شهرزاد
Kanalga Telegram’da o‘tish
3 292
Obunachilar
-124 soatlar
+67 kun
+11530 kun
Postlar arxiv
3 292
صبحها پیش از طلوع آفتاب چشم باز میکنم. انگار که روحم سر ساعت مشخصی شیفت را تحویل بگیرد. گرگ و میش صبحگاهیست و سرمای دلچسبی لابلای الیاف روتختی تن را میلرزاند و میل عجیبیست که از سرما به خودت پناه ببری و چون دست مشتشدهای جمع شوی. تا طلوع به خودم اجازه میدهم که هنوز در تخت بمانم، همین که انوار جادویی خورشید ساطع شدند و سخاوت آفتاب تا روی دستانم رسید برمیخیزم. خورشید شیارهای طلایی و درخشانش را بر فرش کوچک اتاق و گلدانها میپراکند.
به تازگی یگ گلدان برگ انجیری در اتاق من ساکن شده؛ نمیتوانم برگهایش را نبوسم و مقابل وسوسهی نوازش آن وسط نوشتن داستان یا خواندن کتابی مقاومت کنم. در همین مدت کوتاه، برگ سراسر سبز کوچکی متولد شده؛ این برگ در آیندهای نزدیک قد خواهد کشید، حفرههایی روی برگ پدید خواهد آمد و این حفرهها تا مستقل شدن و جدا شدن از برگ پیش خواهند رفت. فاصلهی میان تمام این شیارها نسبت به هم یکیست و در هر دو طرف متقارن است. دریای سخاوت طبیعت انتها ندارد. مبل راحتی را مقابل گلدانها گذاشتهام؛ خانه که باشم مدام بین میزتحریر و مبل راحتی در رفت و آمدم.
3 292
جلد سوم خاطرات را هم به پایان رساندم؛ سیمون پنجاه و اندی ساله است. در میان تمام سطور بخشهای پایانی خاطراتش ترس از کهنسالی و مرگ قریبالوقوع خود و سارتر است که سایه گسترانیده. این ترس به من هم منتقل میشود؛ فکر میکنم حداقل سیمون تا به این سن یازده کتاب نوشته و منتشر کرده است، کتابهایش در آمریکا و ایتالیا ترجمه شده و در لیست کتابهای پرفروش قرار گرفتهاند. تقریبن تمام اروپا، بخشهایی از آسیا و آمریکا را زیر پا گذاشته است؛ با پای پیاده، دوچرخه، اتوموبیل، وجب به وجب و در جامعه خود با حمایت از دختران و زنان الجزایریای که مورد شکنجه قرار میگرفتهاند تأثیرگذار واقع شده است.
3 292
ماههاست زنی خلق کردهام که طبق خواستهی استادِ نوشتن، روزی او را در بحبوحهی حادثهای ترسناک به امان خود رها میکنم؛ روزی در یأسی ناتمام، بعد هم مدتی در خشمی خاموش غوطهورش میکنم، اما هر چه تلاش میکنم نمیتوانم در او احساس شعف به وجود بیاورم؛ برایم راحت نیست؛ پس از خیر شاد کردن زن میگذرم. زنی که با نهایت ظرافت ساخته و پرداختهام ذاتن شاد نیست. میم فکر میکند من غم را از سایر احساسات دوستتر میدارم. دوستی دیگر میگوید من غمگین نیستم، اما به وقت غمگین شدن به تمامی فرو میروم. حالا پس از سیر این روایتهای دستگرمی، کسی درونم به سختی از ورای قفسه سینه دنبال راهی برای زبان به اعتراف گشودن است که "بله، زیاده از حد در هر احساسی فرو میروم؛ به ویژه غم."
زن چه در جایگاه مادر یا در جایگاه دختری که با مادرش گفتگو میکند در ناخودآگاه من اهمیت بالایی دارد؛ من ابتدا ایده و بدنهی اصلی داستان را طرحریزی میکنم و سپس جزئیات را به آن اضافه میکنم؛ در طول بارها بازخوانی. هر دو داستان کوتاهی که در طول این مدت نوشتهام بدون قصد قبلی با احساست بسیار عمیق مادر و فرزندی گره خوردهاند؛ عشقی توأم با خشمی فروخورده و گرد و خاک گلگیای که به نظر میآید مدتهاست درون شخصیتها به زیر فرش هدایت شدهاند. خودم هرگز معتقد به شناخت نویسندهای با خواندن اثرش نبودهام. یک نوشته نمیتواند به تمامی آیینهی شخصیت نویسندهای باشد، اما میبینم که نوشتن مدام مچم را میگیرد، احساس کسی را دارم که در حال پنهان کردن چیزیست که نمیشناسد و با رو شدن دستش غافلگیر میشود. نوشتن من را با لایههایی از ذهنم رو به رو میکند که تا به امروز یا انکار میشدهاند یا کشف نشده بودند.
3 292
امروز از روی کنجکاوی در ویکیپدیای فارسی اسم سیمون دوبووار رو سرچ کردم که کاش نمیکردم. خواهش میکنم هیچوقت نخونیدش.
3 292
غالباً از ادبیات برای خود فکری رمانتیک میسازند. اما ادبیات، دقیقاً از آن رو این انضباط را به من میقبولاند که به نظرم در حدی بالاتر از حرفه قرار دارد؛ سودایی، یا بهتر بگویم، اشتیاق جنونآمیزی است. وقتی بیدار میشوم، اضطراب یا اشتهایی ناگزیرم میکند که بلافاصله قلم به دست بگیرم.
[خاطرات، جلد سوم- سیمون دوبووار]
3 292
امروز به مطب پزشک کودکیهایم رفتم؛ سر آخر تسلیم این تفکر خرافی شدم که تنها معالجهی اوست که کارگر میآید. منشی جدیدی سر کار آمده است. منشی قبلی شجرهنامهی خانوادگی ما را نیز از بر بود. منشی جدید با دختر خردسالش پشت میز نشسته، دخترکی شیرین با موهای خرگوشی و دستانی بسیار کوچک؛ دختربچه مثل دختربچهها عمل میکند؛ چند بار با پدرش تماس میگیرد، خوراکی میخواهد، گوشی میخواهد، از همهچیز پراکنده صحبت میکند، جواب تلفن مطب را میدهد. زنهای مراجعهکننده دخترک را سرگرم میکنند و همه در عین بیماری و بیمارداری با منشی پرمشغله همراهی میکنند. خیلی خوشحالم که از دهان کسی حتی با وجود به تعویق افتادن کارشان نمیشنوم که "مگه اینجا جای بچهست؟!"
ذهن، پدیدهی عجیب غیرقابل درکیست؛ از مطب بیرون نیامده نشانههای بهبودی در من ظاهر میشود. میتوانم غذا بخورم و با میم تلفنی صحبت کنم. جلد سوم خاطرات با سرعت بالایی پیش میرود. این روزها سیمون دوبووار "جنس دوم" را منتشر کرده است و مردها چه بورژوا چه روشنفکر از هر حزبی با الصاق القاب ترشیده، حسود، آکنده از عقدههای حقارت، محروم از همآغوشی، مرد صفت و ... از سیمون استقبال میکنند. هر چه بیشتر در بطن زندگی افراد تأثیرگذاری چون دوبووار، سارتر، کامو، آلگرن و... فرو میروم، بیشتر به این نکته پی میبرم که نباید از کسی قدیس ساخت. هرگز نباید بر طرفداری از شخصی پافشاری کرد. خاطرات را بدون هیچگونه نگاه قضاوتگری میخوانم، اما بزرگترین مطلبی که به من آموخته همین است؛ بر سر هیچ آدمی نمیشود قسم خورد.
3 292
ادبیات ذاتاً ملکوتی بود، انسان اگر بدون توجه و سر به هوا نیز قلم را به کار میبرد، میتوانست چیزی مقدس بار بیاورد: چون ادبیات امری انسانی بود، برای آن که تا مرحله تفنن و تفریح تنزل نیابد، بایستی که انسان آن را با هستی خود در میآمیخت، اما زندگی خود را چندپاره نمیکرد. روی هم رفته، تعهد چیزی جز حضور کامل نویسنده در نوشته نیست.
[خاطرات، جلد سوم- سیمون دوبوار]
