FROMSOFTWARE
Kanalga Telegram’da o‘tish
Everything About FromSoftware Firelink Shrine: @FromSoftware_Gp Our support team: Elden Ring: @satan_slayer Dark Souls Series & Bloodborne @satan_slayer Sekiro @FarhadSoofl Demon's Souls @FarhadSoofl NieR Channel: https://t.me/NieR_Automata
Ko'proq ko'rsatish1 698
Obunachilar
Ma'lumot yo'q24 soatlar
-107 kun
-2130 kun
Postlar arxiv
1 697
68
_ باید تا پای جان از اربابت محافظت کنی... این دستور و وظیفه ای بود که پدرم به من سپرد.
کورو که بنظر بسیار در تصمیمش مصرّ بود نیز روبروی سکیرو و همانند او زانو میزند.
_ ...!
_ گرگ وفادار..
تابحال چندین بار شده که برای من و بخاطر نجات من، جون خودتو از دست دادی؟
دوبار؟ سهبار؟.. یا شاید هم اونقدر زیاد که شمردنش از دست من خارجه..
کورو به نشانه احترام و قدردانی از سکیرو بود که زانو زده بود، مگرنه هیچ اربابی در قبال خدمتگذارش حاضر به زانو زدن و اظهار فروتنی کردن نیست.
سکیرو با این حرف کورو به فکر اتفاقاتی که طی چند ساعت گذشته برایش رخ داده بود افتاد. به تمام آن دفعاتی که جانش را از دست داده بود، به تمام موجودات عجیب و غریب و جنگجویان قدرتمندی که از سر راه برداشته بود.
هرچند الان وقت فکر کردن و عبرت گرفتن از آنان نبود، اما در عین حال که با تفکر در گذشته اش احساس اعتماد به نفس و قدرت میکرد، احساس ترس و دلهره نیز به او دست میداد. قطعا اگر حرف کورو را قبول میکرد، موانع و سختی های بس دشوارتری سر راهش قرار میگرفت..
_ برای حفاظت از جان سرورم، حاضرم هر چندبار که باشه خودمو فداکنم.
_ من نمیخوام تو به چرخه ای از زندگی جاودانه و بدون مرگ بیافتی. گرگ، کمکم کن تا این زنجیر های ابدیت رو نابود کنم.
کورو هرچه که با مخالفت سکیرو روبرو میشد بیشتر اصرار میکرد و خود را خوار تر میکرد. در آن لحظه حتی سرش را هم پایین انداخته بود. هرچند سکیرو در عجب بود، چرا یک نفر باید انقدر از جاودانه شدن بدش بیاید!
معمولا در افسانه ها و قصه ها، همه به دنبال راهی برای زندگی ابدی هستند، اما کورو با وجود اینکه هنوز کودکی در ابتدای نوجوانی اش بود، اما عقل و منطقش فراتر از آن بود و به تمام احترامات، سنن و البته نیاز های اساسی یک انسان آگاهی داشت. با تجربه ای که از همنشینی با گنیچیرو نیز کسب کرده بود، یقین بر این داشت که جاودانگی میتواند چیز وحشتناکی باشد، شاید وحشتناک ترین چیزی که بتواند برای یک انسان وجود داشته باشد...
اما آیا همه مردم به چنین چیزی باور داشتند؟
سکیرو دیگر نمیتوانست آن حجم از تواضع و التماس کورو را تحمل کند.
_ هرچی شما بخواین..
_ ممنونم گرگ.
در آن لحظه سوالی اساسی به ذهن سکیرو خطور میکند. پدرش با او عهدی آهنین و محکم بسته بود تا طبق دستور او، از اربابش تا پای جانش محافظت کند. ولی مگر کورو اربابش نبود؟ چرا فقط باید از او محافظت میکرد و به دستورات او عمل نمیکرد و در عوض، بخاطر دستور پدرش از او محافظت میکرد؟
نمیدانست باید چکار کند و پاک گیج شده بود.
_ (پدر...)
کورو خوشحال شده بود و شعف کودکانه اش از چهره اش نمایان بود. سکیرو کمی با آن صورت دلگرم میشود. دلگرم به دانستن آنکه چیز هایی هرچند کوچک مانند همان لبخند یا خوشحالی فردی که دوستش داری، چقدر میتوانند برای یک نفر رضایت و امیدبخش باشند.
آیا سکیرو او را دوست داشت؟ یا صرفا به کورو به چشم ارباب گرامی خود نگاه میکرد؟
سپس کورو از داخل جیب لباسش پارچه ای را بیرون میآورد که لابلای آن، کتابچه ای با جلدی کهنه، پاره پاره و نمور قرار داشت.
_ گرگ، اگه قراره که زنجیره های ابدیت رو نابود کنیم، اول تو هم باید یه نگاهی به این کتاب بندازی.
چندین صفحه از کتابچه نبود و سکیرو صفحه اول آن را باز میکند تا بفهمد موضوع آن از چه قرار است..
" در این کتابچه، لوازم مخصوص اجرای مراسم قطع جاودانگی بیان شده.
... در آنسوی کاخ سرچشمه، جایگاه مقدس را پیدا کن و سپس، از اشک چشمان اژدهای مقدس قلمرو الهی بنوش... "
@FromSoftware
1 697
کدومشون؟؟؟
anonymous poll
Artorias – 70
👍👍👍👍👍👍👍 49%
Gael – 57
👍👍👍👍👍👍 40%
یکککک یکشون (همو میکشن و پایان بندی نبرد به فنای سگ میره 😐) – 15
👍👍 11%
👥 142 people voted so far.
1 697
67
لحظه ای پس پرتاب شدن گنیچیرو از بالای ساختمان نگذشته بود که آن طوفان و آسمان بارانی پر از رگه های صاعقه در آن، از بین میروند و هرچند کمی از حالت نامساعد هوا کاسته میشود - گویی که این تکنیک گنیچیرو بر آب و هوا نیز تاثیر میگذاشت! - ولی اینبار، خورشید ناپدید شده و نمنم برف شروع به باریدن کرده بود.
سکیرو دائما آن نگاه پر از نفرت و کینه گنیچیرو جلوی چشمش بود و نمیتوانست حتی یک لحظه راه هم تلف کند، بنابراین به سمت إما میرود تا بفمهد دقیقا کورو کجاست.
_ ارباب گرگ...
شخصی پایین پله ها منتظر شماست..
_ ...
سکیرو قبل از اینکه لبش را باز و شروع به حرف زدن کند، إما با از قبل دانستن سوال او پیشدستی کرده و جواب او را میدهد.
سکیرو شروع به پایین رفتن از راهپله میکند و سپس درست قبل از اینکه وارد اتاق شود، به طور تصادفی صدای کورو را میشنود که انگار زیر لب در حال حرف زدن با خود بود. تمرکز میکند و به دور از چشم إما، سعی در استراق سمع او میکند..
_ چه وقت... از مسیرتون گمراه شدین... لرد گنیچیرو؟..
کورو برای گنیچیرو اظهار تاسف میکرد!
حتی با وجود اینکه تا لحظاتی پیش گنیچیرو میتوانست او را بکشد و به وضوح قصد دریافت از روی زور و سوء استفاه از خون کورو را داشت، اما گویا او همچنان دلش برای گنیچیرو - در عوض خودش و سرنوشتش - میسوخت.
_ (لرد کورو...)
بعد از استراق سمعش، کاملا از پله ها پایین رفته و از راهرو خارج میشود و اکنون، به کورو رسیده بود.
چشمش به هدفش افتاد. به آرزویش. به آنچه که سر منشأ و انگیزه اش برای تلاش ها و رد کردن موانع سر راهش بود، بالاخره به او رسیده بود و صرفا چند قدم با او فاصله داشت.
کورو پشتش را به راهپله کرده بود که صدای قدم هایی آرام را میشنود و رویش را برمیگرداند.
سکیرو پس از کمی نزدیک شدن به او بلافاصله مثل همیشه به نشانه احترام زانو میزند..
_ سرورم.. اومدم دنبالتون..
_ بله و بسیار کارت عالی بود که تونستی بیای اینجا!
_ بیاید بریم، ما باید آشینا رو به سرعت ترک کنیم..
سکیرو درست میگفت، هر لحظه ممکن بود گنیچیرو با یک حقه جدید سر برسد و دردسر جدیدی درست کند، از طرفی دیگر حال و روز آشینا چندان مساعد نبود و هرآن ممکن بود اتفاقی ناگوار و خانمان سوز در آنجا رخ دهد.
_ گرگ، خون من. خون اژدها باعث میشه که انسان ها با داشتنش نامیرا بشن. تو هم دارای این خونی.
_ (چی...!!)
پس خون اژدها معنایی حقیقی و به دور از استعاره و کنایه داشت. تا آن لحظه فکر میکرد که گنیچیرو بروی خیال باطل و احمقانه ای نقشه کشیده، اما با شنیدن آن حرف از کورو، به حرف های دیگران مثل مار بزرگ نیز پی میبرد...
_ بله، سرورم...
_ من فقط خواستم که اون شب تو رو نجات بدم. و اگه موقعیت دیگه ای هم پیش میومد یا در آینده پیش بیاد، دوباره هم اینکارو میکنم. ولی گرگ.. خون اژدها، پیمان ابدیت، آب های جاودانگی... همه اینها روح و جان انسان ها رو فاسد میکنند، تا جایی که دیگه نمیشه بهشون گفت آدم..
_ ...
_ گرگ، من قصد دارم این زنجیره جاودانگی و نامیرا بودن رو که باعث و مسببش خون اژدهاست رو قطع کنم، آیا کمکم میکنی؟
سکیرو قطعا میدانست که طبق فرمان پدرش برای چه چیزی در محضر کورو بود. برای اینکه تا لحظه ای که جان و توان دارد به او خدمت و از او محافظت کند. اما در آن لحظه نمیدانست باید چه پاسخی به کورو میداد.
از طرفی چون خود او نیز تجربه چندین و چندبار طعم تلخ مردن و سردرگمی در پی آن را چشیده بود، دلش میخواست تا با او همکاری و او را به مراد دلش برساند، اما از طرفی دیگر کد آهنین شینوبی مانع این تصمیمش میشد..
_ سرورم..
من نمیتونم..
@FromSoftware
1 697
#کتاب
[ روایت یک گرگ تک دست ]
بخش سوم :
{ خاطرات فراموش شده }
#Art by : Zhuoxin Ye
#Sekiro
@FromSoftware
