-I will leave here someday.
الذهاب إلى القناة على Telegram
عکس میگیرم، طراحی میکنم و غر میزنم. t.me/HidenChat_Bot?start=221820714
إظهار المزيد2 994
المشتركون
لا توجد بيانات24 ساعات
+67 أيام
+730 أيام
أرشيف المشاركات
هر وقت دارم باهات صحبت میکنم، یه قسمتی از گفتگو میرسه که بهم میگی «میدونی که به این چیزا ربطی نداره» ولی دقیقا به همون موضوع ربط داره و من بخاطر همون ناراحتم. اما چیزی نمیگم. میذارم بگذره.
معتقدم نوجوون بودن توی سال ۲۰۱۶ یه موهبت الهی بود که نصیبم شد. همیشه و همهجا بهش فخر میفروشم.
به رسم دوسال گذشته اولین بارون پاییز امسال هم هات چاکلت خوردم. البته اولین بارون پاییز رو پریروز دیده بودم اما خب دیگه امروز تونستم به شکلات داغم برسم. حوصله و وقت اینم نداشتم برم بیرون بشینم و اینا. خونه موندم و سفارش دادم و واقعا تیرامیسوی خیلی خوشمزهای بود. هات چاکلتشم بد نبود. اینم از این.
یک روزی از همین روزای پاییز، بالاخره تمام بال و پرم رو از دست میدم. نشونی ازم نمیمونه و کامل فراموشم میکنی. البته توی کوچه پس کوچههای ولیعصر اگر بگردی، شاید یه اثری از من پیدا کنی چون همون اطراف اخرین روزهایی بود که زنده بودن رو تجربه کردم. به غیر از اون، فکر نمیکنم جور دیگهای بتونی من رو به یاد بیاری. من کمرنگ ترین ادمی هستم که توی این حوالی زندگی کرده.
امروز رفتم بیرون اما خوش نگذشت اما ناامید نمیشم تا روزی که بالاخره پاییز پاییزی کنه برام ادامه میدم.
من هنوز متوجه حضور این پاییزی که همه دارن ازش میگن نشدم شاید باید از خونه برم بیرون.
اگر یه گروه بزنم که توش فقط بشه عکس ارسال کرد و قرار باشه هر روز توش اسکچ بفرستیم پایه هستین؟
از سرکار که برگشتم افتادم تو رخت و خواب و دیگه بلند نشدم. ساعت هشت یادم افتاد که ماژیک وایببرد ندارم و اگه امشب نگیرم فردا بیچاره میشم. بلند شدم، پوشیدم و زدم بیرون. سه چهارتا لوازم تحریری رفتم اما همهشون انقدر شلوغ بود که ادمها بیرون از مغازههم منتظر بودن. خلوت ترینشون رو در نهایت پیدا کردم که البته نامرتب ترین و عجیبترینشونم بود. ماژیک سرتخت میخواستم که نداشت و گفت کارخونه نمیزنه که خب قطعا دروغ گفت. یعنی چی کارخونه نمیزنه؟ بگو ندارم. ماژیکارو که خریدم بین خریدن چیپس یا میوه موندم. اخرش رفتم نیم کیلو شلیل گرفتم و اقایی هم باهام حال نمیکنه چون هر دفعه میرم میگم مثلا چهارتا دونه هلو بده نه هشت کیلو. توی مسیر برگشت به گلفروشی سر کوچه فکر کردم و گفتم گل بگیرم. اقای گلفروشی یه مرد مسنه که شوخی های واقعا مسخرهای میکنه. رفتم تو مغازه و دیدم شبیه کورهست گلهای بیچاره تو گرما چی میکشن؟ دوتا دسته برداشتم و اقایی اومد یه دسته دیگه رو هم تحمیل کرد بهم که اینم بردار قشنگه فلان. سه چهاربار هم بهش گفتم میخوام بذارم تو گلدون تو کاغذ نذار. گوش نداد و مرتبم کرد و یه کاغذ پیچید داد دستم و خداتومن هم گرفت. اومدم خونه شلیلارو خوردم. گل هارو مرتبتر کردم و چیدم تو گلدون. جزوههای فردا رو نصفه نوشتم و الانم دلم شام و بعدش چایی میخواد.
