ru
Feedback

Не попадитесь на канал ботавода! Telemetrio находит и помечает такие каналы 👉 Хотите видеть метку — оформите подписку

Silence:))

Silence:))

Открыть в Telegram

• Unhinged Author • A Psychopathic ENTP • Based On a True Story آرشیو داستان :« https://t.me/Draft_No7 » ناشناس :« https://t.me/Me_SH8 » تبلیغات :« https://t.me/Silence_Tab » یوتیوب :«»

Больше
2 513
Подписчики
-424 часа
-217 дней
-6330 дней
Архив постов
Repost from باغچه
می‌گذرد،حتی آن‌چه گمان می‌کردیم هرگز نمی‌گذرد.

واقعاً در شأن اشرف مخلوقات نیست که ساعت ۹:۳۰ شب با اتوبوس از دانشگاه برگرده.

جدیداً کم ری‌اکت می‌دین، خبریه؟!

تقریباً بعد از نوشتنش حس می‌کنم جالب نشده و دیگه دلم نمی‌خواد به اسم مجموعه مرثیه‌ای برای یک روز معمولی ادامه‌اش بدم.

۵ آبان ۴۰۵/.
+8
۵ آبان ۴۰۵/.

و کلاس آخر آیین دادرسی کیفری بود با دکتر شایگان. و من به‌جای اینکه درست و حسابی به حرف‌های استاد گوش بدم، روی جزوه‌‌ام نقاشی می‌کشیدم. شاید یه روزی همین جزوه‌ها رو پیدا کنم. لای یکی از صفحه‌هاتش یه نقاشی ببینم و یادم بیاد پنجم آبان چهارصد و پنج، توی کلاس آیین دادرسی کیفری نشسته بودم و ذهنم هزار جای دیگه بود. شاید هم جزوه‌ها رو دور انداخته باشم و هیچ‌وقت یادم نیاد امروز چی کشیدم، درد یا نقاشی؟! روز خوبی بود، چون آدم‌هایی رو دارم که اجازه میدن گاهی کنارشون حالم خوب نباشه. می‌تونم ساکت باشم، غصه بخورم، هزار بار در مورد یه موضوع حرف بزنم و دوباره برگردم سر نقطه‌ی اول، بدون اینکه لازم باشه بابت هیچ‌کدومشون عذرخواهی کنم. بعضی روزها همین که آدم مجبور نباشه خودش رو جمع‌وجور کنه تا برای بقیه قابل‌تحمل باشه، خودش اتفاق خوبیه. ولی پررنگ‌ترین نقطه امروز، اون اتاق خالیه که هنوز نمی‌دونم دیوارهاش قراره چه رنگی باشن.. شاید فردا بالاخره یه رنگی براش پیدا کردم. شاید هم نه. فعلاً همین‌قدر می‌دونم که پنجم آبان رو به اتمامه من، با تمام فکرهایی که هنوز نتونستم ازشون سر دربیارم، یه روز دیگه زندگی کردم. بعضی روزها بیشتر از این چیزی برای گفتن ندارن، یا شاید دارن و من هنوز بلد نیستم تعریفشون کنم. #فرزانه_سادات_عدالتیان_حسینی✍🏻✨

- مرثیه‌ای برای یک روز معمولی - • Episode 01 ۵ آبان ۱۴۰۵ صبح‌های پاییز یه خاصیتی دارن که آدم دلش نمیاد از تختش جدا بشه. پتو گرم‌تر از همیشه‌ است و بالش هم انگار درست همون روزی که باید زودتر بیدار شی، تصمیم می‌گیره بیشتر از روزهای دیگه دوستت داشته باشه. بالاخره بلند شدم و اسنپ اشتراکی گرفتم به سمت دانشگاه. البته که دیر رسیدم. من و زمان مدت‌هاست رابطه‌ی خوبی با هم نداریم، ولی هیچ‌کدوممون هم حاضر نیستیم به این رابطه‌ی فرسایشی پایان بدیم. امروزم با کلاس متون حقوقیِ استاد فرهنگ شروع شد. استاد عجیبیه، تند حرف می‌زنه و تندتر درس می‌ده، جوری که گاهی وقتی هنوز دارم جمله‌ی قبلیش رو ترجمه می‌کنم، ایشون رسیده به مبحث بعدی. با این‌حال، استاد خوب و دقیقیه و لحن مخصوص به خودش رو هم داره. فکر می‌کنم اگه یه روز صدای ضبط‌شده‌‌اش رو از یه جای دیگه بشنوم، حتی اگه نفهمم درباره‌ی چی حرف می‌زنه، می‌فهمم استاد فرهنگ داره درس می‌ده. امروز تولد سارا هم بود. من و فرنیا و صبا از قبل براش برنامه ریخته بودیم. قرار بود از یازده‌ و نیم که کلاس متون تموم می‌شه تا یک که کلاس جرم‌شناسی صبا و فرنیا تموم می‌شه، من سارا رو توی کافه‌تریای دانشکده نگه دارم تا بچه‌ها برسن و سورپرایزش کنیم. و بله، من موندم و یه آدم و کلی حرف که باید از یه جایی شروع می‌شدن و به یه جای دیگه می‌رسیدن. این روزها ذهنم انقدر شلوغه که گاهی خودم هم نمی‌دونم وسط کدوم فکرم، ولی ظاهراً این شلوغی برای حرف زدن با آدم‌ها بد نیست. می‌تونم از هر دری حرف بزنم و وسطش برم سراغ یه موضوع دیگه و بعد حتی یادم نیاد قرار بود در مورد چی حرف بزنم. وقتی فرنیا و صبا رسیدن، یه مینی‌کیک کوچیک و یه شاخه گل رز سفید تزئین‌شده همراهشون بود، از طرف هر سه‌تامون. یه تولد کوچیک گرفتیم توی تریای دانشکده و هدیه‌ها رو به سارا دادیم. من براش کتاب آورده بودم. همون‌جا امضاش کردم و چند خط کوتاه براش نوشتم. هنوز هم وقتی کتابی رو برای کسی امضا می‌کنم، یه لحظه به این فکر می‌کنم که این کتاب قراره کجا بره و چند وقت بعد، چه کسی ممکنه ورقش بزنه. شاید یه روز سارا دوباره این صفحه رو بخونه و یادش بیاد یه ظهر پاییزی، وسط شلوغی دانشگاه، سه نفر تصمیم گرفتن چند ساعت از روز رو برای خوشحال کردنش کنار بذارن. سارا هم برای هر سه‌تامون گیفت تولد آورده بود. بعد از تولد بازی، ناهار خوردیم و حرف زدیم. یا بهتره بگم، دخترها حرف زدن و من بیشتر گوش دادم. من بینشون بودم، می‌خندیدم، گاهی چیزی می‌گفتم و گاهی فقط نگاهشون می‌کردم. ولی دلم جای دیگه‌ای بود؛ کجا؟! نمی‌دونم.. شاید هم بدونم.. این روزها انگار یه قسمت از من همیشه چند قدم عقب‌تر از خودم راه می‌ره و هرچی صبر می‌کنم بهم برسه، نمی‌رسه. حس می‌کنم رسیدم به نقطه‌ی صفر. یه اتاق خالی، بدون پنجره، با چهار تا دیوار سفید که باید یه فکری به حالشون بکنم. اما نمی‌دونم چه رنگی بهشون میاد. نمی‌دونم دلم می‌خواد اتاق روشن باشه یا تاریک، پنجره داشته باشه یا نه، اصلاً قراره توش زندگی کنم یا فقط یه مدت این‌جا موندم تا ببینم بعدش چه اتفاقی می‌افته. گاهی دلم برای فرزانه‌ی شونزده-هفده ساله تنگ می‌شه. برای اون روزهایی که خوشحالی یه اتفاق بود، نه مسئله‌ای که باید براش دلیل پیدا می‌کردم. وقتی می‌شد برای یه چیز کوچیک ذوق کرد و لازم نبود آخر شب، موقع خواب، همه‌چیز رو دوباره توی ذهنم مرور کنم تا بفهمم چرا امروز این‌قدر خسته بودم. عجیبه که آدم دلش برای خودش تنگ بشه. نمی‌دونم اگه اون دختر یه روز من رو ببینه، ازم خوشش میاد یا نه، شاید از اینکه انقدر بزرگ شدم خوشحال بشه، شاید هم بپرسه چرا دیگه مثل قبل نیستم و من ندونم چطور جوابش رو بدم. شاید هم اصلاً من رو نشناسه. ایستگاه بعدی امروز، نشست کیفری بود؛ درباره‌ی قتل و مجازات و اعدام و نظرهای مختلفی که آدم‌ها درباره‌ش دارن. من به حرف‌ها گوش می‌دادم و گاهی به این فکر می‌کردم که چقدر عجیبه آدم‌ها می‌تونن ساعت‌ها درباره‌ی پایان زندگی یک نفر حرف بزنن، اما وقتی نوبت به زندگی خودشون می‌رسه، حتی نمی‌دونن با یه روز معمولی چیکار کنن. و بعد کلاس حقوق جزای اختصاصی یک با دکتر افشاری. مبحث سرقت حدی و شرایطش بود. سعی کردم حواسم رو جمع کنم و درس رو بفهمم، هرچند که ذهنم ظاهراً امروز مرخصی گرفته بود و بدون اطلاع قبلی از دانشکده خارج شده بود. طبق معمول بعد از کلاس دوباره با بچه‌ها رفتیم تریا تا چای بخوریم. نمی‌دونم چندمین بار بود که اون روز از پله‌ها بالا و پایین می‌رفتیم. دانشگاه پر از آدم‌هاییه که مدام از یه جایی به جای دیگه می‌رن، با عجله، با جزوه‌های زیر بغل و گوشی‌هایی که هر چند دقیقه یک بار روشن می‌شن. هرکدومشون احتمالاً یه جایی توی ذهنشون دارن زندگی خودشون رو می‌گذرونن و کسی چه می‌دونه، شاید یکی‌شون هم مثل من مدتیه نمی‌دونه دقیقاً کجای زندگی ایستاده.

نشست کیفری با موضوع قتل.✨✨✨

Repost from N/a
Видеосообщение00:53

مَن؟! کلکسیونرِ «شروع‌های پُر امید»، «پایان‌های ناخواسته» و «داستان‌های نیمه‌جان»./

مَن؟! کلکسیونرِ «بودن‌های نافرجاٰم»، «آرزوهای ناکاٰم» و «دوستانِ نصفه نیمه‌ و ‌بی‌وفا»./

Repost from N/a
من فقط تا اون بخش به ساعت نگاه کردن بلد بودم ، نمی دونستم بعدش باید برم دانشگاه

کلاس ساعت ۱۰ شروع شده و من هنوز تو راهم. یه جوری به همه کلاس‌های دانشگاه دارم دیر می‌رسم که انگار سبک زندگیمه.

اسنپ اشتراکی گرفتم و جدی جدی من به مقصد نزدیک‌ترم تا عمو اسنپی به مبدأ.

چی می‌شه امروز نرم؟! (سوالی که هر روز از خودم می‌پرسم و ساعت‌ها به رو به رو خیره می‌شم تا واقعاً دیرم بشه و مجبور بشم مثل یک حیوان نجیب زندگیم رو بذارم روی دور تند تا به کلاس برسم.)

photo content
+1

- مرثیه‌ای برای روزهای معمولی - • Episode 00 پاییز که می‌شه، پیرمردِ طبقه‌ی دوم می‌گه جوونی‌هاش هر سال همین موقع بر می‌گردن. من نمی‌دونم جوونی‌هاش کجا زندگی می‌کنن که راه خونه رو بلدن، ولی مال من انگار خیلی وقته مُرده. امروز یه برگ افتاده بود پشت پنجره، تا ظهر خیره شدم بهش و نگاهش کردم. و وقتی پرستار بخش اومد گفت چرا ناهارت رو نخوردی، گفتم منتظرم یکی بیاد دنبالم. پرسید کی؟ گفتم یادم نیست. اون خندید، منم خندیدم. آدم از یه سنی به بعد برای دروغ گفتن هم باید حافظه‌ی خوبی داشته باشه. راستی، پاییز سال چهارصد و پنج هم همین‌قدر سرد بود؟ یا اون موقع‌ها دست‌های تو گرم‌تر بود؟ من هنوز بعضی شب‌ها فکر می‌کنم اگه اون روز نمی‌رفتی، الان توی همین اتاق نشسته بودی و از پیر شدنم شکایت می‌کردی. منم می‌گفتم پیر نشدیم، فقط یکم طول کشید تا جوونیمون تموم بشه. بعد چای می‌خوردیم و تو از پنجره به درخت‌ها نگاه می‌کردی. تو همیشه از پاییز خوشت میومد. می‌گفتی درخت‌ها بلدن چجوری دل بکنن. من هیچ‌وقت نفهمیدم چرا باید چیزی رو که این‌همه سال نگه داشتی، با دست خودت رها کنی. حالا هر روز صبح از خواب بیدار می‌شم، به درخت روبه‌روی پنجره نگاه می‌کنم و می‌بینم یه برگ دیگه کم شده. کسی هم نیست بگه این یکی رو نگه دار، شاید به کارت اومد. امروز از پرستار خوشگله پرسیدم چند سالمه؟ گفت هشتاد و دو.. گفتم عجب، پس اون همه سال کجا رفت؟ جواب نداد. بعضی سؤال‌ها رو فقط از آدم‌ها می‌پرسم که مطمئن بشم هنوز یه چیزایی یادمه.. دلم می‌خواد یه بار دیگه جوون بشم، نه برای اینکه کارهای نکرده‌ام رو بکنم، نه برای اینکه اشتباهاتم رو جبران کنم... فقط می‌خوام یه بار دیگه توی خیابون راه برم و ندونم این آخرین باریه که کسی دستم رو می‌گیره. آدم وقتی جوونه، فکر می‌کنه رفتن یه اتفاقه، یه روز چمدون می‌بندی، یه در رو می‌بندی، یه نفر رو می‌بوسی و می‌ری. نمی‌دونه یه روزی می‌رسه که همه رفتن، درها عوض شدن، خیابون‌ها اسم‌های دیگه‌ای دارن و تو هنوز بعضی عصرها، بی‌دلیل، لباس خوبت رو می‌پوشی، که شاید یکی بیاد. شاید هم فقط پاییز باشه... نمی‌دونم. این روزها دیگه خیلی چیزها رو یادم نمیاد. فقط یادمه یه وقت‌هایی زندگی اون‌قدر نزدیک بود که فکر می‌کردم همیشه همین‌جا می‌مونه. کاش یکی بهم گفته بود هیچ‌چیز ابدی نیست، حتی آدمی که تمام عمرت رو باهاش زندگی کردی.. حتی خودت. #فرزانه_سادات_عدالتیان_حسینی✍🏻✨

اول آبان/*
+1
اول آبان/*