FROMSOFTWARE
Открыть в Telegram
Everything About FromSoftware Firelink Shrine: @FromSoftware_Gp Our support team: Elden Ring: @satan_slayer Dark Souls Series & Bloodborne @satan_slayer Sekiro @FarhadSoofl Demon's Souls @FarhadSoofl NieR Channel: https://t.me/NieR_Automata
Больше1 697
Подписчики
+124 часа
-67 дней
-1930 дней
Архив постов
1 697
18
درد مُچش بعد از کمی استراحت بهتر شده بود و تصمیم به ادامه مسیر میگیرد. از قسمت بالایی دژ به پایین و داخل معرکه میپرد. هنوز چندان از صبحگاه نگذشته بود و نسیم ملایم صبحگاهی بر صورت گرگ میوزید.
اما علی رغم همه اتفاقات پیشرو، آن موجود سیاه و بسیار کوچک را نمیتوانست از خاطر خود دور کند.
علت حضور آن توله گرگ چه بود؟ نمیتوانست زائده تصورات گرگ باشد.. ولی آن سرباز چطور؟ چهره او بسیار سرد و بیروح بود گویی که مرده ای متحرک بود.
گرگ در حال رفتن به سمت دروازه و مشغول فکر کردن به اتفاقاتی بود که از سر گذرانده بود که یکباره درب دروازه اصلی باز میشود..
_ اسم منننننننننن، گیوبو ماساکاتا انیوااااااااا ست!!!
_ گیوبوی شیطان..
سوارکاری از دور به تاخت به سمت گرگ میآمد و با نعره ای بسیار بلند خود را معرفی میکرد..
_ تا وقتی که زنده ام، نمیزارم از این دروازه رد شیییی..!!
اسب او زرهی ضخیم و مقاوم بر تن داشت و خود گیوبو هم نیزه ای دو سر و بلند در دست داشت. سلاحی نایاب و نیازمند مهارتی بالا در هنر نیزه داری.
گرگ گارد میگیرد و گیوبو هم به محض نزدیک شدن به او ضربه ای بسیار مهلک وارد کرده و از او دور میشود. گویا گیوبو قصد پایین آمدن از اسبش را نداشت..
_ بچهههه... بذار بهت خشم مردی رو نشون بدم که در هنگام پس گرفتن این سرزمین از جون خودش مایه گذاشت..
صورتش درست دیده نمیشد اما به تُن صدایش میخورد که مردی میانسال باشد هرچند در آن لحظه هیچ کدام از آنها برای گرگ اهمیت نداشت. تنها چیز مهم برایش هر چه سریعتر رسیدن به کورو بود..
گیوبو دوباره به گرگ نزدیک شده و اینبار بعد از ضربه زدن، نزدیک گرگ توقف میکند. دویدن و حرکت برای اسب در آن زمین بزرگ و پر از موانع اجساد مشکل نبود اما برای گرگ بود..
گرگ نمیتوانست به سرعت اسب بدود و همزمان هوای راه مسیری که در آن قدم برمیدارد را هم داشته باشد.
مهم تر از آن، گیوبو برای دوئل نیامده بود که از اسبش پیاده شود و عادلانه با گرگ بجنگد، آمده بود که او را به هر قیمتی شده بکشد. در طرف مقابل، گرگ هم دقیقا چنین احساس و نگرشی به نبرد داشت و ابداً انتظار یک مبارزه عادلانه را نداشت. طی چند ساعت اخیر، حقه ها و ترفند هایی دیده بود که به دور از اخلاق و منش یک سامورایی بود و دیگر چیزی او را شگفت زده نمیکرد.
گیوبو سه ضربه کوبه ای و فوق العاده سنگین به گرگ وارد میکند اما گرگ نمیتوانست به درستی آنها را دفلکت کند و بعد از هر بار دفاع کردن معمولی حرکاتش، ضعف بیشتر ماهیچه هایش را هم حس میکرد..
در این نبرد هر دو اراده ای پولادین و انگیزه ای قوی برای پیروزی دارند. پس باید بروی شرایط و قدرتشان متمرکز میشدند و با احتساب این موضوع همه چیز بر وفق مراد گیوبو بود، و پیروزی را از قبل از آن خود میدانست. اما در همان حال این حقیقت که گرگ چطور راه خود را باز کرده، از همه موانع گذشته و به او رسیده، گیوبو را نگران میکرد. او نگرش صحیح و کامل یک جنگجوی واقعی را داشت اما... آیا یک جنگجوی واقعی صرفا چنین نگرشی را داراست؟..
_ گنیچیرو!!! تو اینجا چیکار میکنی؟؟
_ حواست به دوئل باشه گیوبو...
ژنرال اکنون زره از تنش درآمده و حفاظی نداشت و روحیه خود را باخته بود، برای زنده ماندن به گیوبو التماس میکرد..
_ اینکه در هر شرایطی به قوانین سامورایی پایبند باشی شرافت نیست... اسمش حماقته.
_ ...
_ بشخصه به عقاید سامورایی ها احترام میزارم. اما وقتی پای جون افراد بیگناه میاد وسط.. معیارم عوض میشه..
بنظر من سامورایی واقعی کسیه که در هر شرایطی همون کاریو بکنه که درسته، هر چند بنظر نادرست بیاد...
_ لطفا منو نکش... خواهش میکنم...
_ الان دیگه وقت عذرخواهی نیست ژنرال.. این من نیستم که میکشمت، بلکه غرورت در حال حاضر تو رو کشته..
و بعد بروی اسب خود ایستاده و نیزه اش را به سمت گردن ژنرال پرت میکند..
@FromSoftware
1 697
17
_ کاملا معلومه که پدرت به آرزوش رسیده، یه راهزن احمق که سعی داره شبیه سامورایی ها رفتار کنه!!
_ ...
مهم نیست راجع به من چه فکری میکنید ولی من اینو وظیفه خودم میدونم که این غلات رو به شما بدم.
گیوبو به دیگر افرادش دستور داد کیسه هایی از برنج و دیگر غلات را که به تازگی از مقر نظامی یک ژنرال وزارت داخلی دزدیده بودند به روستاییان اعطا کنند.
_ برنننج!!! مردم زودباشین بیاین این مرد برامون برنج آورده..
_ چی چیو برنج؟!! ما هیچ وقت از یک راهزن خرده پا چیزی قبول نمیکنیم.. سریع ترم راهتو بکش برو تا برامون دردسر درست نکردی..
_ آره گورتو گم کن از اینجا..
مردان روستا که تعداد آنها چندان زیاد نبود چهره هایی برافروخته و عصبانی به صورت داشتند، اما زنان و کودکان همگی ضعیف و گرسنه به نظر میرسیدند..
_ من میرم ولی...
مردونگی و افتخار به این نیست که از من دزد چیزی قبول نکنین.. به اینه که شکم زن و بچه تونو سیر کنین..
_.... تو نمیخواد به ما چیزی یاد بدی. حالا گم شو..
_....
_ گیوبو!!
این ژنراله که ازش غلات دزدیدیم با چند تا از سربازاش داره به این سمت میاد!!!
_ چند نفرن؟
_ دقیق نمیدونم ولی خیلی نیستن..
_ چه غلطی کردیییی؟!!!! حالا میان و این روستا رو آتیش میزنن.. بدبخت شدیم...
مردم جمع کنین باید سریعتر بریم یجای دیگه..
_ ...
شما ها هیچ جا نمیرین.
این ژنراله که باید از اینجا بره...
گیوبو برخلاف نظر و میل روستاییان به همراه دیگر دوستانش بر جلوی ورودی روستا ایستاده و آماده مقابله با نیروی نه چندان مجهز ژنرال میشود...
_ هی بچه!! همین الان با زبون خوش خودتو تسلیم ما میکنی..
_ ...
_ در غیر اینصورت این روستا و اهالیشو آتیش میزنیم.. انتخاب با خودته..
_ ...
_ خب؟
_ یه درخواست کوچیک قبل از دستگیر شدنم دارم..
مایلم با شما دوئل کنم...
_ چی؟!! هاهاهاهاها!!!....
جدی داری میگی؟
_ بله
ژنرال از اسبش پیاده شده و شمشیر خود را از غلاف بیرون میآورد.
_ ژنرال!
این راهزنا براشون هیچی مهم نیست نه افتخار نه شرف، هیچی...!!
لطفا برگردین بروی اسبتون..
_ بچههه!!
با این حرفت مرگتو جلو انداختی..
گیوبو به یارانش به منظور خالی کردن زمین نبرد اشاره میکند و آنها از او دور میشوند.
سربازان همراه ژنرال سلاح های گرم داشتند به این معنی که حتی اگر هم گیوبو پیروز میدان میشد، او و یارانش در کسری از ثانیه بوسیله سربازان تیرباران میشدند.
ولی در آن لحظه به تنها چیزی که فکر میکرد کشتن ژنرال بود..
_ از اسب بیا پایین دیگه بچه منتظر چی هستی؟ الان دیگه منصرف شدن فایده ای نداره...
_ ...
_ هه هه.. یا شایدم میخوای وجهه و ذات بی شرف خودتو جلوی همه نشون بدی..
از نظر من مشکلی نداره، برای تحقیرت هم که شده با همین شرایط شکستت میدم..
میتونی روی اسبت بمونی!!
_ فرمانده!!!!!
گیوبو تمام مدت سکوت کرده و به زره ضخیم ژنرال خیره شده بود. آرامش خاصی در نگاه او وجود داشت. گویا که از نظر او فرقی بین ژنرال و سربازان اطرافش وجود نداشت..
نبرد شروع شده و ژنرال با حالت جنگی میانه (Mid Stance) کاتانایش را بدست گرفته و آماده رسیدن گیوبو میشود.
گیوبو به تاخت به سمت ژنرال رفته و نبرد شدیدی بین آنان در میگیرد. با وجود اینکه او بر فراز اسب قوی هیکلش نشسته بود اما همچنان برای اینکه اسبش از ضرباتش در امان بماند خم شده و همزمان از خود و اسبش دفاع میکرد.
چندی از نبرد گذشته بود که ژنرال موفق به گذاشتن زخمی نه چندان عمیق بروی کتف چپ اسب شده و اکنون اسب بروی دو پای جلویش خم میشود..
ژنرال بلافاصله یک ضربه محکم زده
اما گیوبو با یک واکنش سریع ضربه او را دفلکت کرده و نیزه اش را به زره او فرو میبرد...
با کمال تعجب متوجه میشود که آسیبی به او وارد نشده و مشکل اساسی این بود که اکنون نیزه در زره گیر کرده بود و گیوبو شدیدا آسیب پذیر شده بود..
_ هه هه.. خداحافظ پسر!
ژنرال شمشیرش را به بالای سر برده و آماده یک ضربه کوبه ای میشود...
_ نوبو (Nobu) بپر!!!!...
_ ..!!!!!!
اسب گیوبو که نوبو نام داشت و به نظر زخمی شده بود و نمیتوانست کوچک ترین حرکتی بکند، از جای خود بلند شده و میپرد!
در همان حین نیزه گیوبو که به زره ژنرال گیر کرده بود به راحتی درآمده و زره را هم همراه خود بیرون میکشد..
_ چیشد... ؟!!!!
سربازا شلییییییک!!!
سربازان همگی تفنگ های خود را به دست میگیرند و آماده شلیک میشوند که ناگهان، تیری درست به وسط پیشانی یکی از سربازان فرود آمده و بلافاصله بعد از آن یک تیر دیگر هم به قلب دومین سرباز اصابت میکند...
تیر ها بسیار دقیق بود و سربازان با همان یک تیر که به آنها برخورد میکرد جانشان را از دست میدادند...
_ مگه نگفتم دخالت.....!!!!!
گنیچیرو....؟!!!!!!
@FromSoftware
1 697
16
_ من که اصن نگران نیستم. تا وقتی که گیوبو از این دروازه حفاظت میکنه هیچ خطری قلعه رو تهدید نمیکنه..
_ آره دقیقا !
ولی بازم اینکه ما الکی اینجاییم یکم عذاب آوره.
این حجم از اعتماد به یک فرد برای گرگ عجیب بود. چطور تنها یک نفر میتوانست از تنها دروازه ورود به قلعه محافظت کند...
گرگ به مسیر خود در دژ ادامه داده و به ساختمانی عظیم میرسد که درب ورودی آن بسته بود. صدای گریه و ناله سربازی در نزدیکی آن محل توجه گرگ را به خود جلب کرد..
_ اسب بیچاره... حواسم نبود چندتا ترقه از دستم ول شد و افتاد جلوی پاش... بعدشم مُرد... مرد...
گرگ در حال حاضر از ضعف و حساسیت حیوانات به اصوات بلند آگاه بود و با حرفی که از سرباز میشنود که چه بلایی سر اسبش آمده از آن مطمئن میشود اما، این موضوع به چه کارش میآمد؟ او قرار بود با یکی دیگر از ژنرال های متکبر و ضعیف این قبیله با نام گیوبو مبارزه کند پس اصلا جای هیچ نگرانی درباره او نبود..
گرگ در گوشه ای از حیاط دژ، کیسه ای از قرص های دارویی پیدا کرده و از آن استفاده میکند. سپس در انتهای آن قسمت از دژ، به دیواری میرسد. باید راهش را ادامه میداد اما برای اینکه تاثیر دارو ها به بدنش برسد چند لحظه ای آنجا مکس میکند. بروی دیوار کوتاه پریده و اکنون نمایی از اجساد کشته شده در معرکه وسیع پیش رویش را میتوانست ببیند که هیچ کدام از آنها شباهتی به سربازان آشینا نداشتند. آنان کلاه خودهایی قرمز و شکسته شده داشتند و حتی بعضی از آنان، زره هایشان دریده شده بود! قطعا گیوبو شیطان با بقیه ژنرال هایی که گرگ با آنان مقابله کرده بود تفاوت داشت...
_ شینوبی...
_ ...!!!!
گرگ یک سرباز تیرانداز در آن دژ را ندیده و جا انداخته بود... اما عجیب تر از آن، حیوانی بود که پشت سر سرباز نشسته بود و به گرگ زل زده بود. نگاهش درست مانند سرباز، سرد و بی روح بود...
_ من قصد مبارزه با تو رو ندارم، نه چون میدونم میمیرم، بلکه به فکر سلامتی خودت هستم.
_ ...
_ اربابت تحت نظر مستقیم شخص گنیچیروئه. یکی از متبحر ترین جنگجویان کل سرزمین آشینا، کسی که دست تو رو قطع کرده. امکان نداره بهش برسی و بتونی اربابتو نجات بدی. پس جونتو بردارو تا وقت داری فرار کن..
_ ...
نمیتونم سرورم رو ول کنم..
او میدانست که تنها امید کورو برای رهایی بود و در عین حال، تنها امید و هدف زندگی اش حفاظت از کورو بود.. بدون او زندگی برایش معنایی نمیتوانست داشته باشد..
_ تو از کجا میدونی.....
هی؟!!!!!
نمیدانست خواب است یا بیدار... اما... سرباز غیب شده بود و توله گرگ بسیار کوچک و تماما سیاه که تمام مدت گفتگو سرجایش نشسته بود و به گرگ نگاه میکرد، به محض جواب منفی گرگ از جایش بلند شده و از پشت دیوار به سمت قسمت عقب دژ رفته و ناپدید میشود.
گرگ سعی میکرد با نگاهش مسیر آن توله گرگ را پیش بگیرد ولی در آخر او را گم میکند.
اما مهم تر اینکه آن سرباز از کجا میدانست گنیچیرو دست او را قطع کرده؟!!!!
آیا گنیچیرو کل قلعه را خبردار کرده بود؟؟
_ امروز واقعا روز عجیبیه. اول ارواح و غول و یک مار گنده... الانم که سرباز نصیحت گر.. فقط همینو کم داشتم..
کلاغ ها بر بالای اجساد تلنبار شده غارغار میکردند. چرا آن اجساد را از زمین نبرد جمع نکرده بودند؟ مطمئنا نیرو های آشینا باید خیلی زیاد بوده باشد که توانسته چنین لشگری را شکست دهد. سلاح های آن ها اغلب گرم بود و به ندرت در بینشان اجسادی با شمشیر یافت میشد.
اما هنگامی که گرگ به گفتگوی گنیچیرو و کورو و اجسادی که در گوشه و کنار دژ جمع آوری شده بودند فکر میکرد، به تناقض می رسید. قطعا باید یک نیرو یا ابزار خارق العاده پشت همه اینها باشد..
...
غروب بود. کشاورزی خسته با لباس هایی مندرس در راه بازگشت، به نزدیکی روستا رسیده بود که...
_ حمله کردنننننن
فرار کنیییید !!!
_ چی شده؟
_ چند تا سوارکار دیدم که از دور دارن میان سمت روستای ما
_ ولی ما که چیزی نداریم. نه پولی داریم نه غذایی.. چرا باید بخوان مارو غارت کنن؟!!
_ فرار کنید.. فقط فرار کنید تا بلایی سرمون نیاوردن.
مردم آن روستای کوچک میدانستند که هروقت جنگی درگیرد یا دسته ای از دزد ها حمله کنند باید به جنگل پناه ببرند..
_ فرار کنید، مطمئن بشین کسی جا نمونه.
_ نیازی به فرار نیست...
پسری جوان که بنظر هجده یا نوزده ساله میآمداز اسب بزرگی که داشت پایین آمده و به سمت روستاییان گام برمیدارد..
_ ما غارتگر، راهزن یا دزد نیستیم. برای کمک اومدیم.
_ چرت و پرت نگو! از ظاهر آشفتت با اون کلاه خود مسخره ای که مطمئنم از یه سامورایی کش رفتی معلومه..
کلاه خودش - که دارای دو شاخ بود که یک شاخ آن شکسته بود - را از سر برداشته و در دست گرفته و به آن نگاه میکند..
_ این کلاه ساخته دست پدرمه. یک آهنگر فقیر که همیشه آرزو داشت من یک سامورایی بشم و بجایی برسم...
@FromSoftware
1 697
15
گرگ در اثر لرزش زمین بروی زمین میافتد. سرانجام مار تک چشم، با صورتی عصبانی آن قسمت از دره را ترک میکند و باری دیگر آرامش بر آنجا مستولی میشود..
گرگ صرفا قصد فرار داشت و اصلا در حد و اندازه خودش نمیدید که حتی به مجروح کردن ماری که خود را خدای آن سرزمین میخواند فکر کند. ولی گویا سرنوشت همیشه آنطور که انسان انتظارش را دارد پیش نمیرود. چه خوب و چه بد..
گرگ ناگهان به این فکر میافتد که در یک ساعت اخیر چه رویداد هایی برایش اتفاق افتاده و با چه موجودات عجیب و غریبی مقابله کرده است..
_ << توی یه مدت کوتاه، از یه انسان بی سر و پا، شدی گرگی فاتح، قاتل خدایان، وحشت اشباح...
گرگ... تو تواناییات خیییلی بیشتر از ایناست...>>
غرور تمام وجودش را فرا گرفته بود. در اعماق ذهنش سعی داشت از اتفاقی که شب گذشته در نبرد با گنیچیرو رخ داد یادش بیاید... اما نمیتوانست.
چهره اش مصمم و پر غرور شده بود، جوری که گویا هیچ کس و هیچ چیز نمیتوانست جلوی او را بگیرد.
به خودش نگاهی انداخت، خون تمام هیکل او را فرا گرفته بود. خونی که حاصل از مجروح کردن مار عظیم الجثه بود.
کاری بسیار بزرگ که هیچ شینوبی قادر به انجام آن نبود...
_ << هیچی نمیتونه جلوتو بگیره.. >>
_ هیچی نمیتونه جلومو بگیره..
..
نه.. باید خودمو کنترل کنم.
نمیخوام دوباره سرورم رو ناامید کنم..
_ << هه ههه ههه... تلاشتو بکن.. >>
از حفره بیرون میرود و چشمش به یک دژ میافتد که بعد از آن قلعه آشینا قرار گرفته بود.
_ بالأخره..
از روی صخره پریده و به سمت یکی از دیوار ها میرود. برخلاف تصورش دیوار های آن منطقه بسیار کوتاه بود و حتی یک فرد غیر شینوبی هم خیلی راحت میتوانست از آنها عبور کند. اما با شرایطی که برای دستانش پیش آمده بود سخت بود که بتواند از بالای دیوار عبور کند، ثانیا باید اول آنجا را بررسی میکرد و مطمئن میشد که چند سرباز آنجاست..
_ زیاد نیستن.
_ ...!
گرگ غافلگیر شده و فردی بسیار کوتاه قد با کلاهی به اندازه یک چتر، از پشت تخته سنگی آهسته بیرون آمد..
_ آروم باش. من با تو دعوا ندارم چون میدونم تو از اهالی اینجا نیستی. هی، میتونی دستتو از روی غلاف شمشیرت برداری حالا.
_ تو کی هستی؟ چی میخوای؟
_ صداهای عجیب غریبی از تو دره میومد، ببینم تو بودی؟!!! این حجم از خون روی لباسات..
_ ...
_ به هر حال، من یه جاسوسم. میخوام یواشکی یه سری اخبار و دستوراتو از وزارت به بقیه برسونم. ولی یه مشکل دارم..
دروازه اصلی نگهبانی میشه.
_ ... تو با این هیکل کوچیک فک نکنم مشکلی برای رد شدن از اونجا داشته باشی.
_ نهههه. هه ههه هه... تو نمیدونی.
یه عوضی از اونجا نگهبانی میده که حتی نمیزاره یه مگس کوچیک بی اجازه از اونجا رد شه.
بهش میگن گیوبو (Gyoubo) شیطان !!
_ ...
_ یکم که از روی صخره های همین پایین رد شی، یه دیوار خراب شده میبینی. ازش برو بالا و بعدم چند تا سربازی که اونجانو بکش و خودتو برسون به دروازه.
نگران نباش. تعداد سربازا به 10 نفر نمیرسه..
_ ...
گرگ طبق راهنمایی جاسوس، مسیر را طی میکند و به داخل دژ راه پیدا میکند. یک تیرانداز داخل مقری مخروبه بود و دو سرباز هم در اطراف دژ مشغول گفتگو بودند.
گرگ وارد مقر شده و تیرانداز را میکشد و سریع از آنجا بیرون آمده تا از چشم دو سرباز، مخفی بماند که ناگهان به محض بیرون آمدنش، یک تارو را میبیند که به سمت او میآید. اما برخلاف انتظار گرگ، تارو چشمانش را با حالتی که گویا بسیار اندوهگین است گرفته و کاملا از اوضاع اطرافش بی اطلاع بود و کور کورانه در دژ قدم میزد..
گرگ از این موقعیت استفاده کرده و او را میکشد و سپس قصد رفتن به قسمت دیگر دژ را دارد که ناگهان دوباره تصویری از کورو در حال گفتگو با گنیچیرو در ذهنش مصور میشود..
_ (( یک بار تونستیم نیروهاشون رو عقب برونیم ولی... نیروهای وزارت داخلی خیلی از ما قدرتمندترن ..
_ پس به همین خاطره که میخواین از قدرت خون من استفاده کنید؟.. مهم نیست که چقدر قدرتمند میشین... در آخر اونقدر میجنگین تا به هیولایی تبدیل میشین که هیچ درد و ترسی رو حس نمیکنه... من میلی به تخریب انسان ها ندارم..
_ به این اجسادی که اینجا تلنبار شدن نگاه کن..
آشینا بیشتر از این نمیتونه از خودش دفاع کنه..))
گرگ باری دیگر کورو را در افکار خود می دید.
_ قدرت خون...؟
خون اژدها... ؟
گرگ گیج شده بود. منظور گنیچیرو، کورو و مار عظیم الجثه از خون و قدرت آن چه بود؟ چه چیز آن باعث میشد که یک انسان با دارا بودن آن بتواند بسیار قدرتمند شود...
@FromSoftware
1 697
Orphan of Kos VS Gehrman the First Hunter (Bloodborne Boss VS Boss Mod)
#Boss_Mod
@Fromsoftware
