𝗅𝖾𝗆𝗇𝗈𝗌
Kanalga Telegram’da o‘tish
گمشده در آبی؛ پیدا شده در سکوت. Mirae : t.me/HidenChat_Bot?start=5215180638
Ko'proq ko'rsatish542
Obunachilar
-224 soatlar
-177 kunlar
-6630 kunlar
Postlar arxiv
542
"گاهی نمیدونیم که عشق یک نفر چقدر میتونه دروغ باشه تا اینکه قلبمون شکسته بشه. احساس میکنیم همه چیز رو به همون شکلی که خواستیم از دست دادیم، و حالا باید با یک سوال سنگین روبهرو بشیم: این درد کی تموم میشه؟"
542
عشق اون مثل رود باریکی وسط بیابون دلم جاری شد؛از دل خاک خشکیده قلبم جوانه زد و اروم اروم شکوفه داد و من..زیر سایه این عشق دوباره به زندگی لبخند زدم.
542
عشق اون مثل رود باریکی وسط بیابون دلم جاری شد؛از دل خاک خشکیده قلبم جوانه زد و اروم اروم شکوفه داد و من..زیر سایه این عشق دوبار به زندگی لبخند زدم.
542
عشق اون مثل رود باریکی وسط بیابون دلم جاری شد؛از دل خاک خشکیده قلبم جوانه زد و اروم اروم شکوفه داد و من..زیر سایه این عشق دواره به زندگی لبخند زدم.
542
گاهی آدم آنقدر در احساسش میسوزد که صبح بیدار میشود
و دیگر چیزی برای سوختن ندارد.
آن شب، نگاهها کار خودشان را کردند و من فهمیدم بعضی فهمیدنهابا اشک نمیآیند، با خالیشدن میآیند.
میپرسم: «تو چطوری؟»نه برای جواب،برای اینکه بدانم دلم هنوز دنبال کسی میگردد یا فقط به سؤال عادت کرده است.سیگار، شب، سکوت…همه فقط نشانهاند؛
اصل ماجرا جاییست که احساس
بیصدا عبور میکند و انسان برای اولین بار خودش را بدون وابستگی میبیند.شاید این پایان عشق نباشد،
شاید شروع دیدنِ بیدلبستگیست.
542
راهها از هم جدا شدند، نه با خشم، نه با فریاد؛ با سکوتی که شبیه غروب بود، آرام و بیادعا. دو روح که زمانی در یک ریتم میتپیدند، حالا هرکدام در مسیر خودش قدم میزد؛ بیآنکه بدانند این قدمها آخرین نتهای یک آواز مشترکاند.
هرکدام رفت، با قلبی که هنوز نیمهگرم بود. فاصله میانشان مثل مهی نازک بالا میرفت؛ نه آنقدر غلیظ که راه را ببندد، نه آنقدر کمرنگ که امید را زنده نگه دارد. فقط آنقدر که آدم را مردد کند.
در میانهی راه، یکی مکث کرد.
نه برای بازگشت… برای شنیدن.
برای اینکه شاید صدای قدمی، نفسی، لرزشی از پشت سر بیاید. شاید نشانهای باشد که هنوز میشود برگشت، هنوز میشود گفت «نرو».
اما هیچ صدایی نیامد.
سکوت، تنها پاسخی بود که جهان داشت.
و آنسوی مسیر، دیگری هم ایستاد.
دلش لرزید، مثل شمعی که باد از کنارش رد میشود.
برگشت تا شاید نشانهای ببیند، نوری، حرکتی، حتی سایهای که بگوید «هنوز دیر نشده».
اما پشت سرش فقط راهی بود که خالی مانده بود.
اینگونه بود که دو روح، نه از سر بیمهری، بلکه از ترسِ یک قدمِ اشتباه، برای همیشه از هم گذشتند.
نه کسی برگشت، نه کسی صدا زد.
و جهان، بیهیچ قضاوتی، شاهد جدایی دو دلی شد که هنوز همدیگر را میخواستند، اما جرأت خواستن را نداشتند.
Endi mavjud! Telegram Tadqiqoti 2025 — yilning asosiy insaytlari 
