FROMSOFTWARE
Kanalga Telegram’da o‘tish
Everything About FromSoftware Firelink Shrine: @FromSoftware_Gp Our support team: Elden Ring: @satan_slayer Dark Souls Series & Bloodborne @satan_slayer Sekiro @FarhadSoofl Demon's Souls @FarhadSoofl NieR Channel: https://t.me/NieR_Automata
Ko'proq ko'rsatish1 763
Obunachilar
+124 soatlar
+17 kunlar
-6530 kunlar
Postlar arxiv
1 763
24
گیوبو در گوشه ای مینشیند و در حالی که نفس نفس میزد کلاهش را از سر درآورده و در دستانش گرفته و به آن نگاه میکند..
آیا پدر گیوبو چنین انتظاری از او داشت؟... اینکه یک سامورایی شود و هرگاه عقده یا ناراحتی از سران و بالا دستی هایش پیدا کرد، آن را سر مردم عادی و ضعیف خالی کند؟
چندی پیش گمان میکرد تمام افرادی که زره سامورایی برتن دارند، قطعا بهترین افراد از همه لحاظ هستند، اما اکنون....
_ بهتره برم خاکشون کنم.
گیوبو به اجساد سلاخی شده دوستانش برمیگردد و اکنون که کمی با آرامش خاطر به آنان نگاه میکرد، تنها چهار نفر از آنها را آنجا میدید.
روستا را به کلی میگردد تا شاید بتواند جسد هانزو را هم پیدا کند اما جستجویش بی فایده بود..
_(( هعععی..
کاش بشه ما هم فردا اونجا باشیم..))
ناگهان حرفش را بخاطر میآورد که شب گذشته از اشتیاقش نسبت به شرکت در کودتا و جنگ با سامورایی های وزارت حرف میزد.
سوسویی از امید در ذهن گیوبو ایجاد میشود. هنوز یادگاری از اعضای گروه قدیمی شان زنده بود. شاید میتوانست به معرکه برود و او را راضی کند تا راهش را کج کرده و برگردد.
شنل قرمز شیگساتو و نقاب سیاه جین را پوشیده و به سرعت به سمت محل نبرد قوای آشینا و وزارت داخلی راه میافتد.
با وجود اینکه از کشته شدن عزیزانش بسیار خشمگین و ناراحت بود، اما با احتمال دادن حضور تنها باقی مانده آنان به غیر از خودش در بین نیرو های ایشین آشینا، امید و قوت قلبی برایش ایجاد شده بود.
درختان جنگل اغلب در حال برگ ریزان بودند و مسیر را تماما برگ های زرد و نارنجی زینت داده بود..
میتوانست از دور صدای شیپور جنگ را در آن سوی جنگل بشنود. گویا نبرد تازه شروع شده بود و چندان دیر نکرده بود.
_ تحمل کن هانزو... دارم میام.
بعد از مدت کوتاهی از جنگل عبور کرده و وارد معرکه میشود. نیرو های دو جناح با هم درگیر شده و گرد و خاکی به پا شده بود و نمای آن منطقه را به کلی عوض کرده بود.
گیوبو ناخواسته وارد جنگ میشود و چندین سرباز وزارت را میکشد اما... هانزو کجا بود؟ چگونه میتوانست او را در بین این همه سرباز تشخیص دهد؟ از کجا معلوم بود که او هنوز زنده است یا مرده؟ آیا اصلا او به این معرکه آمده بود یا نه؟...
مدت کمی میگذرد. گیوبو با مهارت و استفاده درست از فرصت سوار بر اسب بودنش، سربازان را یکی پس از دیگری از بین میبرد.
باید به دنبال رهبر آنان میگشت. اگر بجای هانزو میبود و با نفرتی که از آنان داشت، قطعا به هر طریقی که شده از سربازان گذشته و خود را به فرماندهان میرساند.
گیوبو در نهایت راه خود را باز میکند تا اینکه به زمینی نسبتا خالی میرسد. ایشین را میتوانست از دور تشخیص دهد که با فردی قوی هیکل که بنظر فرمانده جبهه مقابل بود در حال مبارزه بود. کمی دور تر از آنان، سه ژنرال با تجهیزات و زره های مقاوم در حال جنگیدن با دسته ای از سربازان بودند...
_ هانزو...؟!!!!!!!
از دور میتوانست هانزو را با همان لباس های معمولی راهزنی و کاتانای کُندش تشخیص دهد... طولی نمیکشد که چند سرباز دیگر کشته شده و اکنون تنها هانزو باقی مانده بود. تعجبی هم نبود چرا که علی رغم تجهیزات ساده اش، مهارت بالایی در مبارزه داشت.
گیوبو کمی دور تر از آنان از اسب پیاده شده و نوبو را به داخل جنگل میفرستد و خود، پیاده به سمت آنان میدود..
فردی که بنظر در بین آن سه نفر بهتر بود و جایگاه بالاتری داشت، آنها را کنار زده و در دوئل با یک ضربه، پهلوی هانزو را میدرد...
_ زنده باد فرمانده!!
_ آفرین. تکنیک فوق العاده ای بود..
هانزو همانطور که روی زمین افتاده و لحظات آخر عمرش را سپری میکرد، چشمش به سربازی با شنل و کلاه خودی عجیب میخورد که از دور به سمت او میآمد...
_ گیوبو...
و سپس چشمانش را بسته و از دنیا میرود.
گیوبو به او میرسد اما دیگر دیر شده بود.. ژنرال ها بعد از نبرد کوتاهی که با (مزاحمان) - مبارزه ایشین و تامورا - داشتند، دومرتبه به اطراف همان محل نبرد رفته و نظاره گر مبارزه میشوند..
_ هانزو!!!!!
چشماتو باز کن!!!
...
گیوبو باری دیگر شکست خورد. اکنون دوباره وارد تاریکی ناامیدی شده بود. تاریکی که تنها تزئین در و دیوار آن کلماتی همچون خشم و انتقام بود...
_ لععععنتتتتتتتتت..!!!!!
هانبی و دو ژنرال دیگر به سمت صدا برمیگردند. گیوبو جانی تازه گرفته بود. هیچ خستگی در تنش احساس نمیکرد و صرفا میخواست آن سه نفر را بکشد حتی اگر این آخرین کاری بود که در این دنیا انجام میداد..
همانند گلوله ای از جایش می خیزد و شروع به دویدن به سمت آنان میکنند.
هانبی دو ژنرال را به سمت او میفرستد و خودش در کمال آرامش، دست به سینه ایستاده و اینبار نظاره گر مبارزه گیوبو میشود.
ناگهان کاملا بر خلاف انتظارش، گیوبو در مدت کوتاهی با نیزه اش آن دو را میکشد...
@FromSoftware
1 763
23
گیوبو که سریعاً پشت درختی قدیمی و قطور پنهان شده بود، مخفیانه سرک میکشد و دو سامورایی نه چندان عالی رتبه را میبیند که در حال گفتگو راجع به ظلم هایشان به مردم روستا بودند..
_ بدتر از همه از این دزدای عوضی حرصم گرفته بود که دوس داشتن قهرمان بازی دربیارن.
_ دقیقا..
هرچند انتقام خوبی ازشون گرفتیم. تا اونا باشن دفه دیگه بخوان یک ساموراییو بکشن..
گیوبو سر جایش میخکوب شده بود...
از همان چیزی که وحشت داشت سرش آمده بود. نمیتوانست آنچه که شنیده بود را باور کند..
سریعاً و به دور از چشم آن دو نفر به دیوار پشتی روستا رفته و... ناگهان با اجساد سلاخی شده پنج نفر از بهترین و قدیمی ترین دوستانش روبرو میشود.
سرانجام.. خیرخواهی آنان، شرایط نا مساعد زندگی شان، اهداف بزرگی که در سر داشتند.. همه و همه به همینجا ختم شده بود، به کشته شدن توسط دو سامورایی نمای پست که عقده ها و شکست های ابلهانه خود را سر رعیت و مردم عادی خالی میکردند.
گیوبو به تمام این موضوعات فکر میکرد و لحظه به لحظه وجودش سرشار از احساسات میشد، احساساتی که تلفیقی از خشم، اندوه و نفرت بود..
با قدم هایی سنگین خودش را به جلوی روستا میرساند. صورتش از شدت ناراحتی سرخ شده بود اما با این وجود آرامشی در نگاهش دیده میشد. تکه ای کوچک شبیه به شاخ کلاه خود یک سامورایی را از جیب لباسش درآورده و در قسمت خاصی در انتهای نیزه اش میچسباند..
_ هاهاها..
خیلی خوش گذشت امروز..
_ آره، ولی بهتر بود بَدَناشونو آویزون میکردیم از درخت تا درس عبرت بشه..
_ هی یکی دیگه داره میاد.. قیافش شبیه ساموراییاس..
_ شایدم یک دزد کثیفه که کلاه خودو دزدیده...
گیوبو در حالی که نیزه اش را با حالت خاصی پشت سرش گرفته بود، با قدم هایی مطمئن و سنگین به سمتشان حرکت میکرد.
کمی سرش پایین بود و به آنها نگاهی نمیکرد..
_ هی تو..
تا وقت داری فرار کن بچه.
_ آره
مگرنه مجبوریم تو رو هم مثه بقیه اون دزدا...
_ ریوزو..
_ چی؟؟
_ شیگساتو..
جین..
هیدکی..
_ هی معنی اینکار چیه؟
اینایی که میگی کیَن؟!!
گیوبو بسیار به آنان نزدیک شده بود و آنان اکنون شمشیرهایشان را از غلاف درآورده و گارد گرفته بودند..
_ وصیتی نداری بچه؟
آخر عمری میخوای به همین چرتا و پرتا بسنده...
گیوبو در حین صحبت ژنرال سرش را آرام بالا میآورد و هنگامی که کلمه (چرت و پرت) را از او میشنود با سرعتی بالا نیزه اش را به زره او فرو میبرد. اما نیزه در زره او گیر میکند..
_ ههههه..
بچه جون! با این اسباب بازیا نمیتونی منو بکشی.
ژنرال که گویا از قبل نیزه او را زیر نظر داشت و میدانست زره او بسیار مقاوم تر از آن است و به همین راحتی با یک نیزه معمولی و کند نابود نمیشود، چندان نبرد را جدی نمیگرفت..
_ در ثانی..
اگرم یک درصد قرار بود زنده بذارمت، با این بی احترامیت حکم مرگتو امضا...!!!!!!!؟؟؟
نصفی از زره آهنین و بسیار سخت ژنرال به همراه نیزه از تنش بیرون میآید.
_ چطور ممکنههه... ؟؟!!!
بلافاصله گیوبو نیزه اش را به قلب ژنرال فرو میبرد و او را میکشد.
_ ای دزد لعنتی... چطور جرات کردی اینکارو بکنی؟!!!
گیوبو به جسد ژنرال نزدیک شده و شنلی که همراه داشت را برمیدارد.
_ این شنل..
شیگساتو.....
_ بهت نشون میدم یک ژنرال چیکار بلده بکنه..
ناگهان ژنرال دیگر به سرعت به گیوبو نزدیک شده و شمشیرش را بالای سر برده و یک ضربه کوبه ای و سنگین به گیوبو وارد میکند. گیوبو به زحمت ضربه او را دفلکت کرده اما با چند ضربه دیگر از او مواجه میشود. نیزه او چوبی بود و خیلی نمیتوانست ضربات کاتانای فلزی آن ژنرال را تحمل کند.
باید به فکر چاره ای میبود..
گیوبو در همان حین سوت بلند و آهنگینی میزند و ناگهان نوبو به تاخت از داخل روستا بیرون آمده، نزدیک ژنرال میایستد، پشتش را به او میکند و یک لگد محکم با دو پای عقبش به گیجگاه او وارد میکند و گیوبو را نجات میدهد.
هرچند صرفا کلاه خودش از سر افتاده بود اما اکنون گیج بود و بر روی زمین ولو شده بود.
گیوبو هر لحظه اجساد خونین دوستانش جلوی چشمش میآمد. با سرعت و خشم از جا برخاسته و بالای سر ژنرال میایستد..
_ نه خواهش میکنم.. منو ببخش!!!
قول میدم از این سرزمین برم... !!
_ خفه شو....
لحظات آخره..
بهتره چهره تمام اون کسایی که کشتی یادت بیاد..
_ نهههههه...!!
و سپس نیزه را مستقیم در گردن او فرو میبرد.
@FromSoftware
1 763
22
_ ژنرال تامورا... کشته شدددد..
گنیچیرو لحظاتی بعد از کشته شدن ژنرال، سوار بر اسبش به تاخت به میدان نبرد ایشین و تامورا نزدیک میشود.
_ پدربزرگ..؟! چشمتون!!!!!!
_ گنیچیرو..
اون مردی که اونجا نشسته.. اون کیه؟
مردی با زرهی تماماً خونین، شنلی قرمز و پاره پاره، نقابی سیاه به صورت، با کلاه خودی به همراه یک شاخ شکسته شده بروی آن، از خستگی برروی زمین ولو شده بود و اسبش هم آرام در کنار او می چرید.
مهم تر از آن اینکه اجساد سه محافظ ارشد تامورا در اطراف او دیده میشد..
_ گیوبو؟!!!!!!
...
بعد از مدتی نه چندان طولانی پیشروی در اعماق جنگل ها، بالاخره به همراه گنیچیرو و پناهنده ها به ورودی اردوگاهی مخفی و بسیار وسیع میرسند..
_ هی، احیانا نظرت عوض نشد؟
میتونی یک سامورایی بشی
به آرزوی دیرینه ت برسی..
_ نه گنیچیرو
من تصمیممو گرفتم..
و سپس از او جداشده و به همراه دوستانش از آنجا دور میشود.
چند روزی میگذرد و روز کودتای ایشین آشینا بر علیه وزارت داخلی مستبد فرا میرسد.
تک تک همراهان گیوبو هر چند تعدادشان کم بودند، اما مایل بودند در نبرد علیه وزارت شرکت کنند. نه به این علت که خواستار تسلط ایشین بر سرزمین بودند، بلکه بخاطر نفرتشان از آنها و ظلم هایی که در حق مردم عادی میکردند..
اما با این وجود گیوبو مخالف پیوستن آنان به جناح ایشین بود.
صبح شده بود. آفتاب با نوری ملایم از پنجره بر صورت گیوبو میتابید. آرام چشمانش را باز میکند ولی متوجه عدم حضور دوستانش در کلبه میشود. سریعاً از جا بلند شده و درب کلبه را باز میکند و بیرون میرود. خبری از اسب هایشان هم نبود.
یادداشتی جلوی درب کلبه بروی زمین افتاده بود..
" چند تا از ژنرالای کثیف وزارت قراره امروز برن همین روستای اطراف خودمون و طبق معمول آدم کشی کنن..
درسته بهمون میگی ((همیشه اول جانب احتیاطو رعایت کنیم)) ولی ما نمیتونیم دست رو دست بذاریم و هر چند وقت یبار شاهد کشته شدن مردم بیچاره باشیم... "
_ ای احمقا...!!
گیوبو به سرعت اسبش را زین میکند و به سمت همان روستای مذکور راه میافتد.
بالأخره بعد از مدتی کوتاه به نزدیکی روستای آرام و بی سر و صدا میرسد. خبری از یارانش و یا اثری از جنگ و خونریزی نبود..
از داخل یکی از خانه ها صدای گریه ای را میشنود. از اسب پیاده شده و به سمت خانه میرود که با ردی از خون که به خانه منتهی میشد روبرو میشود..
به داخل خانه رفته و با زنی مواجه میشود که جسد بی جان شوهرش را در آغوش گرفته بود و برایش گریه میکرد.
زن که از ورود گیوبو و کلاه خود سامورایی اش وحشت کرده بود به یکباره با دلهره ای فراوان دست به خنجری شکسته برده و آماده دفاع از خود میشود..
_ خانم.. چه اتفاقی افتاده؟
_ خفه شو و از خونه من گم شو بیرون سامورایی کثیف!!!!
_ من سامورایی نیستم.
من..
دنبال دوستام میگردم، قرار بود بیان اینجا.
زن با فهمیدن هویت گیوبو ناگهان خشکش میزند.
_ امروز صب.. دو تا سامورایی.. یهو اومدن تو روستا و شرو کردن به اذیت و آزار و هر غلطی دوس داشتن میکردن.. شوهرم جلوشون در اومد ولی خیلی سریع کشته شد. آوردمش تو خونه تا اگه بشه زخمشو مداوا کنم ولی خیلی دیر...
_ چند تا راهزن ندیدین که به اینجا بیان؟ چند تا پسر هم سن و سالای خودم که مخالف ژنرال ها هستن..
_ ...
گیوبو متوجه پنهان کاری زن میشود. او چیزی راجع به دوستان گیوبو میدانست..
_ جوابمو بده!!!!
زن جوابش را نداده و دومرتبه شروع به گریه کردن میکند.
گیوبو که از آن حال خسته شده بود، به بیرون از خانه میرود و اینبار صدای قهقهه زدن های چند مرد را در بیرون از روستا میشنود..
_ امروز حسابی تمرین کردیم.
تو چند نفر کشتی؟
_ من که یکی از اون روستاییای ابلهو کشتم و... چهار تام دزد.. هاهاها
_ ولی بازم دلم برای اینا میسوزه. آدمای ضعیف و بدون هیچ اصل ونسب و افتخاری. بنظرم اینجور آدما ارزش زندگی کردن ندارن..
_ هی من بخاطر تفریح اینکارو میکنم. نمیدونستم تو چنین عقیده ای داری!!!
@FromSoftware
1 763
درسته که شب گذشته نمایشی از الدن رینگ مشاهده نکردیم، اما بازی عنوان The Game Award for Most Anticipated Game رو، در حضور کاندیدهای خوشنامی همچون Zelda Breath of the Wild 2 و God of War: Ragnarok کسب کرد.
حجم انتظار برای الدن رینگ وصف ناپذیره...
#Elden_Ring
@Fromsoftware
1 763
21
آن محل دقیقا مطابق میل و سلیقه گرگ بود. منظره ای که همیشه آرزو داشت در آنجا زندگی کند.
ماه بسیار زیبا و کامل بود. درست همانند شب گذشته که کورو را از برج غرق شده در نور مهتاب نجات داد. شبی که دوباره هدف و معنای زندگی کردن را پیدا کرده بود.
_ کورو..
دلیل زنده ماندن او کورو بود. فردی که باعث شد گرگ این همه راه را در عرض یک روز طی کند و از موانع مشکل سر راهش عبور کند.
گرگ اکنون کما فی السابق تنها فکر و ذکرش نجات اربابش شده بود و زیبایی و شکوه محیط اطرافش و حتی مبارزه با گیوبو را از مغزش رانده بود. اما چگونه میتوانست از آنجا خلاص شود؟ مهم تر از همه چگونه به این مکان منتقل شده بود؟ چرا آن محیط حالتی رویا گونه داشت؟
کمی به اطراف نگاه میکند و متوجه نظمی در باغچه های مزین شده با گل های رنگارنگ پشت سرش میشود. تمام آنها را میتوانست در سه ردیف کنار هم متمایز کند.
سرش را برمیگرداند و به روبرو نگاه میکند و ناگهان میزی باریک به همراه یک مجسمه عجیب بروی آن را مشاهده میکند که تا لحظه ای پیش آنجا نبود.
_ این از کجا اومد؟!
گرگ از روی پل بلند شده و به سمت میز میرود. نقشی که بروی مجسمه حکاکی شده بود، خود گرگ بود که ایستاده و با شمشیرش در حال بریدن گردن خود بود.
حسی به او میگفت که تنها راه رهایی از آن رویا همین مجسمه است. تصمیم گرفت تا همان حالت را اجرا کند و دستش را به سمت کوزابیمارو میبرد اما در عوض، خنجری نسبتا بلند را مییابد و به محض اینکه آن را از غلاف بیرون میکشد، نوری سبز رنگ و خیره کننده از آن ساطع میشود. نور زیبای آن، گرگ را ناخواسته مجبور به نگاهی دقیق تر و نزدیک به تیغه خنجر میکند..
_ .... ؟!!!!!!!!
در میانه رگه های سبز رنگ و موج دار نور خنجر، نمایی غیر قابل توصیف میدید... تصویری وحشتناک تر از آن را حتی در ذهنش هم هرگز تصور نکرده بود. چطور ممکن بود چنین چیزی رخ دهد؟!..
سریعا خنجر را برغلاف برمیگرداند اما ناگهان متوجه چیزی میشود. هنگامی که خنجر را در دست داشت، مجسمه کمی روشن تر شده بود و از خود نوری زرد رنگ با تابشی بسیار کم ساطع میکرد. هرچند از عواقب آن میترسید اما با همه این اوصاف تنها راه فرار از آن رؤیا و بازگشت به واقعیت همان خنجر بود. آرام خنجر را از غلاف درآورده، چشمان خود را میبندد و گردنش را میبُرد..
گرگ که تا آن لحظه قیافه ای حیوانی به صورت داشت و بعد از کشتن اسب گیوبو، بی هدف شمشیرش را به گردنش می سایید، اکنون صورتش به حالت عادی بازگشته و ناگهان از شدت سستی و زخم گردنش به سمت چپ پرت میشود..
_ لعنت... گردنم..!!!!!!
بعد از اینکه کمی دردش کاهش مییابد، سرش را آهسته بالا میآورد و ناگهان کمی آن طرف تر، همان توله گرگ را که اکنون کمی بزرگتر از حالت قبلش شده بود را میبیند که از جای خود برخاسته و به سمت خروجی معرکه حرکت میکند.
گیوبو که هیچ سرنخی از اینکه چه اتفاقی در حال افتادن بود نداشت ناگهان شرافت سامورایی خود را پایمال کرده، نیزه اش را برمیدارد و به سمت گرگ میدود.
_ تو نوبو رو کشتییییییی....!!!!
گیوبو با نفرت تمام، نیزه اش را به سمت گرگ گرفته و مستقیم به سمت او پیش میرفت تا کارش را همانجا يکسره کند. گرگ که تا آن لحظه هیچ اطلاعی از کشته شدن اسب و روند مبارزه نداشت، اکنون بلافاصله از روی زمین بلند شده و خود را آماده نبرد میکند.
گیوبو به او میرسد اما... او که میدانست گرگ چه توانایی هایی داراست و مهم تر از آن، نامیراست.. آیا میدانست کارش بی فایده است؟ آیا خود او هم میدانست که قرار است بمیرد؟ شاید بعد از کشته شدن نوبو از دنیا سیر شده بود و یا شاید هم کنترل خود را از شدت خشم از دست داده بود...
گرگ به پشت سر گیوبو پریده و شمشیرش را به گردن او فرو میبرد..
_ یه سامورایی واقعی، اول احساساتشو کنترل میکنه...
هرچند ناامید و شکست خورده بود، اما همچنان مرد قوی هیکل بود و به همین راحتی ها نمیمیرد. گیوبو بر زمین میافتد و گرگ سرانجام شمشیر را با قدرت به شکم او فرو میبرد...
_ گنیچیرو....
منو ببخش...
@FromSoftware
Endi mavjud! Telegram Tadqiqoti 2025 — yilning asosiy insaytlari 
