𝗅𝖾𝗆𝗇𝗈𝗌
前往频道在 Telegram
458
订阅者
-124 小时
-67 天
-2130 天
帖子存档
458
نمیدانستم چه کنم؛
بنشینم؟ گریه کنم؟ بخوابم؟ فراموش کنم؟ یا دوباره خودم را جمع کنم و فردا صبح، مثل آدمی که هیچ اتفاقی نیفتاده، از جا برخیزم و به زندگی ادامه بدهم؟ اما مگر آدم چند بار میتواند خودش را از روی زمین جمع کند؟ من مدتهاست خودم را جمع میکنم. هر بار تکهای از من جایی افتاد و من خم شدم، برداشتمش، گرد و خاکش را تکاندم و به خودم گفتم: «چیزی نیست، بانو... میگذرد.»
چه دروغ عجیبی!
همهچیز میگذرد، اما بعضی چیزها از آدم نمیگذرند. بعضی دردها نمیروند؛ فقط آنقدر ساکت میشوند که خیال میکنی درمان شدهای. بعد یک شب، درست وقتی همهچیز آرام است، برمیگردند و چنان گلویت را میفشارند که میفهمی تمام این مدت، درد فقط منتظر بوده است تا دوباره خودش را به تو ثابت کند.
458
آره، اگر بخوای خانواده هم توی مفهومش باشن، میشه خیلی ظریفتر و دردناکترش کرد؛ بدون اینکه مستقیم بگه «خواهر ازدواج کرد» یا «برادر رفت». بیشتر دربارهی تغییر جای آدمها در زندگی و خالی شدن تدریجی خانه و آدمهاست:
آدمها یک روز از راه میرسند و آنقدر با زندگیات گره میخورند که فکر میکنی بودنشان، بخشی از تعریفِ خانه است؛
بخشی از روزهایت، از خاطراتت، از «ما»یی که خیال میکنی قرار است همیشه همینطور بماند.
اما هیچچیز در زندگی، شکلِ اولش را حفظ نمیکند.
آدمهایی که یک روز تمام دنیایت بودند، کمکم دنیای تازهای برای خودشان پیدا میکنند.
با آدمهای جدید آشنا میشوند،
دوستهای تازه پیدا میکنند،
دلشان جای دیگری بند میشود،
برای خودشان رویاهایی میسازند که شاید تو دیگر جایی در تمام جزئیاتشان نداشته باشی.
حتی در خانه هم همین اتفاق میافتد.
یک روز صدایی که همیشه از اتاق کناری میآمد، کمتر شنیده میشود.
صندلیای بیشتر خالی میماند.
سفرهای که زمانی با شلوغی و حرف و خنده جمع میشد، آرامتر میشود.
هرکس، آرامآرام، بخشی از زندگی خودش را بیرون از آن خانه میسازد.
و تو یک روز به خودت میآیی و میبینی آدمهایی که فکر میکردی همیشه در دسترساند، حالا هرکدام زندگی خودشان را دارند؛
آدمهای خودشان،
خانههای خودشان،
قصههای خودشان.
نه کسی مقصر است،
نه کسی عمداً تو را تنها گذاشته.
فقط زندگی همین است؛
آدمها بزرگ میشوند و مسیرهایشان از هم فاصله میگیرد.
تلخترین قسمت ماجرا اما این نیست که آدمها میروند؛
این است که میفهمی حتی اگر برگردند،
دیگر هیچچیز دقیقاً شبیه قبل نیست.
و یک روز،
میان تمام این رفتنها و عوض شدنها،
میمانی با اتاقی که ساکتتر شده،
با خاطراتی که شلوغتر از خانهاند،
و با خودت.
آنوقت میفهمی بزرگ شدن شاید همین باشد؛
اینکه کمکم تمام آدمهایی که روزی فکر میکردی «خانه» هستند،
هرکدام گوشهای از دنیا برای خودشان خانهای میسازند،
و تو باید یاد بگیری
خانه را در هیچکس جز خودت پیدا نکنی.
چون آخرِ تمام رفتنها،
آخرِ تمام آدمهای تازه،
آخرِ تمام زندگیهایی که هرکس برای خودش میسازد،
یک نفر همیشه باقی میماند؛
خودت.
و شاید تمام هنرِ زندگی این باشد که
وقتی همهی آدمها مشغول ساختن زندگیِ خودشان شدند،
تو آنقدر خودت را ساخته باشی
که از ماندن کنار خودت نترسی.
458
مغزم هیچوقت خاموش نمیشه؛نمیدونم چرا از هیچی لذت صد در صد رو نمیبرم،هیچوقت تو زمان حال زندگینمیکنم یا فکرم توی دیروزه یا فکرم توی فرداعه یا یه دفعه درگیر اتفاقی میشه که ۵ سال پیش افتاده یه سریا میگن وقتی میخوابی مغزت خاموش میشه ولی من تو خوابم فکر میکنم یه جنگی تو سر منهکه هیچوقت به صلح نمیرسه...!
458
اما بهترینم؛اگر روزیمن نبودم و دلت برام تنگ شد فقط به آیینه نگاه کن بخشی از وجود من تا ابد در چشمانت باقی میماند...
458
هر سال، شب قبل از تولدم که میشود، انگار زمان برای چند دقیقه میایستد. مینشینم و به تمام روزهایی فکر میکنم که آمدند و رفتند؛ به آدمهایی که روزی همه دنیایم بودند و حالا فقط خاطرهاند، به قولهایی که هیچوقت عملی نشدند، به آرزوهایی که هنوز گوشهای از دلم منتظرند.
کودکیام را یادم میآید؛ وقتی تولد فقط یعنی ذوقِ فوت کردن شمعها، لباس نو، کیک و چند بادکنک رنگی. چقدر زود بزرگ شدیم... آنقدر زود که حالا قبل از تولد، بیشتر از اینکه آرزو کنم، خاطرهها را مرور میکنم.
امسال هم تولدم رسیده، اما دلم شبیه سالهای قبل نیست. انگار یک سال دیگر هم گذشت و بخشی از من، لابهلای روزهای سخت جا ماند. با این حال، هنوز تهِ دلم امید کوچکی روشن است؛ امیدی که میگوید شاید سال جدید، کمی مهربانتر باشد. شاید این بار، خندهها واقعیتر شوند، آدمهای درست بمانند و دل خستهام بالاخره جایی برای آرام گرفتن پیدا کند.
اگر از من بپرسند بزرگترین آرزویت چیست، دیگر جوابم چیز بزرگی نیست؛ فقط دلم میخواهد دوباره همان حسِ سبکِ سالهای دور را پیدا کنم... همان روزهایی که خوشحال بودن، اینهمه سخت نبود.
تولدم مبارک.
458
از آن پس دیگر با غم نجنگیدم؛کنارش نشستم،مثل دو مسافری که میدانند پایان راه هیچیک از دیگرجدا نخواهد شد
458
از آن پس دیگر با غم نجنگیدم؛کنارش نشستم،مثل دو مسافری که میدانند پایان راه هیچیک از دیگرجدا نخواهد شد
458
متاسفانه حس و علاقه من و آدما انقضا داره،همیشه و تا ابد نمیتونم دوسشون داشته باشم.
چون اونقدر بخشنده و صبور نیستم که از اشتباهات کوچیکشون چشم پوشی کنم،یهو lose interest میشم و میذارمشون کنار.برامم مهم نیست چند سال این ارتباط بینمون بوده
برای من مدت رابطه مهم نیست، کیفیت رابطه مهمه.
من تا جایی که بتونم برای کسی که دوستش دارم تلاش میکنم، اما اگر احترام، اعتماد و آرامشم نباشه، حتی با وجود تمام علاقهم، انتخاب میکنم خودمو نجات بدم
458
متاسفانه حس و علاقه من و آدما انقضا داره،همیشه و تا ابد نمیتونم دوسشون داشته باشم.
چون اونقدر بخشنده و صبور نیستم که از اشتباهات کوچیکشون چشم پوشی کنم،یهو lose interest میشم و میذارمشون کنار.برامم مهم نیست چند سال این ارتباط بینمون بوده
برای من مدت رابطه مهم نیست، کیفیت رابطه مهمه.
من تا جایی که بتونم برای کسی که دوستش دارم تلاش میکنم، اما اگر احترام، اعتماد و آرامشم نباشه، حتی با وجود تمام علاقهم، انتخاب میکنم خودمو نجات بدم
458
وقتی مراقب حرفات نباشی؛یکی تا صبح نمیتونه بخوابه یکی اعتمادشو از دست میده،یکی از خودش دیگه بدش میاد و یکی دیگه ذوقش کور میشه و دلش میشکنه،پس مراقب حرفایی که میزنی باش...
