمین شاهو بلند شد و بالاتنهی لختش در معرض دیدم قرار گرفت.
بی انصاف حتی شب عروسیمون حاضر نشده بود کنارم بخوابه...
_برو بیرون سیمین لباس بپوشم حرف بزنیم
اشک از چشمم ریخت،رد رژ لب پرستو روی تنش مثل خار تو چشمم رفت
_انگار اشتباه گرفتیا...زن و محرمت منم..نه خواهرم!
پرستو با صدای جیغم توی خواب چرخید و تو خودش گلوله شد
_برو بیرون سیمین، نمیخوام پرستو رو بیدار کنی!
صدای سرد شوهرم که داشت مراعات خواهرمو میکرد قلبمو لرزوند
احساس پستی و خاری...، احساس درد داشتم...
همه احساسات بدم باعث شد با درد قدمی عقب بردارم
_ازت متنفرم شاهو، از تویی که یکبارم نزدیکم نشدی و حالا با خواهرم...
بیحوصله پرید وسط حرفم
_برو بیرون سیمین، بعدا حرف میزنیم نمیبینی پرستو خوابه؟چقدر بیملاحظه ای!!
من؟ من بی ملاحظه بودم؟...
با بغض از اتاق دویدم بیرون، احساس خفگی باعث شد نفهمم چیکار میکنم، در خونه رو باز کردم و با دیدن شایان برادر شاهو بغضم ترکید
_سیمین؟
شایان دستمو گرفت و نگران از بالا تا پایین چکم کرد
_خوبی؟کی گریهاتو دراورده؟ چرا اینجوری..؟
هق زدم و به دستش چنگ انداختم
_شا..شاهو با پرستو بهم خیا..نت کرد، آیی..
شایانو پس زدم و توجهی به نگاه عجیبش..به دستای مشت شده اش نکردم...
_می..میخوام رسواشون کنم، میخوام آبروشونو ببرم..آتیش میزنم زندگیشونو... ولم کن شایان...
پسش زدم و خواستم از پله ها بدوئم برم پایین که پیچ خوردن پام برابر شد با صدای بلند شایان و درد وحشتناکی که تو سرم پیچید
تن بیجون و کرخت شدم روی زمین افتاد و گرمی خون لباس سفیدمو گرم کرد
دستای داغ و حمایتگر برادرشوهرم تنمو چنگ گرفت
_میکشمش...شاهو رو میکشم سیمین، وای وای طاقت بیار خودم طلاقتو از اون بیشرف میگیرم وخودم میگیر...
چشم هام بسته شد و دیگه چیزی نفهمیدم از علاقه مردی که قرار بود بعد به هوش اومدنم....
https://t.me/+PlaMtdM1pqk4MzRk
https://t.me/+PlaMtdM1pqk4MzRk
https://t.me/+PlaMtdM1pqk4MzRk
شاهو وحدت مردی که عاشق پرستوعه اما درست موقع خاستگاری مجبور میشه با خواهر بزرگترش سیمین ازدواج کنه😱😱
اما طاقت نمیاره و عشق به پرستو...❗️💦
https://t.me/+PlaMtdM1pqk4MzRk
https://t.me/+PlaMtdM1pqk4MzRk
پارت واقعی رمانه و خیالتون راحت که رمان به پایان رسیده و تا اخرش میتونید بخونید بدون اینکه تو خماری بمونید🔥 | 1 206 |
| 17 | -خانوم کوچولو دیگه مستقل شده، بدون بغل من میخوابه؟
خودم و از گردنش آویزون کردم و مظلوم گفتم
-از بس دیر میای، داشت رو مبل خوابم میبرد.
گردنم و بوسید و درحالی که سوتینم و باز میکرد، زیرگوشم گفت:
-من اگه شب خونه نیام هم جای شما رو تختمونه عزیزم.
خودم و بهش فشار دادم و پرسیدم:
-یعنی قراره نیای خونه؟
من و روی تخت خوابوند و بوسهای روی شکمم نشوند
-مگه میشه این کوچولوی خوردنی رو شبا تنها بذارم؟ معلومه که میام دردونه.
دستاشو سمت سینههام اورد و...
https://t.me/+X8QA7oypoNIyYTVk
مافیایی که دیوونهوار عاشق یه دختر کم سن و سال میشه 😍🔞🔥 | 97 |
| 18 | -گیر دادی خونهی خواهرت بمونیم که امشب نکنمت؟
انگشتاشو از رو لباس روی نوک سینم کشید
-کوچولوی سکسی من، من هرجا دلم بخواد میکنمت
نوک سینمو فشار داد که جیغم بلند شد
دستشو لای پاهام اورد
-و برامم مهم نیست کسی صدای جیغ و نالههاتو بشنوه!
دستشو فرو کرد تو شلوارم
-مال خودمی،میخوام بکنمت❌💦🔞
لباشو روی گردنم گذاشت و...
https://t.me/+X8QA7oypoNIyYTVk
حتی تو مهمونی هم میخواد باهاش سکس کنه🔥💦🔞 | 773 |
| 19 | sticker.webp | 2 137 |
| 20 | .
-تو مگه زن نداری به دوست آبجیت شماره دادی آخه پسر؟ میخوای آبروی آقات و ببری؟
بیخیال گازی به سیبش زد.
-زن واسه تختم میخوام مامان. واسه شناسنامه م شما گرفتید یکی ! اونجوری دارم بله...
-زن زنه دیگه...چه فرقی میکنه! با همین برو تو تختت خبر مرگت...
خونسرد ابرویی بالا انداخت.
-فرقش و خودم میفهمم...روم نمیشه به شما بگم!
بعد سری به سمت آشپزخانه گرداند و ادامه داد.
-مرضی چی شد این رفیقت؟ بهش که نگفتی من شناسنامه م گُهی شده؟ بابا برو یکم از آقا داداشت تعریف کن واسش بذار دلش بره ...
زن سری به نشان افسوس تکان داد. این یکی قاتل جانش بود.
-بیوهی جوون مرد میخواد تو رختخوابش مامان جان. یکم کوتاه بیا...
-مرد پیدا کردی شوهرش بده حاج خانم. من نمیخوامش.
زن با نگاهی به اطراف به گونه اش کوبید.
-خدا مرگم بده. زنته مادر. روش غیرت نداری؟ زبونم لال فردا به هزار تا راه کشیده بشه خوبه؟
پسرک مرد شده اش گلوله ی آتش بود. اصلا با شهره جانش قرار شمال داشت.
حرف درمورد بیوه ی حال بهم زنی که دست بر قضا همسرش بود را کجای دلش میگذاشت.
-گه خورده . خودش انتخاب کرده مثل زیگیل آویزون زندگی من باشه.
چشمش کور دنده شم نرم. بفهمم پا کج گذاشته قلم پاش و میشکنم. اینارو بهش بگو
بلند تر از حد معمول حرف میزد.
خوب میدانست که زنک آویزان حتما با آن چادر حال به هم زنش جایی ایستاده بود و حرف هایش را میشنید.
-نمیشه که مادر . زنه جوونه خوشگله اصلا یه نگاه تو صورتش کردی؟ مثل قرص ماه میمونه والا.
-ریختش و میبینم باید کفاره بدم حاج خانم. نگاهش کنم . عشق من شهره ست.
اینو همتون هم میدونید. اون زیگیل و به زور بستید بیخ ریش من فکر کردید بعد یه مدت خر میشم عاشقش میشم شهره رو ول میکنم؟
زن محکم به روی گونه کوبید.
-صدات و بیار پایین. دیگه چی؟ میخوای آقات و بکشی ؟ میدونی که از اون زن سر لخت بی حیا خوشش نمیاد.
حیف این زن نیست؟ اهل نماز روزه. اهل خدا پیغمبر...محرم نامحرم حالیشه مادر...اینا واسه زن نعمته!
-نه نعمتش و میخوام نه ذلتش و ! به چه زبونی بگم حالم از ریختش بهم میخوره..
-تو لیاقت این جواهر و نداری پسر جان!
با صدای پدرش که عصا زنان نزدیک میشد ساکت شد. پیرمرد با صورت برافروخته آمد و در مرکز اتاق ایستاد.
-هرچیزی لیاقت میخواد.
گفت و سینه سپر کرد و سرش را به سمت اتاق گرفت.
-رعنا دخترم؟ بیا بابا جان. اون عقد نومه ت رو هم بردار بیار..
با نیشخندی ابرویش را بالا انداخت.
-عقد نومه واسه چی؟ میخوای مثل هربار بگیری پیش چشمم یادم بندازی زنیکه رو چطوری ...
با سیلی محکم حاج مرتضی کلامش نیمه کاره ماند.
-تو پسر من نیستی! ببند دهنت و ...
کمی بعد رعنا چادر به سر در آستانه ی در ایستاده بود.
-نزنش آقاجون. آقا معین گناهی نداره. از اول میدونستم خاطر شهره خانم و میخواد...به خدا اگه اصرار های شما نبود...
پیرمرد عصا زنان جلو رفت و سر رعنا را جلو کشید و پیشانی اش را بوسید
-چادر سیاهت و بکش سرت میریم محضر! امروز صیغه ی طلاق جاری میشه بین تو و این پسر بی عقل من...
زن نگاهش را بین پسرک و عروسش چرخاند. خوب میدانست که این زن جواهریست که از کف پسرش میرود.
-خدا مرگم بده حاجی. طلاق چیه؟ توبه کن عرش خدا میلرزه با اسم طلاق...
پیرمرد سرش را بالا گرفت.
-طلاقش و میگیرم شوهرش میدم!
بعد رو به پسر برافروخته اش ادامه داد.
-خاستگار دست به نقد دارم واسه زن مثل دسته گلت بی غیرت!
ادامه👇
https://t.me/+M85DF2wzSdQ5Mjg8
https://t.me/+M85DF2wzSdQ5Mjg8
https://t.me/+M85DF2wzSdQ5Mjg8
https://t.me/+M85DF2wzSdQ5Mjg8
https://t.me/+M85DF2wzSdQ5Mjg8
https://t.me/+M85DF2wzSdQ5Mjg8
https://t.me/+M85DF2wzSdQ5Mjg8
https://t.me/+M85DF2wzSdQ5Mjg8
https://t.me/+M85DF2wzSdQ5Mjg8
https://t.me/+M85DF2wzSdQ5Mjg8
https://t.me/+M85DF2wzSdQ5Mjg8
https://t.me/+M85DF2wzSdQ5Mjg8
#پارت👆 | 771 |
Уже доступно! Исследование Telegram 2025 — ключевые инсайты года 
