es
Feedback
شهرزاد

شهرزاد

Ir al canal en Telegram

دست‌هایم را در باغچه می‌کارم، سبز خواهم شد، می‌دانم.

Mostrar más
3 293
Suscriptores
-124 horas
+137 días
+11630 días
Archivo de publicaciones
من دیشب ساعت ۱۱ دوباره کتاب رو از اول شروع کردم. ۲۰ صفحه‌ای بلند خوندم با تمرکز کامل و دیدم که به لحن و جمله‌بندی‌هاش عادت کردم. اون‌وقت دیدم که اِ حالا دیگه نسبت به سرنوشت کریما کنجکاوم، می‌خوام بدونم اون گمشده‌ها کیا هستن. در مورد این‌که کتاب رو دوست دارم یا نه و دولت‌آبادی چه کرده؛ چیزی نگم بهتره.

چرا این کتاب این‌قدر سخته!

روز هشتم؛ اسب‌ها از کنار یکدیگر، دولت‌آبادی پ.ن: کتاب به‌حد کافی سخت هست. پس ساده بگویم؛ کریما جوان خسته‌‌ و آرامی‌ست که بی‌ه
روز هشتم؛ اسب‌ها از کنار یکدیگر، دولت‌آبادی پ.ن: کتاب به‌حد کافی سخت هست. پس ساده بگویم؛ کریما جوان خسته‌‌ و آرامی‌ست که بی‌هوا وارد خرابه‌ای متعلق به ملک‌پروان‌ می‌شود. شخصی در آن خرابه به نام مردی روزها در پی هم موی دماغ کریما می‌شود که این‌جا چه‌کار داشتی. در آخر با هم رفیق می‌شوند و کریما کمک می‌کند محل دفن جوان ملک‌پروان، تراب را پیدا کنند. این‌که در پایان چه می‌شود، بماند برای خودتان. کاش دولت‌آبادی بیشتر از جای خالی سلوچ بیافریند.

گلی ترقی خواب زمستانی را در ۳۳ سالگی آفریده است؛ روایت کهن‌سالی، شاهد مرگ دوستان بودن و تنهایی با یک روایت سیال ذهن که گه‌گداری هم دیالوگ‌هایی از گذشته را در خود جای می‌دهد. حالا ۸۵ ساله است و تصویری دل‌خراش از او در خانه‌ی سالمندان می‌بینم. دلم از همه‌چیز می‌گیرد؛ از عمر، فراق، از دست دادن، تنهایی و کامنت‌های منفی گودریدز با این‌که خود من هم حس خوشایندی از خواندن کتابی این‌چنین آمیخته با مرگ نداشتم. دلم می‌گیرد از این‌که حالا همان‌چیزی که برای راوی قصه رخ داده گریبان خود نویسنده را گرفته است؛ [چه زود گذشت. هفتاد و پنج‌ سال یا هفتاد و هفت یا بیشتر. نمی‌دانم. حساب روزها و سال‌ها از دستم در رفته. پیری از کی شروع شد؟ از کی مرگ حضور خودش را تأیید کرد؟]

روز هفتم؛ خواب زمستانی، گلی ترقی گلی ترقی خواب زمستانی را در ۳۳ سالگی آفریده است؛ روایت کهن‌سالی، شاهد مرگ دوستان بودن و تنهایی با یک روایت سیال ذهن که گه‌گداری هم دیالوگ‌هایی از گذشته را در خود جای می‌دهد. او حالا ۸۵ ساله است و تصویری دل‌خراش از او در خانه‌ی سالمندان می‌بینم. دلم از همه‌چیز می‌گیرد؛ از عمر، فراق، از دست دادن، تنهایی و کامنت‌های منفی گودریدز با این‌که خود من هم حس خوشایندی از خواندن کتابی این‌چنین آمیخته با مرگ نداشتم. دلم می‌گیرد از این‌که حالا همان‌چیزی که برای راوی قصه رخ داده گریبان خود نویسنده را گرفته است؛ [چه زود گذشت. هفتاد و پنج‌ سال یا هفتاد و هفت یا بیشتر. نمی‌دانم. حساب روزها و سال‌ها از دستم در رفته. پیری از کی شروع شد؟ از کی مرگ حضور خودش را تأیید کرد؟]

[گورستان و دریا؛ سخت‌پوست، ساناز اسدی]
+1
[گورستان و دریا؛ سخت‌پوست، ساناز اسدی]

[سخت‌پوست، ساناز اسدی]
+1
[سخت‌پوست، ساناز اسدی]

روز هفتم؛ خواب زمستانی، گلی ترقی

هنوز نمی‌دونم برای روز هفتم‌ چی بخونم و روز خیلی شلوغی هم پیش رو دارم، کدوم کتاب روون‌تر پیش می‌ره؟
Anonymous voting

بعد از مدت‌ها تنها بعدازظهری‌ست که بیرون از خانه نیستم. در هال که سردتر از بیرون است خودم را جمع کرده‌ام و سعی می‌کنم کتاب بخوانم، اما خوابم می‌برد. در خواب می‌بینم که حال پدرم خوش نیست(دوست ندارم بنویسم که در خواب زنده نبود.) در همان عالم خواب گریه می‌کنم و وقتی بیدار می‌شوم، در تاریکی به اطراف چشم می‌گردانم. غروب پائیز است و تمام دل‌تنگی دنیا درون سینه‌ام جمع می‌شود. اول شب است که کتاب سرخ‌پوست را دست می‌گیرم. صفحه‌ی اول کتاب با این متن آغاز می‌شود:[پدر با آخرین باران تابستانی برگشت. کسی نمی‌شناختش ولی عکسش توی همه‌ی موبایل‌ها بود. زیر عکس‌ها نوشته بودند "بیرون آمدن مرده‌‌های قبرستان رامسر بر اثر باران شدید.] بغضی که از کابوس بعدازظهر در گلوی‌م جمع شده می‌ترکد، تمام دل‌تنگی دنیا اشک می‌شود و من در سکوت برای داوود گریه می‌کنم. تا آخر شب با امین، سینا و عاطی زندگی می‌کنم؛ خانواده‌‌‌ی عزیز مردی که مدام در رفت و آمد است، که مثل تمام‌ پدرها قهرهای کودکانه می‌کند، با پسر بزرگش دعواها و سکوت‌های آمیخته با محبت دارد، عاشق مسافرهای تهرانی‌ای‌ست که با خود به ویلا می‌آورد و البته که شیفته‌ی دریاست. من نمی‌دانم بقیه از یک کتاب چه می‌خواهند. من می‌خواهم کتاب بتواند احساسی که درونم محبوس مانده را آزاد کند، کاری کند شخصیت‌ها در من زنده بمانند و دل‌تنگ لحظات خواندن‌ش شوم و تا شب‌های طولانی به پایان آن فکر کنم. چیزی که سرخ‌پوست به من داد.

روز ششم؛ سخت‌پوست، ساناز اسدی

"...نوشتن یک کتاب، مثل بچه به دنیا آوردن است، چیزی است که از وجود شما زاده می‌شود. در آرزوی بچه‌دار شدن، که بعضی اوقات می‌تواند زنی را به مرز جنون برساند، نیازی مبرم به فراتر رفتن از زندگی وجود دارد؛ نیاز به داشتن بچه‌ای از خود و از مردی که دوست می‌داریم. ولی در نوشتن یک کتاب تنها هستیم، تنهای تنها. سرنوشت کتاب هم با سرنوشت یک کودک متفاوت است. من در زمان جنگ نوزادی را از دست دادم، دکتر به علت نبودن بنزین نتوانست خودش را به من برساند. خاطره‌ی وحشتناکی‌ست. حتی به دنیا آمدن فرزند بعدی‌ام هم نتوانست خاطره آن درد و رنجی را که ماه‌ها به درازا کشید، از بین ببرد. چنین بلایی بر سر یکی از کتاب‌هایم هم آمد، بر سر امیلی ال. به محض انتشار، بعضی از منتقدین به‌شدت به آن حمله کردند، آن را کشتند! امیلی ال بی‌شکل یکی از کتاب‌هایی‌ است که من آن را در نهایت هیجان و اضطراب نوشته‌ام و در شوقی که مرا می‌ترسانید...بعد از آن انتقادهای تند پشیمان شدم از این‌که گذاشته بودم کتاب منتشر شود، از این‌که آن را در دسترس عموم قرار داده بودم. فکر می‌کنم نمی‌بایست می‌گذاشتم آن کتاب در معرض دید قرار بگیرد. آن ماجرا دیگر تمام شده بود که بیمار شدم و ۹ ماه در حال اغما بودم. بعد که حیات دوباره یافتم، برایم خبر آوردند که امیلی ال، بدون هیچ‌گونه تبلیغ در مطبوعات با اقبال عام روبه‌رو شده، نامه‌ها بود که می‌رسید از کسانی که از خواندن کتاب لذت برده بودند و بعد ترجمه‌های متعدد هم شروع شد..." از مصاحبه مارگریت دوراس با روزنامه‌ی فرانس‌سوآر، پاریس، یکم فوریه ۱۹۹۰

تنها انگیزه‌ی بیدار شدن‌م تماشای طلوعه.
تنها انگیزه‌ی بیدار شدن‌م تماشای طلوعه.

بهترین کشف این‌ مدت‌.
بهترین کشف این‌ مدت‌.

نمایش‌نامه‌ی مستور خیلی خوب بود، خیلی. امروز با میم داشتیم بازیگرهای نمایش رو به سلیقه‌ی خودمون انتخاب می‌کردیم! کاش روزی به اجرا در بیاد و من اون روز باشم.

روز پنجم؛ امیلی ال، مارگریت دوراس
روز پنجم؛ امیلی ال، مارگریت دوراس

روز پنجم؛ امیلی ال، مارگریت دوراس
روز پنجم؛ امیلی ال، مارگریت دوراس

_OceanofPDF.com_The_Woman_Destroyed_-_Simone_de_Beauvoir.pdf1.15 MB

روز چهارم؛ فرضیه‌ی زمین مسطح، مصطفی مستور

روز چهارم؛ فرضیه‌ی زمین مسطح، مصطفی مستور