آنائل
الذهاب إلى القناة على Telegram
آنائل Ānael؛ نامیست با ریشه عبری-فرانسوی به معنایِ؛. پناه دهنده و فرشتهعشق https://t.me/BChatBot?start=sc-caa63406a3
إظهار المزيد1 091
المشتركون
لا توجد بيانات24 ساعات
لا توجد بيانات7 أيام
-430 أيام
أرشيف المشاركات
1 091
او میتوانست همه چیز داشته باشد، همه چیز. اما نمیدانست چگونه آن چیزهایی را که در درون خود از دست داده بود دوباره به دست بیاورد.
1 091
جهان سنگدل تر از آن بود که کمکم کند ،
خدا هم ساکت تر از آن بود که انتظارش را داشتم...
- بختیار علی
1 091
میل به کم نیاوردنی در من هست، به آجر روی آجر گذاشتنی، به صبر کردنی، میل به اینکه آسته آسته، نرم نرمک رویامو بسازم؛ هرچند کوچک.
1 091
در قیامت عابدی را دوزخش انداختند
هرچه فریادش جوابش را نمیپرداختند
داد میزد خواندهام هفتاد سال ،هر شب نماز
پس چه شد اینک ثواب آن همه راز و نیاز
یک ندا آمد چرا تهمت زدی همسایهات؟
تا شود اینگونه حالت این جهنم خانهات؟
گفت من در طول عمرم گر زدم یک تهمتی
ظلم باشد زان بسوزم،ای خدا کن رحمتی
آن ندا گفتا همان کس که زدی تهمت براو
طفلکی هفتاد سال جمع کرده بودش آبرو
1 091
در قیامت عابدی را دوزخش انداختند
هرچه فریادش جوابش را نمیپرداختند
داد میزد خواندهام هفتاد سال ،هر شب نماز
پس چه شد اینک ثواب آن همه راز و نیاز
یک ندا آمد چرا تهمت زدی همسایهات؟
تا شود اینگونه حالت این جهنم خانهات؟
گفت من در طول عمرم گر زدم یک تهمتی
ظلم باشد زان بسوزم،ای خدا کن رحمتی
آن ندا گفتا همان کس که زدی تهمت براو
طفلکی هفتاد سال جمع کرده بودش آبرو
1 091
انسانها شبیه هم عمر نمیکنند
یکی زندگی میکند یکی تحمل
انسانها شبیه هم تحمل نمیکنند
یکی تاب میآورد ، یکی میشکند
انسانها شبیه هم نمیشکنند
یکی از وسط دو نیم میشود ، دیگری تکه تکه
تکه ها شبیه هم نیستند
تکه ای یک قرن عمر میکند
تکه ای یک روز ...
1 091
حال و روزم را که میبینی؛ تعریفی ندارد.
عمدا و سهوا به بطالت میگذرانم بلکه به سر برسم.
اما انگار نه انگار. گویی که از عمقِ اعماقِ ته شروع کردهام. عمدا و سهوا اش را هم من مشخص نکردم. به گونه ای درونش دست و پا میزنم و تقلا میکنم که گاهگاهی حس میکنم خودم، خودم را در این مخمصه زندانی کردم.
اما من در مقابل صفحهی سرنوشت، هیچ قلمی در دست نداشتم!
1 091
حال و روزم را که میبینی؛ تعریفی ندارد.
عمدا و سهوا به بطالت میگذرانم بلکه به سر برسم.
اما انگار نه انگار. گویی که از عمقِ اعماقِ ته شروع کردهام. عمدا و سهوا اش را هم من مشخص نکردم. به گونه ای درونش دست و پا میزنم و تقلا میکنم که گاهگاهی حس میکنم خودم، خودم را در این مخمصه زندانی کردم.
اما من در مقابل صفحهی سرنوشت، هیچ قلمی در دست نداشتم!
1 091
بچه که بودم خیال می کردم همه چیز مال من است،دنیا را آفریده اند که من سرم گرم باشد،آسمان،زمین،پدر،مادر،درخت ها،اسب ها،کالسکه ها و حتی آن گنجشک ها برای سرگرمی من بوجود آمده اند.بعد ها یکی یکی همه چیز را ازم گرفتند.مایعی در رگ هام جاری بود که می گفت این مال شما نیست،راحت باشید.پسری که عاشق کبوترها و خرگوش ها بود،خودش را به درختی دار زد.چرا؟مادر گفت بماند برای بعد.کاش تولد من هم می ماند برای بعد،به کجای دنیا بر می خورد؟
- عباس معروفی
