شهرزاد
Kanalga Telegram’da o‘tish
3 295
Obunachilar
+324 soatlar
+277 kun
+11630 kun
Postlar arxiv
3 294
Repost from Shadi's Moving Castle
https://youtu.be/MOfJWSZy_iI?si=fhGfmF-m32A6vy0L
ویدیوی جدید، خدمت شما :)
3 294
داستان چهارم: گربه زیر باران
اثری از ارنست همینگوی
نوشتهی من: استادم در کلاس میگفت" داستانهای همینگوی را که نباید فقط بخوانید تا خوشتان بیاید یا دوست داشته باشید، بلکه باید از آن یاد بگیرید. همینگوی استاد ترفند و تکنیک است."
ستینگ داستان "گربه زیر باران" هم همینطور است؛ در قسمت ابتدایی آمده که "زن پشت پنجره ایستاده بود و بیرون را نگاه میکرد." و قسمت پایانی میخوانیم که "زن جلوی میز آرایش نشست." زن هویت جدید خود را از طریق پنجره و آینه به دنیای بیرون ابراز میکند. زن آمریکایی تغییرات خود را با بازگو کردن نیازهای و تمایلاتش ابراز میکند؛ با اشاره به ناخشنودی از کوتاهی موهایش و تمایل به بلند کردن آنها، با خوردن غذا در ظروف نقره و داشتن گربهای که آن را نوازش کند. گربه حتی میتواند تمایل زن به داشتن فرزند باشد.
در بخشی از داستان، فعل عاطفی "خوشش میآمد" هفت مرتبه تکرار شده است و این آغازگر تغییریست که در شخصیت زن در حال پدید آمدن است. فعل liked به جای loved هم نشان میدهد زن دنبال عشق مردی نمیگردد، بلکهی تشنهی حمایت پدرانهای از جانب مردی در جایگاه پدر است، اما متأسفانه همسر منفعل زن هیچکاری نمیکند و صاحب هتل از نیازهای درونی زن بیاطلاع است.
مورد بعدی که مترجم ساده از آن گذشته است، استفاده از ضمیر it به جای her در بخشی از نسخهی زبان اصلیست؛ انگار که زن با گربه همذاتپنداری میکند؛ خود را مثل گربهی زیر باران بیپناه میبیند.
همینگوی این داستان را در محل اقامت خود در ایتالیا نگاشته است، البته که در نامهای به فیتز جرالد گفته که این داستان ربطی به همسرش که در آن زمان باردار بوده ندارد، با اینحال مدتی بعد از همسر اولش جدا میشود.
#سهشنبههای_داستانکوتاه
3 294
داستان چهارم: گربه زیر باران
اثری از ارنست همینگوی
تا ساعت ۱۲ شب فرصت داریم داستان رو بخونیم و نظر خودمون رو در پیامی واحد زیر این پیام بنویسم.
ممنونم از همراهی شما💗💗
3 294
مثلن صبحهای زود که از خواب بیدار میشوم و پرده را کنار میزنم، تا چشم کار میکند سپیدیست. دانههای سبک برف همچنان میبارند و مینشینند. بعد من چندین لایه روی هم میپوشم و تا محل کارم قدم میزنم. نفسهای عمیق میکشم و هر قدم من روی برفها صدای یخمک بچگیهامان را که زیر دندانهای شیری خرد میکردیم میدهد.
بعد مثلن در محل کارم هم یک میز سوشال داریم، اتاق فکر داریم و همه با انگیزهای بالا ایده رد و بدل میکنیم. از برنامهی تنها تعطیلات دوهفتهایمان حرف میزنیم و در طول سال چند هفته در میان پشتمان باد نمیخورد. حقوق و مزایای کارمان هم کفاف همهچیز را میدهد. مثلن در مسیر برگشت هم بچههایی که مدرسهشان تمام شده گلولههای برفی و خنده رد و بدل میکنند و مردی هم سر چهارراه شیرکاکائوی داغ میفروشد. مثلن هر روز که از خواب بیدار میشوم احساس شعف میکنم از اینکه روی این خاک قدم برمیدارم.
3 294
امروز صبح مادر یکی از مراجعینمان تماس گرفت و خواست شمارهی سیستم را ویرایش کنیم. خودش توضیح داد که به مشکل خانوادگی برخوردهاند و از این به بعد همهچیز با پدر هماهنگ شود. اولینباری نیست که مادری تماس میگیرد و چنین چیزی میگوید. بعضیشان پشت خط گریه میکنند، از بحث خصوصیشان میگویند و من فقط در سکوت میشنوم، چون سختم است وسط حرفشان بپرم یا بگویم کار سرم ریخته یا روراست بگویم مگر من چند تا پیراهن پاره کردهام؟!
بعد از گذشت یک ماه زن حاضر میشود و به بیربطترین آدمهای دنیایش میگوید کتک خورده است و همسرش حاضر نیست در جلسه مشاوره شرکت کند. متأسفیم که کاری از ما ساخته نیست و پیشنهاد میکنیم قضائی اقدام کند. زن میرود. خشمم را قورت میدهم. همینکه پشت سیستم مشغول میشوم، صدای زیر همکارم سکوت را میشکند: " آدم مگه با یه کتک قهر میکنه؟ اینجوری که سنگ رو سنگ بند نمیشه!"
زن علیه زن؛ بارها این ترکیب را به چشم دیدهایم. از گذشته تا به امروز که مثلن قرن بیست و یکم هستیم ما زنها هنوز در یک تیم قرار نگرفتهایم. یاد رمان "رگتایم" میافتم؛ سفیدپوستان آمریکایی، نامزد مرد سیاهپوست را میکشند و وقتی او دست به انتقام میزند سیاهپوستان دیگر علیه او اقدام میکنند که "تو با این حقطلبیات بدبختمان کردی، حالا باز باید باز جان بکَنیم تا سفیدپوستها باورشان شود ما ترسناک نیستیم."
3 294
قرار بود در طول بیست روز، ده کتاب بخوانم، اما عین بیست روز را در باتلاق اولین کتاب انتخابی -رگتایم- فرو رفتم. (البته اعتراضی هم ندارم.) این روزها سرمای هوا خارج از تحملم شده و با کسالت در حسرت سخاوت نور، پائین پنجرهای مینشینم که از لبههایش فقط سوز استخوانسوز کف دستانم میگذارد، اما امشب به هر نحوی بود زیر همین پنجره کتاب اول را تمام کردم.
"رگتایم" نام نوعی موسیقیست که از ترانههای بردگان سیاهپوست جنوب آمریکا سرچشمه گرفتهاست. "رگ" به معنای ژنده و "تایم" به معنای وزن و ضربان موسیقی. امشب که صدای این موسیقی در سکوت اتاق میپیچید، شخصیتها مقابل چشمانم رژه میرفتند؛ ریتم آرام در ابتدای موزیک و کتاب و در نهایت همزمانی تند شدن ریتم موزیک و پیشرفتن داستان.
خواندن این کتاب کار یک روز و دو روز نبود؛ یک کتاب رئالیستی کامل و درستپرداختهشده که برای باورپذیر بودن از آدمهای تاریخی و بهنام وام میگیرد و سرنوشت کاراکترهایی که هر کدام سمبلی از اقشار مختلف در دل آمریکا هستند را بههم گره میزند. صاحبنظران کامنتهای ایرانکتاب یک حرف درست زده باشند همین است که" کتابی که نجف دریابندری ترجمه کرده را باید چشمبسته خواند."
3 294
تا یک سنی من حتی یک تکه لباس مشکی هم نداشتم؛ مادرم دوست داشت فقط رنگی بپوشم و من چقدر غبطه میخوردم به دختربچههایی که ماه محرمها مقابل خانهی پدربزرگم از سر تا پا سیاهپوش میایستادند، در حالیکه من با پیراهن چهارخانهی قرمز و مشکی از پنجرهی طبقهی چهارم دستهی عزاداری را با چشم دنبال میکردم. تا همان سن هرگز در مراسم ختمی شرکت نکرده بودم، بهشتزهرا را نمیشناختم و اینها همه مراقبتهای مادرم بود، اما خب از جایی به بعد زور او هم به سوگها و از دست دادنها نرسید و من سیاهپوش، خاکسپاری خیلیها را به چشم دیدم؛ از دور و در سکوت.
چند شب پیش، پدر دوست کودکیهایم از دنیا رفت... چند دقیقهای روی صندلی مچاله شدم، روی زانوهای شلوارم از اشک دو دایرهی بزرگ شکل گرفته بود. فقط هم یک صحنه در ذهنم رژه میرفت؛ شبی که برایمان جوجه و جگر و از اینچیزها گرفته بود و ما در تراس کوچک ناشیانه، کباب کردیم و هرهر خندههامان ساختمان را برداشته بود. در شبهای کنکوریای که مثلن باید درس میخواندیم و ما هر کاری میکردیم جز درس خواندن و از نظر پدر او هیچ ایرادی در کار نبود و به هیچ سر و صدایی در وقت استراحتش هم اعتراض نکرد. حالا این مرد از دنیا رفته بود. این آگاهی که ما آنقدر بزرگ شدهایم که مرگی که تا دیروز برای عمه و خالهی کسان دور بود، به دایرهی نزدیکترینهامان رسیده، بیتابم کرده است. در کتابی خوانده بودم "وقتی آدمها در غم شریک نشوند، غم در آدمها شریک میشود." کار از کار گذشته بود. غم شریک دوستم شده بود و حالا من فقط میخواهم مادرم باز از من مراقبت کند تا من همیشه از پنجرهی طبقهی چهارم با یک پیراهن چهارخانهی قرمز و مشکی خاکسپاری کسانی را که نمیشناختهام با چشم دنبال کنم.
