شهرزاد
الذهاب إلى القناة على Telegram
3 292
المشتركون
-124 ساعات
+67 أيام
+11530 أيام
أرشيف المشاركات
3 292
همین حالا کتاب 'تاتار خندان' را تمام کردم. بالاخره با یک کتاب ایرانی به استقبال شبهای بلند پائیز رفتم. نسیم ملایمی از گوشهی باز پنجره به داخل اتاق میوزد و سرمای دلچسبی من را در خود جمع میکند. هر بار که صدای گذر ماشینها و ضبطشان قطع میشود، صدای قدمهای چند عابر پیاده را میشنوم؛ یک شب زندهی دلفریب.
شب بهخیر.
3 292
من جز این کانال، تو هیچ سایت و اپلیکیشن دیگهای فعالیت ندارم. هر چیزی که به اسم و یا از قول من منتشر میشه به هیچ عنوان از سمت من نیست.
جعل عنوان برای خودتون خوب نیست، نکنید.
3 292
Repost from باد ما را خواهد برد
ببخشید دوستان یک سوال، شما چجوری کتاب بعدیتون رو انتخاب میکنید؟
3 292
آن بیرون مراسم پساعروسیست؛ درست وسط کتاب خواندنم سر رسیدند. ماشینهای همراهان عروس و داماد از راه رسیده و انگار که عصر هجر باشد و خیابان ارث پدریشان، پشت هم بوق میزنند. با موسیقی سخیف بلندی میرقصند. البته رقصشان را که نمیبینم؛ تصور میکنم. صدایشان بههم میریزدم. خاطراتم را در هم میریزد؛ روزهای آخر بیماری پدربزرگ از کنار او جنب نمیخوردیم؛ امتحانات ترم دوم دانشکده بود. یک شب که بالاخره خوابش برده بود و من بالای سر او درس میخواندم، همراهان عروس و داماد سر رسیدند. در کسری از ثانیه پشت هم ترقه آتش زدند و باندها را سوار کردند؛ از شدت عصبانیت و ناتوانی به گریه افتاده بودم. پدربزرگم خیلی بد بیدار شده بود؛ ترسان و لرزان و عاصی از سر و صدا. هر بار که سر و صدای عروسی بلند میشود همان آدم مستأصل با همان خشم و ناتوانی در وجودم ظاهر میشود.
تعمیم دادن تجربههای شادی، خشم، غم، ... به آدمهای از همهجا بیخبر نهایت فقدان شعور است. "یک شب که هزار شب نمیشود." دمدستیترین توجیه بشریت است؛ اتفاقن یک شب، هزار شب میشود. دیگران مجبور نیستند تا چهل شبانهروز گوش به صدای ختم قرآن آدمی از دنیا رفته بسپارند، مجبور نیستند تا بعد از نیمهشب صدای آهنگهای قری دو آدم بالغ به هم رسیده را بشنوند، مجبور نیستند شاهد دعوای ناموسی دو مرد خوشغیرت باشند که صدای جیغ زنی پسزمینهی حرفهای رکیکی میشود که مثل نقل و نبات از دهانشان خارج میشود.
زندگی آرام روی این زمین، در این خانهی مشترک بر پایهی "مراعات" است.
3 292
بشر هیچوقت بیشتر از آن زمانی که درد میکشد قادر نیست فکر کند. میخواهد بداند چرا درد میکشد؟! مسئول درد او کیست؟! آیا مستحق این درد هست یا نه؟! در حالیکه وقتی خوشبخت است عقلش را به کار نمیاندازد. فکر مسکند این خوبختی حق مسلم اوست.
[شش شخصیت در جستوجوی نویسنده، لوئیجی پیراندللو]
3 292
تمام بدبختی ما از همینجا ناشی میشود. از کلمات. هر کدام از ما برای خودمان دنیایی داریم و این دنیاها همه با هم فرق دارند. و ما چطور میتوانیم مقصود همدیگر را درک کنیم؟ چون کلماتی را که من میگویم معنا و ارزش بهخصوصی دارد که مربوط به دنیای خود من است در حالیکه برای شنوندهی من معنا و ارزش دیگری پیدا میکند. چون این کلمات به دنیای خود او مربوط میشود. مردم خیال میکنند که همدیگر را میفهمند در صورتی که هرگز اینطور نیست.
[شش شخصیت در جست و جوی نویسنده، لوئیجی پیراندللو]
3 292
حجم کارهایم این روزها خیلی بالاست؛ تا ساعتها پس از رسیدن به خانه نیاز دارم احدی با من صحبت نکند، حتی کتاب. باید به سکوت پناه ببرم تا طوفان مغزم فرو بنشیند، سر و صداها بخوابند تا قابل معاشرت باشم. در غیر این صورت خشم زندهای میشوم که راه میرود که در این موارد خیلی از خودم متنفر میشوم. رابطهی عجیبی با کتابی که در دست دارم بر هم زدهایم؛ هر شب سعی میکنم بخوانمش، اما باز در صفحهی ۱۵۴ چشمانم گرم میشود و میخوابم. صبح طبق روال هفته، کتاب را در کیف میگذارم و با هم میرویم سر کار تا شب که در صفحهی ۱۵۴ مجدد کتاب را باز میکنم، چشمانم گرم میشود و میخوابم.
امروز دیگر بند و بساطم را زدم زیر بغل و آمدم کتابخانه؛ اینجا روی میزها تنها کتابهای قطور تست کنکور به چشم میخورند. فضای کسالتبار و دلهرهآوری در فضا پراکنده است. یکی سرش را گذاشته روی کتاب تست ریاضی و به دیوار رو به رویش خیره شده، دختر درشتاندامی که میز کناری من نشسته چند دقیقه یکبار نفس پر سوزی میکشد، میایستد و دستانش را کش میدهد و دوباره مینشیند. لپتاپ را باز میکنم تا بالاخره روبان افتتاح دومین داستان کوتاهم را قیچی کنم؛ کاری که هفتههاست پشت گوش میاندازم. نوشتن سر حوصلهام میآورد. حالا دوست دارم همه با من صحبت کنند، بهخصوص کتابها.
