شهرزاد
Kanalga Telegram’da o‘tish
3 292
Obunachilar
-124 soatlar
+67 kun
+11530 kun
Postlar arxiv
3 292
صبح رانندهای ماشین خود را در خیابانی دوطرفه که عرض کمی هم دارد، برای دقایقی پارک میکند و بدون عجله -با طمأنینهی گاوهای در حال عبور از عرض خیابان- سر وقت ایتیام میرود. در کسری از دقیقه صف طویلی از ماشینها پشت اتوبوسی که نمیتواند از کنار ماشین عبور کند، ردیف میشوند و صدای بوق و ناسزا و "آقا! حرکت کن"هاست که سرمای دلچسب هوا و قارقار کلاغهایی را که بعد از سمفونی مردگانِ عباس معروفی "برف، برف" میشنوم، زهر میکند. با همان طمأنینه برمیگردد تا رخش را تکان دهد، با دستی که بالا نگه داشته، انگار که بوقها برای تشویق او به صدا درآمدهاند. آندری نیکولایدیس چنین افرادی را در کتاب خود به نام بازگشت، «بدوی» مینامد و بهنظرم این محترمانهترین کلمهایست که میشود خرج کرد؛ "معتقدم میزان «بدوی بودن» آدمی را در بستری شهری میتوان با مزاحمتی که برای بقیه آدمها دارد سنجید." "قانون نمیتواند در مقابل «بدویها» از ما محافظت کند."
بعد از خوان دوم -خوان اول، دردهای شدید انقباضیست- در محل کار با دستهی دیگری از بدویها رو به رو میشوم که «رفع تکلیف کردن» را بر «درست انجام دادن وظایف» ارجح میدانند و متوجه تأثیر سمبلکاریهایشان بر روان اطرافیان نیستند. امروز چنان از بینظمیای که در تقابل با وسواس شدیدم در انجام کارهاست به ستوه آمدم که اشک تا پشت پلکهایم رسید و ساعتها پشت سیستم مشغول شدم تا اشک را عقب برانم. نمایاندن احساس حقیقی نسبت به دیگران هم چنان از آدم تافتهی جدا بافتهای میسازد که ترجیح میدهی عطای صادق بودن را به لقایش ببخشی؛ چون سرنوشت 'مورسو'ی بیگانه است که با زیاده از حد صادق بودن، انتظارت را میکشد. رنج بزرگیست که با دیگران مدارا کنی.
3 292
صبح رانندهای ماشین خود را در خیابانی دوطرفه که عرض کمی هم دارد، برای دقایقی پارک میکند و بدون عجله -با طمأنینهی گاوهای در حال عبور از عرض خیابان- سر وقت ایتیام میرود. در کسری از دقیقه صف طویلی از ماشینها پشت اتوبوسی که نمیتواند از کنار ماشین عبور کند، ردیف میشوند و صدای بوق و ناسزا و "آقا! حرکت کن"هاست که سرمای دلچسب هوا و قارقار کلاغهایی را که بعد از سمفونی مردگانِ عباس معروفی "برف، برف" میشنوم، زهر میکند. با همان طمأنینه برمیگردد تا رخش را تکان دهد، با دستی که بالا نگه داشته، انگار که بوقها برای تشویق او به صدا درآمدهاند. آندری نیکولایدیس چنین افرادی را در کتاب خود -بازگشت- 'بدوی' مینامد و بهنظرم این محترمانهترین کلمهایست که میشود خرج کرد؛ "معتقدم میزان 'بدوی بودن' آدمی را در بستری شهری میتوان با مزاحمتی که برای بقیه آدمها دارد سنجید." "قانون نمیتواند در مقابل بدویها از ما محافظت کند."
بعد از خوان دوم- خوان اول، دردهای شدید انقباضیست- در محل کار با دستهی دیگری از بدویها رو به رو میشوم که 'رفع تکلیف کردن' را بر 'درست انجام دادن وظایف' ارجح میدانند و متوجه تأثیر سمبلکاریهایشان بر روان اطرافیان نیستند. امروز چنان از بینظمیای که در تقابل با وسواس شدیدم در انجام کارهاست به ستوه آمدم که اشک تا پشت پلکهایم رسید و ساعتها پشت سیستم مشغول شدم تا اشک را عقب برانم. نمایاندن احساس حقیقی نسبت به دیگران هم چنان از آدم تافتهی جدا بافتهای میسازد که ترجیح میدهی عطای صادق بودن را به لقایش ببخشی؛ چون سرنوشت 'مورسو'ی بیگانه است که با زیاده از حد صادق بودن، انتظارت را میکشد. رنج بزرگیست که با دیگران 'مدارا' کنی.
3 292
آیا کامنت کسی در سایت ایران کتاب که نوشته بود" خانوادهی پاسکوآل دوآرته واقعاً به کتاب بیگانه تنه میزنه." باعث میشود من از اول شب بیگانهی کامو را پس از سالها بازخوانی کنم؟ بله! جلد هر دو کتاب هنوز تاب برداشتهاند. کاملن با این شخص مخالفم؛ تنها نقطه اشتراک این دو کتاب سال انتشار و ماجرای قتل میباشد. [چون هر بار این دو عنوان کتاب را پشت هم دیدم.] بیگانه همچنان پس از سالها برایم خیلی عزیزتر است!
3 292
از وقتی حافظهام یاری میکند کتاب خواندهام؛ از پنج شش سالگی کتابهای علیکوچولو، کلاغ شیطون، ماهی سیاه کوچولو، قصههای آقای صبحی و کلی عنوان دیگر را که به یاد ندارم با مادرم میخواندیم. از بر خواندن کتابها پیش از مدرسه رفتن مایهی مباهات مادرم میشد و من از درخشش نگاه او غرق شادی میشدم. در مجموعه جستار 'درد که کسی را نمیکشد' آمده بود که بعد از آمارگیری در ایالتی از آمریکا به گمانم، کتابخوانها در دو دسته قرار میگیرند: کسانی که بذر فرهنگ مطالعه در خانوادهشان کاشته شده و کسانی که انزوا و جامعهگریزی، آنها را به مطالعه سوق داده است. طبق این آمار، نویسندگان، بیشتر از دستهی دوم هستند. به طور قطع خانواده مطالعه را در من شکل داده ولی ناکامی در برقراری ارتباطهای ماندگار چه در دنیای حقیقی و چه مجازی و محدود شدن آدمهای جهانم به افرادی کمتر از انگشتان یک دست بوده است که من را کتابخوانتر کرده.
پدر من دانشجو و آموزگار ادبیات بودهاند؛ از خوشاقبالی من است که از سن کم چشمانم با عناوین آثار غنی ادبیات آشنا بوده است؛ تاریخ بیهقی، اخلاق ناصری، طلا و مس، مجموعههای نایابی از تحلیل بخشهای گوناگون شاهنامه، بوستان و گلستان سعدی و .....
با رمان 'امروز چلچله من، فردا' از فریبا کلهر وارد دورهی نوجوانی شدم؛ پدرم این کتاب را به قیمت ۱۵۰ ریال از دستفروشی در انقلاب خریده بودند؛ داستانی تخیلی از مردم شهری که نیمی بهداشت را رعایت میکنند و نیمی نه و شهر را به دو نیمه تقسیم میکنند. تا مدتها تنها کتاب طولانیای بود که داشتم و از سر دلتنگی برای خواندن، این کتاب و ماجراجوهای ژولورن را چندین بار بازخوانی کردم تا اینکه دوستی در مدرسه کتابی حجیمتر از افسانههای کمتر خواندهشدهی آقای صبحی به من امانت داد. این همکلاسی ریزهمیزهی دوران راهنمایی تبدیل به اصلیترین منبع کتابهای من شد؛ آموزشگاه زبان انگلیسیای که در آن ثبتنام شده بود هر ترم کتابهایی به زبان اصلی به او میدادند تا خلاصهشان کند. این کار را من برای او میکردم. تمام مجموعهی شرلوک، داستانهای مصور آمریکایی و داستانهایی از یونان را میخواندم و در ازای این کار صاحب کتابها میشدم. از بازار داغ مجموعهی آر.ال استاین هم نگویم که دست به دست میان ما رد و بدل میشد و عیش نوجوانی ما را تکمیل میکرد.
حالا هر چه بیشتر میگذرد بیشتر احساس میکنم که تمام این سالها با قاشق از دریای ادبیات، سطل آب خودم را پر میکردهام؛ سطل آبی که هر سال بزرگتر شدهاست و میدانم که هرگز پر نخواهد شد. خواندن، قوت روزهای من است؛ مثل غذا خوردن و کاریست که انجام ندادنش همانقدر عجیب مینماید که غذا نخوردن آدمی در طول روز.
3 292
Repost from N/a
امروز فقط دارم به قصههای معلق فکر میکنم. به اینکه هر روز چقدر قصه میبینم، میشنوم و انگاری با ننوشتن دارم از دستشون میدم.
3 292
کتابی که امروز دست گرفتهام -خانوادهی پاسکوآل دوآرته اثر کامیلو خوسه دوآرتهی اسپانیایی- با یک نامه شروع میشود و در ادامه با داستان زندگیای که ضمیمهی آن نامه شده پیش میرود.
اولین بار در کتاب بابالنگ دراز از جین وبستر با سبک نامهنگاری آشنا شدم و پیشتر در کتابهای بیچارگان از فئودور داستایفسکی، کتاب دلنشین خیابان چرینگ کراس شمارهی ۸۴ از هلین هانف [بر اساس داستانی واقعی] و بخشهایی از کتاب من از یادت نمیکاهم مارتیتا از ساندرا سیسنروس این سبک از نگارش را دیدم.
البته نامهنگاری در ادبیات مدرن جای خود را به ارسال ایمیل داده است؛ مثلن در کتاب بازگشتِ آندری نیکولایدیس.
اگر شما هم کتابی با این سبک خواندهاید:
3 292
کتابی که امروز دست گرفتهام -خانوادهی پاسکوآل دوآرته اثر کامیلو خوسه دوآرتهی اسپانیایی- با یک نامه شروع میشود و در ادامه با داستان زندگیای که ضمیمهی آن نامه شده پیش میرود.
اولین بار در کتاب بابالنگ دراز از جین وبستر با سبک نامهنگاری آشنا شدم و پیشتر در کتابهای بیچارگان از فئودور داستایفسکی، کتاب دلنشین خیابان چرینگ کراس شمارهی ۸۴ از هلین هانف [بر اساس داستانی واقعی] و بخشهایی از کتاب من از یادت نمیکاهم مارتیتا از ساندرا سیسنروس این سبک از نگارش را دیدم.
البته نامهنگاری در ادبیات مدرن جای خود را به ارسال ایمیل داده است؛ مثلن در کتاب بازگشتِ آندری نیکولایدیس.
اگر شما هم کتابی با این سبک خواندهاید:
