uz
Feedback
شهرزاد

شهرزاد

Kanalga Telegram’da o‘tish

دست‌هایم را در باغچه می‌کارم، سبز خواهم شد، می‌دانم.

Ko'proq ko'rsatish
3 291
Obunachilar
-124 soatlar
+67 kun
+11530 kun
Postlar arxiv
امروز می‌بایست ساعت ۱۷ بعدازظهر جایی حضور پیدا می‌کردم. از یک ساعت زودتر آماده نشستم روی مبل و تا رسیدن زمان مناسبی برای ترک خانه مشغول خواندن کتاب شدم، اما در آن حالت انتظار خوابم برد. وقتی چشم باز کردم ساعت ۱۷:۴۵ بود. اضطراب وحشتناکی به جان‌م افتاده بود. قلب‌م بیرون از سینه درست مثل ماهی از تُنگ بیرون افتاده‌ای بالا و پائین جست می‌زد، اما جان نمی‌داد. صدای سرزنش‌گر ذهن‌م خاموش نمی‌شد؛ مثل رادیوی پیرزن همسایه‌ی رو به رویی‌ خانه‌ی قبلی‌مان که تا صبح روشن می‌ماند؛ سرود ملی پخش می‌شد و بعد بوق ممتد. تا ساعت‌ها در سرم بوق ممتد پخش می‌شد. 'فرار' و 'اجتناب' اولین واکنش دفاعی من در برابر کاه‌هایی‌ست که ذهن قدرتمندم از آن‌ها رشته‌کوهی می‌سازد. می‌توانم تا مدت‌ها در غار‌های این رشته‌کوه پنهان شوم تا آب‌ها از آسیاب بیافتد. امروز ساعت‌ها زمان برد تا پیام کسی که باید ۱۷ می‌دیدم را چک کنم. عذرخواهی کنم و در یک جمله توضیح بدهم که خواب مانده‌ام. ساعت‌ها مقابل رادیو ایستاده بودم و با شنیدن بوق ممتد خودم را عذاب می‌دادم. در حالی‌که تمام مدت 'فدای سرت عزیزم، چهارشنبه می‌بینمت.' انتظارم را می‌کشیده است.

همین حالا کتاب 'تاتار خندان' را تمام کردم. بالاخره با یک کتاب ایرانی به استقبال شب‌های بلند پائیز رفتم. نسیم ملایمی از گوشه‌ی باز پنجره به داخل اتاق می‌وزد و سرمای دل‌چسبی من را در خود جمع می‌کند. هر بار که صدای گذر ماشین‌ها و ضبط‌شان قطع می‌شود، صدای قدم‌های چند عابر پیاده را می‌شنوم؛ یک شب زنده‌ی دل‌فریب. شب به‌خیر.

photo content

همین حالا کتاب 'تاتار خندان' را تمام کردم. بالاخره با یک کتاب ایرانی به استقبال شب‌های بلند پائیز رفتم. نسیم ملایمی از گوشه‌ی باز پنجره به داخل اتاق می‌وزد و سرمای دل‌چسبی من را در خود جمع می‌کند. هر بار که صدای گذر ماشین‌ها و ضبط‌شان قطع می‌شود، صدای قدم‌های چند عابر پیاده را می‌شنوم؛ یک شب زنده‌ی دل‌فریب. شب به‌خیر.

photo content

photo content

من‌ جز این کانال، تو هیچ سایت و اپلیکیشن دیگه‌ای فعالیت ندارم. هر چیزی که به اسم و یا از قول من منتشر می‌شه به هیچ عنوان از سمت من نیست. جعل عنوان برای خودتون خوب نیست، نکنید.

Repost from ·Alaska, Alaska·
اولین بارون.
+1
اولین بارون.

تهران زیبای پائیزی 🍁
+1
تهران زیبای پائیزی 🍁

Repost from شهرزاد
photo content

ببخشید دوستان یک سوال، شما چجوری کتاب بعدیتون رو انتخاب می‌کنید؟

صبح به‌خیر🌧🍁
صبح به‌خیر🌧🍁

آن بیرون مراسم پساعروسی‌ست؛ درست وسط کتاب خواندن‌م سر رسیدند. ماشین‌های همراهان عروس و داماد از راه رسیده و انگار که عصر هجر باشد و خیابان ارث پدری‌شان، پشت هم بوق می‌زنند. با موسیقی سخیف بلندی می‌رقصند. البته رقصشان را که نمی‌بینم؛ تصور می‌کنم. صدای‌شان به‌هم می‌ریزدم. خاطرات‌م را در هم می‌ریزد؛ روزهای آخر بیماری پدربزرگ از کنار او جنب نمی‌خوردیم؛ امتحانات ترم دوم دانشکده بود. یک شب که بالاخره خوابش برده بود و من بالای سر او درس می‌خواندم، همراهان عروس و داماد سر رسیدند. در کسری از ثانیه پشت هم ترقه آتش زدند و باندها را سوار کردند؛ از شدت عصبانیت و ناتوانی به گریه افتاده بودم. پدربزرگم خیلی بد بیدار شده بود؛ ترسان و لرزان و عاصی از سر و صدا. هر بار که سر و صدای عروسی بلند می‌شود همان آدم مستأصل با همان خشم و ناتوانی در وجودم ظاهر می‌شود. تعمیم دادن تجربه‌های شادی، خشم، غم، ... به آدم‌های از همه‌جا بی‌خبر نهایت فقدان شعور است. "یک شب که هزار شب نمی‌شود." دم‌دستی‌ترین توجیه بشریت است؛ اتفاقن یک شب، هزار شب می‌شود. دیگران مجبور نیستند تا چهل شبانه‌روز گوش به صدای ختم قرآن آدمی از دنیا رفته بسپارند، مجبور نیستند تا بعد از نیمه‌شب صدای آهنگ‌های قری دو آدم بالغ به هم رسیده را بشنوند، مجبور نیستند شاهد دعوای ناموسی دو مرد خوش‌غیرت باشند که صدای جیغ زنی پس‌زمینه‌ی حرف‌های رکیکی‌ می‌شود که مثل نقل و نبات از دهان‌شان خارج می‌شود. زندگی آرام روی این زمین، در این خانه‌ی مشترک بر پایه‌ی "مراعات" است.

عزیزم🥲

Ovozli xabar00:57

بشر هیچ‌وقت بیشتر از آن زمانی که درد می‌کشد قادر نیست فکر کند. می‌خواهد بداند چرا درد می‌کشد؟! مسئول درد او کیست؟! آیا مستحق این درد هست یا نه؟! در حالی‌که وقتی خوش‌بخت است عقلش را به کار نمی‌اندازد. فکر مس‌کند این خو‌بختی حق مسلم اوست. [شش شخصیت در جست‌و‌جوی نویسنده، لوئیجی پیراندللو]

تمام بدبختی ما از همین‌جا ناشی می‌شود. از کلمات. هر کدام از ما برای خودمان دنیایی داریم و این دنیاها همه با هم فرق دارند. و ما چطور می‌توانیم مقصود هم‌دیگر را درک کنیم؟ چون کلماتی را که من می‌گویم معنا و ارزش به‌خصوصی دارد که مربوط به دنیای خود من است در حالی‌که برای شنونده‌ی من معنا و ارزش دیگری پیدا می‌کند. چون این کلمات به دنیای خود او مربوط می‌شود. مردم خیال می‌کنند که هم‌دیگر را می‌فهمند در صورتی که هرگز این‌طور نیست. [شش شخصیت در جست و جوی نویسنده، لوئیجی پیراندللو]

صبح. یک نمایش‌نامه‌ی خوب. رقص نور.
صبح. یک نمایش‌نامه‌ی خوب. رقص نور.

روز همه به‌خیر🌤
روز همه به‌خیر🌤

[تنهایی پر هیاهو ۲]
[تنهایی پر هیاهو ۲]