FROMSOFTWARE
Kanalga Telegram’da o‘tish
Everything About FromSoftware Firelink Shrine: @FromSoftware_Gp Our support team: Elden Ring: @satan_slayer Dark Souls Series & Bloodborne @satan_slayer Sekiro @FarhadSoofl Demon's Souls @FarhadSoofl NieR Channel: https://t.me/NieR_Automata
Ko'proq ko'rsatish1 698
Obunachilar
Ma'lumot yo'q24 soatlar
-107 kun
-2130 kun
Postlar arxiv
1 697
66
نمیتوانست از جایش کوچک ترین تکانی بخورد. شوکه شده بود. به هیچ وجه انتظار چنین واکنشی نداشت، در واقع اصلا انتظار هیچ گونه واکنشی در برابر چنان فن ممنوعه و مهیبی آن هم از سکیرو، از شینوبی بازنده و ضعیفی که صرفا با قطع شدن دست چپش بر زمین بیافتد و مبارزه را همانند یک بزدل به پایان برساند نداشت!
اکنون، همان شینوبی بازنده، با دستی مصنوعی - که همین الان متوجه آن شده بود - و تکنیک و تجربه نه چندان زیاد در مبارزه، روبرویش ایستاده و حرکت و فن اصلی استایل مبارزاتی توموئه را که نه تنها در کل آشینا، بلکه شاید در تمامی جهان ممنوعه و جزو مهیب ترین فنون جنگی روزگار بود، به خود او بازگردانده بود.
توموئه هیچ وقت حتی به خود گنیچیرو چنین چیزی را گوشزد نکرده بود که اصلا برای دفع و مقابله با این فن راه حلی وجود دارد!
_ (من هنوز توان دارم...)
یاااااااه...!!
گنیچیرو با تمام زور و توانی که در وجودش بود فریادی سر میدهد و سپس به سمت شینوبی حمله ور میشود اما ابداً کارساز نبود، چرا که در آن لحظه بسیار ضعیف و کند شده بود.
سکیرو گارد میگیرد. و به محض اینکه به چند قدمی اش میرسد، او نیز به سرعت به سمتش رفته و ضربه هرچند کم قدرت شمشیرش را به سمتی دفلکت میکند و با مکثی کوتاه، کوزابیمارو را در سینه گنیچیرو فرو میبرد..
_ آش... ینا...
تمام شد.
سکیرو هرچند صاعقه به او اصابت نکرده بود، اما شوکه شده بود. آیا واقعا همه چیز به پایان رسیده بود؟
آیا واقعا توانسته بود با موفقیت دشمن خونین و مانع اصلی سد راهش بین او و اربابش رو کنار بزند!؟
آب و هوا همچنان خروشان و سهمگین بود و غرش های آسمان نیز به گوش میرسید.
سکیرو سرانجام که همه چیز را تمام شده میدید، به سمت راهرو حرکت میکند.
_ شما پیروز شدید. در نهایت..
_ ... تو ؟؟؟!
سکیرو که به إما که آرام و با طمأنینه از پله های راهرو بالا میآمد و به او تبریک میگفت شک کرده بود، دستش را به سرعت به غلافش میبرد.
_ نههه! من ابداً قصد آسیب رسوندن به شما رو ندارم.
شینوبی دیواین ئــ...!!!!!
ناگهان إما به نمای پشت سر سکیرو زل میخکوب میشود. سکیرو میتوانست در آن لحظه شگفتزدگی همراه با ترسی عمیق را در چشمان او ببیند.
_ لرد گنیچیرو؟
آیا این... تاثیر آب های جاودانگی ست؟؟!!
سکیرو نیز روی خود را برمیگرداند تا بفهمد إما چطور با جسد بی جان گنیچیرو و اصلا درباره چه چیزی صحبت میکرد.
_...!!
(آب های جاودانگی چه کوفتیه دیگه..)
سکیرو چشمش به جسد بی جان گنیچیرو میافتد که همانند اینکه فردی او را از گردن بلند کند و بروی هوا ببرد، او خود به خود، و در حالی که سرش و دستانش و در کل، بدنش حالتی آویزان داشت، از جا بر میخاست.
سپس دست آزادش را بروی صورتش گرفته و آرام سرش را بالا میآورد.
_ آشینا... این سرزمین... همه چیز منه..
بخاطر اونم که شده...
ناگهان گنیچیرو دستش را از روی صورتش برمیدارد و وجه راست صورتش نمایان میشود.
حاضرم حتی انسانیتو در خودم از بین ببرم...
_ ...!!!!؟
مردمک چشمش قرمز رنگ شده بود. درست همانند همان انسان غول پیکر و دربندی که در اوایل صبح و در ابتدای مسیرش با او برخورد داشت.
اگر بنا بر ادامه مبارزه بود، سکیرو اکنون خوب میدانست چکار باید بکند، اما... قدرت او...
_ تجدید حیات...!!
گنیچیرو بزحمت خود را به لبه و نرده های کنار اتاق میرساند.
_ بله... البته.
سپس رویش را به سمت سکیرو بازمیگرداند. نگاهش سرشار از کینه و نفرت بود، او قطعاً عقب نمینشست تا نظاره گر بازی باشد. او بزودی با قدرت و یا نقشه جدیدی به سراغ کورو بازمیگشت.
_ به امید دیدار...
و سپس خود را به پایین و بیرون ساختمان پرتاب میکند.
...
@FromSoftware
1 697
"A red-hooded wandering slave knight who sought the blood of the dark soul
But he knew...
That the dark soul, would likely ruin him and that he had little hope of a safe return...."
@FromSoftware
1 697
65
ولی...
هنوز برات زوده.
_ ...!؟
گنیچیرو حتی دقیق نمیدانست که توموئه چه تکنیکی را انجام داده بود. آن فن چنان مهیب و مرموز بود که گنیچیرو گمان میکرد فقط یک یا دو سال مداوم باید درباره آن فکر و تحلیل کند!
سپس دوباره رویش را به سمت کوهستان بازگرداند.
_گنیچیرو... هر کسی توی وجودش، توی اعماق وجودش، یه قدرتی داره که با اون هرکاری بخواد میتونه انجام بده و به هر هدفی که بخواد برسه.
در واقع، این قدرتی که ازش حرف میزنم، همون هدف والاست که آدمای بزرگ توی مغزشون دارن..
_ ...
هرکسی این قدرتو به یه شکلی میبینه.
یکی مثه یه شمشیر با تیغه ای بزرگ و نورانی تجسم میکنه، یکی مثه یه تیرکمون با تیرهای رعد آسا..
_ (تیر های رعد آسا...!!)
_ یکی هم...
توموئه میدانست که اگر راز خود را با گنیچیرو درمیان بگذارد ممکن است حدسی زده و بویی ببرد و همه چیز خراب شود. بنابراین به نقطه ای از حرف های خود که رسید دیگر ادامه نداد..
_ برای امروز کافیه.
_ ولی استاد.. چطوری میتونم یه همچین..
_ بعداً..
قبل از پایین رفتنش از کوه در بین مسیر میایستد و به گنیچیرو نگاه میکند.
_ وقتش که بشه، خودت میدونی چطوری این تکنیکو انجام بدی.
_ ...
_ ولی من اگه جای تو بودم، بیشتر تمرین میکردم و خودمو آماده میکردم..
_ ...
(قدرت درون...)))
سکیرو کمی مردد شده بود.
تمام اصرار و اراده گنیچیرو در رسیدن به هدفش، همه آن در همان لحظه در ظاهرش نمایان شده بود. چهره ای خشن، نگاهی بی باک، حتی برای یک لحظه گمان کرده بود که از نوک شمشیرش جرقه ای خارج شده بود!
(...
هی)
در حین آن شلوغی و بهم ریختگی، کشمکش خلاصی کورو از دست گنیچیرو، باران و طوفان شدیدی که یکهو در گرفته بود، ناگهان... برای یک لحظه، یک لحظه بسیار کوتاه، چیزی را در درونش حس میکند. احساسی شبیه به قدرت بود اما نه، حتی از آن هم بالاتر بود. چیزی حتی فراتر از مفهوم قدرت و توانایی بود..
نمیدانست چه اتفاقی داشت برایش میافتاد. سردرگم شده بود.
ترس، خشم، ناامیدی، انگیزه، امید، خوشبینی... تمام این ویژگی ها در او جمع شده بود.
هر چند با این وجود احساس خوبی داشت، این سردرگمی را دوست داشت. اگر در آن لحظه صرفا احساس قدرت و خشم میکرد، ممکن بود دوباره از خود بی خود شود و فرقی با حیوانی وحشی و تشنه خون و کشتن نداشته باشد. اگر هم صرفاً احساس ناامیدی و ترس داشت، زمام نبرد را ول کرده و معلوم نبود چندین دفعه دیگر قرار بود بمیرد.
هر چه بود احساس خوبی بود، احساسی که هیچ وقت در زندگی اش آن را تجربه نکرده بود.
کمال.
اگر نقصی وجود نداشت، لفظی بنام تکمیل شدن نیز بوجود نمیآمد. با تکه تکه شدن و شکستن، کار هیچ چیز و هیچ کس تمام نمیشود بلکه موقعیتی برایش فراهم میشود تا طعم و مزه کامل شدن را بچشد.
در طرف مقابل اگر هیچ باختن یا شکستنی وجود نداشت، هیچ کس و هیچ چیز نمیتوانست شکوه و عظمت کمال را درک کند.
(بپر..)
سکیرو برای لحظه ای به خود میآید. گنیچیرو با نعره ای بلند و صورتی از همیشه چروک تر بلند پریده بود و در همان حین، سه تیر طلایی و از جنس رعد و برق را آماده در زه کمانش گذاشته بود.
_ (قدرت واقعی من همینه...
میدونستم استاد... میدونستمممم!!!!)
سکیرو محو افکارش شده بود ولی گهگاهی به دنیای واقعی بازمیگشت. در عین حال که به وضوح اطرافش را میتوانست ببیند، اما هیچ چیز را درک نمیکرد.
در همین حین، لحظه هایی بسیار کوتاه از تکه هایی از خاطره ای عجیب در ذهنش محقق میشد...
( زمین رو ول کن... صاعقه رو برگردون...)
_ زمینو ول کن...
سکیرو ناخودآگاه میپرد.
_ صاعقه رو برگردون...
و همانجا رعد و برقی که گنیچیرو از آسمان و غبار اطرافش دریافت کرده و با کمانش به سمتش پرتاب کرده بود را به خود او برمیگرداند.
...
@FromSoftware1 697
بچه ها مثکه یه اشکالی تو ویدئو پیش اومده بوده (حدود نیم ساعتی فریز میشده) یبار دیگه آپلودش کردم 👇
