ar
Feedback
𝕌𝕝𝕥𝕣𝕒𝕞𝕒𝕣𝕚𝕟𝕖ᵇˡᵘᵉ

𝕌𝕝𝕥𝕣𝕒𝕞𝕒𝕣𝕚𝕟𝕖ᵇˡᵘᵉ

الذهاب إلى القناة على Telegram

توپ تانک مسلسل دیگر اثر ندارد به مادرم بگویید دیگر پسر ندارد... @sashachanbot باهام اینجا درارتباط باشید. https://t.me/Sashaclovr چنل آپ فیکشن

إظهار المزيد
389
المشتركون
-124 ساعات
-17 أيام
+1630 أيام
أرشيف المشاركات
پلیس این لاو اومد زندگیمو روشن‌تر کرد :)

Repost from N/a
_می‌تونم بفهمم چه حسی داری...از معمولی بودن خسته شدی،از بدبیاری دومینووار زندگیت به ستوه اومدی.با خودت میگی پس کی نوبت من میشه؟هیچوقت قرار نیست نوبتت برسه سهونا‌،تو این دنیا باید صف رو بهم بزنی و نوبتت رو جلو بندازی.باور‌ کن وجدان فقط افسانه‌ایه که بالارتبه‌ها با استفاده ازش،امثال تورو زیر پا له میکنن. Daniel_spiraea

داشتم فکر میکردم چرا اینقدر خوابیدم امروز...بعد حساب کردم دیدم سی و شیش ساعت بیدار بودم.

عالیه یعنی...من که بیدار میشم سایان می‌ره می‌خوابه😂 قشنگ برعکسه ساعت خوابمون. اونوقت من یه عمری میخواستم خوابمو درست کنم نمیشد و در عذاب بودم. الان واقعا نمی‌خوام ولی صبح سرکار رفتن ناخواسته شب بیداری رو ازم گرفته.

خودمم تیکه تیکه دارمش😭

نظرت چیه بدی کامل بخونیم💅

وای بچه‌ها. کیونگ و کای جفتشون دوستای بک بودن. بعد کای مث سگگگگ رو کیونگ کراش داشت ولی کیونگ محل سگ بهش نمیداد😂

قطعه هایی ازش
قطعه هایی ازش

از این داستانایی بود که هردوشون مث سگ لجبازن و اینقدر باهم لج و لجبازی میکنن که یکی کم بیاره. یجوری این هفده صفحه رو کوبید که ذوقم برای نوشتن اون داستان هنوز که هنوزه داره کور میشه😂

مثلا اولین داستانی که نوشتم که به هفده صفحه ختم شد یه فیک چانبک بود به اسم fake driver. یادمه این داستانم طنز بود. بکهیون خونه نداشت و برای یه مدتی شبا تو ماشین چانیول که رییسش بود می‌خوابید. یه شب دختر آورد تو حیاط و تو ماشین چانیول باهاش خوابید. فردا صبح که چانیول رو سوار کرد برسونه شرکت رفتن دنبال نامزد چانیول و دختره به محض سوار شدن پاش رفت رو کاندوم کف ماشین و یه چیزایی ازش پاچید بیرون و خب...معلومه دیگه رابطه‌اش با چانیول چطور شد. خلاصه که بعد از اینکه کاندوم بکهیون افتاد گردن چانیول داستان بین این دوتا شروع شد.

حرف فیکشنای قدیمی شد. شروع داستان نوشتن من به واسطه یه آدمی رقم خورد به اسم یا بهتره بگم لقب هان. هان خیلی آدم عجیبی بود. یادمه هرچی من می‌نوشتم یه تنه میرید به سرتاپای داستانم. یجوری نقدم میکرد که حس میکردم الفبا هم بلد نیستم. شاید دلیل اینکه الان دربرابر نقد نویسنده‌های بزرگسال درهم نمیشکنم ایشونه😂

یکی از بزرگترین آرزوهای الانم داشتن دستگاه چاپ حرفه‌ایه که بتونم آرت‌ورکامو چاپ کنم خودم...اگه داشتمش خیلی کارا میکردم جدی.

عاشق مارکزم...عاشق مارکزم عاشق مارکزم عاشق مارکزم. مرد جادویی لعنتی.

آنچنان ناگهانی و ضربتی هوس کردم دوکهه بخونم که مطمئنم از یه جایی بهم یه الهامی رسیده.

یکی پول بده من برم تو موج تخفیفات خرید کنم π~π

آیس‌لته🧚‍♀

خدا می‌دونه تو عروسی چندتا ایده فیک بهم رسید.

آینه‌هاشون برای عکس خیلی خوب نبود ولی مننن.
آینه‌هاشون برای عکس خیلی خوب نبود ولی مننن.