uz
Feedback
Notre espace

Notre espace

Kanalga Telegram’da o‘tish

فضای ما. ما اینجا مطالب مرتبط به تئاتر و سینما و موسیقی و نقاشی و حتی حرف‌های روزمره‌مون رو، با‌ شما به اشتراک می‌ذاریم. کانال همسرایان: @HamSoraayaan ارتباط: @Talk_to_Chakavak_bot

Ko'proq ko'rsatish
618
Obunachilar
Ma'lumot yo'q24 soatlar
-27 kunlar
+530 kunlar
Postlar arxiv
چون امروز و فردا روزهای مهمیه :)
از ته چاه سکوت، تا بلندای صدا، یار ما بودی عزیز در تمام طول راه، با من عاشق ترین، هم صدا بودی عزیز
@NotreEspace

ویدیوی جدید با فضا و ادیتی متفاوت. https://youtu.be/POE76T6KRjY?si=gdi_hbMcE3tHbUTl

Ovozli xabar01:07

این ۱۳۷۲ هم اداکده‌ی جالبیه

بازار بزرگ ۱۳ مهر ۱۴۰۴
+9
بازار بزرگ ۱۳ مهر ۱۴۰۴

بریم برای شب چهارم

اجرای هری پاتر

Video xabar00:38

Ovozli xabar00:56

دوستان از این به بعد قراره کار‌هایی که تنظیم می‌کنم و می‌سازم رو توی یوتیوب قرار بدم. خوشحال می‌شم ببینید و نظر بدید. این هم لینک اولین ویدیویی هست که آپلود کردم. (ویدیو یک مشکلی داشت دوباره آپلود کردم.)

امکان نداره سوار مترو خط ۳ شده باشید و با این چراغ قوه فروش دیدار نکرده باشید.

Ovozli xabar00:21

باورتون میشه یه کتاب داریم به اسم «قابلمه را فراموش کن»؟ یه نفر توی مترو داره می‌خونه.

همین دیروز بیست سالم بود زمان رو می‌نواختم و زندگی رو به بازی می‌گرفتم درست مثل بازی عشق و شب می‌زیستم بدون توجه به روزهایی که زمان، آن‌ها را از دستم می‌ربود. نقشه‌های زیادی کشیدم که به باد رفتند که سرگردان شدم بی آنکه بدانم به کجا روم چشمانم آسمان را می‌جوید ولی قلبم در زمین فرو می‌رود همین دیروز بیست سالم بود و وقت تلف می‌کردم با این فکر که چطور زمان رو نگه دارم و برای اینکه به عقب برش گردونم یا حتی ازش جلو بزنم هیچ کاری نکردن جز اینکه دویدم و از نفس افتادم با اعتنا نکردن به گذشته، با صرف کردن فعل آینده در هر بحث و گفتگویی از خودم هم پیشی می‌گرفتم به نظر می‌دادم که خواهان خیر و خوبی هستم برای اینکه با گستاخی از دنیا ایراد بگیرم، با دیوانگی‌ها کردن. دیوانگی‌هایی که هیچ چیزِ ارزشمندی عایدم نکرد جز چین و چروک‌هایی بر پیشانی و ترس از دلتنگی چون همه عشق‌ها و علاقمندی‌هایم مردند پیش از اینکه به وجود آیند دوستانم رفته‌اند و برنخواهند گشت با اشتباهم دنیای پوشالی دور خودم ساختم و سال‌های جوانی و زندگی‌ام را به هدر دادم از میان خوبی و بدی، با دور انداختن خوبی لبخند را در لبانم بستم و ترس‌هایم را منجمد کردم کجایند اکنون؟ حالا سال‌های بیست سالگیم...

«Hier encore» اثر شال آزناوور، داستان جوانی‌ای که زود گذشت و آرزوهایی که بی‌نتیجه ماندند. سرشار از حسرت، تامل درباره گذر زمان، عشق و فرصت‌هایی که دیگر باز نمی‌گردند...
ترجمه فارسی👇
@NotreEspace

قبل از شب اول اجرای ارباب حلقه‌ها، ۲۳ شهریور. عکاس
قبل از شب اول اجرای ارباب حلقه‌ها، ۲۳ شهریور. عکاس

شایدم ما خیلی به خودمون سخت می‌گیریم و می‌خوایم وسط طوفان باله برقصیم :)

کسی چه می‌داند من چقدر تلاش کرده‌ام که روحم زیبا بماند وقتی جهان پر از رنج بود؟ زیرا در میان ویرانی و رنج وظیفه‌ی انسان این است که قلبش را به زشتی نسپارد...
برادران کارامازوف، داستایوفسکی. (متاسفانه رمان رو کامل نخوندم ولی از این قسمت که چشمم خورد خوشم اومد. نمیخواستم بدون ذکر منبع بذارم.)

امروز روز خوبی بود در شروع و میانه کاش بهتر تموم می‌شد...