FROMSOFTWARE
Kanalga Telegram’da o‘tish
Everything About FromSoftware Firelink Shrine: @FromSoftware_Gp Our support team: Elden Ring: @satan_slayer Dark Souls Series & Bloodborne @satan_slayer Sekiro @FarhadSoofl Demon's Souls @FarhadSoofl NieR Channel: https://t.me/NieR_Automata
Ko'proq ko'rsatish1 762
Obunachilar
-224 soatlar
-37 kunlar
-6530 kunlar
Postlar arxiv
1 762
8⃣
_ میدونی جَوون.. آدم اگه هدف بزرگی تو زندگیش داشته باشه براش مبارزه میکنه...
تو این مبارزه باید هرچی در توان و اختیارته رو بیاری رو دایره مگرنه باختی..
گرگ ناگهان یاد نبرد خود با گنیچیرو میافتد، اینکه چگونه از تمام توانایی خود برای کشتن او استفاده نکرد... آیا هدفش را از یادبرده بود؟
در آن مبارزه با وجودی که گنیچیرو در بار اول شکست خورد، اما از تمام توان خود برای پس گرفتن کورو استفاده کرد... چه هدفی میتوانست در سر داشته باشد؟
_ ...
_ حالا تو عضو کدوم دسته ای؟
دوستداری از این (مرد کلاغی) این ترقه هارو بخری؟ یا... با دست خالی بری سراغ دیو؟
_ دیو؟ اینجور چیزا مال قصه هاس پیرمرد.
_ البته. اما آدم بعضی اوقات میتونه بدتر از دیو و موجودات شرور بشه. حالا چه بخاطر دلایل پاک و وطن پرستانه، وچه بخاطر کینه ها و عقده های درونی...
_...
گرگ ترقه ها را از فردی که خود را عضوی از دسته (Memorial Mob) میخواند و نزدیک کلبه اینوسکه بود خریداری کرد و تصمیم به ادامه مسیر گرفت.
باروت، تفنگ و حتی خمپاره... آشینا، سرزمینی که محافظانی سامورایی و وطن پرست دارد، به کجا دارد کشیده میشود؟ به چه خاطر؟ آیا واقعاً لازم است بخاطر حفظ وطن، فرد از شرافت و اصل خود نیز بگذرد؟
در آن سوی ماجرا هیچ کدام از اینها برای گرگ اهمیتی نداشت. نه تنها به این علت که نه خانواده ای داشت و نه میهنی، بلکه تنها چیز مهمی که برایش در این دنیا مانده بود اربابش بود..
_ هی تو، شینوبی! آره بیا اینجا ببینم!
بعد از اینکه از چند سرباز دیگر بعد از کلبه اینوسکه عبور کرد به یک دروازه بسته رسید که پشت آن مردی به ظاهر دست فروش نشسته بود..
_ من تو رو میشناسم... آره!!
تو همونی هستی که سه سال پیش شب حمله به هیراتا (Hirata) اونجا بودی، خوب یادمه..
من آیانامای دست فروشم (Ayanama)، یادت اومد؟
_... کدوم شب؟!
_ یادت نمیاد؟؟ خب... من میتونم یکم از شب حمله به هیراتا بهت اطلاعات بدم اما... میدونی یکم خرج داره... متوجهی که؟؟ هه هه.
_ بیا این سکه ها رو بگیر..
حالا حرف بزن.
_ خب میدونی اون شب ما ها یه مشت راهزن بودیم که حمله کردیم به هیراتا. حمله مون خیلی دقیق و به موقع بود، هیچ سامورایی اونجا نبود و خلاصه حسابی غارت کردیم و... تازه یه چیزی هم پیدا کردیم که بنظرم برای یک شینوبی با یک ابزار دست مصنوعی مناسب باشه؟... اگه میخوای بدونی چی بود باید یخورده دیگه سر کیسه رو شل کنی!!
_ بیا این سکه هارو هم بگیر.
بهم بگو اون ابزار چی بود؟
_ میدونی.. درست نمیدونم ولی یادمه یه لوله ای بود که اگه به سرش آتیش میزدی حسابی میگرفتو خاموش نمیشد! یا لااقل دیر به دیر باید آتیشو مشتعل میکردی..
_ ...
_ هر چند فک نمیکنم الان به دردت بخوره. مگه اینکه تو زمان سفر کنی و بری عقب!!
(((_ بانو إما.
پس این مرد از اهالی هیراتاست درست میگم؟
_ بله سرورم
_ به عقیده من باعث و بانی آتش گرفتن هیراتا و اصلا همه این مشکلات، خون اژدهاست ..)))
گرگ چند لحظه ای پس از گفتگو با آنایاما، کورو و إما را در حال گفتگو راجع به خون اژدها در نمایی از ذهنش مشاهده میکند. تصویری از گذشته نبود، بلکه صرفا مشاهده احساسات فردی بود که برایش از همه چیز بیشتر اهمیت داشت... اما سر منشأ آن چه بود؟ کم نیستند افرادی که حاضرند جان خود را برای یکدیگر بدهند اما هیچ کدام مانند گرگ به این ویژگی دست نیافته اند، در ثانی فقط گرگ برایش این اتفاق میافتاد و نه کورو ...
_ اصلا حس خوبی نسبت به اون عوضی که بالای پله ها بستنش ندارم..
همش فک میکنم الان خودشو آزاد میکنه و میاد سمتمون !
_ آروم باش بچه.. اگرم کاری بشه، تنها کاری که باید بکنیم اینه که یکم آتیش نشونش بدیم. شنیدم اینجور چشم قرمزا از آتیش وحشت دارن.
_ میشه چرت و پرت نگی؟ اگه همچین موجودی بدوئه بیاد سمتت تو با آرامش یجا میمونی و فقط آتیش بهش نشون میدی؟؟؟؟!
_ ...
@FromSoftware
1 762
7⃣
_ ژنرال کاوارادا !!!!
_ ... لعنت !
گرگ هنوز خیلی از مقر ژنرال دور نشده بود که یکی از سربازان هنگام گشت به جسد او میرسد.
گرگ سریعتر برمیگردد تا کار او را هم تمام کند اما اکنون چند سرباز از دروازه هایی که سکیرو مخفیانه از آنجا عبور کرد و یک تفنگدار در قسمت سرپوشیده بالای دروازه نزدیک مقر نائوموری به صحنه رسیدند و آماده نبرد شدند.
سربازان دون پایه و بدون کلاه بخاطر حالت هجومی خود خیلی راحت کشته می شدند. تنها مشکل سکیرو در حین معرکه سربازان ارشد با کلاه حصیری بود که کمی مبارزه با آنان مشکل بود.
سکیرو بعد از کمی درگیری نقطه ضعفشان را یاد گرفت و آن این بود که باید آنقدر به آنان ضربه بزند تا ضربات گرگ را دفلکت کنند و بعد یک ضربه محکم به او بزنند و بعد از دفلکت آن ضربه، از پا می افتند و آن موقع، هنگام مناسبی برای کشتن آنها است.
گرگ در حین درگیری صدای شلیک گلوله ای را از پشت سرش شنید. بعد از یک واکنش به موقع به گلوله، به سمت تفنگدار میرد و بعد از پرش داخل محل، او را میکشد و بعد ناگهان چیزی را زیر پای خود حس میکند.
_ این چیه؟
شوریکن؟...
ابزاری حلقه مانند بود که از جسد یک نایتجار (Nightjar) افتاده بود و در کمال تعجب سه شوریکن به آن متصل بود. (معمولا شوریکن ابزاری دست و پاگیر است و حمل کردن چند شوریکن همزمان و بدون محفظه خاصی برای آن سخت است، ولی با جمع کردن همه آنان یکجا مانند همین حلقه، میتوان براحتی از آنان بهره برد)
_ ... اینو میبرم پیش اسکالپتر شاید بتونه یکاری کنه.
اکنون که این محل را هم از سربازان خالی کرده بود، تصمیم گرفت تا مسیرش را پیش گیرد و به سمت قلعه روانه شود.. که ناگهان پتکی بزرگ از پشت دیوار، محکم پیش پای گرگ بر زمین میخورد.
_ یه شینوبی اونجاست !! بگیریدشششش!!!
گرگ غافلگیر شده و متوجه میشود که همچنان چند سرباز در این منطقه باقی مانده بودند. گرگ تصمیم به فرار میگیرد چراکه نبرد با تمامی این سربازان همزمان دیوانگی بود ولی..
_ هی تارو ! (Taro) اون پتک لعنتیو بگیر اونور.
_ هوووی چه غلطی میکنی الان میکشیمون!!!
آن فرد غول پیکر پتک به دست، یکی از اعضای گروه (Taro Troop) بود. افرادی با ظاهری بزرگ، مقاوم و قدرتمند اما کمبود خرد کافی و انجام اعمالی کودکانه.
تارو (به کسانی میگویند که عضو گروه مذکور هستند) بدون اینکه به سر و صداها توجهی داشته باشد پتک خود را پشت سرش میبرد و آماده ضربه زدن به گرگ - که اکنون پشت سربازان جلوی خود است - میشود.
سپس با تمام قدرت ضربه میزند و هر سه سرباز کشته میشوند، در حدی که سر یکی از آنان مانند گوجه ای له شده به دیوار میچسبد.
تارو بسیار حیرت زده و ناراحت میشود، پتک خود را به زمین می اندازد و شروع به گریه میکند. شینوبی هم فرصت را غنیمت شمرده و شمشیر خود را در گردن او فرو میبرد.
_ (صدای زنگوله ای از دور)
سکیرو صدای زنگوله ای را از طرف یک کلبه محقر میشنود که اکنون نصف آن کاملا خراب شده بود. توجهی به آن نکرده و به راه خود ادامه میدهد.
_ کسی اینجاااست؟؟ کمک!!
گرگ به سمت صدا میرود و مردی حدودا سی ساله را پایین یک درخت زیبا میبیند که به شدت مجروح و چشمانش هم جهت مداوا با پارچه ای بسته شده.
_ هی... لطفا هر کی هستی به مادرم کمک کن.
_ ...
_ کسی نیست؟ حتما بازم فکر و خیال بود...
_ چیکار داری؟
_ این صدا... خیلی آشناست...
آقا لطفا به پیرزن داخل این خونه کمک کن، یکم ناخوشه و میترسم عقلشو به کلی از دست بده..
_ ...
گرگ به داخل خانه میرود.
_ اینوسکه (Inosuke) تویی؟
پسرم، امروز به دیدن ارباب جوان رفتی؟
_ من پسرت نیستم..
_ دوباره شروع نکن اینوسکه. همیشه بهم میگی من دارم پیر و احمق میشم ولی من صدای بچه خودمو خوب میشناسم.
به هر حال..
این زنگو بگیر و ببر به بودا هدیه کن، یه طلسمه که برای ارباب جوان درست کردم..
_ ولی من...
_ اینوسکه پسرم.
زنگی که بهت گفتم به بودا هدیه کن رو به معبد متروکه که اون مجسمه ساز لجباز هم توشه بردی؟
_ ...
گرگ در عین کلافگی و بی اهمیتی به حرف های پیرزن، زنگوله را دریافت کرده و از خانه بیرون میرود و تصمیم به ادامه مسیر میگیرد.
_جناب!
با مادرم صحبت کردین؟ اون زنگ برای مدت زیادی اذیتش میکرد. خیلی ممنونم که زنگو ازش گرفتین و راحتش کردین.
_ ...
گرگ همانطور که به حرف های اینوسکه گوش میکرد، ناگهان تصویری خیلی سریع از ذهنش عبور میکند...
_ ((تو... شینوبی ارباب جوانی... درست میگم؟؟... ))
_ ...
این چی بود دیگه؟ شاید اثر این زنگه!
گرگ برای لحظه ای تصویری از گذشته را بخاطر میآورد. مردی مجروح و نگرانِ ارباب جوانش و روستایی که در یک شب هنگام، تماماً در حال سوختن بود. شبی که زندگی او را عوض کرد ...
@FromSoftware
1 762
[ روایت یک گرگ تک دست ]
بخش اول :
{ میراث تامورا }
#کتاب
#Sekiro
#Art by : Zhuoxin Ye
1 762
بازی دیمنز سولز تا به الان ۵۴ نقد دریاف کرده و متای عالی ۹۱ دست پیدا کرده است. بجز این ۵۴ نقد شش نقد دیگر هم هستند که هنوز نمره هایشان منتشر نشده است.
از این ۵۴ نقد هشتا از آنان ۱۰۰ هستند و تنها ۹ نقد کمتر از ۹۰ هستند. پایین ترین نمره هام دو مورد هستند که شامل ۷۵ و ۷۸ است.
#news
#demons_souls
@fromsoftware
1 762
6
علی رغم اینکه آن معبد متروک کمی کوچک بود، اما حیاط بزرگی داشت و در آن سوی حیاط، فردی با زرهی نظامی جلوی محرابی مخصوص هدایا ایستاده بود.
_ چرا اون زن باید بهم کمک کنه؟
اصلا چرا منو از اینکه ارباب کورو کجاست باخبر کرد..؟
اورانگوتان... قبلا دیدمش ولی یادم نیست کجا و کِی...
گرگ به مرد میانسال رسید که گویا از حضور گرگ در آنجا راضی نبود و در صورتش اندوهی عمیق وجود داشت...
_ هیچ وقت ندیدمت اینجا؟ اسمت چیه بچه؟
_ ...
_ اسم که نداری.. قیافتم به یه شینوبی میخوره، یا شایدم..
_ ...
_ جناب، لطفا به درخواستم گوش کن، با من مبارزه کن !!
سرباز بدون اینکه حرف دیگری به زبان بیاورد گرگ را به مبارزه دعوت میکند اما اوضاع به نحوی که هر دو گمان میکردند پیش نمیرود و مرد براحتی توسط گرگ شکست میخورد و گرگ کار او را تمام میکند.
براستی که گرگ بعد از آن اتفاق نمیتوانست بخودش اجازه دهد که کوچک ترین چیزی او را از هدفش دور کند، چه یک مرد کهنسال و ضعیف، چه یک هیولای درنده و وحشی.
اما..
_ ...
لعنت، هنوز زنده ای؟!!!
چطور ممکن بود؟ گرگ با اطمینان تمام میدانست که او را کشته است.. شاید زره او بسیار ضخیم بود و یا شاید...
_ یک شینوبی توانمند و قاطع...
که ضعف و ناتوانی یک پیرمرد هم مانعش برای پیروزی نیس! حتما باید اراده آهنی داشته باشی.
_ ...
چطور زنده ای؟ چطور میتونی با چنین آسیبی زنده باشی؟
_ اسم من هانبِیه (Hanbei)
بعضیا بهم میگن هانبی نامیرا
_ نامیرا ؟! ..
_ مهم نیست بقیه چی میگن و تو الان چی دیدی، مهم اینه که از این به بعد میتونی با من تمرین کنی.
من نمیتونم بمیرم، پس هر مهارت یا فن جدیدی یاد گرفتی، میتونی روی من امتحان کنی..
نظرت چیه؟
_ ... باشه.
گرگ کاملا شگفت زده شده بود، چطور ممکن است که فردی پس از مرگ زنده شود و حتی به آن عادت کند. شاید هم پیرمرد با خود رازی را پنهان میکرد و واقعا نمرده بود، شاید زره او قابلیت خاصی داشت...
گرگ سعی در توجیه اتفاقی داشت که دیده بود اما نمیتوانست هیچ دلیلی برای آن پیدا کند.. آیا اسکالپتر هم او را میشناخت؟...
به هر حال بعد از آشنایی اجباری با اهالی معبد، راه خود را گرفت تا به نجات اربابش برود.
اما مسیری برای خروج از معبد وجود نداشت. تنها یک پل شکسته و یک شاخه درختی که منتهي به لبه صخره بود پیش رویش بود.
_ چطوری باید از اینجا بزنم بیرون؟
هر دو شاخه و پل از معبد دور بودند و گرگ نمیتوانست علی رغم پرش های بلندی که داشت، بروی آنان بپرد و مسیرش را در پیش گیرد.
_ هععععی، اینجور وقتا با دست چپم معمولا قلاب مینداختم دور شاخه یا...
صبر کن ببینم!
نگاهی به دست چپ خود کرد و طنابی بسیار مقاوم را داخل ساعد دست مصنوعیش دید که نزدیک انگشت کوچکش، به یک اهرم بسیار کوچک میرسید و طناب از داخل آن رد میشد.
گرگ انگشت کوچکش را خم کرد و قلابی با شدت از دست چپش بیرون پرید و این پرش آنچنان ناگهانی بود که نزدیک بود گرگ را به داخل دره پرت کند.
_ که اینطور..
و بعد با استفاده از قلاب از شاخه درخت گرفت و بروی صخره پرید و آنجا منظره زیبایی از طلوع نور خورشید و دورنمایی از قلعه آشینا پیش رویش نمایان شد.
_ الان کجا برم؟..
_ ای لعنت به این زندگی!!
سربازی در آن نزدیکی در حال قدم رو بود و مشغول انجام وظیفه اش بود. گرگ او را در خفا میکشد و به مسیرش ادامه میدهد و به نزدیکی یک دروازه کوچک میرسد..
_ شاید شیش ماهی میشه زن و بچمو ندیدم، واقعا این حجم از نگهبانی یکم زیادی از حده
_ آره بابا این نائوموری هم هیچی حالیش نیست. مطمئنم وعده هایی رو که بهمون غذا نمیده رو با بهانه خطر قحطی و چرت و پرت همرو میلمبونه!
کمی دور تر از دروازه کوچک آنجا، فرمانده ای ایستاده بود و از دروازه نگهبانی میداد. سکیرو با خود به این موضوع که اوضاع به قدری وخیم بود که حتی خود فرماندهان نیز به سربازان پیوسته بودند و همانند آن به درستی به وظایفشان عمل میکردند اندیشید. قطعا گنیچیرو باید فرد لایقی باشد که چنین فرماندهان وظیفه شناس و وطن پرستی را داراست.
_ منو چه به مبارزه عادلانه..
گرگ خیلی مخفیانه از سمت چپ آن محل و از بالای چند خیمه کوچک رد میشود و بعد پایین میپرد و با موفقیت خود را به کاوارادا رسانده و مخفیانه او را میکشد.
پس از آن به دروازه بعدی رسیده و درمییابد که هر چه پیش میرود، نیرو های نظامی بیشتر شده و نگهبانی ها شدید تر از قبل میشود.
_ هی خونه اون پیرزنه که درب و داغون کردنو دیدی؟ هیچی ازش نمونده!
_ آره عجوزه پیر هنوز اونجاست، اصن عین خیالشم نیس که اطرافش چی میگذره. مثلا تا الان باید اینجارو ترک کرده باشه.
_ تو نمیدونی؟ پیرزنه کوره. بعضیام میگن عقلشو از دست داده!
وقتی رفتیم یه نگاهی تو خونش بندازیم پسرش بهمون گفت پیرزنه چشه.
ما هم دلمون سوخت و دیگه ولش کردیم ...
@FromSoftware
1 762
5
_ هممم، جالب شد!
یک شینوبی سد راهمون شده.
_ ...
گرگ نمیدانست او چه کسی بود و تابحال هم او را ندیده بود، اما از نشان تاج مانند جلوی کلاه خودش و طریقه صحبت کردن کورو با او، حدس میزد که باید مقام والایی در قلعه داشته باشد اما... چرا باید چنین شخصی بدنبال متوقف کردن کورو باشد؟ دلیل و هدفش چه می توانست باشد؟
_ تو هنوز نمیدونی با کی در افتادی، من گنیچیرو آشینا هستم!!
و بعد با یکدیگر وارد نبرد میشوند. گرگ به درستی ضربات گنیچیرو را دفلکت میکند و زمام نبرد را در اختیار میگیرد و در نهایت گنیچیرو از شدت خستگی از پا می افتد و تسلیم گرگ میشود، اما در ظاهر!
_ چطور ممکنه... ؟!!!
در آن لحظه احساس خاصی وجود گرگ را در بر میگیرد، او میخواهد گنیچیرو را وادار به (Harakiri) کرده و خود را با افتخار بکشد، درست طبق راه و روش سامورایی ها. اما در همین حین که گرگ کاملا به پیروزی خود مطمئن است، یک شوریکن از طرف راست او به سمتش میآید و تمرکزش را به هم میزند . گرگ به خوبی شوریکن را دفلکت میکند اما گنیچیرو که تا الان اظهار تسلیم شدن کرده بود، طی یک حرکت غافلگیرانه از جا بلند میشود و... دست چپ گرگ را قطع میکند...
_ یک شینوبی باید فرق بین افتخار و پیروزی رو بدونه!
دیواین ئر با من به قلعه برمیگرده.
در یک چشم به هم زدن دنیای گرگ دوباره خراب شد. اول از ته چاه بیرون کشیده شد و در خیال خودش با غرور تمام به اوج آسمان صعود میکرد، اما در یک لحظه، طوفانی با نام غرور منجر به سقوطش شد.
از آن هم بالاتر، چرا باید یک شینوبی مانند یک سامورایی و یک سامورایی مانند یک شینوبی رفتار کند؟
گرگ لحظه ای هدف خود را که فراری دادن و محافظت از اربابش بود را از یاد میبرد و موقعی که باید، مثل شینوبی ها رفتار نمیکند. اما گنیچیرو چطور!؟ آیا یک سامورایی عهد نکرده تا خلاف شرفش عمل نکند؟ یعنی چه هدف و آرزویی در سر دارد که حاضر شد شرف و آبرویش را برای صرفا پس گرفتن یک کودک و پیروزی در مقابل یک شینوبی از دست بدهد؟...
گرگ از اعماق تاریکی چاه بیرون آمد، اما اکنون دوباره به اعماق تاریک چاه غم و اندوه افتاد. بیشتر از اینکه برای دستش ناراحت باشد، از خودش برای اینکه نتوانسته بود یکبار دیگر از اربابش محافظت کند شرمنده بود...
صدای تراشیدن چوب و زمزمه آرام شخصی به گوشش میرسد، آهسته چشمانش را باز میکند و سوسوی نور شمعی را در معبدی کوچک با کلی مسجمه بودا مشاهده میکند..
حصیر را از روی خود کنار میزند و قبل از اینکه چشمش به پیرمردی با ظاهری ژولیده و نامرتب بیافتد.. متوجه تغییری در ظاهر خودش میشود... دست چپش..
_ پس بالاخره بیدار شدی...
بنظر میاد هنوز کارت توی این دنیا تموم نشده بچه..
_ تو کی هستی؟ اینجا کجاست؟
_ من یه مجسمه ساز معمولیم.
دیشب از آب انبار رد میشدم و دیدم تو وسط علفزار بی هوش افتادی، گفتم با خودم بیارمت اینجا.
میدونم سخته، اما یه دست نداشتن بهتر از اینه که گرگا بخورنت!
_ ...
پیرمرد کمی بنظر گرگ آشنا آمد اما هر چه فکر کرد نتوانست چنین شخصی را بخاطر بیاورد..
_ چیزی که به دستت وصل شده، یک دست مصنوعیه.
اینجا داشت یه گوشه خاک میخورد، گفتم اینو بدمش بتو. تشکرم لازم نیس!
_ این به چه کارم میاد؟
_ میتونی یه سری ابزار پیدا کنی و بیاریشون پیش من، منم با اونا برات ابزار دست مصنوعی درست میکنم. چمیدونم با بعضیاشون میتونی شوریکن پرت کنی، آتیش بزنی...
_ ...
_ هی گرگ تک دست!
قبل از اینکه بری اینو بدون، اربابت توی قلعه آشینا زندانیه. بهتره تا دیرنشده بری سراغش..
_ منظورت چیه تا دیر نشده!!!
تو اینو از کجا میدونی...؟
_ خیلی سوال میپرسی، بهتره راه بیافتی...
_ ...
چه اتفاقی برایش افتاده بود؟ هر بار پس از یک سقوط مهلک از رویاهایش، یک نفر پیدا میشود تا او را از ظلمات درماندگی نجات دهد..
چرا؟..
_ ارباب گرگ!
شما باید شینوبی ارباب کورو باشید.
درست میگم؟
من همونیم که نامه رو براتون انداختم.
_تو ارباب کورو رو میشناسی؟
الان کجاست؟ چه بلایی سرش اومده؟
_ ارباب کورو هنوز زنده ان اما نه برای مدت طولانی، اگه خودتون رو به موقع بهشون نرسونید گنیچیرو میتونه بلایی سرش دربیاره.
_ ...
اِما بطری کدو مانندی که به کنار لباس گرگ وصل بود را مشاهده میکند.
_ بنظر باید شما و ارباب خیلی نزدیک و صمیمی باشید که مشک شفابخش خودش رو به شما داده.
_ تو چی میدونی راجه به این بطری؟..
_ این مشک رو من برای ارباب ساختم تا اگر زخم عمیقی برداشتن ازش استفاده کنن، ولی بنظر میرسه دیگه متعلق بشماست.
حالا که تنها شما هستید که میتونید اربابو نجات بدید، بگذارید رازی رو درباره این مشک بگم.
اگه بتونید دانه های مخصوصی بنام گورد سید (Gourd Seed) رو پیدا کنید و پیش من بیارین، من میتونم قابلیت این مشک و فضاش رو برای تولید بیشتر مایع شفابخش توسعه بدم.
_ ...
@FromSoftware
Endi mavjud! Telegram Tadqiqoti 2025 — yilning asosiy insaytlari 
