uk
Feedback
𝗅𝖾𝗆𝗇𝗈𝗌

𝗅𝖾𝗆𝗇𝗈𝗌

Відкрити в Telegram

گمشده در آبی؛ پیدا شده در سکوت. Mirae : t.me/HidenChat_Bot?start=5215180638

Показати більше
542
Підписники
-224 години
-177 днів
-6630 день
Архів дописів
غمگینم عزیزمن، بسیار غمگینم، گویی جمعه‌ها به وجهِ‌ دیگری جهاٰن در درونِ غم جمع می‌شود.

غمگینم عزیزمن، بسیار غمگینم، گویی جمعه‌ها به وجهِ‌ دیگری جهاٰن در درونِ غم جمع می‌شود.

"گاهی نمی‌دونیم که عشق یک نفر چقدر می‌تونه دروغ باشه تا اینکه قلب‌مون شکسته بشه. احساس می‌کنیم همه چیز رو به همون شکلی که خواستیم از دست دادیم، و حالا باید با یک سوال سنگین روبه‌رو بشیم: این درد کی تموم میشه؟"

گرچه همه چیز میگذرد اما ادم تا همیشه برای برخی اتفاقات غمگین میماند.

گرچه همه چیز میگذرد اما ادم تا همیشه برای برخی اتفاقات غمیگن میماند.

شبِ تاریکِ مارا سحر کن...!

Repost from N/a
دوست دارم بخوابم، بیدار که شدم همه‌چیز درست شده باشه.

یک مشت دروغگو متظاهِر

عشق اون مثل رود باریکی وسط بیابون دلم جاری شد؛از دل خاک خشکیده قلبم جوانه زد و اروم اروم شکوفه داد و من..زیر سایه این عشق دوباره به زندگی لبخند زدم.

عشق اون مثل رود باریکی وسط بیابون دلم جاری شد؛از دل خاک خشکیده قلبم جوانه زد و اروم اروم شکوفه داد و من..زیر سایه این عشق دوبار به زندگی لبخند زدم.

عشق اون مثل رود باریکی وسط بیابون دلم جاری شد؛از دل خاک خشکیده قلبم جوانه زد و اروم اروم شکوفه داد و من..زیر سایه این عشق دواره به زندگی لبخند زدم.

photo content

خودم را در آیینه نگاه کردم من شکل دیگری از رنج،صبوری و دوام اوردن بودم..

photo content

خودم را در آیینه نگاه کردم من شکل دیگری از رنج،صبوری و دوام اوردن بودم..

خودم را در ایینه نگاه کردم من شکل دیگری از رنج،صبوری و دوام اوردن بودم..

خودم را در ایینه نگاه کردم من شکل دیگری از رنج،صبوری و دوام اوردن بورم

گاهی آدم آن‌قدر در احساسش می‌سوزد که صبح بیدار می‌شود و دیگر چیزی برای سوختن ندارد. آن شب، نگاه‌ها کار خودشان را کردند و من فهمیدم بعضی فهمیدن‌هابا اشک نمی‌آیند، با خالی‌شدن می‌آیند. می‌پرسم: «تو چطوری؟»نه برای جواب،برای اینکه بدانم دلم هنوز دنبال کسی می‌گردد یا فقط به سؤال عادت کرده است.سیگار، شب، سکوت…همه فقط نشانه‌اند؛ اصل ماجرا جایی‌ست که احساس بی‌صدا عبور می‌کند و انسان برای اولین بار خودش را بدون وابستگی می‌بیند.شاید این پایان عشق نباشد، شاید شروع دیدنِ بی‌دلبستگی‌ست.

photo content

راه‌ها از هم جدا شدند، نه با خشم، نه با فریاد؛ با سکوتی که شبیه غروب بود، آرام و بی‌ادعا. دو روح که زمانی در یک ریتم می‌تپیدند، حالا هرکدام در مسیر خودش قدم می‌زد؛ بی‌آنکه بدانند این قدم‌ها آخرین نت‌های یک آواز مشترک‌اند. هرکدام رفت، با قلبی که هنوز نیمه‌گرم بود. فاصله میانشان مثل مهی نازک بالا می‌رفت؛ نه آن‌قدر غلیظ که راه را ببندد، نه آن‌قدر کم‌رنگ که امید را زنده نگه دارد. فقط آن‌قدر که آدم را مردد کند. در میانه‌ی راه، یکی مکث کرد. نه برای بازگشت… برای شنیدن. برای اینکه شاید صدای قدمی، نفسی، لرزشی از پشت سر بیاید. شاید نشانه‌ای باشد که هنوز می‌شود برگشت، هنوز می‌شود گفت «نرو». اما هیچ صدایی نیامد. سکوت، تنها پاسخی بود که جهان داشت. و آن‌سوی مسیر، دیگری هم ایستاد. دلش لرزید، مثل شمعی که باد از کنارش رد می‌شود. برگشت تا شاید نشانه‌ای ببیند، نوری، حرکتی، حتی سایه‌ای که بگوید «هنوز دیر نشده». اما پشت سرش فقط راهی بود که خالی مانده بود. این‌گونه بود که دو روح، نه از سر بی‌مهری، بلکه از ترسِ یک قدمِ اشتباه، برای همیشه از هم گذشتند. نه کسی برگشت، نه کسی صدا زد. و جهان، بی‌هیچ قضاوتی، شاهد جدایی دو دلی شد که هنوز همدیگر را می‌خواستند، اما جرأت خواستن را نداشتند.