Silence:))
Kanalga Telegram’da o‘tish
• Unhinged Author • A Psychopathic ENTP • Based On a True Story آرشیو داستان :« https://t.me/Draft_No7 » ناشناس :« https://t.me/Me_SH8 » تبلیغات :« https://t.me/Silence_Tab » یوتیوب :«»
Ko'proq ko'rsatish2 547
Obunachilar
-424 soatlar
-217 kun
-6330 kun
Postlar arxiv
2 547
استادمون به جای اینکه بگه طرف «مرد» یا «فوت شد» یا «از دنیا رفت» جدی جدی خیره میشه تو صورت ما میگه «از بین رفت.». بزرگوار انقدر ریلکسه که انگار داره در مورد گل توی گلدون حرف میزنه :)
2 547
- مرثیهای برای یک روز معمولی-
• Episode 02
۶ آبان ۱۴۰۵
امروز هم جدا شدن از تخت کار آسونی نبود. پتو با تمام توانش سعی میکرد من رو پیش خودش نگه داره، ولی بالاخره ازش دل کندم و حاضر شدم تا برم محدثه رو ببینم؛ از آخرین باری که اومده بود مشهد، چند ماهی گذشته بود و ذوق دیدنش رو داشتم..
توی ورودی متروی میدان شهدا دیدمش. هنوز درستوحسابی احوالپرسیمون تموم نشده بود که راه افتادیم سمت بیمارستانی که یاسمن اونجا شیفت داشت. یاسمن رو هم که دیگه لازم نیست معرفی کنم؛ ده ساله با هم رفیقیم و هنوز همونقدر ذوق داره که آدم گاهی دلش میخواد چند دقیقه بهجای فکر کردن به همهچیز، فقط تماشاش کنه.
توی محوطهی بیمارستان نشستیم و به خانم مامای آینده زنگ زدم. چند دقیقه بعد خودش هم رسید و سهتایی دور هم جمع شدیم.
قبل از رفتن، یه مسیر عجیب رو تا سرویس بهداشتی طی کردیم. راهروش شبیه راهروهای بکروم بود؛ یه جور خلوتی غریب داشت و همزمان من رو یاد بیمارستان دولدام توی سریال دکتر رمانتیک میانداخت. از اون فضاهایی که نمیدونی چرا برات آشناست، ولی دلت هم نمیخواد زود ازش بیرون بیای. عجیب بود، اما نه ترسناک؛ بیشتر شبیه یه سکوت آروم بود که از شلوغی دنیا جا مونده.
وضو گرفتیم و نماز خوندیم. بعد راه افتادیم سمت کوهسنگی، سیبزمینی گرفتیم و روی نیمکتهای خیابون، توی هوای آزاد، ناهار خوردیم و بعدش هم بستنی...همین.
نه اتفاق خارقالعادهای افتاد، نه کسی حرفی زد که مسیر زندگیمون رو عوض کنه. فقط هوا خوب بود، آدمها خوب بودن و من از بودن کنارشون لذت میبردم.
یه وقتهایی زندگی برای چند ساعت اینقدر ساده میشه که آدم یادش میره قرار بوده از کجای مسیر سر دربیاره.
یه چیزهایی من رو یاد دوران دبیرستان میانداخت؛ روزهایی که خوشحال بودن اینهمه توضیح نمیخواست. میشد کنار آدمهایی که دوسشون داری بشینی، چیزی بخوری، بخندی و بعد بدون اینکه آخر شب از خودت بازجویی کنی، برگردی خونه. نمیدونم واقعاً اون روزها خوشحالتر بودم یا حالا فقط خاطرهها قسمتهای سختش رو سانسور میکنن. حافظه از این کارها زیاد میکنه.
حدود سه و نیم ظهر از دخترها خداحافظی کردم و خودم رو رسوندم به اتوبوس.
پنج عصر حقوق تجارت داشتم؛ مبحث ورشکستگی تجار. از سیبزمینی و بستنی و هوای خوب رسیدم به ورشکستگی.
زندگی هم انگار علاقهی عجیبی داره که نذاره آدم برای مدت طولانی توی یک حالوهوا بمونه.
و حالا هم سر کلاس حقوق جزای اختصاصی نشستم. موضوع؟! جرائم علیه تمامیت جسمانی و عمد و شبهعمد..
استاد درس میده و من مرثیه مینویسم، درحالیکه یه گوشهی ذهنم هنوز توی هوای آزاد کوهسنگیه.
اتاق سفید هم هنوز سر جاشه. دیوارهاش همون رنگ قبلی رو دارن و من هنوز نمیدونم قراره باهاشون چیکار کنم؛ اما انگار امروز یه چیزی عوض شده. روی یکی از دیوارها نقش یه پنجره افتاده.
هنوز پنجرهی واقعیای نیست که بشه بازش کرد و هوای تازه رو آورد توی اتاق. فعلاً فقط یه طرحه؛ ولی دارم به این فکر میکنم که وقتی ساختمش، رو به کجا باز بشه.
به درختها و یه تکه طبیعت که بشه ساعتها تماشاش کرد؟ یا به خیابون و رفتوآمد آدمهایی که هرکدوم دارن به سمتی میرن؟!
هنوز مطمئن نیستم سکوت و آرامش طبیعت رو میخوام یا هیجان آدمها وقتی زندگی، با تمام بینظمی و سروصدای خودش، از جلوی چشمم رد میشه..
امروز چند ساعت از روزم رو با آدمهایی گذروندم که بودن کنارشون بهم خوش گذشت. بعدش رفتم سر کلاس و نشستم پای درسهایی که ربطی به حال خوبم نداشتن، هیچکدوم باعث ابطال دیگری نیستن..
شاید اتاق قرار نیست یکدفعه رنگ بگیره. شاید اول باید پنجرهش رو بسازم و بذارم نور، کمکم، خودش رو به دیوارها برسونه.
#فرزانه_سادات_عدالتیان_حسینی✍🏻✨
2 547
واقعاً پاییز فصل عجیبیه، از ساعت ۹ بیدارم و یک ساعت دیگه با محدثه قرار دارم؛ اما هنوز پتوپیچ شده نشستم به انتظار یه معجزه که بتونم از زمین کنده شم.
2 547
تقریباً بعد از نوشتنش حس میکنم جالب نشده و دیگه دلم نمیخواد به اسم مجموعه مرثیهای برای یک روز معمولی ادامهاش بدم.
2 547
و کلاس آخر آیین دادرسی کیفری بود با دکتر شایگان. و من بهجای اینکه درست و حسابی به حرفهای استاد گوش بدم، روی جزوهام نقاشی میکشیدم.
شاید یه روزی همین جزوهها رو پیدا کنم. لای یکی از صفحههاتش یه نقاشی ببینم و یادم بیاد پنجم آبان چهارصد و پنج، توی کلاس آیین دادرسی کیفری نشسته بودم و ذهنم هزار جای دیگه بود. شاید هم جزوهها رو دور انداخته باشم و هیچوقت یادم نیاد امروز چی کشیدم، درد یا نقاشی؟!
روز خوبی بود، چون آدمهایی رو دارم که اجازه میدن گاهی کنارشون حالم خوب نباشه. میتونم ساکت باشم، غصه بخورم، هزار بار در مورد یه موضوع حرف بزنم و دوباره برگردم سر نقطهی اول، بدون اینکه لازم باشه بابت هیچکدومشون عذرخواهی کنم.
بعضی روزها همین که آدم مجبور نباشه خودش رو جمعوجور کنه تا برای بقیه قابلتحمل باشه، خودش اتفاق خوبیه.
ولی پررنگترین نقطه امروز، اون اتاق خالیه که هنوز نمیدونم دیوارهاش قراره چه رنگی باشن..
شاید فردا بالاخره یه رنگی براش پیدا کردم. شاید هم نه.
فعلاً همینقدر میدونم که پنجم آبان رو به اتمامه من، با تمام فکرهایی که هنوز نتونستم ازشون سر دربیارم، یه روز دیگه زندگی کردم.
بعضی روزها بیشتر از این چیزی برای گفتن ندارن، یا شاید دارن و من هنوز بلد نیستم تعریفشون کنم.
#فرزانه_سادات_عدالتیان_حسینی✍🏻✨
2 547
- مرثیهای برای یک روز معمولی -
• Episode 01
۵ آبان ۱۴۰۵
صبحهای پاییز یه خاصیتی دارن که آدم دلش نمیاد از تختش جدا بشه. پتو گرمتر از همیشه است و بالش هم انگار درست همون روزی که باید زودتر بیدار شی، تصمیم میگیره بیشتر از روزهای دیگه دوستت داشته باشه.
بالاخره بلند شدم و اسنپ اشتراکی گرفتم به سمت دانشگاه. البته که دیر رسیدم.
من و زمان مدتهاست رابطهی خوبی با هم نداریم، ولی هیچکدوممون هم حاضر نیستیم به این رابطهی فرسایشی پایان بدیم.
امروزم با کلاس متون حقوقیِ استاد فرهنگ شروع شد. استاد عجیبیه، تند حرف میزنه و تندتر درس میده، جوری که گاهی وقتی هنوز دارم جملهی قبلیش رو ترجمه میکنم، ایشون رسیده به مبحث بعدی. با اینحال، استاد خوب و دقیقیه و لحن مخصوص به خودش رو هم داره. فکر میکنم اگه یه روز صدای ضبطشدهاش رو از یه جای دیگه بشنوم، حتی اگه نفهمم دربارهی چی حرف میزنه، میفهمم استاد فرهنگ داره درس میده.
امروز تولد سارا هم بود.
من و فرنیا و صبا از قبل براش برنامه ریخته بودیم. قرار بود از یازده و نیم که کلاس متون تموم میشه تا یک که کلاس جرمشناسی صبا و فرنیا تموم میشه، من سارا رو توی کافهتریای دانشکده نگه دارم تا بچهها برسن و سورپرایزش کنیم.
و بله، من موندم و یه آدم و کلی حرف که باید از یه جایی شروع میشدن و به یه جای دیگه میرسیدن. این روزها ذهنم انقدر شلوغه که گاهی خودم هم نمیدونم وسط کدوم فکرم، ولی ظاهراً این شلوغی برای حرف زدن با آدمها بد نیست. میتونم از هر دری حرف بزنم و وسطش برم سراغ یه موضوع دیگه و بعد حتی یادم نیاد قرار بود در مورد چی حرف بزنم.
وقتی فرنیا و صبا رسیدن، یه مینیکیک کوچیک و یه شاخه گل رز سفید تزئینشده همراهشون بود، از طرف هر سهتامون. یه تولد کوچیک گرفتیم توی تریای دانشکده و هدیهها رو به سارا دادیم.
من براش کتاب آورده بودم. همونجا امضاش کردم و چند خط کوتاه براش نوشتم. هنوز هم وقتی کتابی رو برای کسی امضا میکنم، یه لحظه به این فکر میکنم که این کتاب قراره کجا بره و چند وقت بعد، چه کسی ممکنه ورقش بزنه. شاید یه روز سارا دوباره این صفحه رو بخونه و یادش بیاد یه ظهر پاییزی، وسط شلوغی دانشگاه، سه نفر تصمیم گرفتن چند ساعت از روز رو برای خوشحال کردنش کنار بذارن.
سارا هم برای هر سهتامون گیفت تولد آورده بود. بعد از تولد بازی، ناهار خوردیم و حرف زدیم. یا بهتره بگم، دخترها حرف زدن و من بیشتر گوش دادم.
من بینشون بودم، میخندیدم، گاهی چیزی میگفتم و گاهی فقط نگاهشون میکردم. ولی دلم جای دیگهای بود؛ کجا؟! نمیدونم.. شاید هم بدونم..
این روزها انگار یه قسمت از من همیشه چند قدم عقبتر از خودم راه میره و هرچی صبر میکنم بهم برسه، نمیرسه.
حس میکنم رسیدم به نقطهی صفر.
یه اتاق خالی، بدون پنجره، با چهار تا دیوار سفید که باید یه فکری به حالشون بکنم. اما نمیدونم چه رنگی بهشون میاد. نمیدونم دلم میخواد اتاق روشن باشه یا تاریک، پنجره داشته باشه یا نه، اصلاً قراره توش زندگی کنم یا فقط یه مدت اینجا موندم تا ببینم بعدش چه اتفاقی میافته.
گاهی دلم برای فرزانهی شونزده-هفده ساله تنگ میشه. برای اون روزهایی که خوشحالی یه اتفاق بود، نه مسئلهای که باید براش دلیل پیدا میکردم. وقتی میشد برای یه چیز کوچیک ذوق کرد و لازم نبود آخر شب، موقع خواب، همهچیز رو دوباره توی ذهنم مرور کنم تا بفهمم چرا امروز اینقدر خسته بودم.
عجیبه که آدم دلش برای خودش تنگ بشه. نمیدونم اگه اون دختر یه روز من رو ببینه، ازم خوشش میاد یا نه، شاید از اینکه انقدر بزرگ شدم خوشحال بشه، شاید هم بپرسه چرا دیگه مثل قبل نیستم و من ندونم چطور جوابش رو بدم.
شاید هم اصلاً من رو نشناسه.
ایستگاه بعدی امروز، نشست کیفری بود؛ دربارهی قتل و مجازات و اعدام و نظرهای مختلفی که آدمها دربارهش دارن. من به حرفها گوش میدادم و گاهی به این فکر میکردم که چقدر عجیبه آدمها میتونن ساعتها دربارهی پایان زندگی یک نفر حرف بزنن، اما وقتی نوبت به زندگی خودشون میرسه، حتی نمیدونن با یه روز معمولی چیکار کنن.
و بعد کلاس حقوق جزای اختصاصی یک با دکتر افشاری. مبحث سرقت حدی و شرایطش بود. سعی کردم حواسم رو جمع کنم و درس رو بفهمم، هرچند که ذهنم ظاهراً امروز مرخصی گرفته بود و بدون اطلاع قبلی از دانشکده خارج شده بود.
طبق معمول بعد از کلاس دوباره با بچهها رفتیم تریا تا چای بخوریم. نمیدونم چندمین بار بود که اون روز از پلهها بالا و پایین میرفتیم. دانشگاه پر از آدمهاییه که مدام از یه جایی به جای دیگه میرن، با عجله، با جزوههای زیر بغل و گوشیهایی که هر چند دقیقه یک بار روشن میشن. هرکدومشون احتمالاً یه جایی توی ذهنشون دارن زندگی خودشون رو میگذرونن و کسی چه میدونه، شاید یکیشون هم مثل من مدتیه نمیدونه دقیقاً کجای زندگی ایستاده.
2 547
Repost from میمِ ثاٰنی؛
مَن؟! کلکسیونرِ «بودنهای نافرجاٰم»، «آرزوهای ناکاٰم» و «دوستانِ نصفه نیمه و بیوفا»./
2 547
Repost from N/a
من فقط تا اون بخش به ساعت نگاه کردن بلد بودم ، نمی دونستم بعدش باید برم دانشگاه
