492
Obunachilar
+124 soatlar
-27 kun
-1130 kun
Postlar arxiv
492
از آدمایی که دنده کشی بلد نیستن بیزارم.
اون کلاجِ بی صاحاب رو یهو ول نکن که ما پرت شیم تو داشبورد خب.
492
دلم برای نوشتن تنگ شده.
انقدر درگیر روزمره شدم که یادم رفت چی بودم و اصلا به چه چیزهایی علاقه داشتم.
یادم رفت لذت ببرم از رویاها و خاطرات کوچیکم. یادم رفت ضرورت پنهون زندگی همینه. که یادت نره خودت رو؛ دنیات رو.
داره اول مهر میشه و من هنوزم عاشق دفترچههای بی خط نقاشی ام، گیره های چوبی، خودکار های رنگی، عاشق بوی کتاب
نو دبستان، بوی نون و پنیر سر صبح و یا حتی عطر خیار و سیب زنگ های تفریح.
من هنوز دختری رو درون خودم دارم که آرزوی یکمین روز مهرش یه کلاس با تموم دوستای مورد علاقشه.
دلم نمیخواد این دختر چیزی ازش نمونه؛ حتی اگه مشغلههای زندگی باعث بشه دیر بهش سر بزنم.
492
Repost from آن
همیشه دلم لباس میخواد. همیشه احساس کمبود لباس دارم. انقدر که تو گوشیم از بوتیکای آنلاین عکس دارم، از خودم سلفی ندارم. هرکی ازم میپرسه اگه فلان قدر پول داشتی باهاش چیکار میکردی؟ میگم خب فلان تومنش رو که همون اول لباس میخریدم!
اگه آدمربایی هم بکنم، رئیس پلیسه بگه چی میخوای تا گروگانها رو آزاد کنی؟ میگم فعلاً یه هلیکوپتر لباس برام بیارید.
492
در مقابل خانم جلویی، ملیح ترین و لیمویی ترین عطری که میتونسته رو انتخاب کرده. من شمارو میبوسم و بس.
492
پیر میشیم و یه عده نمیفهمن عطر گرم مناسب تابستون نیست. ایفوریا آخه زن؟! ایفوریا ساعت ۱۱ ظهر؟! ایفوریا رو وسط برف بزنی برف آب میشه؛ بعد تو میای کنار من میشینی و با ایفوریا دوش گرفتی؟!
