uz
Feedback
⋆ لـالـایـی‌ِآبـی࣪𓏲ּ

⋆ لـالـایـی‌ِآبـی࣪𓏲ּ

Kanalga Telegram’da o‘tish

«آرام‌سایشگاهی برای لالاییِ غم‌هایمان؛ باشد که دیوارهای آبی‌رنگش تسکین‌دهنده‌ی دردهایمان شود.» http://t.me/HidenChat_Bot?start=244288289

Ko'proq ko'rsatish
377
Obunachilar
+124 soatlar
-27 kunlar
-630 kunlar
Obunachilarni jalb qilish
Iyul '26
Iyul '26
+16
3 kanalda
Iyun '26
+45
4 kanalda
Get PRO
May '26
+1
1 kanalda
Get PRO
Aprel '26
+1
0 kanalda
Get PRO
Mart '26
+1
0 kanalda
Get PRO
Fevral '26
+5
0 kanalda
Get PRO
Yanvar '26
+2
0 kanalda
Get PRO
Dekabr '25
+8
0 kanalda
Get PRO
Noyabr '25
+6
3 kanalda
Get PRO
Oktabr '25
+8
6 kanalda
Get PRO
Sentabr '25
+9
6 kanalda
Get PRO
Avgust '25
+44
7 kanalda
Get PRO
Iyul '25
+16
7 kanalda
Get PRO
Iyun '25
+22
4 kanalda
Get PRO
May '25
+15
5 kanalda
Get PRO
Aprel '25
+12
6 kanalda
Get PRO
Mart '25
+29
8 kanalda
Get PRO
Fevral '25
+46
10 kanalda
Get PRO
Yanvar '25
+46
6 kanalda
Get PRO
Dekabr '24
+20
3 kanalda
Get PRO
Noyabr '24
+40
3 kanalda
Get PRO
Oktabr '24
+32
3 kanalda
Get PRO
Sentabr '24
+24
3 kanalda
Get PRO
Avgust '24
+29
8 kanalda
Get PRO
Iyul '24
+37
8 kanalda
Get PRO
Iyun '24
+53
7 kanalda
Get PRO
May '24
+21
4 kanalda
Get PRO
Aprel '24
+12
3 kanalda
Get PRO
Mart '24
+20
6 kanalda
Get PRO
Fevral '24
+14
1 kanalda
Get PRO
Yanvar '24
+35
6 kanalda
Get PRO
Dekabr '23
+61
3 kanalda
Get PRO
Noyabr '23
+14
1 kanalda
Get PRO
Oktabr '23
+22
5 kanalda
Get PRO
Sentabr '23
+10
0 kanalda
Get PRO
Avgust '23
+21
0 kanalda
Get PRO
Iyul '23
+17
0 kanalda
Get PRO
Iyun '23
+34
0 kanalda
Get PRO
May '23
+34
0 kanalda
Get PRO
Aprel '23
+27
0 kanalda
Get PRO
Mart '23
+40
0 kanalda
Get PRO
Fevral '23
+36
0 kanalda
Get PRO
Yanvar '23
+61
0 kanalda
Get PRO
Dekabr '22
+97
0 kanalda
Get PRO
Noyabr '22
+108
0 kanalda
Get PRO
Oktabr '22
+93
0 kanalda
Get PRO
Sentabr '22
+107
0 kanalda
Get PRO
Avgust '22
+81
0 kanalda
Get PRO
Iyul '22
+67
0 kanalda
Get PRO
Iyun '22
+78
0 kanalda
Get PRO
May '22
+40
0 kanalda
Get PRO
Aprel '22
+26
0 kanalda
Get PRO
Mart '22
+306
0 kanalda
Sana
Obunachilarni jalb qilish
Esdaliklar
Kanallar
20 Iyul+1
19 Iyul0
18 Iyul0
17 Iyul+1
16 Iyul+1
15 Iyul+1
14 Iyul+1
13 Iyul0
12 Iyul0
11 Iyul+1
10 Iyul+2
09 Iyul0
08 Iyul0
07 Iyul+1
06 Iyul+2
05 Iyul+1
04 Iyul+3
03 Iyul0
02 Iyul+1
01 Iyul0
Kanal postlari
نام و نشانی‌اش را نمی‌دانیم. آن‌قدر محو حزن پنهان شده‌ی بین چشم‌هایش شده بودیم که یادمان رفت بپرسیم نامش چیست و کجا خانه دارد. فقط می‌دانیم حوالی یک پارک محله‌ای کوچک یک گوشه‌ی شهر زندگی میکند. می‌گفت هر روز صبح و عصر ها آنجا می‌آید؛ گفت به او سر بزنیم. هرروز کارش همین است انگار، که برود بشیند و به شاخ و برگ‌های یخ‌زده‌‌ی پارک نگاه کند. شوق جوانی در او مرده بود اما خاطرات ماهی قرمز های شادابی بودند در حوضچه‌ی کاشی‌کاری شده‌ی ذهنش. بازنشسته بود و در جوانی به بچه ها ریاضی درس میداد؛ ریاضی را از بر بود و عشق را بر باد داده بود. نصیحت‌هایش شبیه نسیم کوچکی بود که نوازش میکرد، طوفان نبود که جلوی راه تازه گشوده شده‌ی ما را بگیرد و کولاک کند. ما هم نشستیم و دل سپردیم به حرف هایش. هربار که به تجاربی که بین موهای سپید شده اش نهفته است فکر میکنم، با خودم می‌گویم مو ها واقعا در آسیاب سفید نمی‌شوند. آقای معلم بازنشسته لابد سختی هایی را در عرشه زندگی‌اش دیده که حالا این‌قدر سخت پیر شده بود. حالا ما، من و دوستانم، به او که فکر میکنیم با خودمان می‌گوییم کاش چندین سال باقی مانده زندگی‌اش که امیدواریم طولانی باشد را شاد تر بگذراند که دیگر یک چین به چروک های صورت محزونش اضافه نشود... کاش سیگار هایش را آنقدر غم‌انگیز دود هوا نکند... همیشه به دنبال چیزی میگردم که حال و روز آدم‌ها را تشبیهشان کنم؛ او لیمو شیرینی بود که گذشت زمان حال و روزش را تلخ کرده بود. نه از ان طعم و تلخی های زننده... طعمی که هنوز رگه هایی از روزگاران شیرین در تنش دارد... او نماد صبر بود که سیگارش و زندگی داشتند کم‌کم او را می‌سوزاندند.

2
این پیام+پستی که بیشتر از همه به شخصیتم نزدیکه رو فوروارد کنید/ من هم میام چنلتونو میگردم و اون پستی که بیشتر از همه به شخصیتتون نزدیکه رو فوروارد میکنم.
19
3
کنارش نشستم و خودم را در آغوشش جا دادم؛ مانند کودکی پناه برده در آغوش مادرش. دستش را گرفتم و اجباراً روی سرم گذاشتم. در آن لحظه دلم می‌خواست کسی مرا نوازش کند. تنش را با دست‌هایم به‌ اسارت بردم. او مرا به‌ اجبار تحمل می‌کرد و این را می‌دانستم، اما من صادقانه آغوشش را می‌خواستم. او همیشه سکوت را سر می‌کشید و من در دلم غوغایی برپا بود. در دلم چیزی خودش را به لب‌هایم می‌کوباند تا رسوا و شرمنده‌ام کنند. پس سرم را به سینه‌اش رساندم تا هنگام گفتن حرف‌هایم، صدای زنده‌ی قلبش را بشنوم. «دوست‌داشتن من سخت است؟» انگشت‌های نوازش‌گر و بی‌رحمش میان موهایم آرام گرفتند. قلبم زودتر از جواب او، چاله‌ای برای احساساتم حفر می‌کرد. سکوت، سکوت و باز هم سکوت... لب‌هایم از تنهایی‌ام لرزیدند. گمان می‌کردم عشق او مرا جوان‌تر می‌کند، چه می‌دانستم پیرتر از مادرم می‌شوم! چشم‌هایم بارانی شدند. سکوتش را پای جوابی گذاشتم که می‌دانستم چیست. زبان سکوت او را به‌ خوبی آموخته بودم. انگار فهمیده بود سکوتش چقدر دردآور است؛ پس انگشت‌هایش را دوباره میان موهایم به‌حرکت درآورد. مادرم راست می‌گفت؛ نباید خودم را به عشق گره می‌زدم... نـیـد
32
4
این استعداد زیبا رو حمایت کنید اهالی
23
5
سلام سلام من چنل سنتور زدم سنتور میزنم میزارم میشه لطفا عضو شین و حمایتم کنین لطفا؟؟ و میشه به اخرین چیزی که زدم ری اکت بدین؟؟ https://t.me/centaur_2009
24
6
••این پیام رو فوروارد کنید تا متقابل یه پست ازتون فور کنم.
26
7
«در چشم‌هایم غبار مرگ را دیده بودم. دیده بودم که باید بروم.» صادق هدایت؛ بوف‌کور+1
«در چشم‌هایم غبار مرگ را دیده بودم. دیده بودم که باید بروم.» صادق هدایت؛ بوف‌کور
78
8
تا آخرشب بهم خبر بدید حتماً که اگر قطعی شد اعلام کنم و اگر نشد کنسل کنم.♡
27
9
به این موضوع هم فکر کنید☆
16
10
Matn yo'q...
130
11
𝘈𝘢𝘢𝘢𝘢𝘢𝘢𝘢𝘢𝘢𝘢𝘢𝘢𝘢𝘢𝘢😭😭😭😭+1
𝘈𝘢𝘢𝘢𝘢𝘢𝘢𝘢𝘢𝘢𝘢𝘢𝘢𝘢𝘢𝘢😭😭😭😭
55
12
Matn yo'q...
101
13
«ما رنگ بهار را ندیدیم هنوز...»
129
14
“ - پس بذار یه چیزی بپرسم، اگه واقعا یه کاری کرده باشه که قابل بخشش نباشه اونوقت چیکار‌ میکنی؟ + وانمود میکنم هیچوقت اتفاق نیوفتاده، بعدم گندکاریش رو جمع میکنم و میبرمش خونه.. “ — Archives: The Nanyang Mystery
88
15
وقت‌بخیر اهالی لالاییِ‌آبی~ مختصر و کوتاه صحبت می‌کنم؛ طی چند روز آینده قراره یک چالش توی چنل انجام بشه که محتوا و موضوعش درباره‌ی نویسندگی و خلق یک داستان کوتاه هستش. فعلاً نیازه بدونم چه تعداد مشتاق و حاضر به انجام این چالش هستن و درآخر، چالش یک جایزه ناقابل هم داره که بعداً بیشتر صحبت می‌شه. پیوی یا ناشناس اطلاع بدین که حاضر به انجام چالش هستید.
367
16
کارت عالیه😭❤️ خیلی خوش‌حال شدم برات
22
17
من 108کیلو بودم و الان 98کیلو ام😭❤🎀🎉
22
18
قدم زنان تا جنگل پیش رفت. گرد و غبار روز، آویخته در آسمانی رنگ پریده، از تلألو ستاره ها می کاست. شری متوجه صدای پای دیگری شد که گام به گام، قدم های او را پژواک می کرد. برجای ایستاد و منتظر ماند تا او برسد؛ دوست نداشت کسی پشت سرش راه برود. ✍🏻سیدونی گابریل کولت-سر انجام شری @Lullaby_Bluesea
29
19
فکر کنم دچار فراموشی شدم...
15
20
هیچ‌وقت از ریاضی خوشم نمی‌اومد، مثلاً الان به صفحه خیره شدم و یادم نمیاد باید چیکار کنم...
33