FROMSOFTWARE
Kanalga Telegram’da o‘tish
Everything About FromSoftware Firelink Shrine: @FromSoftware_Gp Our support team: Elden Ring: @satan_slayer Dark Souls Series & Bloodborne @satan_slayer Sekiro @FarhadSoofl Demon's Souls @FarhadSoofl NieR Channel: https://t.me/NieR_Automata
Ko'proq ko'rsatish1 765
Obunachilar
+324 soatlar
-27 kunlar
-6830 kunlar
Postlar arxiv
1 765
58
راهزن صورت غرق در خونش را با دستان خود محکم گرفته بود و گنیچیرو دقیقا نفهمید که چه اتفاقی افتاد. تنها چیزی که توانست ببیند این بود که در کسری از ثانیه، تنگو شمشیرش را از غلاف بیرون کشیده و بعد از آن، راهزن بلافاصله صورتش را گرفته و شروع به آخ و ناله میکند..
_ جوزو (Juzou) ..
جوزوووووووو !!!!!!... ))
گنیچیرو تیر را رها میکند.
گرگ نفهمید چرا و چطور، اما به نحوی موفق به دفلکت تیر میشود!
با وجود وزن و سرعت بالای تیر، چگونه توانسته بود آن را دفلکت کند؟
اساساً دفلکت هرگونه شیء پرتاب کردنی توسط شمشیر، نیازمند سرعت و تمرکز بالاییست.
هرچقدر که سرعت تیر و اندازه، قدرت و کشش چله کمان نیز بالاتر و بیشتر باشد، تبعاً دفلکت آن با کاتانا و یا اصلاً جاخالی دادنش نیازمند توانمندی و تجربه زیادیست و کار هرکسی نمیتواند باشد.
هرچند در بین اجسام پرت کردنی، دفلکت تیر کمان در بین بقیه ابزار ها و بطور نسبی، کار راحت تریست..
_ (( گرگ...
امروز باترفلایو دیدم..
_ ...
ناگهان جغد با چابکی و سرعت، یک شوریکن را به سمت گرگ پرتاب کرده و درست کنار سرش به درخت بامبویی برخورد میکند.
_ میگف...
من توی انتخابم اشتبا کردم...
و سپس یک شوریکن دیگر اینبار به طرف چپ او پرتاب میکند.
هدفش بسیار دقیق بود به حدی که پرتاب دومش چند تار موی سکیرو را نیز دربرگرفته بود، اما چیز عجیبتر این بود که گرگ تمام مدت بدون اینکه حتی پلک هم بزند، با نگاهی جسور و بی تفاوت به جغد خیره شده بود.
_ ینی..
واقعاً اشتبا کردم؟..
و اینبار شوریکن سوم را مستقیم به سمت صورتش پرتاب میکند...
_ ...
_ (هممم
خیلیم بی مصرف نیستی پسر...)
گرگ دست چپش را جلوی صورتش آورده بود و شوریکن به پشت دستش برخورد کرده بود.
با وجود استعداد خارق العاده گرگ جوان در فنون شینوبی گری، دلیل واقعی این نظر و عقیده لیدی باترفلای چه میتوانست باشد؟...))
_ (چطور ممکنه؟!!!!..
فقط پدربزرگ تونسته بود تیر این کمان رو دفلکت کنه...
تو دیگه کی هستی شینوبی...)
_ ( لعنت..
کمکم قدرت داره از وجودم خارج میشه..
إکوی لعنتی!)
سکیرو قبل از اینکه وارد نبرد شود توسط مجسمه ای که إکو به او داده بود توانسته بود موقتاً قدرت دفاعی و هجومی خود را بالا ببرد ولی اکنون گویا زمانش فرا رسیده بود و به حالت عادی بازمیگشت.
_ << هه هه...
چیزی نمونده به کورو برسی...
نکنه بازم میخوای از دستش بدی...>>
گرگ سیاه بروی بالکن و در نزدیکی لبه در حالی که نظاره گر مبارزه بود، با چهره ترسناک همیشگی اش ظاهر شده بود.
سکیرو لحظه ای به یاد کورو میافتد و نگاهش از حریفش منحرف میشود.
اگر در همین مرحله آخر شکست میخورد چه؟
_ (در همین حین لبخند گرگ پهن تر میشود...)
_ (هممم...
شینوبی احمق..)
گنیچیرو از حواس پرتی سکیرو سوء استفاده کرده و با یک حرکت بسیار ناگهانی به سمت سکیرو رفته و با یک ضربه محکم، گارد او را برهم میزند.
سکیرو تا به خودش میآید شمشیر گنیچیرو را در شانه چپ خود احساس میکند که با صدای غضبناک و چهره در هم رفته او همراه شده بود..
_ (دوباره نه...)
سکیرو در حال سقوط در همان تاریکی مطلق بود..
حداقل این را میدانست که به هیچ وجه نمیتوانست بمیرد اما آیا شکست فقط به مردن بود؟
چند بار دیگر قرار بود بمیرد؟
چقدر بیشتر باید درد میکشید؟
جدا از درد و زخم جسمی، آسیب روحی که میدید به مراتب جان گدازتر بود..
افکار و انرژی های منفی به سراغش آمده بودند و تمام لحظه هایی که مرده بود و یا آسیب شدیدی دیده بود در نظرش تداعی میشد. اکنون لحظه ای خود را از زاویه دیگری نگاه میکند و با شخصیتی ضعیف، شکست خورده و پوچ مواجه میشود.
غرق در افکار خود، صدایی مانند ریخته شدن خاکستر بروی زمین از سمت راست به گوشش میرسد. به زحمت گردنش را کج میکند و هنگامی که درست نگاه میکند، با وحشت بدن ناقص حیوانی درشت و تماماً سیاه را در کنارش میبیند که گویی در حال کامل شدن بود.
ناگهان ترس به سراغش آمد.
اگر کورو به دست گنیچیرو میافتاد چه؟
اگر تا ابد نامیرا میماند..؟
و سرانجام اندام حیوان کامل میشود و چهره خندان گرگ سیاه بروی بدن حیوان نمایان میشود. درست بعد از اینکه صورت حیوان را تشخیص میدهد، سکیرو به انتهای مسیرش رسیده و به درون حوضی پر از شکوفه میافتد. از آب بیرون میآید و خود را در منطقه ای آشنا میابد.
این منطقه همان محل زیبایی بود که قبلا هم به آنجا راه پیدا کرده بود....
@FromSoftware
1 765
57
هرچند هوا تاریک بود و سیاهی جنگل را فراگرفته بود، اما نور آتش فضای اطراف را کمی روشن میکرد و میشد حدودا تعداد راهزنان و نوع لباس پوشیدن مشابه آنان را تشخیص داد.
تنگو سرش را به سمت پسر برمیگرداند...
_ (هممم، اثری ازش نیست...
به همین سادگی فرار کرد؟...)
سپس رویش را به سمت راهزنان برمیگرداند.
_ چیشده؟ چی میخواین خانما؟!
گم شدین؟!
_ ...!!!!
_ هاهاهاهاها !!!!
و سپس یکی از آنان با عصبانیت شمشیرش را بیرون میکشد.
_ چی میخوایم؟؟؟ هاهاه!!!
فک کردی بعد از اون کاری که سر بقیه درآوردی میزاریم زنده از اینجا...!!!!!
ناگهان گویی که شیء سنگینی روی صورتش افتاده باشد، محکم به زمین میخورد. هیچکس نفهمیده بود چه بلایی سرش آمده تا اینکه یکی از آنان تیری بسیار بزرگ را از سرش بیرون میکشد.
_ این چیه دیگه ؟!!!!
نکنه نیروی پشتیبانی داری..!!!
تنگو فهمیده بود که تیر از کدام طرف آمده و سپس همانطور که آرام سرجایش نشسته بود، سرش را برمیگرداند و بعد از کمی دقت در تاریکی میان درختان، کاملا از گمان خود پشیمان میشود..
_( هه هه... یه بچه ترسو یا یه شبح انتقامجو؟؟)
نه تنها تیر را او به سمت راهزنان پرتاب کرده بود، بلکه در حال حاضر در حال گذاشتن دومین تیر بروی چله بود..
_ ههه هه...
بنظرم..
حرکت جالبی نبود که با پای خودتون اومدین اینجا.
سپس نقابش را بر چهره میزند و بلند شده و با طمأنینه شمشیرش را از غلاف بیرون میکشد.
_ فقط کار منو، این شبح کوچولو رو راحت تر کردین..
نبرد شروع میشود.
هشت راهزن همزمان به تنگو حمله میکنند. گنیچیرو دو تیر دیگرش را صرف دریدن صورت دو راهزن دیگر میکند و سپس به پشت کنده درخت بزرگی دور تر از آنجا رفته و از دور مشغول تماشای نبرد میشود..
_ (حالا معلوم میشه که راس میگی یا دروغ...)
ایشین محاصره شده بود. سه نفر از آنان در حال حاضر مرده بودند و با وجود اینکه همچنان پنج نفر از آنان اطرافش ایستاده بودند، هیچ احساس ترسی در ظاهرش نمایان نشده بود و بدون حتی گرفتن هیچ گونه حالت مبارزاتی، فقط سر جایش ایستاده و تمرکز کرده بود.
_ بکشییییدش !!!
یک نفر از پشت سر تنگو با نعره به سمت او حرکت میکند و بدون اینکه قصد انجام تکنیک خاصی داشته باشد، صرفا شمشیرش را بالای سرش گرفته بود و به سمت او میدوید.
تنگو که تا آن لحظه بی حرکت ایستاده بود، به محض اینکه صدا را شنیده کمی سرش را به سمت صدا کج میکند و سریع و با یک حرکت قدرتمند، شمشیرش را به سمت او به عقب برده و شکمش را پاره میکند.
این کار برای یک شمشیرزن عادی غیر ممکن است، چرا که اساساً هر گونه کاتانایی برای اِعمال تأثیر شدیدتر ضربه، باید با دو دست گرفته شود تا دارنده سلاح بتواند حد کافی توان خود را برای گذاشتن رد زخم و یا کشتن حریف داشته باشد.
ولی با این اوصاف، تنگو در حالی که راهزن پشت سرش بود و شمشیرش را در یک دست داشت، او را به آسانی کشت.
_ (مطمئنم شانسی اینکارو کرد...)
سپس دو نفر دیگر از روبرو به سمت او حرکت میکنند و اینبار، هر دو نفر همزمان به او ضربه میزنند.
اغلب شمشیرزن ها در آن لحظه حداقل کاری که میکنند این است که طول ضربه را اندازه گرفته و سپس به اندازه کافی به عقب جاخالی داده و سپس با یک ضربه مانند یایتو، هر دوی آن ها را از بین میبرند که حتی همین کار هم نیازمند قدرت و دقت بسیار بالاییست.
تنگو که از قبل ضربات آن دو را تشخیص داده بود، با سرعت و زمانبندی فوق العاده ضربه راهزن سمت راستی را جاخالی و ضربه راهزن سمت چپی را طوری دفلکت میکند که شمشیرش به یار خودش برگشته و او را میکشد.
راهزن غرق در تعجب شده و خشکش میزند و تنگو از این فرصت استفاده و مچ دو دستش را قطع میکند..
( منم اگه شمشیر دستم باشه میتونم همچین کاری بکنم...)
اکنون با احتساب رهبر راهزنان، فقط سه نفر از آنان باقی مانده بودند.
_ تو.. تو کی هستی؟
_ من؟
اسم من تنگوئه...
من نصف آدمیزاد و نصف پرنده ام.
ناگهان به یاد آن زن مریض و روستای ویران میافتد.
اینبار کمی از خشمش را بروز داده و او اول حمله میکند و کمی از قدرتش را نمایان میکند.
دو راهزن دیگر نفهمیدند چه اتفاقی افتاد، فقط بعد از یک چشم به هم زدن تنگو را دیدند که با سرعتی رعد آسا، جمجمه راهزن دیگر را به دو نیم تقسیم میکند.
اکنون راهزن دیگر فرار کرده و فقط سردسته شان باقی میماند.
_ بنظرم دیگه وقتشه تا خودتو نشون بدی... تنگوووو!
هاهاها !!
_ ...
( هممم، نفهمیدم چیکار کرد...
باید برم نزدیک تر ببینم با این یارو چیکار میکنه)
آن دو دوئل را شروع میکنند.
تنگو شمشیرش را در غلاف برده و بروی آن خم میشود.
_ هه هه
بازی تازه داره شرو میشه..
نکنه میخوای عقب نشینی کنی..
_....
و سپس تنگو ضربه اش را میزند.
_ ( ..!!!!!!!!!!؟؟
ایشین...!!!!
خودشه... )
....
@FromSoftware
1 765
56
با احتساب اینکه سکیرو شب گذشته به آسانی گنیچیرو را شکست داده بود، تا آن لحظه گمان میکرد که او نیز همانند دیگر فرماندهان و ژنرال هایی که با آنان مقابله کرده بود، صرفاً به وسیله اصل و نسب و از این قبیل به آن مرتبه رسیده، ولی هنگامی که کمانش را دید به اشتباه خودش پی برد..
_ << این دیگه ته قصه ست...
نمیتونی تیرکمونشو دفلکت کنی...
میمیریییی...>>
اثری از گرگ نبود و سکیرو فقط میتوانست صدای مرموزش را بشنود که گویا در سرش میپیچید..
_ (تابحال فقط یک نفر تونسته چنین تیری رو رد کنه..
ههه هه...بذار ببینیم تو چطوری میخوای این تیر رو دفلکت کنی شینوبی..)
...
(( تنگو بالأخره موفق به قانع کردن پسر جوان میشود.
شب شده بود و تصمیم گرفته بودند بخاطر طولانی بودن راه، شب را جایی در جنگل اتراق کنند اما طولانی بودن مسیر فقط بهانه بود.
تنگو با تیر و کمان پسر بچه موفق میشود یک گراز را شکار کند و آن را برای شام شبشان آماده کند..
_ جوابمو ندادی..
_ چه جوابی؟
_ این کمانو از کجا آوردی؟
_... بابام بهم دادتش..
_ پدرت؟؟؟!!
_ ...
_ پدرت یک ساموراییه؟؟
سوال جالبی نبود، چرا که ابدا ممکن نیست که خانواده یک فرد سامورایی به چنان فلاکتی بیافتند.
ولی در عین حال تنگو کنجکاو بود تا به نحوی رگ و ریشه کمان و طریقه بدست آوردنش را بداند...
_ پدرم یه کشاورز ساده بود و یروز که داشته میومده خونه، این کمان رو از توی رودخونه پیدا میکنه.
_ (چرا گفت پدرم یه کشاورز بوود؟
الان کجاست؟)
_مادرم این داستانو برام گفته.. من سنم خیلی کم بود و هیچی شو یادم نمیاد ولی از همون بچگی خیلی به این کمان علاقه داشتم..
_ هممم...
استعدادت توی کار با کمان هم بد نیست بچه..
_ هیچوقت باهاش تیری پرتاب نکردم..
ینی نمیتونستم. ولی توی یک سال اخیر که مادرم مریض شد. مجبور بودم هرطوری شده باهاش چیزی شکار کنم.
چندین بار خواستم بفروشمش ولی هربار یه مشکلی سر راهم اومد و نتونستم اینکارو بکنم..
تنگو هر چه که میگذشت روی عقیده اش مصمم تر میشد و نمیتوانست بیشتر از این منتظر بماند تا نظرش را بشنود..
_ بذار باهات رو راست باشم بچه..
و سپس دست از خوردن میکشد و با لحن و چهره ای جدی به او نگاه میکند..
_میخوای یک سامورایی بشی؟
_... !!!!!!!!!!!!
(سامورایی...
این مرد کیه؟ چرا همچین سوالی از من ميپرسه؟)
گنیچیرو کاملا نشانه های حیرت در چهره اش نمایان شده بود.
چرا آن مرد به او چنین پیشنهادی داده بود؟
تابحال هیچ وقت به چنین موضوعی فکر نکرده بود. تنها چیزهایی که میدانست طریقه و تلاش برای بقا در اوضاع نابهنجار آن دوره بود. قبل از آن افکارش بسیار ساده بود و اصلاً چندان اهمیتی به چنین چیزهایی نمیداد، اما اکنون اوضاع برایش فرق کرده بود.
_ خب؟..
_ چرا این سوالو میکنی؟
_ حق داری که در من شک کنی..
من اصلا حواسم نبود و وقت نشد خودمو معرفی کنم..
من، رهبر قبیله آشینا، ایشین آشینا هستم.
_...!!!!!!
( ایشین شیطان!!!)
نمیتوانست باور کند.
فردی با چنان مقام و منزلتی آنجا چکار میکرد.
واقعا راست میگفت؟
گنیچیرو شنیده بود که آن مرد به حدی قدرتمند بود که حتی شایعه شده بود که چندین بار با ارتشی کوچک توانسته بود در برابر حملات و نیرو های بی شماری مقاومت کند و پیروز میدان باشد.
هرچند همه اش این نبود.
ایشین به تنهایی قابلیت کشتن صد نفر شمشیرزن حرفه ای را داشت بدون اینکه آسیب شدیدی ببیند. براستی که در این سرزمین نظیر او وجود نداشت....
هرچند گنیچیرو در اولین نگاه و نمای روستا به نظرش نرسید، اما اکنون که بیشتر فکر میکرد باز هم جسد چند راهزن قوی هیکل را دیده بود که از ظاهرشان معلوم بود مانند بقیه دزد های معمولی و بی مهارت نیستند.
هرچه بود آنان عضوی از دسته راهزنان سرخ دست بودند و براحتی کشته نمیشدند...
_ بههههه ببین اینجا چی داریم..
صدایی مرموز و جسور از لابلای درختان به گوش آنان میرسد.
همزمان صدای قدم زدن و له شدن علف ها زیر چندین و چند جفت پا شنیده میشد؛ آنان تنها نبودند.
_ یه آتیش گرم... یه غذای لذیذ و البته..
یک جنننگجوی قدرتمند...!!!
@FromSoftware
1 765
کدومشون؟؟
anonymous poll
Long arm Centipede – 66
👍👍👍👍👍👍👍 70%
Armored Warrior – 14
👍 15%
O'rin of the Water – 14
👍 15%
👥 94 people voted so far.
Endi mavjud! Telegram Tadqiqoti 2025 — yilning asosiy insaytlari 
