شهرزاد
Kanalga Telegram’da o‘tish
3 287
Obunachilar
Ma'lumot yo'q24 soatlar
+287 kun
+10330 kun
Postlar arxiv
3 293
+2
شهریور به پایان میرسید. هوای شهر بفهمی نفهمی خنک شدهبود. هوای دامنهی کوهستان سرد بود. هنوز گیج و سردرگم بودیم و هنوز دستهدسته دور یکدیگر ایستادهبودیم و حرف میزدیم.
[داستان یک شهر، احمد محمود]
3 293
Repost from paperback
صبح که با دوچرخه رفتم بیرون، بهخاطر بارون کت پوشیدم و یه بافت نازک؛ و باز با این حال، سردم شد. سرمای مخصوص پاییز: گردنم یخ کرد!
خوشحال شدم و چند خط اول شعر معروف نروال به سرم اومد:
« De toutes les belles choses,
Qui nous manquent en hiver,
Qu’aimez-vous mieux ? »
«بین تمام زیباییهایی که
در زمستان دلتنگ آنها میشویم،
کدام را بیشتر دوست داری؟»
همین باعث شد که دلم بخواد در این روز تاریک و بارونی، زیر «خورشید سیاه»، نروال بخونم. سیلوی رو قبلاً خونده بودم اما همیشه منتظر بودم که در زمانی مناسب اورلیا رو بخونم. اورلیا که به وصیتنامهی نروال معروفه و آخرین اثرش قبل از مرگشه. در تمام مدتی که این ۹۵ صفحه رو با تپش قلب میخوندم، بارون میبارید و آسمون هر لحظه تاریکتر میشد.
3 293
در یکی از کتابفروشیهای قدیمی انقلاب، سراغ کتابی از احمد محمود را میگیریم. فروشنده مرد میانهسالیست با موهای جوگندمیای که سناش را بالاتر از آنچه هست نشان میدهد. دستان مرد شبیه به دستان پدرم است؛ ادبیاتیست، از آنها که تا بهحال از تعمیر وسیلهای نه سیاه شدهاند، نه ناخنهایشان دفرمه شده. میان قفسهها دنبال کتابی از احمد محمود میگردد و میپرسد: "خبری شده؟ چرا اینروزا همه سراغ کتابهای احمد محمود میان؟ از صبح تا حالا شما سومیننفر هستین." اول کمی خجالت میکشم. این احساس به من القا میشود که کورکورانه دنبالهرو یک حرکت جمعی هیجانی هستم، حرکتی در حد خریدن عروسکی و همین خجالتزدهام میکند. این احساس تنها چندثانیه طول میکشد. جواب پرتی میدهم: "شاید چون انتظار داریم اینکتابها رو اینجا پیدا کنیم." دلم میخواست کتابفروشی نبش کوچهی اول خیابان کارگر شمالی هنوز داروخانه نشدهبود و یا همانسالها هرچه لازم بود از همان پیرمرد خریدهبودم.
در روزهای بعد به دنبالهرو بودن، بیشتر فکر کردم. حقیقت غیرقابلانکار ماجرا این است که جنگ ۱۲ روزه، راه را برای آن بخش از ادبیات ایران که به سالهای جنگ پرداختهبود باز کرد؛ عکس ثبتشده از زمین سوختهای که در کف خیابان، در میان آوار خانهای افتادهبود، آدمها را صدا میزد. داشتن زیستی مشترک با اهالی «زمین سوخته» خیلیها را همانروزها به خواندنش واداشت. ما با عقبهی جنگ هشتساله فکر میکردیم حالاحالاها گرفتار هستیم و اهالی زمین سوخته بار و بنهشان را برای یکیدوماه میبستند چون فکر میکردند همینروزهاست که جنگ به پایان برسد. انگار برخلاف همیشه که ادبیات برای اغلبمان سنگری برای فراموشی و راه گریزی بوده، اتفاقن حالا بهدنبال غرقکردن خود در ترسهایمان هستیم. شاید از اینرو دنبال کتابهای احمد محمود میگردیم. چنین جریانهایی هرقدر هم هیجانی، همچنان باارزش هستند.
3 293
در این روزها و شبها پرداختن به روزمرگیهایم در اینجا را خیانتی میبینم؛ خیانتی به یک یاد بزرگ. مثل تمام شبهای تکراری روشن این چند وقت اخیر، پشت میز نشستهام و فکر میکنم که چهقدر آنروزها به اعتصاب زندانیها در رمان «همسایهها» شبیه بودیم، حتا در پایان.
3 293
رمان «همسایهها» خیلی خواندنیه؛ جملات کوتاهکوتاهش رو خیلی دوست دارم، نثری داره که بین اینهمه رمان ایرانی که خوندم ندیدم و متعلق به خود احمد محموده. پشت تمام شخصیتها، حرفها و دیالوگها فکر هست و هر شخصیت به بهترین شکل وارد جریان رمان میشه.
3 293
حرفه ادبیات سرگرمی یا ورزشی برای گذران اوقات فراغت نیست، بلکه یک دلمشغولی مدام، بیوقفه و اختصاصیست و نیازی ضروری و مقدم؛ همچنین انتخاب آزادانهی خدمتیست که از قربانیان خود (قربانیان خوشبخت خود) بردهگانی تمامعیار میسازد.
[نامههایی به یک نویسنده جوان، یوسا]
3 293
Repost from Books on her Shelf
این ویدیو، خیلی توی مسیر مطالعاتیام مهمه. معرفی کامل کتابهای راند دومه. راند دوم از زمستون پارسال شروع شد و همین چند روز پیش تموم شد. در مجموع این راند شامل ۱۸ کتاب شد و چه کتابهایی!!🌟
3 293
پیرو این جملات، چند روز پیش نمایشنامهی "ارواح" از ایبسن را میخواندم -با خواهرم بهجای شخصیتها تغییر صدا میدادیم و میخواندیم.- و تمام مدت فکر میکردم اگر ایبسن نابغه نبوده، پس چه بوده؛ در سال ۱۸۸۱ نمایشنامهای نوشته که تنها ناقهرمان دارد، شخصیتها همه بهاندازهی هم مهم هستند از بانوی خانه گرفته تا کلفت، داستانِ آن عرضی گسترش پیدا میکند و نه طولی، شخصیتها عامدانه و باخیالِ محافظت از یکدیگر با ایرادات شخصیتیشان به هم آزار رساندهاند و درنهایت با عدمقطعیت به پایان میرسد. چنینکاری در همین زمانه هم تکرارنشدنیست.
