𝕌𝕝𝕥𝕣𝕒𝕞𝕒𝕣𝕚𝕟𝕖ᵇˡᵘᵉ
Kanalga Telegram’da o‘tish
توپ تانک مسلسل دیگر اثر ندارد به مادرم بگویید دیگر پسر ندارد... @sashachanbot باهام اینجا درارتباط باشید. https://t.me/Sashaclovr چنل آپ فیکشن
Ko'proq ko'rsatish389
Obunachilar
-124 soatlar
-17 kun
+1630 kun
Postlar arxiv
وای بچهها. کیونگ و کای جفتشون دوستای بک بودن. بعد کای مث سگگگگ رو کیونگ کراش داشت ولی کیونگ محل سگ بهش نمیداد😂
از این داستانایی بود که هردوشون مث سگ لجبازن و اینقدر باهم لج و لجبازی میکنن که یکی کم بیاره. یجوری این هفده صفحه رو کوبید که ذوقم برای نوشتن اون داستان هنوز که هنوزه داره کور میشه😂
مثلا اولین داستانی که نوشتم که به هفده صفحه ختم شد یه فیک چانبک بود به اسم fake driver. یادمه این داستانم طنز بود. بکهیون خونه نداشت و برای یه مدتی شبا تو ماشین چانیول که رییسش بود میخوابید. یه شب دختر آورد تو حیاط و تو ماشین چانیول باهاش خوابید. فردا صبح که چانیول رو سوار کرد برسونه شرکت رفتن دنبال نامزد چانیول و دختره به محض سوار شدن پاش رفت رو کاندوم کف ماشین و یه چیزایی ازش پاچید بیرون و خب...معلومه دیگه رابطهاش با چانیول چطور شد. خلاصه که بعد از اینکه کاندوم بکهیون افتاد گردن چانیول داستان بین این دوتا شروع شد.
حرف فیکشنای قدیمی شد. شروع داستان نوشتن من به واسطه یه آدمی رقم خورد به اسم یا بهتره بگم لقب هان. هان خیلی آدم عجیبی بود. یادمه هرچی من مینوشتم یه تنه میرید به سرتاپای داستانم. یجوری نقدم میکرد که حس میکردم الفبا هم بلد نیستم. شاید دلیل اینکه الان دربرابر نقد نویسندههای بزرگسال درهم نمیشکنم ایشونه😂
یکی از بزرگترین آرزوهای الانم داشتن دستگاه چاپ حرفهایه که بتونم آرتورکامو چاپ کنم خودم...اگه داشتمش خیلی کارا میکردم جدی.
آنچنان ناگهانی و ضربتی هوس کردم دوکهه بخونم که مطمئنم از یه جایی بهم یه الهامی رسیده.
ساعت شوم و شروع کردم و احمد گلشیری جان یجوری ترجمه کرده که هر صفحه باید بزنم معنی کلمات رو پیدا کنم😑
شهر و دیوارهای نامطمئنش رو تموم کردم...نمیدونم چی بگم، چیکار کنم. فقط زل زدم به یه گوشه. و البته کلی سوال دارم حس میکنم.
