uz
Feedback
FROMSOFTWARE

FROMSOFTWARE

Kanalga Telegram’da o‘tish

Everything About FromSoftware Firelink Shrine: @FromSoftware_Gp Our support team: Elden Ring: @satan_slayer Dark Souls Series & Bloodborne @satan_slayer Sekiro @FarhadSoofl Demon's Souls @FarhadSoofl NieR Channel: https://t.me/NieR_Automata

Ko'proq ko'rsatish
1 762
Obunachilar
-224 soatlar
-37 kunlar
-6530 kunlar
Postlar arxiv
4 تاریکی اعماق چاه، احساس شرمندگی و بی مصرفی‌؛ اینها تنها چیزهایی بود که گرگ بعد از آن حادثه می‌توانست حس کند، اما... بعد از کدام حادثه؟ گرگ هیچ چیز را بخاطر نمی‌آورد، نه هدفش از زندگی و نه علت وجودش. در همان حال بانویی با چتری زیبا بروی سر, به چاه نزدیک می‌شود و نامه ای را درون چاه می اندازد. " گرگ وفادار کورو (Kuro)، سرنوشتت در برجی غرق شده در نور مهتاب در انتظار توست. حتی بدون شمشیر هم میتوانی به آنجا بروی، اما باید بی سر و صدا حرکت کنی " _ کورو.... ارباب کورو... نام کورو بر روی نامه جرقه ای در ذهن و خاطره گرگ بود، چیزی درباره این شخص نمی‌دانست تنها سخنان پدرش یادش می‌آمد.. _ گوش کن گرگ یک کد برای تو در قبال من و اربابت وجود داره یک قانون که باید تا همیشه توی ذهنت حک بشه حرف من که پدرتم اولویت داره اما بعد از اون، اربابته باید با تمام وجودت ازش در مقابل هر خطری دفاع کنی از امروز ایشون ارباب تو هستن... ولی نامه از طرف چه کسی بود؟ چرا کسی باید گرگ را، یک شینوبی بی مصرف و از یاد رفته را در خاطر داشته باشد؟! گرگ تصمیم خودش را گرفته بود، بعد از مدت ها نشستن درون آن چاه، نامه ای دریافت کرده بود که مهم تر از آن پیام نامه بود که هدیه ای را دارا بود، هدیه ای که یکی از گرانبها ترین عناصر زندگی یک انسان است... هدف از آن لحظه به بعد تنها اربابش برایش اهمیت داشت و لا غیر. از چاه بیرون آمد، نسیم ملایمی به پوستش وزید. بعد از کمی پیشروی متوجه حضورش در آب انبار قلعه ای شد، هرگز این قلعه را در عمرش ندیده بود. _ کیو میگی؟ _ همین شینوبی که ته چاهه، نه غل و زنجیرش کردیم و نه اصن میشه گفت زندانیش کردیم.. بنظرتون خطری ایجاد نمیکنه؟؟! _ البته که نه، نه تنها هیچ سلاحی نداره، بلکه کاملا از زندگی سیره، فقط یک بزدله که اصن حتی حیفه راجه بهش حرف بزنیم. _ ... علی رغم حرف فرمانده، در اون محل نگهبانان زیادی بود اما آیا این همه سرباز مسئول مراقبت از گرگ بودند؟ گرگ از میان علف های بلند و فضای خالی زیر اتاقک چوبی آنجا و همچنین لبه خطرناک صخره خودش را به برج رساند. نور مهتاب تمام برج و اطرافش را پوشانده بود و منظره زیبایی ایجاد کرده بود.. گرگ نگاهی به اطراف برج کرد، درب اصلی نگهبانی میشد و از سربازان شنیده بود که درب برج از داخل قفل شده، پس باید راه دیگری پیدا می‌کرد که ناگهان چشمش به حفره دیوار کناری برج افتاد. _ ارباب _ گرگ، تو اینجایی؟!!! اصلا نمیتونم باور کنم... _ من برای نجاتتون اومدم پسری جوان که مشغول کتاب‌خواندن بود ارباب گرگ بود. لحنی مهربانانه و بعد از دیدن شینوبی وفادارش چشمانی پویا و پر از شور و شعف پیدا کرده بود که با سردی رفتار و چشمان گرگ مواجه شد. _ بسیار خب گرگ من شمشیرت رو برات نگهداشتم، کوزابیمارو (Kusabimaru) _ ... _ گرگ، بعد از اون شب خیلی زخمی شدی آره؟ _ بعد از کدوم شب؟! _ همم، پس یادت نمیاد. ایرادی نداره فعلا باید روی فرار تمرکز کنیم. _ در خدمتگذاری حاضرم ارباب کورو. کورو مُشکی به شکل یک کدو تنبل را به گرگ می‌دهد تا از آن بنوشد، به گفته او این مشک بوسیله یک پزشک توانمند ساخته شده که اگر فرد از آن بنوشد، جراحاتش التیام پیدا می‌کنند. _ گرگ، من جلوی در آب انبار اصلی منتظرت میمونم فقط یادت باشه که با سوت زدن منو خبردار کنی. گرگ موافقت می‌کند و از برج بیرون می‌رود. طی مسیر در حین مبارزه با تمام سربازانی که در میانه راه با آنان مواجه می‌شود، فنون اساسی شینوبی گری هم یادش میآید. مخفی کاری، دفلکت، کار با شمشیر و در همین حین بعد از اینکه از دروازه کوچک آنجا عبور می‌کند و اکنون همه سربازان آنجا فهمیده اند که چه خبر است، به فرمانده می‌رسد. _ چطور ممکنه، تو نباید اینجا باشی!!! _ ... گرگ خیلی راحت فرمانده را از پای درآورده و به راه خود ادامه می‌دهد. _ راسته که میگن آدم هر چی ضعیف تر، حرفاش گنده تر! و بالاخره به در اصلی اب انبار می‌رسد و طبق گفته اربابش، با سوت زدن او را خبردار می‌کند و دوباره به یکدیگر ملحق می‌شوند. _ اما گرگ، بعد از اینکه ما از آشینا خارج شدیم کجا باید بریم؟ من که نمیدونم اما بنظرم تنها چیزی که الان اهیمت داره خارج شدنمون از این قلعه نفرین شدست. گرگ و کورو راهرو را طی می‌کنند و به علف زاری زیبا می‌رسند که از آنجا می‌توانند از قلعه فرار کنند اما همه چیز به خوبی پیش نمی‌رود.. _ دیواین ئِر(Divine Heir) .. آخرین باری که اینجا بودیم مراسم خاکسپاری عموت بود. _ لرد گنیچیرو (Genichiro).... من... گرگ متوجه ترس و ناامیدی چشمان اربابش می‌شود و چیزی دردناک تر از این برایش وجود ندارد... _ ... عقب بایستید ارباب _... ممنونم، گرگ. _ نگران نباشید، کشتنش فقط یک لحظه طول میکشه... @FromSoftware

-_- #Blood_Borne @FromSoftware
-_- #Blood_Borne @FromSoftware

3 _ عقب وایسا بچه!.. هدلس به سمت بانویی که بنظر شینوبی بود رفت. شمشیرش را بی هدف در هوا تکان میداد تا شاید بتواند به او آسیبی بزند اما بی فایده بود. آنها درگیر نبرد بودند تا اینکه هدلس کمی از گرگ دور می‌شود و در میانه نبرد، لیدی باترفلای (Lady Butterfly) به سمت گرگ آمده، او را برمی‌دارد و فرار می‌کنند و سپس از جنگل خارج می‌شوند. _ بگو ببینم یه توله گرگ اینجا چیکار میکنه؟ میخواستی خودتو بکشی؟.. _ ... _ باترفلای!! جغد که تمام مدت نظاره گر ماجرا بود به سمت آنان رفت. _ چرا نجاتش دادی؟ آوردمش اینجا چون میخواستم امتحانش کنم.. _ و من هم زیرنظرش داشتم، به محض اینکه شما دو تا وارد جنگل شدید من نگاتون میکردم. _ که اینطور. _ هر وقت خواستی شاگرد تربیت کنی، اول نیارش توی جنگل یوسوی و بندازش جلوی یه هدلس!! تو هیچ بویی از آداب استادی نبردی. هر چند این گرگ کوچولو خوب از پس خودش براومد، من از امروز به بعد میتونم مسئولیت استادیشو قبول کنم و و بهش فنون شینوبی گریو یاد بدم... نظرت چیه؟ _ من حرفی ندارم. نظر خودت چیه گرگ؟ موافقی؟ _ ... هر چی شما دستور بدین. پدر! _ خوبه. در همان حال در هیراتا اورانگوتان بطور کاملا تصادفی نابغه ای را کشف کرده بود که از استعدادش بی خبر بود. اهمیتی هم نمی‌داد، به قدری درگیر تمرینات شینوبی گری اش بود که به چیز دیگری فکر نمی‌کرد... _ نگفتی دختر چی سر پدر مادرت اومد؟ _ در حین جنگ کشته شدن.. _ که اینطور. به هر حال متأسفم. _ شما دکترین؟ _ هه میشه گفت یجورایی. برای چی میپرسی؟ _ پدرم به گیاهان دارویی و خواصشون علاقه نشون میداد، منم کمی از اطلاعات پدرم رو یادمه و به مسائل پزشکی علاقه دارم.. ممکنه به من پزشکی یاد بدید؟ _ هنوز سنت خیلی کمه دخترجون، و فک نمیکنم به پزشکی حرفه ای علاقه ای داشته باشی. ولی خب حالا که اصرار میکنی باشه، از این به بعد میتونی کمک دستم باشی. ... آن شب ایشین جشن مفصلی به مناسبت پیروزی و پس گرفتن سرزمین مادری اش گرفت - حداقل این چیزی بود که ایشین به آن اعتقاد داشت - و پس از اتمام جشن همه چیز سر و سامان یافت و یکبار دیگر قلعه آشینا در سکوت و آرامش بود تا اینکه معضلی بزرگتر از هر دشمنی گریبان گیر ایشین شد، قبیله، قلعه و سرزمین آشینا نفرین شده بود. _ لرد ایشین، این پسر بچه رو جلوی درخت ساکورا (Sakura) پشت قلعه پیدا کردیم که این یادداشت هم روش بود : "هدیه آسمانی بنام تاکرو (Takeru) خون اژدها در رگ هایش اما آگاه باش هر خوبی، بدی به همراه دارد هر بزرگی، پستی چرا که این قانون جهان است بترس از روح انتقامجوی شورا " _ قربان حین راه یکی از سربازا که این بچه دستش بود میافته زمین و سر بچه هم محکم به زمین برخورد میکنه و خراش بزرگی هم برمی‌داره، اما بعد از چند ثانیه مثل روز اولش میشه و خراش بی خراش، نمیشد باورش کرد... این دیگه چجور بچه ایه؟!! _ چیزی از این نامه و پیامش نمیدونم، ولی هویت این بچه و توانایی هاش اصلا مهم نیست، چیزی که مهمه اینه که این بچه یک نشان خوش یمن برای پیروزی ما علیه وزارت داخلی ژاپنه و تا وقتی که این بچه تحت مراقبت منه، هیچ چیز و هیچ کس حق نداره بهش آسیب بزنه.. علی رغم حرف ایشین، هیچ کس و هیچ چیز اگر هم میخواست نمی‌توانست به آن بچه آسیبی وارد کند اما آیا نیت و هدف ایشین براستی همین بود؟ ... @FromSoftware

Quest Lines #Guide #Blood_Borne @FromSoftware

2 عاقبت گرگ زاده گرگ شود.. شاید اگر جغد آن روز از زمین نبرد رد نمیشد و یا حتی گرگ را به فرزند خواندگی قبول نمی‌کرد، می‌توانست چند سالی بیشتر زنده باشد و یا حتی جادودانه شود! حقیقت این است که گاهی اوقات شرایط آنطور که انسان انتظارش را دارد پیش نمی‌رود و حتی نتایج کار برعکس هم می‌شود. اما آیا گرگ واقعا تمایل به کشتن پدرش داشت؟ هرچند پدر واقعی اش نبود اما حکمش را داشت و کاملا مورد احترام و اعتماد گرگ بود. گرگ چشمان مهربانی دارد اما همان چشم ها درصورت مشاهده بدی یا خیانت- حتی از طرف پدرخوانده اش - مبدل به چشمانی نفرت و خشونت بار خواهند شد... _ گرگ، اینجا جنگل (یوسویه) و بذار یچیزی بهت بگم، هر شینوبی که میخواد به یجایی برسه و مهارتاشو تکمیل کنه باید تو همچین جاهایی تمرین کنه. _ شینوبی چیه؟ _ تو حتی نمیدونی شینوبی ینی چی؟! هه خب بذار برات بگم. ببین شینوبی یجور پسته، شغله، سبک زندگیه، نمیشه توی دسته خاصی شمردش. برعکس ساموراییا که به افتخار و شرف و مبارزه عادلانه گیر دادن، شینوبیا از این قید و بندا آزادن و هر جور دلشون بخواد مبارزه و زندگی میکنن. از پشت خنجر میزنن، مردمو تو خواب میکشن و هزار تا کار بی شرفانه دیگه که فکرشو بکنی. اینم بگم که شینوبی اگه زیردست یه سامورایی با اصالت و البته صاحب منصب باشه، پس فردا به یجایی میرسه اینو آویزه گوشِت کن. _ ... _ امروز آوردمت اینجا چون میخواستم امتحانت کنم. اگه بتونی توی این جنگل از خودت محافظت کنی و سالم بزنی بیرون، میتونی از همین فردا تمرینات شینوبی گری رو شرو کنی، اگرم نه... میمیری. هه خیلی سادست مگه نه؟ تو این جنگل انواع اقسام چیزای عجیب غریب هست، از مِه و دره های عمیق گرفته تا ارواح خبیثه!! و بعد با پرش روی شاخه درختان از گرگ دور شد و از جنگل بیرون رفت. مه خیلی سنگین بود و گرگ حتی جلوی پای خودش را نمی‌توانست ببیند و البته وجود چاله چوله در آنجا مشکل را بدتر کرده بود. سکوت ترسناکی جنگل را فرا گرفته بود و هر از چند گاهی می‌توانست صدای شکسته شدن شاخه های درخت روی زمین اطرافش را حس کند. در طی پیشروی اش در جنگل به محلی رسید که بنظرش یک جور عبادتگاه بود و با کمال تعجب صدای آواز نی از آنجا به گوشش رسید. _ صدای چیه؟ انگار یکی داره اون تو فلوت میزنه!! اما یکهو صدای پارس چند سگ را پشت سرش شنید. جغد درست میگفت، سگ ها کاملا سفید بودند و می‌توانست با اطمینان بگوید که ارواح سگ های مرده اند!!! گرگ شروع به دویدن کرد، اصلا به پشت سرش نگاه نمی‌کرد ولی هر لحظه صدای سگ ها نزدیک و نزدیک تر میشد که ناگهان صدای زنگ بلندی از زیر پایش به گوشش رسید و تعادلش را از دست داد و نقش زمین شد. بجایی که تعادلش را از دست داد نگاه کرد و یکجور گیاه عجیب به شکل باقالی دید که له شده بود. پشت سرش را که نگاه کرد سگ ها رفته بودند، آیا به صدای بلند حساس بودند؟ یا اینها همه اش تخیلات گرگ و جو حاکم بر جنگل بود؟ اوضاع بدتر و بدتر میشد. گرگ به یک درخت تنومند رسید که بعد از آن یک بن بست بود اما... اول گمان کرد که فکر و خیال است ولی کمی که گذشت دید موجودی که به آن نگاه می‌کند در حال نزدیک شدن به سمت اوست. شمشیر بنفشی در دستش بود و ظاهرش انسان وار بود اما گرگ هر چه دقت می‌کرد نمی‌توانست سر او را ببیند!!! _ شاید هر کی که هست قدش زیادی بلنده و غبار صورتشو پوشونده. اما کمی که نزدیک تر شد و بیشتر دقت کرد کاملا به یقین رسید که آن موجود سر ندارد!! با وجود اینکه سر نداشت اما صدای عجیبی از او شنیده می‌شد و هر چه به او نزدیک تر میشد، گرگ از شدت ترس سخت تر می‌توانست قدم بزند چه برسد به دویدن و فرار کردن. اما ناگهان... _ کجا رفت؟؟!! درست جلوی چشمان گرگ شمشیرش را با حالت مستانه ای دور سرش چرخاند و بعد غیب شد!! اطرافش را که نگاه کرد هیچ چیز ندید، شاید خودش رفته بود و یا اصلا توهمات ناشی از ترس گرگ بود. _ پشت سرمهههه!! هدلس (Headless) پشت سر او تلپورت کرده بود ولی گرگ بطور غیر ارادی و طبق استعدادی که در وجودش بود یک جاخالی فوق العاده عالی به ضربه هدلس داد و توانست کنی از او دور شود. _ لعنت! دوباره میخواد تلپورت کنه!! با درماندگی به فکر یک راه فرار بود که یکهو یک شوریکن (Shuriken) و چند پروانه با ظاهری عجیب و کوچک بعد از آن به هدلس خوردند. تمرکز هدلس از روی گرگ برداشته شد و اکنون روی بانویی تمرکز کرده بود که در حال راه رفتن روی هوا بود!!! @FromSoftware

Git Gud #Fun @FromSoftware
Git Gud #Fun @FromSoftware

1 _به پیـیییییییش!! نیروهای دو جناح وارد نبرد می‌شوند و طوفانی از گرد و غبار در معرکه بپا می‌شود. (ژنرال تامورا) - مسئول سرکوب شورش قبیله آشینا - راه خودش را با کشتن سربازان باز می‌کند تا در نهایت بتواند به فرمانده جناح مقابل برسد. بعد از کمی کشتار و نبرد با سربازان آشینا، به مردی می‌رسد که توسط هشت نفر از نیروی های قدرتمند خودش احاطه شده بود. یکی از سربازان که از هویت آن مرد مطلع شده بود فریاد کشید.. _ بکشییییییدش!! ولی در یک چشم به هم زدن هر هشت نفرشان نقش زمین شدند. چطور ممکن بود!؟ یک مرد با یک کاتانای ساده بتواند در کسری از زمان چنین خسارتی به نیرو های دشمن بزند، غیر قابل توصیف بود.. _ پس تو ایشین معروفی، موش آشینا! هنوز نمیدونی با کی درافتادی.. ‌_ موش ؟... بهت نشون میدم این موش کوچیک چیکار میتونه بکنه.. ایشین و تامورا وارد نبرد می‌شوند، اطراف آنها سیلی از اجساد و خون جمع شده بود که نبرد را کمی برای ایشین که جثه کوچک تری نسبت به تامورا دارد مشکل‌تر میکند. نیزه تامورا به سمت صورت ایشین پیش می‌رود و موفق می‌شود ضربه او را جاخالی بدهد اما ایشین غافل از این موضوع که نیزه او در واقع یک هالبرد است که در آخرش یک تیغه دو سر دارد، کاملا صحیح جاخالی نمی‌دهد و چشم چپش را تا مرز از دست دادن پیش می‌برد. ژنرال که اکنون برد را برای خود می‌بیند و در غرور کامل به سر می‌برد قصد انجام یک ضربه (Piercing) با هالبرد را دارد ولی ایشین از موقعیت استفاده کرده با فن (Mikiri) حرکت را دفع میکند و بروی شانه های تامورا میپرد و شمشیرش را به گردن تامورا فرو میکند. _ ژنرال تامورا کشته شد!!!.. و بعد نیزه دلیرترین ژنرال وزارت داخلی (Interior Ministry) را به عنوان یادواره ای پیش خود نگه می‌دارد. نیزه ای که می‌توان گفت اولین سلاحی بود که توانسته بود به ایشین لطمه ای سنگین وارد کند. بدین ترتیب درگیری های چند ساله قبیله خودمختار آشینا با کشته شدن ژنرال تامورا و پیروزی ایشین به پایان رسید. اما پس از اتمام نبرد و هنگامی که تنها کلاغ ها بر سر اجساد پرواز می‌کردند، کودکی نه یا ده ساله مشغول قدم زدن در حاشیه معرکه بود. چرا آن کودک آنجاست؟ آیا پدرش در این جنگ کشته شده؟ یا... شاید هم دست سرنوشت او را به این مهلکه کشانده... از قضا مردی درشت هیکل و با سَکَناتی مانند یک جغد (Owl) به پسر نزدیک می‌شود. _ چی شده توله گرسنه، جایی واس رفتن نداری؟ جغد از چشمان پسربچه ویژگی را حس می‌کند. مهربانی و ذکاوت در حین دارا بودن خشم و خونسردی در هنگام کشتن. خصلت های یک گرگ واقعی.. _ از این به بعد پسرخونده منی و هر چی میگم اطاعت میکنی، روشنه؟ _... و گرگ نیز اطاعت می‌کند. اما درست در نقطه ای دیگر از این زمین نبرد پهناور و در خطه جداگانه ای از گرگ و جغد، مردی با هیبت گوریل که ظرف غذایی در دست داشت، به دختربچه ای که گویا پدر و مادرش را حین جنگ از دست داده نزدیک می‌شود.. _ بیا، این غذا رو بخور یکم سرحال بیای. اما دختر بچه بعد از تمام کردن ظرف دنبال (اورانگوتان) راه می‌افتد و او هم ممانعتی در اینکار انجام نمی‌دهد. _ هی (دوگن) امروز این دختر کوچولو رو از وسط معرکه پیدا کردم. خودت میدونی من تو فاز بچه بزرگ کردن نیستم، ازش مراقبت کن اگرم نه پرتش کن تو کوچه! _ خیلی عجیبه، اصلا به روحیات تو نمیخوره که یه دختربچه دنبالت راه بیافته. _ فک کردم گشنش بود، منم تنها ظرف غذایی که همرام بود دادم بهش، الانم بدو شام درست کن که خیلی گشنمه. _ به هر حال من مانعی در سرپرستی این کوچولو نمیبینم، از امروز به بعد این دختر خانم اسمش (اِما) ست و دختر خونده منه. _ ههه ههه واس همین آوردمش با خودم! @FromSoftware

[ روایت یک گرگ تک دست ] مقدمه : { نقطه تلاقی } #کتاب #Sekiro
[ روایت یک گرگ تک دست ] مقدمه : { نقطه تلاقی } #کتاب #Sekiro

👌 #Fun @FromSoftware
👌 #Fun @FromSoftware

آپدیت: میانگین نمرات بازی Demon's Souls در متاکرتیک با ۱۷ نقد ۹۳ ‌ ‌Vgames 100 Push Square 100 VGC 100 Digital Chumps 95 Game Informer 93 GameSpot 90 Screen Rant 90 @fromsoftware

نظرتون چیه؟ anonymous poll عالی حتما ادامه بده – 119 👍👍👍👍👍👍👍 94% نه اصلا جالب نبود – 8 ▫️ 6% 👥 127 people voted so far.

ایده تدوین کتاب در این چنل شاید اول یکم عجیب بنظر بیاد. متنی که ملاحظه کردین صفحه ای از داستان کامل لور های بازی سکیرو که قراره بصورت منسجم، با ترتیب زمانی، روشن شدن جزئیات لور همه بخش های بازی و بکار رفتن کمی از ایده ها و تئوری های خودم که صرفا برای زیباکردن داستانه از خودم بسازم در چنل قرار بگیره. خوشحال میشم اگه نظرتون رو اعلام کنید و منو از این موضوع که آیا این روند رو ادامه بدم (هر روز یک یا دو صفحه از این داستان ها رو در چنل قرار بدم) و داستان های کامل بازی های سولز بورن رو در چنل راه اندازی کنیم یا نه. ممنون از همراهیتون 🙏

_سکیرو، بهم بگو قانون اول (Iron Code) چی بود؟ _ ... و بعد شمشیر را از بدن گرگ بیرون میکشد. واقعا کدام پدریست که به پسرش حمله و مبارزه طلبی کند؟!! هرچند این یک رویاست اما چطور میشود حتی به مغز یک پدر چنین چیزی خطور کند.. اما (Owl) که پدر واقعی گرگ نیست. _ چی شده توله گرسنه؟ چیزی واس از دست دادن نداری؟.. _ ... _ از این به بعد، تو پسرخونده منی و هر چی بگم اطاعت میکنی، روشنه؟ جغد که از وسط زمین نبرد رد میشد به گرگ رسید و بدون دلیل خاصی تصمیم گرفت از او نگهداری کند. شاید هم بی دلیل نبوده، شاید از چشم های گرگ بی نام خوانده بود که استعداد های بزرگی در خودش نهفته دارد. اما چرا آن روز از آن معرکه رد میشد؟ آیا این ها همه اش تقدیر و سرنوشت بود؟ _ تحت هر شرایطی.. باید از خواسته والدین اطاعت کرد.. و بعد از چند سرفه خونین دار فانی را وداع می‌گوید. اما چیزی بنام مرگ برای گرگ وجود دارد؟ تا وقتی که خون اژدها در رگ های او و اربابش جریان دارد، ابدا نمی‌تواند طعم مرگ را بچشد. پلک های گرگ زخمی آرام آرام بسته می‌شود و در معبد متروک، روبروی مجسمه بودا در حالی که یادواره پدر خوانده اش را در دست دارد هوشیار می‌شود. _ پس بالاخره برگشتی!! _ اسکالپتر (مجسمه ساز)، این دیگه چجور خوابی بود؟ _ هر کسی احساسات و عواطف مخفی توی خودش داره. اگه بخوای همه اونها رو با همه در میون بذاری، خیلی دووم نمیاری. بعضی اوقات نگهداشتن راز - حتی کوچیک - آدمو قوی میکنه و یوقتای دیگه، باعث میشه آدم بیشتر عمر کنه... _ ...

#bloodborne @Fromsoftware
#bloodborne @Fromsoftware

استاد توهم از باس ( Lady Butterfly ) اطلاعات چندانی در دسترس نیست ، اما با همین شواهد کم هم می‌توان داستان زندگی او را کم و بیش ترسیم کرد : از همان کودکی ، عادت داشت که در جنگل ( Usui ) به تمرین برای تکنیک ( Illusion ) بپردازد . اینکه چگونه این جنگل به یوسوی مرتبط است در هاله ای از ابهام است ولی می توان گفت که شخص یوسوی صاحب جنگل مذکور است . نکات اضافه : شاید اینجا براتون 2 تا سوال پیش بیاد : 1_ اینکه آیا اصلا این جنگل تو بازی هست و اگر هست ، کجاست ؟! 2_ شخص( Usui ) کیست ؟ طبق چند مورد میتوان اثبات کرد که جنگل مذکور ، همان منطقه ( Hidden Forest ) در بازی هستش . بنا به عللی از جمله : وجود غباری غلیظ و پایدار در این منطقه . وجود ایلوژن راهزنان در این جنگل . وجود چند ( Snap Seed ) در این منطقه... می‌توان گفت که این جنگل ، همان جنگل یوسوی است . و اما ( Usui ) : اگر پایان ( Shura ) را در این بازی دیده باشید ، در آخر کات سین بعد از مبارزه با ایشین آشینا ، ( Owl ) با خوشحالی نام خود ( Ukonzaemon Usui ) را به زبان می‌آورد و بعد کشته می‌شود . شاید بگویید که ممکن است این تصادفی بوده باشد و اصلا شاید هیچ ربطی به پدر خوانده سکیرو نداشته باشد ، اما دلایلی از جمله ارتباط لیدی باترفلای و او ، و همچنین همکاری آن دو برای گرفتن خون لرد کورو ( در منطقه هیراتا استیت )، این موضوع را از حالت تصادفی بودن خارج می کند . استاد ایلوژن ها روز به روز در کارش پیشرفت می‌کرد ، تا اینکه روزی ( Owl ) ، سکیرو را در میانه زمین نبرد پیدا کرده و او را به فرزندی قبول می‌کند . او تصمیم می‌گیرد تا به فرزند خوانده اش ، فنون شینوبی گری را تعلیم دهد و در این راه اساتیدی را مسئول تربیت وی قرار می‌دهد ، که از بارز ترین آنان ، همین ( Lady Butterfly ) است که مسئول تعلیم تکنیک های ( Illusion ) به سکیرو می‌شود . ولی گویا سکیرو نمی‌تواند چندان در این زمینه رشد کند . سرانجام پس از گذشت سالها ، شبی راهزنان ( به رهبری اُول و لیدی باترفلای ) به ایالت هیراتا حمله می‌کنند و همه را قتل عام می‌کنند . هدف آنان نیز دریافت خون کورو ، و جاودانگی بوده . اما آنان فاقد یک عامل بسیار مهم برای انجام این کار بودند . Mortal Blade و معروف است که کورو و دیگر بچه های الهی دارای خون اژدها ، فقط بوسیله شمشیر مذکور ، می‌توانند خونریزی کنند . و اگر با شمشیری غیر از آن ، سعی در زخمی کردن آنان شود ، در عوض خون ، از آنان تکه ای کریستالی به رنگ یاس ، موسوم به ( Sakura Droplet ) بدست می‌آید . فرق این آیتم و خون کورو این است که با خون کورو ، می‌توان دائما ، در هر زمان و مکانی ، بعد از مرگ دوباره زنده شد . اما با این آیتم ، نهایتا می‌توان 3 بار زنده شد . ( که این موضوع ، بنا به مکانیزم بازی برای سکیرو متفاوت است ، چون سکیرو می‌تواند بعد از هر بار استراحت و اگر بمیرد ، دوباره زنده شود ) اما به غیر از سکیرو ، یک نفر دیگر نیز این قطره را دریافت کرده بود ... Lady ButterFly او که اکنون فقط یک قطره به همراه داشت ( که گویا احتمالا این قطره متعلق به لرد تاکرو بود ) فقط می‌توانست یک بار زنده شود و همین کار را هم می‌کند . شاید این موضوع به ذهنتان برسد که از کجا معلوم فاز اول او ، خودش باشد ؟ شاید از خودش ایلوژن درست کرده باشد . در واقع باید به شما بگویم که ایلوژن چند علامت دارد : رنگ موجود ، تماما سفید می‌شود . با استفاده از آیتم ( Snap Seed) باید از بین برود و یا لا اقل اذیت شود و پاسچر زیادی از دست بدهد . و همانطور که در مبارزه با او شاهد بودیم ، هیچ کدام از این عوامل در او وجود نداشت . سرانجام استادی که روزی ، شاگرد خود را به علت ناتوانی و بی لیاقتی ترک و به او آموزش نداد ، بدست همان شاگرد ، کشته شده و روانه سرای دیگر می‌شود . #Lore #Sekiro #Lady_ButterFly @FromSoftware

استاد و شاگرد #Art By : 栗鼠BOMB Reddit @FromSoftware
استاد و شاگرد #Art By : 栗鼠BOMB Reddit @FromSoftware

Tomb of Giants✌️ #Fun @FromSoftware
Tomb of Giants✌️ #Fun @FromSoftware