uz
Feedback
آنائل

آنائل

Kanalga Telegram’da o‘tish

آنائل Ānael؛ نامیست با ریشه عبری-فرانسوی به معنایِ؛. پناه دهنده و فرشته‌عشق https://t.me/BChatBot?start=sc-caa63406a3

Ko'proq ko'rsatish
1 091
Obunachilar
Ma'lumot yo'q24 soatlar
Ma'lumot yo'q7 kunlar
-430 kunlar
Postlar arxiv
او می‌توانست همه چیز داشته باشد، همه چیز. اما نمی‌دانست چگونه آن چیزهایی را که در درون خود از دست داده بود دوباره به دست بیاورد.

جهان سنگدل تر از آن بود که کمکم کند ، خدا هم ساکت تر از آن بود که انتظارش را داشتم... - بختیار علی
جهان سنگدل تر از آن بود که کمکم کند ، خدا هم ساکت تر از آن بود که انتظارش را داشتم... - بختیار علی

میل به کم نیاوردنی در من هست، به آجر روی آجر گذاشتنی، به صبر کردنی، میل به اینکه آسته آسته، نرم نرمک رویامو بسازم؛ هرچند کوچک.

‌‌‏تاریک بود تاریک ... انگار جرعه‌ای از شب را سر کشیده بود.

‌سکوتِ ناشی از خودخوریِ کلمات!

احساس می‌کرد برای این که به خانه برود و در آغوش مادرش گریه کند زیادی بزرگ شده است.

آخرین پناه خوابیدن بود، که خواب دیدن خرابش کرد...

مدعی خواست از بیخ کَنَد ریشه‌ی ما غافل از آنکه خدا هست در اندیشه‌ی ما

مرا در کودکی شوق دِ گر بود خیالم زین حوادث بی‌خبر بود... - پروین اعتصامی
مرا در کودکی شوق دِ گر بود خیالم زین حوادث بی‌خبر بود... - پروین اعتصامی

در قیامت عابدی را دوزخش انداختند هرچه فریادش جوابش را نمی‌پرداختند داد می‌زد خوانده‌ام هفتاد سال ،هر شب نماز پس چه شد اینک ثواب آن همه راز و نیاز یک ندا آمد چرا تهمت زدی همسایه‌ات؟ تا شود اینگونه حالت این جهنم خانه‌ات؟ گفت من در طول عمرم گر زدم یک تهمتی ظلم باشد زان بسوزم،ای خدا کن رحمتی آن ندا گفتا همان کس که زدی تهمت براو طفلکی هفتاد سال جمع کرده بودش آبرو

در قیامت عابدی را دوزخش انداختند هرچه فریادش جوابش را نمی‌پرداختند داد می‌زد خوانده‌ام هفتاد سال ،هر شب نماز پس چه شد اینک ثواب آن همه راز و نیاز یک ندا آمد چرا تهمت زدی همسایه‌ات؟ تا شود اینگونه حالت این جهنم خانه‌ات؟ گفت من در طول عمرم گر زدم یک تهمتی ظلم باشد زان بسوزم،ای خدا کن رحمتی آن ندا گفتا همان کس که زدی تهمت براو طفلکی هفتاد سال جمع کرده بودش آبرو

انسان‌ها شبیه هم عمر نمی‌کنند یکی زندگی می‌کند یکی تحمل انسان‌ها شبیه هم تحمل نمی‌کنند یکی تاب می‌آورد ، یکی می‌شکند انسان‌ها شبیه هم نمی‌شکنند یکی از وسط دو نیم می‌شود ، دیگری تکه تکه‌ تکه ها شبیه هم نیستند تکه ای یک قرن عمر میکند تکه ای یک روز ...

می‌توان در سن کم مانند یک انسان پیر قامتی خم ، دست لرزان ، درد بسیاری کشید

‌‌حال و روزم را که میبینی؛ تعریفی ندارد. عمدا و سهوا به بطالت میگذرانم بلکه به سر برسم. اما انگار نه انگار. گویی که از عمقِ اعماقِ ته شروع کرده‌ام. عمدا و سهوا‌ اش را هم من مشخص نکردم. به گونه ای درونش دست و پا میزنم و تقلا میکنم که گاه‌گاهی حس میکنم خودم، خودم را در این مخمصه زندانی کردم. اما من در مقابل صفحه‌ی سرنوشت، هیچ قلمی در دست نداشتم!

‌ ‌حال و روزم را که میبینی؛ تعریفی ندارد. عمدا و سهوا به بطالت میگذرانم بلکه به سر برسم. اما انگار نه انگار. گویی که از عمقِ اعماقِ ته شروع کرده‌ام. عمدا و سهوا‌ اش را هم من مشخص نکردم. به گونه ای درونش دست و پا میزنم و تقلا میکنم که گاه‌گاهی حس میکنم خودم، خودم را در این مخمصه زندانی کردم. اما من در مقابل صفحه‌ی سرنوشت، هیچ قلمی در دست نداشتم!

شب را سکوت اعتبار می‌بخشد و انسان را صبر

Repost from N/a
و آدمی بر خلاف آنچه گمان میکند ، دوام می آورد...

بچه که بودم خیال می کردم همه چیز مال من است،دنیا را آفریده اند که من سرم گرم باشد،آسمان،زمین،پدر،مادر،درخت ها،اسب ها،کالسکه ه
بچه که بودم خیال می کردم همه چیز مال من است،دنیا را آفریده اند که من سرم گرم باشد،آسمان،زمین،پدر،مادر،درخت ها،اسب ها،کالسکه ها و حتی آن گنجشک ها برای سرگرمی من بوجود آمده اند.بعد ها یکی یکی همه چیز را ازم گرفتند.مایعی در رگ هام جاری بود که می گفت این مال شما نیست،راحت باشید.پسری که عاشق کبوترها و خرگوش ها بود،خودش را به درختی دار زد.چرا؟مادر گفت بماند برای بعد.کاش تولد من هم می ماند برای بعد،به کجای دنیا بر می خورد؟ - عباس معروفی