uz
Feedback
رندان پارسا

رندان پارسا

Kanalga Telegram’da o‘tish

مريد طاعت بيگانگان مشو حافظ ولی معاشر رندان پارسا می‌باش ؛ کانال شعر و ادبیات #رندان_پارسا ؛ ارتباط با مدیر جهت ارسال نظرات و پیشنهادات: Admin: @Rendan_parsaa_admin

Ko'proq ko'rsatish
2 969
Obunachilar
+124 soatlar
+267 kunlar
+12830 kunlar
Postlar arxiv
بِالنهايه حتي و اِنْ لَمْ تَكوني لي يَسعِدُني اِنَكِ كُنتِ جُزءٌ مِنْ حَياتي. در نهایت حتی اگر مالِ من نبودی خوشحالم که بخشی از زندگی من بودی. - نزار قبانی

زبان درد دل آسان نمی‌توان فهمید شکسته‌اند به صد رنگ، شیشه‌ی ما را - بیدل دهلوی

شرمنده‌ی نوازشِ گردون نمانده‌ام گر چاک دوخت، جامه به مزدِ رفو گرفت - غالب دهلوی

«بیچاره‌ی دچار تو را چاره جز تو چیست؟»

إننا؛ نكبر بالليل جدًا يا صاح! ما؛ شب‌ها خیلی بزرگ می‌شویم رفیق! - عباس محمودالعقاد

زهری که می‌شکافت دل سنگ خاره را در حیرتم که با جگر او چه کار کرد! زهری که چون رسید به سر چشمه‌ی حیات از موج غم، روانه دو صد ج
زهری که می‌شکافت دل سنگ خاره را در حیرتم که با جگر او چه کار کرد! زهری که چون رسید به سر چشمه‌ی حیات از موج غم، روانه دو صد جویبار کرد - غروی اصفهانی [شهادت امام حسن مجتبی علیه‌السلام تسلیت باد.]

گفتم دری ز خَلق ببندم به‌رویِ خویش دردی‌ست در دلم که ز دیوار بگذرد - سعدی

دوش گفتم: بتوان دید به خوابت، لیکن با فراق تو که‌ را خواب میسر می‌شد؟ - اوحدی

«جان فدای دل دیوانه که هر شب برِ توست.»

این‌سان که چرخ می‌گذرد بر مدارِ شوم بیم خسوف و تیرگی ماه می‌رود! - قیصر امین‌پور

بسیار دست و پا مزن ای دل به زلف یار تسلیم شو، که رشته‌‌ی صیاد محکم است - لسان شیرازی

پنهان چه می‌کنیم؟! که صد بوسه چیده‌اند چشمان ما به بی‌خبری از لبان هم - حسین منزوی

غیرتم کشت که محبوب جهانی لیکن روز و شب عربده با خلق خدا نتوان کرد - حافظ

گفتم که دردِ دل بکنم با زبانِ شعر گفتن نداشت، حرفِ دلم را گریستم - محمدحسین ملکیان

با یاد تو می‌خوابم، در خواب تو را بینم از خواب چو برخیزم، اول تو به یادآیی! - مولوی [از خواب پریدن‌ها]

«‏بیا، دنیا نمی‌ارزد به این پرهیز و این دوری!»

وطن، عطر است؛ بوی بهارینِ زیستنِ آزادانه است، بویِ خوش خاک است. وطن، آواز است؛ آوازی که بلوچ می‌خواند، لرستانی می‌خواند، ترکمن می‌خواند، آذری می‌خواند، بندری می‌خواند، خراسانی می‌خواند، گیلک و مازندرانی می‌خواند، کرد و کویری می‌خواند، اصفهانی و شیرازی می‌خواند، خرمشهری و دامغانی می‌خواند، افغانی و سیستانی می‌خواند... وطن یک کلافِ مهربانیِ درهم بافته‌یِ تاریخی‌ست، یک حسِ عطوفتِ انسانی، یک قطعه سنگِ مرمرِ خُرد ناشدنی، پولادِ آبدیده، پَر نرم نرمِ سینه‌ی مرغانِ نوروزی، صدای خنده‌ی بی‌دغدغه‌ی یک کودک که طنینش از این سو تا آن سوی خاک می‌‌رود. وطن، عشق است؛ نفسِ عشق، ذاتِ عشق، بلورِ عشق. بیاموز که عاشق شوی. خواهرِ خوبِ من، برادرِ خوبِ من، فرزندِ خوبِ من! و مگذار که اجانب و پرستندگانِ اجانب و مزد بگیرانِ اجانب و ابلهانِ بی‌وطن، از قلبت، این عشق را برانند. [نادر ابراهیمی | بر جاده‌های آبی سرخ]

جوش زد خون دل و سر نگشودم گله را من و این صبر! بنازم جگر حوصله را - مجیبی بهبهانی

من تو را می‌خواهم از دنیا، به هر منزل که هست ای که منزل در دلم داری و من در جستنت‌ - ‌اوحدی‌

در عاشقی گریز نباشد ز ساز و سوز اِستاده‌ام چو شمع، مترسان ز آتشم - حافظ