FROMSOFTWARE
الذهاب إلى القناة على Telegram
Everything About FromSoftware Firelink Shrine: @FromSoftware_Gp Our support team: Elden Ring: @satan_slayer Dark Souls Series & Bloodborne @satan_slayer Sekiro @FarhadSoofl Demon's Souls @FarhadSoofl NieR Channel: https://t.me/NieR_Automata
إظهار المزيد1 763
المشتركون
+124 ساعات
+17 أيام
-6530 أيام
أرشيف المشاركات
1 763
27
مقصود آن پیرزن از شیطان چه بود؟چرا باید آن حرف ها را به سکیرو میزد؟ اوضاع رفته رفته برایش عجیب تر میشد اما علی رغم تمام این اتفاقات و برخلاف تصمیمی که در اول گرفته بود، مسیر خود را به سمت قلعه کج کرده و از کشتن کوتوله راهنما صرف نظر میکند. اگر حرف تنگو درست بود، باید بیشتر از یک (موش) در آن اطراف میبود.
از ورودی ساختمان خارج شده و چشمش که دوباره به اجساد میافتد، از دلیل اصلی آمدنش به آنجا یادش میآید..
_ پیرمرد..
به محیط خالی کنار ساختمان رفته و یک دستفروش دیگر را میبیند که به انتظار مشتری، درون خیمه کوچک خود نشسته بود.
_ تو...
همون مردی هستی که شیطان توخالی رو نابود کرد..
لحن و تُن صدای پیرمرد بیروح بود و سکیرو قبلا او را ندیده بود.
_ شیطان توخالی؟!
_ پس تو نمیدونی..
هرچند طریقه و حالت مبارزاتیت منو شگفت زده کرد. از کدوم قبیله هستی مرد جوان؟
_ ... من قبیله ای ندارم.
_ یک شینوبی اصیل!
به هر حال..
امیدوارم بدونی که اسب گیوبو تنها حیوون این سرزمین نبود که از ترقه میترسید..
_....
_ حالا... دوس داری از این پیرمرد یکم ترقه بخری؟؟
شیطان توخالی..
منظور پیرمرد چه میتوانست باشد؟ سکیرو راهش را در پیش میگیرد و دوباره از وسط معرکه عبور میکند تا به دروازه برسد و در این حین، توجه بیشتری به اجساد میکند. مقدار زیادی خاکستر و زره و تسلیحات جزغاله شده در بین آنها وجود داشت.
آیا گیوبو از آتش هم استفاده میکرد؟
_ ((آهان در ضمن... نزدیک بود یادم بره. به عنوان تشکر بابت کاری که کردی، میتونی یه ابزار که بنظرم به درد دستت بخوره از نیزه اش برداری.. اگرم نمیخوای که چه بهتر! خودم بعداً میفروشمش...))
به جسد گیوبو میرسد و علی رغم اینکه مرده بود، اما همچنان نیزه اش در دستش بود..
سکیرو نیزه را برداشته و نگاهی دقیق به آن میکند. تقریبا در نوک آن نیزه، چیزی شبیه به یک لوله از جنس آهن زنگ زده وصل بود که از درون آن طنابی بلند و قطور رد میشد..
_ پس اینطوری نیزشو پرت میکرد..
آن ابزار را از نیزه جدا کرده و به سمت دروازه راهش را در پیش میگیرد..
(( شب هنگام بود.
تمام نینجاهای تحت فرمانش در آن معرکه بوسیله گیوبو و سربازانش کشته شده بودند و تنها او باقی مانده بود.
گیوبو قصد حمله داشت اما سربازان داوطلبانه مانع او شدند و مسئولیت کشتن او را برعهده گرفتند. بنابراین گیوبو با خیالی راحت و آهسته به سمت دروازه عقب نشینی میکند..
مدتی میگذرد و تقریبا نزدیک دروازه شده بود که برای لحظه ای گرمایی شدید را از پشت سرش حس کرده و فریاد سربازانش به گوشش میرسد...
تمام آنان سوخته بودند.
گیوبو اینبار وحشت و شگفت زده شده بود، نه بخاطر اینکه آن شینوبی به تنهایی توانسته بود به این سرعت تمام آن سربازان را بکشد، بلکه به این خاطر که از دست چپش موجی عظیم از آتش بیرون زده بود و در همان حال آرام به سمت گیوبو حرکت میکرد. در آن حین گیوبو با خشم بسیار به تاخت به سمت شینوبی میرود..
_ اسم مننننن... گیوبو ماساکاتا اینواااااااست..
_ ....!!!!!!
دست آتشین شینوبی ناپدید شده و از حرکت باز میایستد، گویا از نام گیوبو غافلگیر شده بود..
_ چی شده؟ اسم من وجودتو لرزوند؟!!
_ ...
شینوبی که اکنون تمرکزش را از دست داده بود رویش را برگردانده و قصد عقب نشینی میکند، اما گیوبو که از کشته شدن سربازانش خشمگین بود سعی در ضربه به شینوبی از پشت سر میکند ولی در کمال حیرت، شینوبی به سمت گیوبو برگشته و ضربه اش را دفلکت میکند.
با اینکار کلاه وصل به لباسش از روی سرش افتاده و چهره اش نمایان میشود..
_ تو...؟؟؟!!!!!!!
@FromSoftware
1 763
26
گیوبو شیطان کشته شد.
گرگ با شرایطی که از قبل از نبرد برایش پیش آمده بود، ابداً انتظار پیروزی نداشت. اما از طرفی دیگر باید در آن مبارزه گیوبو را شکست میداد و همینکار را هم کرد اما... مبارزه اش با گیوبو و کشتن اسبش چگونه سپری و انجام شد؟ چطور به آن طبیعت زیبا و رویایی راه یافته بود؟ آن توله گرگ سیاه...
َرشته ای از ترقه را از جیبش بیرون آورده و یاد حرف آن مرد دستفروش میافتد..
_((حالا میخوای از این مرد کلاغی ترقه هارو بخری یا... ترجیح میدی دست خالی به جنگ دیو بری؟))
_ دیو...
صدای غارغار چند کلاغ نظر گرگ را به خود جلب کرده و بعد از تعقیب آنان با نگاهش، متوجه محل تجمعشان در پشت دیواری کوتاه در کنار ساختمان بلند آنجا میشود..
_ شاید اون پیرمرد هم اونجا باشه..
به سمت ساختمان حرکت میکند و به نزدیکی ورودی آنجا که میرسد، به جسد دو فرد که از ظاهرشان بنظر میرفت نینجا (Ninja) باشند برخورد میکند.
برای رفتن به سمت پیرمرد باید از جلوی ساختمان عبور میکرد، اما رد خون جسد سوم - پیش پای فردی ناشناس - در داخل ساختمان توجهش را به خود جلب کرد.
گرگ به او نزدیک میشود. مردی بلندقامت با موهایی سفید، نقاب تنگو (Tengue) و لباسی حصیری بود که حضور او را حس کرده و به سمت او برمیگردد.
_ یه موش دیگه...
_ ...
_ ولی اون چشما... چشمای یک گرگ گرسنه...
قبل اینکه بکشمت.. بهم بگو اسمت چیه..
اسمت چیه؟!
_ ...
_ نام و نشونی نداری نه؟؟
شما شینوبی ها همتون مثل همین.. ناشناس میمیرین و حتی بعد مرگ هم هیچ کس نیست که شما ها رو یادش بیاد..
_ ...
آن پیرمرد که بود؟ آنجا چکار میکرد؟ آیا او کسی بود که نینجا ها را به قتل رسانده بود؟..
_ به هر حال...
دست چپت... یک ابزار دست مصنوعی مخصوص شینوبی ها، منو یاد...
هاهاهاهاها...هاهاهاها!!!!!
عالی شد !
یک گرگ تک دست! اسم باحالیه..
که میشه... سکیرو (Sekiro)!
از این به بعد سکیرو صدات میکنم..
_ تو کی هستی؟
_ من تنگوی سرزمین آشینام!!
میخوای چندتا موش بکشی سکیرو؟
_ چی!؟؟
_ انواع و اقسام موشا به این سرزمین نفوذ کردن و همشونم باید از سر راه برداشته شن!
به این احتیاج داری اگه خواستی به شکار بری..
_ این چیه؟
_ شکل و قیافه یک موش و اینکه کجا میشه پیداش کرد رو توصیف کرده. حالا هم برو و چندتایی بکش سکیرو. اگه اینکارو بکنی... در ازاش پاداش خوبی بهت میدم.
_ ... بسیار خب.
آن پیرمرد برگه کاغذی به سکیرو داد که ظاهر موش ها در آن شرح داده شده بود..
" قاتلان (Assassins) اهل معبد سنپو _ قد کوتاه _ کلاه های پهن
اخیرا اطراف دروازه های قلعه آشینا دیده شده اند "
این توصیفات دقیقا مطابق همان فرد ریز نقشی بود که چندی پیش از ورود سکیرو به معرکه نبرد با گیوبو، او را راهنمایی کرد..
آیا کشتن فردی که به او کمک کرده بود کار درستی بود؟!
علاوه بر آن، پیرمرد چه سودی از کشته شدن آنان میبرد؟ چرا باید یک پیرمرد چنان قدرت و مهارتی میداشت و صد البته به نفوذ جاسوسان به قلعه آشینا اهمیت میداد؟!...
در آن شرایط تنها چیزی که برای گرگ مهم بود نجات اربابش به هر قیمتی بود و در این راه حتما به ابزار ها و حقه های جدیدی نیاز داشت. پس با این حساب به سمت در پشتی ساختمان که تا پیش از این از داخل بسته بود رفته، تا به سراغ موش برود و او را بکشد..
_ مرد جوان..
پیرزنی در پَستوی آن ساختمان، در حالی که شمعی در دست داشت ایستاده بود و سکیرو را خطاب میکرد..
_ فراموش نکن که چرخ زندگی همیشه بر وفق مراد نمیچرخه..
_ ...
_ مخفی بودن شیطان همیشگی نیست و آرامش، همیشه پابرجا نخواهد بود.
تو الان دیو داخل معرکه رو کشتی اما این آرامش طولی نمیکشه و دیوی بدتر از اون جایگزین میشه...
_ ...
@FromSoftware
1 763
[ روایت یک گرگ تک دست ]
بخش دوم :
{ قله آرزو ها }
#کتاب
#Sekiro
#Art by : Zhuoxin ye
1 763
Gehrman the First Hunter VS Moon Presence (Bloodborne Boss VS Boss Mod)
#Boss_Mod
@Fromsoftware
1 763
25
_ مهارتت تحسین برانگیزه جوون..
اهل کدوم قبیله ای؟
گیوبو نیزه اش را با زحمت از جسد دومین گارد بیرون میکشد. اکنون وقت حمله به سومین نفر از آنان بود، همان هایی که تنها امید و نور زندگی گیوبو را از او گرفته بودند.
_ بعد از اینکه سرورم ایشین رو بکشه، آرامش دوباره بر این سرزمین حاکم میشه. با این قدرت و مهارتی که داری، میتونی یکی از بهترین ژنرال های کل ژاپن بشی..
گیوبو که گویا شنوایی اش را از دست داده بود، لحظه به لحظه به هانبی نزدیک تر میشد.
_ .. یا شایدم نه.
آدمی که هدفی تو زندگیش نداره از صدتا آدم با هدف و بی دست و پا هم ضعیف تره..
هدف، ضعیف ترین موجودات را قدرتمند میسازد و در مقابل، بی هدفی از هر بیماری و ناتوانی بدتر است. هدف حتی اگر بسیار کوچک هم باشد، به زندگی آدم معنا میبخشد.. انسانی که بدون هدف زندگی کند مرده است.
علی رغم اینکه زمان زیادی از ورودش به جنگ گذشته بود و دو فرمانده عالی رتبه را هم کشته بود.. هیچ خستگی در بدنش حس نمیکرد و لحظه به لحظه، مرگ تکتک عزیزانش را جلوی چشمانش مشاهده میکرد و خشمش بیشتر میشد...
ایشین با کشتن تامورا، سرانجام با ارتش کوچکی که داشت بر قوای وزارت داخلی حاکم بر سرزمین آشینا پیروز شد..
_ ژنرال تامورا... کشته شددددد..
گنیچیرو سوار بر اسب به تاخت به سمتش میرود تا اولین کسی باشد که به او تبریک میگوید..
_ پدر بزرگ... چشمتون!!!!!
_...
گنیچیرو
اون مردی که اون طرف نشسته...
اون کیه؟
گنیچیرو کمی جلوتر میرود و در نگاه اول او را نمیشناسد، اما به یکباره چشمش به کلاه خود او و نوبو میافتد..
_ گیوبو؟!!!!!..
.. تو اینجا چیکار میکنی؟؟؟
گیوبو بروی دو زانویش مینشیند و دست گنیچیرو را میگیرد..
_ منو بکش..
_ چی؟!!!! بلند شو...
_ التماست میکنم
بعد از اتفاقی که برای بقیه دوستام افتاد... دیگه نمیتونم زندگی کنم.. این لطفو در حقم انجام بده..
_ شکست یک سامورایی...
ایشین کمی به او نزدیک تر شده و نیزه او را از روی زمین برمیدارد تا نگاهی دقیق تر به آن داشته باشد.
تیغه فلزی نیزه کج شده و تقریبا بلااستفاده بود..
_ یک نیزه با تیغه ای (بسیار تیز) و ابزاری که براحتی زره های مقاوم رو از جا دربیاره... عجیب نیست که خیلی راحت سه محافظ مشهور تامورا رو سربه نیست کردی..
_ پدربزرگ شما چطوری مبارزه گیوبو رو تونستین ببینید؟!!
_ کشتن اون احمق ابداً کاری نداشت.
نبرد این جوون و استعدادش حواسمو پرت کرد و چشمم زخم کوچیکی برداشت..
اکنون نگاهش را بروی گیوبو متمرکز کرده و هالبرد با شکوه تامورا را به سمت او میگیرد..
_.. این سلاح باشکوه، از بَدو ساخته شدنش متعلق به تو بوده.. براستی که وارث حقیقی تامورا، همین جوون بی نام و نشونه.
حالا بگو ببینم جوون
قبول میکنی که به یکی از هفت نیزه دار حکومت آشینا دربیایی؟
گیوبو اکنون کمی سرش را بالا آورده و به ایشین نگاه میکند.
اشک و خون در صورتش مخلوط شده بود. دستش را بلند کرده و نیزه را در دستش میگیرد..
@FromSoftware
متاح الآن! بحث تيليغرام 2025 — أهم رؤى العام 
