FROMSOFTWARE
Kanalga Telegram’da o‘tish
Everything About FromSoftware Firelink Shrine: @FromSoftware_Gp Our support team: Elden Ring: @satan_slayer Dark Souls Series & Bloodborne @satan_slayer Sekiro @FarhadSoofl Demon's Souls @FarhadSoofl NieR Channel: https://t.me/NieR_Automata
Ko'proq ko'rsatish1 698
Obunachilar
+124 soatlar
-67 kun
-1930 kun
Postlar arxiv
1 698
34
از ورودی اصلی قلعه عبور میکند و اکنون تنها چیزی که شدیدا به آن احتیاج داشت مشتی از قرص های دارویی بود.
آن پیرزن برای چه چیزی آنچنان خوشحال بود که حتی به سکیرو هم پاداشی برای شکرگزاری داد؟ آن شیرینی را از کجا آورده بود و اصلا از چه چیزی ساخته شده بود؟..
مسیر آن قسمت از محوطه قلعه توسط دیوار های بلندی در اطراف و دیوار ساختمان قلعه در انتها، احاطه شده بود. خانه های کوچک آنجا اکنون به پادگان هایی تبدیل شده بود که علی رغم اسم آن، چندان سرباز های زیادی نداشت. چگونه آشینا توانسته بود با چنین قوای ضعیف و محدودی به مدت زیادی مقابل حملات پی در پی وزارت دوام بیاورد و ایستادگی کند؟ آیا صرفا گیوبو و گاو در ماجرا دخیل بودند؟...
سکیرو با اضطراب فراوان دائماً در جستجوی دارویی شفابخش بود که فریاد شخصی در حال سخنرانی در بالای پلکان مسیر به گوشش میرسد..
_ مطمئنم که همتون در حال حاضر از ماجرا باخبرید..
ژنرالی در حال سخنرانی برای چند سرباز معمولی و تیرانداز بود. به سِمَتی که داشت قطعا باید مقداری دارو همراه خود میداشت.
_ جنگ پیش رویی که با وزارت داریم سرنوشت کل قبیله آشینا رو تعیین میکنه..
قسمت کوچکی از پشت بام خانه ای به چشمش میخورد که از حد دیوار سمت راست بیرون آمده بود. بوسیله آن براحتی با طناب داخل دست مصنوعیش به سمت آن میپرد و راهش را مخفیانه به پشت بامی تقریبا بالای سر ژنرال و سربازان در پیش میگیرد.
_ ما هم از همین الان، آماده میشیم تا خودمون رو برای ارباب ایشین فدا کنیم..
بالأخره به نقطه مورد نظر میرسد..
_ ما اهالی آشینا هستیم..
ما شکست ناپذیر هستیییییم....!!!!!!
ناگهان یک شوریکن به پیشانی یکی از سربازان پرتاب میشود. بقیه متعجب و سردرگم شده بودند که در طی چند ثانیه سه شوریکن دیگر هم به سمت سه سرباز دیگر پرتاب شده و در آن لحظه تنها ژنرال بود که باقی مانده بود.
_ خودتو نشون بده بزدل...
سکیرو با دست مصنوعیش طنابی به پشت بام دیوار روبرویی پرتاب کرده و آن را همانجا گیر میدهد. سکیرو که از مقاومت و طول زیاد طناب آگاه بود خود را از همان بالا به پایین پرتاب کرده و به محض اینکه به ارتفاع هم سطح ژنرال میرسد، انگشتش را خم میکند و طناب را قفل میکند و اکنون با سرعت به سمت ژنرال که پشتش به او بود تاب میخورد و شمشیرش را در کمر او فرو میبرد.
طنابش را جمع میکند و شروع به گشتن ژنرال میکند. دارویی همراه او نبود..
شیرینی را از جیبش در آورده تا نگاهی به آن بياندازد. چیزی نمانده بود تا لکه های کدر تمام سطح آبی رنگ آن را در بگیرند. انرژی کمکم از وجودش خارج میشد و اکنون درست همانند وقتی شده بود که از مرگ بازمیگشت.
از فرط ضعف در کنار اجساد روی زمین ولو میشود..
_(( سرورم..
ارباب گنیچیرو حضور شمارو میخوان..
_ گرگ وفادار، امیدوارم که رمزمون رو فراموش نکرده باشی..
و سپس سوت پیچکی و سبز را از داخل جیبش در آورده و نزدیک لبانش برده و در آن میدمد...))
ناگهان صوتی دلنشین در فضای ساکت قلعه طنین انداز میشود..
@FromSoftware
1 698
33
ناگهان دروازه که گویا تا کنون به عمد بسته و قفل بود، باز میشود و دو سرباز وارد محوطه میشوند.
_ صداش قطع شد. فک کنم دیگه آروم شده...
شینوبی... هنوز زنده ست؟!!!!
_ ولی گاو چی؟ گاو کجاست؟؟؟
جسد بیجان گاومیش در گوشه ای از محوطه افتاده بود.
دو سرباز که اجساد دیگر دوستانشان و همچنین گاو را دیده بودند، چشمشان به سکیرو افتاده و به سرعت قصد فرار و خبردار کردن بقیه را دارند که ناگهان دو شوریکن بر پشت سر هردو فرود میآید.
سکیرو لنگ لنگان خود را به آنان رسانده و آن دو را میگردد تا شاید کیسه ای از قرص های دارویی پیدا کند اما چیزی بدست نمیآورد.
بعد از پشت سر گذاشتن محوطه ها و پادگان های متعدد، اکنون به ورودی اصلی قلعه رسیده بود اما توانی در وجودش باقی نمانده نبود.
_ << تا کِی مبارزه تا کِی خستگی...
تا کِی مردن و زنده شدن.. >>
توله گرگ که گویی لبخندی مرموز بروی صورتش داشت، همانند بخاری از جسد یکی از دو سرباز درآمده و شروع به قدم زدن در اطراف سکیرو میکند..
_ << با خودت فک کن...
یه بچه ضعیف و احمق..
ارزششو داره؟... >>
_ ...
ارزششو داره.
به اطرافش نگاه میکند ولی هیچ اثری از موجود زنده ای مشاهده نمیکند.
چرا آن توله گرگ دائماً حرف های منفی به سکیرو میزد؟ حرف هایش بسیار بروی گرگ تاثیر گذار و نافذ بود اما سکیرو در اعماق قلبش بر این باور داشت که نباید به حرف های او توجه کند، علی الخصوص بعد از حادثه ای که در نبرد با گیوبو اتفاق افتاد...
میخواست از پل عبور کند و به دروازه ورودی برسد، اما بدنش او را یاری نمیکرد و در میانه پل چوبی و کوتاه، بروی دو زانویش افتاده و در همان حال، بطور تصادفی حالتی همانند عبادت به خود میگیرد..
_ خدایا ممنونم... خدایا ممممنونم!!
_ ...
تا لحظه ای پیش مطمئن بود که هیچ کس به غیر از خودش آنجا نبود، اما اکنون سرش را بلند کرده و پیرزنی با لباس مندرس و موهای ژولیده را در کنار خودش میبیند که درست همانند حالت سکیرو و در همان جهت نشسته و عبادت میکرد..
_ پیرزن... تو کی هستی؟
_ تو هم داری دعا میکنی جوون؟
_ ...
_ خودم دیدمت که از سر شوق به زمین افتادی و قصد عبادت داشتی! بیا این شیرینیو بگیر، به عنوان هدیه..
پیرزن شکلاتی گِرد، کوچک و به رنگ آبیِ روشن به سکیرو میدهد..
_ اما بدون که اثرش موقتیه.. تا اون موقع باید یه فکری به حال خودت بکنی..
_ تو چرا..
_خدایا ممنون.. خدایا ممنونم..
از ظاهر و رفتار پیرزن برمیآمد که عقل درستی نداشته باشد، ولی چرا باید به سکیرو کمک میکرد؟ چرا باید به شینوبی درمانده ای که اولین بار بود او را میدید کمک میکرد؟..
سکیرو تکه ای از شیرینی را گاز میزند و بلافاصله قدرت و خستگی اش از بین میرود و بدنش کمی ورزیده تر از قبل میشود، سپس کمی آنجا مکث میکند تا به خود بیاید و ناگهان متوجه لکه ای بسیار کوچک بروی شیرینی میشود که لحظه به لحظه با سرعتی بسیار آهسته در حال پخش شدن بود.
_ این خوب نیست..
باید تا دیر نشده دارو پیدا کنم.
@FromSoftware
1 698
🎄🎄 You boys expect a merry Christmas, don't you? 🎄🎄
Wishing you a Christmas that's dark and grave. I hope your Christmas is filled with blood this year!"
1 698
32
گاو بعد از اینکه به انتهای مسیر میرسد، دوباره به سمت سکیرو برگشته و آماده حمله ای دیگر میشود. سکیرو همچنان آشفته بود و نه تنها نمیدانست به چه روشی میبایست چنان هیولای بزرگی را از سر راه بردارد، بلکه هیچ راه فراری هم برایش مهیا نبود.
گاو به او میرسد و سکیرو یک جاخالی سریع به کنار داده و با شمشیر، ضربه ای به موقع و محکم به پای گاو وارد میکند اما برخلاف انتظار، شمشیرش به پای گاو گیر کرده و خودش که توان نگهداشتن و ضربه وارده بر شمشیر و پای گاو را نداشت به سمتی دیگر پرت میشود. سپس سریعاً از جا برخاسته و دوباره حواس خود را جمع نبرد کرده و بروی پیداکردن راهی خلاقانه تمرکز میکند.
اکنون که شمشیرش به پای گاو گیر کرده بود و تنها موقعی میتوانست آن را از پایش بیرون بکشد هنگامی بود که گاو ایستاده بود، بازیابی شمشیر در وضع موجود غیر ممکن بنظر میرسید. دست به جیبش میبرد و تنها چیزی که پیدا میکند چند رشته ترقه و تعداد کمی شوریکن بود.
_ کارِت تمومه..
گاو دو مرتبه مسیرش را طی کرده، به دیوار آن سوی محوطه رسیده و آماده حمله دیگری میشود. سکیرو به سرعت یک شوریکن و یک رشته ترقه را از جیبش بیرون آورده و منتظر میماند.
گاو شروع به تاختن میکند و لحظه به لحظه به سکیرو نزدیک تر میشود. سرانجام در موقعیت مناسب قرار میگیرد و سکیرو رشته ترقه درون دستش را به آتش دان کوچکی که آنجا بود مشتعل کرده و آن را بین خود و گاو پرتاب میکند.
ناگهان گاو از بلندی صدای ترقه ها بروی دو پای عقبش بلند میشود و سکیرو که از هیبت او وحشت کرده بود، تمرکزش را از دست داده و یادش میرود که شوریکن را به سمت گلوی او پرتاب کند. در همین حین اوضاع بدتر شده و گاو که بنظر رَم کرده بود، بلافاصله با پرش هایی کوتاه اما سریع و متوالی به سمت سکیرو بالا و پایین میپرید!
سکیرو که اکنون کاملا تمرکزش را از دست داده بود چند قدمی عقب رفته ولی پایش به تخته سنگی گیر کرده و به زمین میافتد و همان موقع گاو او را با شدت به سمت دیوار پرتاب کرده و بعد بروی بدن او میپرد و سکیرو باری دیگر میمیرد.
باوجود اینکه مردن برایش تازگی نداشت، اما همچنان برایش سوال بود.. چرا
چرا باید برای شینوبی بی اصل و نسب، بی خانواده و حتی بدون سرزمین چنین اتفاقات عجیب و غریبی میافتاد. آیا توانایی هر بار زنده شدن پس از مرگ او را جاودانه ساخته بود؟ یا صرفا دفعات مردنش محدود بود؟..
دوباره میتوانست اطرافش را تشخیص دهد. گویی در حال سقوط درون چاهی تماما تاریک و بی انتها بود. دلیلش را نمیدانست اما اصلا نمیتوانست سرش را تکان دهد. بعد از دو بار مردن، این اولین باری بود که به تفکر و تمایز محیط اطرافش در درون آن خلأ مبهم و تاریک میپرداخت..
طبق معمول، ناگهان سرش انگار که به سطحی نامرئی و بسیار سفت برخورد کند بهوش میآید و چشمانش را باز میکند. در کسری از ثانیه یاد نبرد خود با گاو میافتد و بلافاصله از جا بلند میشود اما.. چشمش به گاو میافتد که بی رمق بروی زمین افتاده بود. سکیرو با خستگی معمول بعد از زنده شدنش خود را به گاو رسانده و شمشیرش را از پایش در میآورد. گاو ناله ای بلند میکند، سکیرو بعد از چند لحظه متوجه شکستگی گردن گاو میشود. گویا در طی حملات وحشیانه اش سرش با شدت به دیوار برخورد کرده و چنین حال و روزی برای خودش رقم زده بود.
گاو آرام نفس نفس میزد و هر از چند گاهی ناله ای سر میداد. علی رغم اینکه سکیرو را کشته بود، اما به عقیده او کینه داشتن نسبت به یک حیوان کار ابلهانه ای بود. در واقع گاو مسبب مرگ خود نشده بود، بلکه افرادی که او را به این قلعه آورده بودند و از او برای دفاع از قلعه استفاده میکردند قاتلان اصلی او بودند.
سکیرو که خود با کلمه زجر کشیدن آشنایی داشت، تحمل درد کشیدن گاو را نداشته و سرانجام شمشیرش را درون گردن او فرو میبرد و راحتش میکند.
@FromSoftware
