شهرزاد
Kanalga Telegram’da o‘tish
3 287
Obunachilar
Ma'lumot yo'q24 soatlar
+287 kun
+10330 kun
Postlar arxiv
3 294
فکر کردم باید تکانی به خودم بدهم، باید شبیه به تیوپ سس گوجهفرنگیِ به آخر رسیده سر و تهم کنند تا هر آنچه توان برای خواستن و بهدستآوردن است به مغزم برسد، بلکه فکرم را و دستانم را به کار بیندازد. پس از کله سحر با تکیه بر دیوار، سر و ته ماندهام، اما بهنظر میرسد تنها خاطراتی از ناخودآگاهم سرریز میشوند. حقیقت و خیال مرز تنگاتنگی پیدا میکنند؛ میپذیرم خودم را در آن واحد در مکانهای گوناگونی ببینم، آدمهایی که سر راهم قرار میگیرند حرفهای عجیبی بزنند، چهرههای آشنایی که اولین بار است ملاقاتشان میکنم هم میانشان کم نباشد. از تصویر پسربچهی محل کارم که نقاشیای را به نشان دوستی روی میزم میگذارد، میپرم روی تصویری از خودم که دارم در آن خیابان ولیعصر که سالهاست بر داربستها تکیه کرده قدم میزنم و استاد جوان میخواند: "با صدهزار مردم تنهایی، بی صدهزار مردم تنهایی."
در میان تصاویر که شبیه به آلبومی پشت پلکهایم ورق میخورد، میبینم که بیتحرک پشت میز تحریر نشستهام و لبهایم از سکوت طولانیمدت به هم چفت شدهاند و پوست لبهایم خشک است و پاهایم از سرمای پارکتهای یخ کف اتاق کرخت شدهاند. ناغافل از جایم بلند میشوم، با یک حرکت تمام دفترکتابهای روی میز و کاغذها را پرت میکنم روی زمین. شبیه به سونامیای ویرانگر به جان کتابهای آرامگرفته درون قفسهها میافتم و همهشان را محکوم به سرنوشت پیرمردِ دریای همینگوی میکنم. حتا صندلی را هم برعکس میکنم، حتا میز را هم برمیگردانم، گلدانها میشکنند و آب درون گلدان شیشهای شرّه میکند روی میز تحریر و صدای چکچک قطرات آب جلبکگرفتهی گلدان، سکوت را میشکند. منفجر میشوم و آتشی از آنچه درونم تلنبار شده شعلهور میشود و گرگر میکند. خالی که شدم، مثل خاکسترهای بیجان آتشفشانی که با وزش نسیمی در هوا پخش میشوند، مانند خاکسترهای آدمی که وصیت کرده در در دل جنگل رها شود، پخش زمین میشوم. چشمانم را باز میکنم و خودم را میبینم که هنوز سر و ته ماندهام و رگهای شقیقهام متورم شدهاند. بوی سس گوجهفرنگی را میشنوم. از دیوار فاصله میگیرم، احساس سبکی دلچسبی در جانم پخش شدهاست. خودم را ساعت شنیای میبینم که عمر سبکی و لختیاش به دوامآوردن شنها وابستهاست.
3 294
فکر کن به یک پهلوان بگی "به تو نیومده دنبال من بتازی، برو مشغول خوکچرانی شو." بعد از ناراحتی بیفته زمین و سه ساعت بخوابه. خیلی خندیدم.
3 294
سومی داستانی از افسانههای شوروی هست که از همه خشنتره.
در جادهی کِیِف، قلعه سفیدی تحت عنوان محل زندگی هفت پهلوان وجود داشته. زورمندترین اونها شخصی به نام «ایلیا» بوده. یک روز جوانی با نام «شاهین شکارچی» بدون اجازه و رعایت احترامات وارد محل زندگیشون میشه. ایلیا شخصی رو میفرسته تا جوون رو سر عقل بیاره، اما شاهین خیلی گستاخ بوده. در آخر خود ایلیا میره و باهاش مبارزه میکنه. حین مبارزه کاشف به عمل میاد که این جوان، پسرشه. به شاهین این حقیقت رو میگه. پسره هم از نحوهی به دنیا اومدنش خیلی بهم میریزه و میره سر از تن مادرش جدا میکنه! ایلیا هم که متوجه کار شاهین میشه، میره قلب پسرش رو از سینه در میاره و چهار تکه میکنه.
3 294
دومی «اودیسه» و «تلگونوس»
فکر میکنم این رو خیلیها از قبل میدونید. بعد از سقوط شهر «تروا»، اودیسه به شهر خودش برمیگرده. در راه از جزیرهای عبور میکنه که دختر افسونگری به نام «سیرس» اونجا زندگی میکرده. بعد از گذروندن یکسری ماجراهای مفصل، این دو صاحب پسری به نام «تلگونوس» میشن. اودیسه جزیره رو ترک میکنه. سالها بعد پسر که به سن رشد رسیدهبوده، میره دنبال پدرش. در راه با مردی میجنگه و اون رو میکشه، بدون اینکه بفهمه کسی که به قتل رسونده همون اودیسه، پدرشه.
3 294
اولی «کوهولین» و «کُنلائوخ»
در یک افسانهی قدیمی ایرلندی، پهلوانی وجود داشته به نام «کوهولین» که دور از سرزمین خودش با زن شجاعی کشتی میگیره و مغلوبش میکنه. کوهولین پیشنهاد میکنه که در ازای سه شرط از جان زن بگذره که خب یکیش همخوابگی و دومی بهدنیا آوردن فرزند پسر بوده. قبل از اینکه محل زندگی زن رو ترک کنه انگشتری هم بهش میسپره تا از طریق اون در آینده پسرشون رو بشناسه. بقیهش دیگه کاملن مشابه سرگذشت رستم و سهرابه. کوهولین پسرش کنلائوخ رو نمیشناسه و اون رو به قتل میرسونه. البته بعد که متوجه میشه از غم زیاد در کنار جنازهی پسرش میمیره.
3 294
به یک بخش جالبی در غمنامه برخوردم که دوست داشتم برای شما هم بگم:
روایتهای مشابه رزم رستم و سهراب تو افسانههای کشورهای دیگهای هم هست که محققین زیادی روش کار کردن. مثلن یک محقق انگلیسی به نام Potter کتابی نوشته شامل ۸۰ و خردهای داستان، متعلق به قبایل مختلف که در اونها پدر و پسر یا دو فرد با نسبت خانوادگی نزدیک باهم درگیر میشن. این آقا چون قصهی فردوسی رو جامعتر از بقیه دیده، اسم کتاب رو «سهراب و رستم» گذاشته:
3 294
اگر میخواین بدونین آقای محمدعلی کی هستن، این مصاحبه میتونه کمکتون کنه. ایشون اولین آموزگار عباس معروفی در نوشتن هم بودن.
@GhostoflibBot
اگر سؤالی داشتین و میخواستین همراه ما باشین، به من بگین.
3 294
اطلاعیه دورهی ششم باشگاه داستانخوانی:
• همخوانی چهار داستان کوتاه از محمد محمدعلی
• منبع: مجموعهی «چشم دوم و چند داستان دیگر»
• مدت: ۴ جلسه؛ جلسهی اول ۸ مهر
• زمان: سهشنبهها
•ظرفیت: محدود
3 294
اگر کسی جایی کتاب یا فایل «از این مکان» قاضی ربیحاوی رو دید خیلی ممنون میشم اطلاع بده تهیه کنم. در حال حاضر بهنظر میرسه تخمش رو ملخ خوردهباشه!
@GhostoflibBot
3 294
در این دو هفته هر داستانی که از ناصر تقوائی خواندم، فکر کردم این دیگر بهتریناش است ولی در داستان بعدی باز به وجد آمدم، تکان خوردم و احساساتم جریحهدار شد. دو، سه داستان آخرش که دیگر تیر خلاص بودند. اگر روزی یکنفر از من سراغ داستانهای کوتاه ایرانیای در حد داستانهای آمریکایی را بگیرد، بدون شک «تابستان همانسال» پاسخ من خواهدبود. از اینکه تقوائی کتابخوان قدری بوده و تا حد بسیار زیادی هم از سبک همینگوی تأثیر پذیرفته _جملات کوتاه، جزئیاتِ در خدمت داستان، شاملشدن تئوری کوه یخ_ بگذریم، داستانهایش تصویرسازیهای منحصربهفردی دارند که امضای کار خودش است؛ انگار کن در فضاسازیها، دوربین فیلمبرداریای به دست تکتک راویها که کارگران اسکلهای در آبادان هستند داده و جزئیات اصوات، انوار و تصاویر را پیش چشمان مخاطب مجسم کردهاست. همین چند ساعت پیش در داستان آخرش در توصیف معترضین سیاسی مجروح که در آمبولانس بودند خواندم:
آمبولانسها را میدیدیم که تند میرفتند و جیغ میکشیدند. جیغها انگار نالهی زخمیها که جمع شدهباشد و از بوق آمبولانس بزند بیرون.همزمانی خواندن این داستان که مستقیمن به دوران پس از کودتای ۲۸ مرداد اشاره میکند با دوران پس از اعتراضات شهریور برایم جالب است. معترضین کشته میشوند، «عاشور»هایی جان میدهند و بعد سر و صداها میخوابد.
بعد همهچیز تمام شد. انگار هیچ اتفاقی نیفتادهبود، چرا که دیگر حرفش را هم نمیشد زد. شنیدهبودیم کارها روبهراه شده، وقتی برگشتیم دیدیم کارها روبهراه نبود. حس میکردیم خیلیچیزها عوض شده و میدیدیم هیچچیز عوض نشدهبود.پ.ن: نتیجهی کتابخوانبودن یک کارگردان میشود کارهای اقتباسی بسیار باارزشی در سینمای ایران. مثلن؛ ناخداخورشید که اقتباسیست از «داشتن یا نداشتن» همینگوی، یا «آرامش در حضور دیگران» که داستانیست از غلامحسین ساعدی با همین نام.
3 294
«غمنامه» خیلی اسم دلنشینی داره. امروز داشتم به میم میگفتم من میتونم یک «حرصنامه» بنویسم. چون یکسری آدمها باعث میشن فقط از وقتی که براشون گذاشتی پشیمون بشی و از دست خودت حرص بخوری.
