-I will leave here someday.
Kanalga Telegram’da o‘tish
عکس میگیرم، طراحی میکنم و غر میزنم. t.me/HidenChat_Bot?start=221820714
Ko'proq ko'rsatish2 994
Obunachilar
Ma'lumot yo'q24 soatlar
+67 kun
+730 kun
Postlar arxiv
وقتی اکثر دوستات ازت کوچکتر باشن، کمی که بگذره دوستات دوستای جدید پیدا میکنن و مجبور میشن وقت کمتری برای تو بذارن، از طرفی تو دیگه نه وقت و نه حوصلهش رو نداری که دوست جدید پیدا کنی، و یک دفعه به خودت میای و میبینی همه یک گروه دوستی جالبتر و تازهتر دارن و تو همچنان همونجایی که بودی نشستی.
من از تیر تقریبا هر روز زیر فشار مالی وحشتناکی بودم و هستم. قبلشم اوضاع خوب نبود ولی داشتم تحمل میکردم. روزی نبوده از ترس اینده تپش قلب نداشته باشم. از الان به بعدم نمیدونم چطور باید ادامه بدم.
هر وقت دارم باهات صحبت میکنم، یه قسمتی از گفتگو میرسه که بهم میگی «میدونی که به این چیزا ربطی نداره» ولی دقیقا به همون موضوع ربط داره و من بخاطر همون ناراحتم. اما چیزی نمیگم. میذارم بگذره.
معتقدم نوجوون بودن توی سال ۲۰۱۶ یه موهبت الهی بود که نصیبم شد. همیشه و همهجا بهش فخر میفروشم.
به رسم دوسال گذشته اولین بارون پاییز امسال هم هات چاکلت خوردم. البته اولین بارون پاییز رو پریروز دیده بودم اما خب دیگه امروز تونستم به شکلات داغم برسم. حوصله و وقت اینم نداشتم برم بیرون بشینم و اینا. خونه موندم و سفارش دادم و واقعا تیرامیسوی خیلی خوشمزهای بود. هات چاکلتشم بد نبود. اینم از این.
یک روزی از همین روزای پاییز، بالاخره تمام بال و پرم رو از دست میدم. نشونی ازم نمیمونه و کامل فراموشم میکنی. البته توی کوچه پس کوچههای ولیعصر اگر بگردی، شاید یه اثری از من پیدا کنی چون همون اطراف اخرین روزهایی بود که زنده بودن رو تجربه کردم. به غیر از اون، فکر نمیکنم جور دیگهای بتونی من رو به یاد بیاری. من کمرنگ ترین ادمی هستم که توی این حوالی زندگی کرده.
امروز رفتم بیرون اما خوش نگذشت اما ناامید نمیشم تا روزی که بالاخره پاییز پاییزی کنه برام ادامه میدم.
من هنوز متوجه حضور این پاییزی که همه دارن ازش میگن نشدم شاید باید از خونه برم بیرون.
اگر یه گروه بزنم که توش فقط بشه عکس ارسال کرد و قرار باشه هر روز توش اسکچ بفرستیم پایه هستین؟
