uz
Feedback
موّاج

موّاج

Kanalga Telegram’da o‘tish

مامانِ پین‌پین🐇 دانش‌آموخته‌ی محیط زیست ساکن بلاد کفر

Ko'proq ko'rsatish
1 030
Obunachilar
+124 soatlar
-97 kun
-2830 kun
Obunachilarni jalb qilish
Sentabr '26
Sentabr '26
+4
0 kanalda
Avgust '26
+44
1 kanalda
Get PRO
Iyul '26
+32
3 kanalda
Get PRO
Iyun '26
+70
7 kanalda
Get PRO
May '26
+28
5 kanalda
Get PRO
Aprel '26
+17
3 kanalda
Get PRO
Mart '26
+9
4 kanalda
Get PRO
Fevral '26
+92
13 kanalda
Get PRO
Yanvar '26
+100
15 kanalda
Get PRO
Dekabr '25
+98
9 kanalda
Get PRO
Noyabr '25
+75
20 kanalda
Get PRO
Oktabr '25
+128
19 kanalda
Get PRO
Sentabr '25
+156
20 kanalda
Get PRO
Avgust '25
+160
43 kanalda
Get PRO
Iyul '25
+209
12 kanalda
Get PRO
Iyun '25
+19
9 kanalda
Get PRO
May '25
+142
18 kanalda
Get PRO
Aprel '25
+83
12 kanalda
Get PRO
Mart '25
+83
25 kanalda
Get PRO
Fevral '25
+51
13 kanalda
Get PRO
Yanvar '25
+375
29 kanalda
Get PRO
Dekabr '24
+79
7 kanalda
Get PRO
Noyabr '24
+56
6 kanalda
Get PRO
Oktabr '24
+38
6 kanalda
Get PRO
Sentabr '24
+50
8 kanalda
Get PRO
Avgust '24
+125
7 kanalda
Get PRO
Iyul '240
8 kanalda
Get PRO
Iyun '24
+45
5 kanalda
Get PRO
May '240
4 kanalda
Get PRO
Aprel '24
+28
4 kanalda
Get PRO
Mart '240
6 kanalda
Get PRO
Fevral '24
+97
5 kanalda
Sana
Obunachilarni jalb qilish
Esdaliklar
Kanallar
05 Sentabr+1
04 Sentabr+1
03 Sentabr0
02 Sentabr+1
01 Sentabr+1
Kanal postlari
کاش میشد به دونه‌دونه‌شون پیام بدم هر چی از دهنم در میاد بگم

2
از اکس دوستام بیشتر از اکس خودم متنفرم
244
3
پنج روز در هفته پشت هم کار کردن، واقعا got into me! امروز بعد پنج روز آف بودم و دیدم وای! چه‌قدر سخته هم فول تایم کار کنی، هم ظرفای تلنبار شده رو بشوری، هم جای بچه‌ت رو تمیز کنی از اول بچینی و خونه رو جمع کنی (با کمک قلی)، هم دوتا ماشین لباس بشوری و پهن کنی و جمع کنی! تازگیا کتف و گردنم خیلی درد میگیره. کتفم انگار که عصبیه. Life has gotten to me, and it's pretty obvious at this time:)
286
4
امروز دامن کوتاه چین‌چینی پوشیدم که از مربیم بخوام باهام رپرتوار ۳ رقص سنتی رو مرور کنه. غافل از اینکه مربی‌م از آنچه من پنداشته بودم خیلی خفن‌تر بود و به جای تمرین‌های رایج‌مون، شروع کرد به نقد و بررسی ویدیوهای قبلیم! ازم پرسید که نقطه قوتت به نظر خودت چی بوده؟ گفتم نمیدونم. (یکی از دو تا ویدیو رو که اصلا یادم نبود) ـ بهش فکر کن، بعد جواب بده. فکر کردم و یه سری کسشر تفت دادم. ـ نقطه قوتت تو تکنیک‌ها چی بود؟ ـ وا مگه نقطه قوتی توی تکنیک‌ هم داشتم؟
294
5
احساس میکنم دنیا داره در اطرافم فرو میریزه ولی من دیگه توان پیگیری و نگاه کردن بهش رو ندارم. فقط میتونم بگم جاوید شاه، و به زندگی معمولی‌ای که یه عمر دنبالش دوییدم ادامه بدم.
274
6
یکی از مدیرامون یکی از پسرا رو (که من خیلی دوسش دارم، و تازگیا هم شیفتاشو کاور کردم) بولی کرد. منم اونجا بودم و پشت پسره در اومدم! آخر امروز همه میرن خونه و فقط من و این مدیره میمونیم. خواهیم دید چه میشود!
323
7
شاید بگید تو که چند ماه پیش گفتی مصاحبه گرفتی و قراره شغلتو عوض کنی؟ اونا پروژه‌شونو فرستادن فاند بگیره، نمیدونم جوابش چی میشه. منم خداییش از بعد اون، دل به اپلای برای شغل‌های دیگه ندادم. گرچه که باید میدادم و نباید چند ماه از عمرم رو در انتظار فاند گرفتن یا نگرفتن اونا حروم میکردم. ولی حقیقتا نشد که بشه.
382
8
این روزها شاید کمی بیشتر از قبل «حس» میکنم. همیشه چیزها رو چند برابر حس میکردم و حالا به نظرم این مساله بیشتر هم شده. یکی از همکارای خیلی خوب‌مون داره میره، ناراحتم. خیلی ناراحت. و از ته دل آرزو میکنم نفر بعدی من باشم، به سمت یه شغل بهتر.
376
9
ای آخوند مادرجنده.
339
10
جاوید شاه.
368
11
دل‌مون برا هم تنگ میشه ولی انقدر زخم‌ میتراشید که مطمئنم تراپیستم به وعده دیدارتون میگه نه:)
363
12
آدما میگن «آخ آره حتما باید با هم بریم» و بعدش تنهایی میرن همونجا.
436
13
امروز شیفتم وسط ظهر تموم میشد، خیلی خوشحال بودم که دارم میرم خونه. یهو دیدم مدیر اصلی‌مون _ که خیلی دوسش دارم_ حالش خیلی بد شده‌. بهش گفتم اگه میخوای بری خونه یا بری بیمارستان، من اضافه‌تر میمونم که نفر کم نیاریم. خلاصه تا ساعت هفت شب موندم مدیرمون رو کاور کردم. الان یکی دیگه از همکارام پیام داده که حالم بده _ راست میگه واقعا مریضه طفلک_ میشه فردا شیفت هفت صبح منو کاور کنی؟ خلاصه که تا هفت شب یکی رو کاور میکنیم، از هفت صبح اون یکی رو! نگار کاور، یاور همیشگی همکاران در زمان مریضی!
479
14
سرکار خیلی روز بدی داشتم، اومدم تو دسشویی یه دقیقه مخم استراحت کنه، یه پیام دیدم حالم سه برابر بدتر شد.
450
15
از وقتی باهاش آشنا شدم، روانیِ ایران بود. انقدر ایران ایران میکرد که همه‌مون خسته میشدیم. از همه هم بیشتر میرفت ایران! همیشه میگفت «فقط منتظرم پاس بیریتیشم بیاد، برمیگردم ایران!» خلاصه! مهمونی امشب به مناسبت اومدن پاس بیریتیش ایشون بود. اتفاقا همین چند وقت پیشا هم ایران بود. من تو اتاق دراز کشیده بودم و صحبتای آدما از سالن پذیرایی رو میشنیدم. داشت میگفت: من که دیگه نمیرم ایران. برم ایران چیکار کنم داداش؟ همه رفیقام مردن! اگه ۳۰ روز هم ایران بمونم، باید تمامش رو از سر خاک این یکی، برم سر خاک اون یکی. راستی دقیقا امشب تولد شهرامه. خدا بیامرزتش. ببین ایران که میری، دیگه مثل قبل نیست، اعصابت خرد میشه. میری صف نونوایی یکی میگه داداش این دو تا نون منو حساب میکنی؟ میری سوپری یکی میاد میگه این روغنو برام میخری؟ تعدادش خیلی بیشتر از قبل شده! اون همچنان داشت میگفت، منم تو تاریکی اتاق دراز کشیده بودم و اشک میریختم.
486
16
اومدم براتون تعریف کنم که امشب مهمونی بودیم، یه خانمی رو برا بار اول میدیدم. گفت چند سالته؟ گفتم متولد ۷۹م. باور نکرد و اصرار داشت که نه بابا سن تو خیلی بیشتره! بعد من و قلی بهش گفتیم: ممنون! تو اولین کسی هستی که سن منو بیشتر گفتی. همه میگن خیلی کمتره و قبلا فک میکردن قلی پدوفیله و ... میدونید چی گفت؟ گفت نه آخه ماها که صورت‌مون گرده و خودمون تپلیم، سن‌مون بیشتر به نظر میاد! یعنی تو یه جمله هم سن ما رو کشید بالا، هم بهمون گفت چاق! حسود پلاستیکی به روایت تصویر. اومدم اینو بگم، دیدم همه تو چنل‌هاتون نوشتید وحید جان سلام دوباره!
414
17
از استوری اینستاگرامم: این روزها مدام از هم‌قطارانم یک سوال تکراری میپرسم، از آدم‌هایی که سالهای غربت‌خوردگی‌شان از من خیلی بیشتر است: آیا هرگز جایی دوباره وطن میشود؟ همه‌شان میگویند نه:) روزی که سوار هواپیمایِ عزیزِ لعنتی‌ت شدی، بدان عزیزکم! بدان که هرگز حس یکدستی نخواهی نداشت، مگر در جمع کوچیک ایرانیان خارج از کشور. ایران بروی، تو دیگر آدم سابق نیستی. دیگر وقتی سوار مترو شوی، حس نمیکنی جزئی از یک کل هستی و شبیه بقیه. اینجا هم بمانی، تو یکی از آنها نیستی و احتمالا هرگز نمیشوی و کاش نخواهی هم بشوی. قاصدک میشوی، بی‌موطن! و وطنت میشوند قاصدک‌های دیگرِ پخش و پلا در هوا!
431
18
همسایه‌های خیلی خوب و عزیزمون دارن میرن یه شهر دیگه. امشب اومدن برای خدافظی، عین سگ ناراحتم. پینات عاشق‌شون بود.
460
19
ویدیویی که از رقص خودم تو اینستاگرام گذاشتم، در حالیه که من هفتاد و چند کیلو هستم. شکم دارم و از همه‌ی عمرم هم شکمم بزرگ‌تره. هم تو پریودم و هم تو بیشترین وزن و سایز عمرم. وقتی اون ویدیو رو نگاه میکنم، به نظرم نمیاد که إی وای! چه شکم گنده‌ای. مطمئنم به نظر خیلیا ممکنه بیاد، ولی نه آدمای مهم زندگی منن، و نه «هرگز» بهشون اجازه میدم دهن گشادشونو باز کنن و در مورد بدنم نظر بدن (کسشر بگن). این روزا، خیلی پیش اومد که رفتم تو عکسای چند سال پیشم گشتم، و پشمام ریخت از اینکه چه قدر لاغر بودم. توی چندتا عکس، حتی یک لحظه به نظر خودم اومد که وای چه کوچولو و پوست و استخوون بودم! نکته جالب قضیه میدونید چیه؟ اینه که همون موقع هم اگه به من میگفتید نظرت راجب بدنت چیه؟ میگفتم باید لاغر شم! باید ۵۳ کیلو بشم! باید شکمم آب شه! یعنی در تمام ادوار دوران‌ها، به جز همون یک باری که ۵۳ کیلو بودم، هیچوقت یادم نمیاد از بدن خودم راضی بوده باشم! هیچوقت یادم نمیاد گفته باشم الان هیکلم خوبه، لازم نیست تغییری بکنه. هیچوقت یادم نمیاد خوشحال بوده باشم و راضی از بدنی که توشم. در احساس من، تبلیغات و فضای جامعه هم نقش داشتن. مربی باشگاهی که مدام میگفت باید از شکمت بدت بیاد هم نقش داشت. معیارهای سختگیرانه خانواده‌ هم نقش داشت. ترس‌های ژنتیکی هم. ولی من بدن خوبی داشتم. بدنی سالم، که هر روز تا کرج میرفت و برمیگشت و ورزش میکرد و میرقصید. ادامه داره
490
20
زیرساخت براشون خونه شمخانی و لاریجانی بود عزیزم. برا همین الان خفه خون گرفتن
زیرساخت براشون خونه شمخانی و لاریجانی بود عزیزم. برا همین الان خفه خون گرفتن
380