Notre espace
الذهاب إلى القناة على Telegram
فضای ما. ما اینجا مطالب مرتبط به تئاتر و سینما و موسیقی و نقاشی و حتی حرفهای روزمرهمون رو، با شما به اشتراک میذاریم. کانال همسرایان: @HamSoraayaan ارتباط: @Talk_to_Chakavak_bot
إظهار المزيد618
المشتركون
لا توجد بيانات24 ساعات
-27 أيام
+530 أيام
أرشيف المشاركات
618
چون امروز و فردا روزهای مهمیه :)
از ته چاه سکوت، تا بلندای صدا، یار ما بودی عزیز در تمام طول راه، با من عاشق ترین، هم صدا بودی عزیز@NotreEspace
618
دوستان از این به بعد قراره کارهایی که تنظیم میکنم و میسازم رو توی یوتیوب قرار بدم. خوشحال میشم ببینید و نظر بدید. این هم لینک اولین ویدیویی هست که آپلود کردم.
(ویدیو یک مشکلی داشت دوباره آپلود کردم.)
618
باورتون میشه یه کتاب داریم به اسم «قابلمه را فراموش کن»؟ یه نفر توی مترو داره میخونه.
618
همین دیروز بیست سالم بود زمان رو مینواختم و زندگی رو به بازی میگرفتم درست مثل بازی عشق و شب میزیستم بدون توجه به روزهایی که زمان، آنها را از دستم میربود. نقشههای زیادی کشیدم که به باد رفتند که سرگردان شدم بی آنکه بدانم به کجا روم چشمانم آسمان را میجوید ولی قلبم در زمین فرو میرود همین دیروز بیست سالم بود و وقت تلف میکردم با این فکر که چطور زمان رو نگه دارم و برای اینکه به عقب برش گردونم یا حتی ازش جلو بزنم هیچ کاری نکردن جز اینکه دویدم و از نفس افتادم با اعتنا نکردن به گذشته، با صرف کردن فعل آینده در هر بحث و گفتگویی از خودم هم پیشی میگرفتم به نظر میدادم که خواهان خیر و خوبی هستم برای اینکه با گستاخی از دنیا ایراد بگیرم، با دیوانگیها کردن. دیوانگیهایی که هیچ چیزِ ارزشمندی عایدم نکرد جز چین و چروکهایی بر پیشانی و ترس از دلتنگی چون همه عشقها و علاقمندیهایم مردند پیش از اینکه به وجود آیند دوستانم رفتهاند و برنخواهند گشت با اشتباهم دنیای پوشالی دور خودم ساختم و سالهای جوانی و زندگیام را به هدر دادم از میان خوبی و بدی، با دور انداختن خوبی لبخند را در لبانم بستم و ترسهایم را منجمد کردم کجایند اکنون؟ حالا سالهای بیست سالگیم...
618
«Hier encore»
اثر شال آزناوور، داستان جوانیای که زود گذشت و آرزوهایی که بینتیجه ماندند. سرشار از حسرت، تامل درباره گذر زمان، عشق و فرصتهایی که دیگر باز نمیگردند...
ترجمه فارسی👇@NotreEspace
618
کسی چه میداند من چقدر تلاش کردهام که روحم زیبا بماند وقتی جهان پر از رنج بود؟ زیرا در میان ویرانی و رنج وظیفهی انسان این است که قلبش را به زشتی نسپارد...
برادران کارامازوف، داستایوفسکی. (متاسفانه رمان رو کامل نخوندم ولی از این قسمت که چشمم خورد خوشم اومد. نمیخواستم بدون ذکر منبع بذارم.)
