متلهف
Kanalga Telegram’da o‘tish
متلهف"غم زده و افسره" https://t.me/BChatBot?start=sc-caa63406a3
Ko'proq ko'rsatish4 174
Obunachilar
Ma'lumot yo'q24 soatlar
-77 kunlar
-2230 kunlar
Postlar arxiv
4 174
•هر آنچه در قلب میگذرد را نمیتوان گفت
برای همین خدا آه ،اشک، خواب طولانی، لبخند سرد و لرزش دستان را خلق کرد•
- نزارقبانی
4 174
نکند جام دهد، کام دهد، از لب خود وام دهد ؟
در برت ساز زند، رقص کند، کافر و بی عار شوی ؟
نکند عشق شود، جان شود، با دگران یار شود ؟
با او رقص کنند، ننگین و رسوا بشود ؟
نکند مست شود از چشم کسی، زلف کسی ؟
دل هشیار خویش را بر سر باد دهد ؟
نکند دست نوازش بکشد بر سر او ؟
نکند بوسه زند بر سر و بر گردن او ؟
نکند جام دهد با نیتِ شراب خویش ؟
نکند فاش کند راز های نهان خویش ؟
نکند که نکند با کسی یار شود ؟
نکند دلبر و دلداده شود ؟
نکند عشق بورزد به کسی ؟
نکند عاشق و رسوا بشود ؟
نکند مست و خیزان برود از سر و هوش ؟
نکند که نباشد یار با وفای خویش بر سر او ؟
نکند که نتوانم که دگر شعر سرایم ؟
لیکن او چه کند و چه نکند، هرچه کُند به خود کند.
4 174
نکند جام دهد، کام دهد، از لب خود وام دهد ؟
در برت ساز زند، رقص کند، کافر و بی عار شوی ؟
نکند عشق شود، جان شود، با دگران یار شود ؟
با او رقص کنند، ننگین و رسوا بشود ؟
نکند مست شود از چشم کسی، زلف کسی ؟
دل هشیار خویش را بر سر باد دهد ؟
نکند دست نوازش بکشد بر سر او ؟
نکند بوسه زند بر سر و بر گردن او ؟
نکند جام دهد با نیتِ شراب خویش ؟
نکند فاش کند راز های نهان خویش ؟
نکند که نکند با کسی یار شود ؟
نکند دلبر و دلداده شود ؟
نکند عشق بورزد به کسی ؟
نکند عاشق و رسوا بشود ؟
نکند مست و خیزان برود از سر و هوش ؟
نکند که نباشد یار با وفای خویش بر سر او ؟
نکند که نتوانم که دگر شعر سرایم ؟
لیکن او چه کند و چه نکند، هرچه کُند به خود کند.
4 174
Repost from N/a
شانهات را دیر آوردی، سرم را باد برد
خشت خشت و آجر آجر، پیکرم را باد برد
من بلوطی پیر بودم پای یک کوه بلند
نیمم آتش سوخت، نیم دیگرم را باد برد
از غزلهایم فقط خاکستری مانده به جا
بیتهای روشن و شعله ورم را باد برد
با همین نیمه، همین معمولی ساده بساز
دیر کردی نیمه عاشق ترم را باد برد
بال کوبیدم قفس را بشکنم، عمرم گذشت
وا نشد، بدتر از آن بال و پرم را باد برد.
- حامدعسکری
4 174
هر دَم که زنم دَم ز تــو دَردَم به سر آید
دَر،دَم همه دَردَم رود و خنده درآید…
پس دَم به دَم ودرهمه دَم از تــو زنم دم…
تا آن دَمِ آخَر که دَم ، اَز سینه بر آید!
- مولانا
4 174
هر دَم که زنم دَم ز تــو دَردَم به سر آید
دَر،دَم همه دَردَم رود و خنده درآید…
پس دَم به دَم ودرهمه دَم از تــو زنم دم…
تا آن دَمِ آخَر که دَم ، اَز سینه بر آید!
- مولانا
4 174
Repost from N/a
مثل آن چایی که میچسبد به سرما بیشتر
با همه گرمیم با دلهای تنها بیشتر
درد را با جان پذیراییم و با غمها خوشیم
قالی کرمان که باشی میخوری پا بیشتر
بَم که بودم فقر بود و عشق اما روزگار
زخم غربت بر دلم آورد این جا بیشتر
هر شبِ عمرم به یادت اشک میریزم ولی
بعدِ حافظ خوانیِ شبهای یلدا بیشتر
رفتهای اما گذشتِ عمر تأثیری نداشت
من که دلتنگ توام امروز، فردا بیشتر
زندگی تلخ است از وقتی که رفتی تلختر
بغض جانکاه است هنگام تماشا بیشتر
هیچ کس از عشق سوغاتی به جز دوری ندید
هر قدر یعقوب تنها شد زلیخا بیشتر
بر بخارِ پنجره یک شب نوشتی: عاشقم
خون انگشتم بر آجر حک کنم: ما بیشتر
حامد عسگری
4 174
«گاهی با دویدن
به سمت کسی
نفسی برای ماندن
در کنار او
نخواهی داشت،
پس با کسی بمان
که نصف راه را
به سمتت دوییده است»
4 174
«گاهی با دویدن
به سمت کسی
نفسی برای ماندن
در کنار او
نخواهی داشت،
پس با کسی بمان
که نصف راه را
به سمتت دوییده است »
4 174
تو گریستی، بارها و بارها
برای چیزی که مدتهای بسیاری،
بارها و بارها پذیرفته بودی.
برای زخمهایی که مدتها بود دردی به همراه نداشت
تو گریستی.
در کوچههایی که
در آن باران نباریده بود
برای تمام رد پاهای به جا مانده
از انسانهایی که
اسم تو را به خاطر نداشتند،گریستی.
و این طبیعتِ آدمیست ...
4 174
می گوید: « نگران نباش ، زودتر از چیزی که فکر کنی همه چیز درست میشود،»
ناامیدترین لبخند دنیا را می زند. اوهم مثل من می داند هیچ چیز هیچ وقت قرار نیست درست شود.
