سیده مارال بابائی|حَفيدةُ الْحُسَينْ(ع)🕊
Kanalga Telegram’da o‘tish
سَرِ ما در رهِ معشوق فدا بود، فدا … می نويسم و عكس می گيرم از براى رضايت خداوند متعال🍃 كربلاءالمقدسه•طهران•بیروت 🇱🇧🇮🇶🇮🇷 اينستاگرام: https://instagram.com/maralbabaeei?igshid=NTc4MTIwNjQ2YQ=
Ko'proq ko'rsatish693
Obunachilar
-124 soatlar
-37 kun
+230 kun
Postlar arxiv
راوى مى گفت:
-حاج قاسم كه همچون ابهتى داشت،
و كسى تاحالا تو همچون حالى نديده بودتش،
داشت «گریه»
می کرد.
حتی آدم هایی مثل حاج قاسم هم یه وقت هایی خسته می شن.
من آسمانِ پر از ابر هاى دلگيرم
اگر تو دلخورى از من، من از خودم سيرم
فاضل نظرى
«دلمان برایت تنگ شده»
این جمله در ظاهر، آرایهها و فصاحتِ زبانی را با خود ندارد؛
بلکه سرشار از شاعرانگیِ مردمی است فطری و بیتکلف.
هر بار که نامِ حسن امین در برابرشان برده میشد،
آهی از سینهٔ داغدارشان، همچون نالهٔ یک یتیم، بیرون میآمد:
«کجایی آقا؟ به خدا دلمان برایت تنگ شده…»
و این، خودِ تمامِ فصاحتِ فقدان است.
_سیده مارال بابائی
+6
"اشتقنالك"
لــــم تكُن تحملُ في طيّاتها بلاغة اللغة،
نعم، بل شـــاعريّة شعبٍ فطريٍّ عفويًّ،
كُـــلّما ذُكرَ أمامه اســمُ الحسن الأمين،
خرجت من صدرِهِ المكلوم تنهيدة يتيم:
"وينك يا سيّد والله اشتقنــــــــــــالك"
وهــــــــــذه عينُ بلاغة الفقــــــــــد!
-عامليّة.
هرچه به جز خيالِ او
قصدِ حريمِ دل كند
در نگشايمش به رو
از درِ دل برانمش…
#مولانا
دلتنگِ اون لباس فرمِ متعلق به دهه شصت…
و خب هركسى نمى دونه دارم از چى حرف مى زنم.
تاحالا تو سينما وسطِ فيلمِ خيلى كمدى بى صدا اشك ريختيد، جورى كه دوست هاتون از تعجب چشم هاشون چهارتا شه؟
علی أی حال در روايت آمده، حضرت سيدالشهداء(ع) در گودالِ قتلگاه، به قاتلان خود، لبخند مي زدند….
كانّه هالبسمة هي كلّ الإرث اللي خلّالي ياه بيّي…
امشب به رفیقم گفتم من یک اخلاق بدی دارم؛ همیشه خنده رو ام.
گفت:
اره.
تو دلم گفتم:
(شاید چون هیچوقت هیچکس به من “واقعا” لبخند نزد.)
حالا چرا در این روزگار خنده رو بودن خصلت بدی شده…
نمیدانم.
تجى نشرب چاي مُر؟
صوتك ايحلى استكانى و خاف ماگلك احبك
عينى تحچيهه بكانى
مى آيي چاى تلخ بنوشيم؟
صدايت چاى مرا شيرين مى كند و نترس اگر نگفتم دوستت دارم
چشمم به جاى من مى گويد.
[دوستت دارم]
[من روزى هزار بار با خود مى انديشم كه ما درخت شده ايم و ريشه هايمان در هم تنيده شده اند.]
-یکسال و نیمه مامانم هر شب می گه:(امشب جنگ میشه)
از جنگ های هرشبِ توی مغزِ بچهت خبر نداری مادرِ من...
