𝘌𝘭𝘥𝘳𝘦𝘥'
Kanalga Telegram’da o‘tish
-وجود کلماتی اما، خودت وجود نداری. Gl & Bl novels☀️ - چنل دیلی؛ @el6hell
Ko'proq ko'rsatish2 843
Obunachilar
-124 soatlar
-137 kunlar
-7530 kunlar
Postlar arxiv
2 841
Repost from N/a
- منبع فیلم و سریالای بیال هات 🌶🔞
@LGBTsun1
- دیلی یه پسر گی که از lgbt هم توش فعالیت میکنه🏳🌈🍓🍃
@lgbt_aurora
- فیلم و سریالای الجیبیتی🏳🌈🫧
@idlmovie
- رمانهای لزبین و گی ترسناک و جناییِ رازآلود🫗🗃
@lesbianXxx
- بهشتی برای کاپلای lgbt🏳🌈❤️🔥
@llfreespiritsll
- چنـــل مثبــتهیـجده ، کاپــل گـ🔥ــی چیــنی که برای اولیــنبار مومنـــتهای خاکـ🚫ــبرسری #لـــورفته از پشـتصحـ💢ـنه ســـریال #Untamed رو گذاشته.
@Yizhan_Tang
- بانک اطلاعات افراد ترنس🏳⚧
@TransInfoCenter
- ادیت و عکس از کاپلای بیال🏳🌈
@bl_HOT_edits
- چنل یه نانباینری که توش چیزای رندوم میذاره👾🐈⬛️
@fallen_between_the_cracks
2 841
#part281
برای لحظهای خیلی کوتاه احساس کردم حرفش اصلا حس خوبی بهم نداد.
اخمام کمی رفت توی هم و نفس عمیقی کشیدم که لبخندش پررنگ تر شد.
همجنان خیره و موشکافانه نگاهم میکرد و دود سیگاری که لای انگشتاش گرفته بود به صورت کاملا مستقیم وارد ریه ها و دماغم میشد و بهم احساس خفگی میداد.
اهورا هیچوقت ادم دهن لق و یا گنده گوزی نبود.
اما نمیدونم چرا درمورد غزل مدام تلاش میکرد این موضوع رو توی سر خودش و همه بکوبه.
نمیدونم چی راجب اون وجود داشت که اهورا رو اینطوری کرده بود.
چرا که هیچوقت درمورد هیچکس اینطور رفتار نمیکرد.
ایا چیزی بالاتر از خودخواهی یا در اوردن حرش من به خاطر قضیه فراموش نشده عسل بود؟
نمیدونم چرا اما کاملا مطمئن بودم که غزل تایپ مورد علاقه اهورا توی دخترا نیست.
البته اگر قرار بود از دخترای جینگولی، مودب و با شخصیت خوشش بیاد قطعا تینا بهترین گزینه بود.
و حالا که نمیخواستش انگار واقعا کسانی مثل غزل باعث جلب توجهش میشدن.
اما به هیچ عنوان حس نمیکردم که تنها چیزی که درمورد غزل توی فکرش میگذره یه علاقه یا صرفا اینکه ازش خوشش میاد باشه.
خیال میکردم فقط میخواد از این طریق من رو اذیت کنه.
چرا که اهورا اگر یه رابطه درست و حسابی میخواست، من به هیچ عنوان قرار نبود بفهمم که از غزل خوشش میاد.
یا حتی گذشته از اون، اجازه نداشتم بخوام نزدیکش شم.
حتی همین رفتارش، اینکه بهم راجب اون اتفاق گفته بود و همه اینا دقیقا به خاطر همین موضوع بود.
اینکه واقعا قصد دیگهای داشت.
_اهورا.
سرش رو کمی بلند کرد که با لحنی جدی ادامه دادم؛
_اون زمان که وقتی بحث سکس میشد سه تا سکته میزدی برام خیلی قابل تحمل تر بودی.
الان واقعا داری شورش رو درمیاری.
اهورا_ترسیدن و نترسیدن من از سکس چه فرقی به حال تو داره؟
دهنم رو باز کردم تا حرفی بزنم که گفت؛
_نه نه نمیخواد بگی.
خودم فهمیدم.
دلیلش یه جایی اون بالاهاست.
و پشتوانه حرفش به پلههای مارپیچی با نردههای مشکی اشاره کرد.
پوزخندی زدم و اجازه دادم هرطور میخواد فکر بکنه.
در هر صورت برام مهم نبود.
اهورا هیچوقت چیزی رو اشتباه برداشت نمیکرد و قطعا خودش هم میدونست که غزل برای من چیزی بیشتر از یه دختربچه کنجکاو کننده نیست.
فقط نمیدونستم چیکار کرده بودم که باعث میشد همه فکر کنن ازش خوشم میاد، درصورتی که تا همین دوسه ماه پیش همه جا گفته بودم که اصلا حس خوب و جالبی بهش ندارم.
نگاهم رو از اهورا گرفتم و از پلهها بالا رفتم.
میدونستم که اهورا زر اضافه زیاد میزنه و هنوز هم نمیتونه انقدر راحت و بدون هیچ مشکلی سکس داشته باشه.
کم کم به ده جلسه تراپی و روانشناس و مشاور برای حل کردن مشکلات و تروماهای بچگیش احتیاج داشت و غزل قطعا نمیتونست با یه جلسه درمانش کنه چرا که خودش از اهورا روانی تر بود.
فکرام اصلا حس خوبی بهم نمیدادن.
مخصوصا حالا که امکان داشت واقعا اشتباه کنم و حرف اهورا درست باشه.
البته که میدونستم چرت و پرت محضن.
همونطور که انتظار داشتم غزل توی اتاق ها نبود.
پوفی کشیدم و با اخم به فضای خاکستری رنگ پشت در نگاه کردم.
حالا اهورا فکر میکرد من واقعا حسی به غزل دارم.
واقعا احمقانه بود.
چون اون اتفاقا تنها کسی بود که باید میدونست این موضوع امکان پذیر نیست.
البته که تمام اتفاقاتی که داشت میوفتاد کاملا عادی بود، اما اهورا طوری رفتار میکرد انگار که داره وسط یه فیلم جنایی زندگی میکنه.
درست لحظه ای که داشتم از پله ها پایین میرفتم به ذهنم رسید که شاید غزل توی سالن استخر باشه.
چرا که جای واقعا خوبی برای فرار کردن از یه مشت ادم احمق بود.
از پله ها پایین رفتم، از راهرویی که سمت راستش به حموم و دستشویی منتهی میشد گذشتم و در رو باز کردم.
درست حدس زده بودم، غزل وسط سالن بزرگ زیر نور لامپ های ابی ایستاده بود و با شوک به صفحه گوشیش نگاه میکرد.
چشمهام رو تنگ کردم و در رو موقع بستن به هم کوبیدم که متوجهم شد و برگشت سمتم.
_چه جای خوبی پیدا کردی.
2 841
وای به حال نفر بعدیای که از اعتمادم سوءاستفاده کنه، تلافی اون چندتای قبلی رو هم سرش درمیارم.
2 841
اگر فکر میکنی با همه فرق داری و منحصر به فردی، باید بدونی که میلیونها ادم دیگه هم مثل تو همین فکر رو میکنن.
2 841
انقدر خسته ام که اگر بار دیگر زخمی شوم، بگذارم کرمها درونش لانه کنند و عنکبوتها برای بستنش تار بتنند.
2 841
#part280
گذشته از اون غزل هیچوقت در جایگاهی قرار نداشت که بخواد به من خیانت کنه.
چرا که اصلا هیچ رابطهای باهم نداشتیم.
و صد البته که سارینا راست میگفت.
تمام دخترایی که وارد زندگی من میشدن دقیقا مثل خودش بودن.
بدون هیچ حدو مرزی که بخواد باعث قابل اعتماد بودنشون باشه و صدالبته که خیانتکار بودن از صفات بارزشون بود.
و من میدونستم که غزل دقیقا کسی بود مثل سارینا.
یا حتی میتونست بدتر هم باشه.
چرا که من سارینارو میشناختم، تک به تک کارها و حرفهاش برام قابل پیشبینی بودن و خیلی وقت بود که دیگه با هیچ رفتار و حرفی نمیتونست سوپرایزم کنه.
کاملا اطمینان داشتم که هیچوقت ادم کاملا مثبتی توی زندگی من نبوده و نخواهد بود.
حتی اگر کاملا دوستانه ازم درمورد دوست پسرش مشورت میخواست.
غزل اما، مثل یه جزیره کشف نشده وسط یه دریای مذاب و اتشفشان میموند که هر لحظه امکان داشت فوران کنه.
اونقدر خطرناک و غیر قابل باور که نشه به راحتی توی مغزش نفوذ کرد.
مطمئن بودم که حتی خودش هم نمیدونست که چی توی فکرش میگذره.
همین موضوع همیشه باعث میشد که تا حدودی دلم بخواد کشفش کنم.
اما هیچوقت قرار نبود اونقدری پیش برم که بتونه غرقم کنه.
کسی که این وسط توی اون دریای مذاب میسوخت من نبودم.
هیچکسی دیگه نمیتونست من رو بسوزونه.
نه سارینا، نه غزل و نه بدتر از اوناش.
نفس عمیقی کشیدم و از روی صندلی بلند شدم.
گوشیم رو از روی میز برداشتم و گفتم؛
_هرموقع زجه زدنت راجب دوست پسر احمق تر از خودت تموم شد بیا تو.
هوا سرده.
نگاهم رو ازش گرفتم و رفتم سمت در که متوجه شدم اونطوری که باید حرصم رو سرش خالی نکردم.
_البته نه.
میتونی همینجا بمونی و از سرما بمیری.
من یه دختر جدید پیدا کردم، دوست پسرت هم همینطور.
وارد سالن شدم و در رو پشت سرم بستم.
بنظر میرسید وقت بریدن کیک و فوت کردن شمع باشه.
از لای جمعیت نه چندان زیاد گذشتم و خودم رو به میز رسوندم.
اهورا دست به سینه به دیوار تکیه داده بود و من رو نگاه میکرد.
تینا و اوا مشغول روشن کردن شمع بودن و امکان نداشت بدونن غزل کجاست.
درواقع انقدر مشغول بودن که ممکن بود حتی خبر نداشته باشن توی جشن حضور داره.
برادرش دقیقا کنار در و روی مبل نشسته بود و حالا تنها کسی که بنظر میرسید ازش خبر داره اهورا بود.
خودمم نمیدونستم چرا و به چه دلیل دنبالش میگردم اما فقط احساس میکردم امشب اصلا اونطوری که باید رفتار نکرده بودم.
درست بود که اهمیتی برام نداشت و فقط یه دختر بچه 18 ساله بود که هفته پیش باهاش سکس کرده بودم، اما من از اون ادمایی نبودم که بخوام بعد از چنین حرکتی یه نفر رو کاملا نادیده بگیرم و باعث بشم حس کنه لیاقت اونکار رو نداشتم.
هرچند که مطمئنم بین تموم ادمهای مزخرفی که احتمالا باهاشون خوابیده بود هیچکس به اندازه من ارزشش رو نداشته.
البته اگر موضوع اینکه اولین بار با اهورا بوده مثل بقیه حرفاش دروغ نبوده باشه.
کنار اهورا ایستادم و خیره به چشماش گفتم؛
_چه عجب ساکت و مثل پسرای خوب اینجا ایستادی.
باز زهرتو در خفا به کی ریختی؟
نفس عمیقی کشید و با رضایت کامل گفت؛
_همون دعوای سر شب برام کافی بود.
الان ایستادم اینجا و از منظره دوست دختر پولدارم لذت میبرم.
پوزخندی زدم و خیره به تینا گفتم؛
_دوست دختر پولدارت؟
منظورت همونیه که فقط به چشم دوستت میبینیش؟
شونش رو بالا انداخت و لیوان پر از عرقش رو بالا برد.
اهورا_سلامتی مغز معیوبت رفیق.
لبهام رو به هم فشردم و با لبخندی ناخواسته گفتم؛
_حداقل من یه معیوبش رو دارم.
تو که همون رو هم نداری.
اهورا_نیازی بهش ندارم.
_میدونم.
جوابم رو نداد که با خنده نگاهش کردم.
از بعد از اون بحثی که خونه من داشتیم و تینا متوجه یکسری چیزها شده بود تا الان رابطمون کمی شکراب بود.
اصلا دلم نمیخواست به خاطر کسی که هنوز یکسال هم نشده بود که میشناختیمش باهم کات کنیم.
اما اهورا کلا همین بود.
هیچوقت نمیتونستی صد درصد درکنار خودت داشته باشیش.
هیچوقت کاملا صفر یا صد نبود، همیشه طوری رفتار میکرد که انگار قابل اعتماد ترین ادم زندگیته، درصورتی که میتونست از یه دشمن برات خطرناک تر باشه.
_غزل کجاست؟
اهورا_نمیدونم، احتمالا همین اطراف داره یچیزی میکشه.
_اره.
اگر کسی که زهرت رو بهش ریخته باشی اون باشه قطعا چنین چیزی انتظار میره.
پس باید لای بوتهها یا کنار منقل دنبالش بگردم.
لبش کج شد و نفس عمیقی کشید.
صاف توی چشمام زل زد و با همون صدای گرفته گفت؛
_شاید درمورد بقیه اینطور باشه.
اما اگر من زهرمو به اون ریخته باشم، توی باغچه و بوته نه، بلکه توی اتاق و تخت خواب باید دنبالش بگردی.
خانم یزدانی!
2 841
#part279
اینطوری فایده نداشت.
دیگه حالم از اینهمه دزد و پلیس بازی به هم میخورد.
چرا مثل ادم باهاش صحبت نمیکردم و از احساساتم نمیگفتم؟
خب تا وقتی که من حرفی نزنم اون هم قطعا هیچ ری اکشنی نشون نخواهد داد.
نفس عمیقی کشیدم و با اخم به در شیشهای خیره شدم.
...
اراز؛
هوای توی سالن واقعا اذیتم میکرد.
من با سیگار کشیدن مشکلی نداشتم اما اینکه توی فضای بسته پر از دود قرار بگیرم باعث میشد احساس خفگی بهم دست بده.
مخصوصا که تا حدودی نفس تنگی داشتم.
البته خیلی خفیف بود و هیچوقت کاملا باعث ازارم نمیشد.
این مشکل عالی رو از مادرم به ارث برده بودم.
هرچند که اون دچار اسم شدید بود و کوچکترین بو و دودی رو تحمل نمیکرد.
شاید یکی از دلایلی که باعث میشد تا وقتی زنده بود سمت دود و دم نرم همین بود.
روی صندلی فلزی کنار در نشستم و گوشیم رو روی میز گذاشتم.
سارینا خواست کنارم بشینه اما متوجه شد که جا نیست.
ناچارا کمی ازم فاصله گرفت و روی صندلی تکیه داده شده به دیوار زیر پنجره نشست.
مثل همیشه موهاش رو کاملا محکم و دم اسبی بالای سرش بسته بود و میتونستم ببینم که انتهاش بافت ساده ای با یه کش ابی همرنگ لباسش قرار داره.
چشمهاش به خاطر محکمی بافت کشیده شده و حالت خمار گرفته بودن.
شاید هم این کشیدگی و خماری به خاطر اثر الکل بود.
در هر صورت هیچ نقصی نداشت.
هم از لحاظ هیکل و هم قیافه.
اما زیباییش اصلا جذب کننده نبود، حداقل برای من.
نفس عمیقی کشید و گفت؛
_برام مهم نیست.
_بله دارم میبینم.
مثل همیشه که به هیچ عنوان به اعضای صورتش استراحت نمیداد ابروهاش رو توی هم کشید و گفت؛
_مسخرم میکنی؟
لبخندی زدم و کمی بیشتر به صندلیم تکیه دادم.
_اره.
سارینا_نمیدونم.
شایدم اون واقعا ادم مناسبی برای من نبود.
مگر نه به خاطر یه دعوای احمقانه اینطوری نمیرفت بچسبه به یه نفر دیگه.
اصلا میدونی چیه، همین امشب برای همیشه از زندگیم پرتش میکنم بیرون!
_بهترین کار رو میکنی.
سارینا_میخوای یه کاری کنیم؟
یجوری حرصش رو در بیاریم؟
باهم.
چون میدونه قبلا تو رابطه بودیم.
_سارینا مگه بچهای؟
چرا فکر کردی چسبیدن به اکست که دختره قراره حرص دوست پسر 30 سالت رو دربیاره؟
بعدم من حتی برای فیلم بازی کردنم دلم نمیخواد بچسبم به تو!
نگاهی به سرتا پاش انداختم تا حرفم تاثیر بدتری روش بزاره و حالت تحقیر داشته باشه.
میدونستم که حالش خوب نیست و ممکنه با کوچکترین حرفی بدتر بشه.
اما به من هیچ ربطی نداشت.
اگر کنارش بودم و باهاش صحبت میکردم صرفا به خاطر اون دو سال رابطه مزخرفی بود که باهم داشتیم.
نفس عمیقی کشید و با همون اخم نگاهم کرد.
چشماش برق نمیزد اما کاملا مشخص بود که خودش رو کنترل میکنه.
سارینا از اون ادمهایی نبود که بخواد جلوی بقیه گریه کنه یا ضعف نشون بده.
اما حالا واقعا وضعیت درست و حسابی ای نداشت.
از کارش اخراج شده بود، مادرش مشکوک به بیماری بود و گذشته از اون دوست پسرش داشت با یه دختر دیگه چند متر اونور تر عشق و حال میکرد.
سارینا_یه زمانی التماسم میکردی.
یادته؟
الان حتی به خاطر فیلم بازی کردن هم نمیخوای بهم بچسبی؟
پوزخندی زدم.
مثل همیشه، وقتی احساس ضعف میکرد میخواست بقیه رو هم با خودش پایین بکشه.
دقیقا مثل اهورا.
_من التماست میکردم؟
محض اطلاعت کسی که بعد از خوابیدن با رفیقم اومد التماس کرد که ببخشمش تو بودی.
من فقط ازت خواستم از زندگیم گم شی بیرون.
همین.
سارینا_ولی خوب سوزوندمت، نه؟
خیال میکردی انقدر خوبی که هیچکس نمیتونه بهت نه بگه؟
یا هیچوقت کس دیگه ای بهت ترجیح داده نمیشه؟
حالا هیچ خبری از خماری چشماش نبود و نگاهش رو مستقیم بهم دوخته بود.
شبیه روباه ماده ای به نظر میرسید که برای موشها خط و نشون میکشه.
چقدر بیچاره.
من مدت ها بود که اون موضوع رو توی خودم حل کرده بودم.
بارها به این نتیجه رسیده بودم و حالا کوبیدنش توی صورتم هیچ احساسی جز ترحم برام ایجاد نمیکرد.
_هنوزم بچهای.
سارینا_محض اطلاعت، من دوسال ازت بزرگترم.
میدونی کی بچست؟
اون دختری که اون داخل نشسته و انقدر احمقه که هرچی اومد دم دستش بخوره و بکشه.
و به صمیمی ترین دوستت بچسبه.
خیلی بیچارهای!
همه بهت خیانت میکنن.
کی میخوای دست از دخترایی که مثل منن بکشی؟
متوجه شدم که درمورد غزل صحبت میکنه.
با اینکه همین الانم به خاطر مسخره بازیاش با اهورا از دستش کمی کلافه بودم پوزخندی زدم و گفتم؛
_خب زودتر بگو که حسودیت شده.
سارینا_من؟
من چرا باید به اون دختره وحشی بی تربیت حسودیم بشه؟
کاملا مشخصه از کجا اومده.
البته توهم بدت نمیاد، شاید اصلا به خاطر همون اینطوری بامن حرف میزنی.
میترسی بپره و بهت خیانت کنه؟
حرفاش عصبی کننده بود، اما چهرهش رو که میدیدم نمیتونستم اجازه بدم اونقدر روم تاثیر بزاره.
چرا که کاملا میشد فهمید چقدر توی شرایط بدی قرار داره و چقدر داغونه.
2 841
#part278
پوزخندی زدم.
_چرت و پرت نگو.
من اراز رو دوست ندارم.
اهورا_مگه من دارم راجب اون حرف میزنم؟
اصلا مگه من گفتم دوستش داری؟
بدون حرف نگاهش کردم که خندید.
کاملا مشخص بود داره دستم میندازه.
در هر صورت توی وضعیتی نبودم که دلم بخواد باهاش بحث کنم.
از سمتی هم میدونستم که همه چیز رو فهمیده و با حاشا کردنش فقط وقت خودم رو تلف میکردم.
شونم رو بالا انداختم و یه پاستیل برداشتم.
چشمام رو چرخوندم که متوجه شدم تینا درحالی که کنار اسپیکر وایساده و نگاهمون میکنه.
حتی حوصله فکر کردن به اون رو هم نداشتم.
_چی میخوای بگی؟
زودتر بگو حوصلم داره سر میره.
شونش رو بالا انداخت و پاستیلم رو از دستم گرفت.
اهورا_هیچی.
خواستم بهت کمک کنم تا حقیقت رو بفهمی.
_ممنون.
خودم نمیدونستم چی توی فکرم میگذره، منتظر بودم تو بگی.
اهورا_اتفاقا میدونی چی توی ذهنت میگذره.
اما داری کارای خودت رو نقض میکنی.
اینکه از یه نفر خوشت بیاد خودخواهیه، اما تو شبیه ادمای خودخواه رفتار نمیکنی.
بدون حرف نگاهش کردم که ادامه داد؛
_اما اون کاملا داره خودخواهانه رفتار میکنه.
و میبینی که چطور باعث شده عصبی بشی.
اخمام کمی رفت توی هم که ادامه داد؛
_ادما همینجورین.
وقتی بفهمن برای کسی مهمن، مدام مایوسش میکنن.
و تو به جای اینکه ازش دور بشی، بیشتر دست و پا میزنی.
نفس عمیقی کشیدم.
با اینکه اصلا دلم نمیخواست کسی که این حرفارو بهم میزنه اهورا باشه، کاملا راست میگفت.
اراز قطعا از حس من به خودش مطلع بود.
دلیل رفتارای من رو نمیفهمید؟
همش در تلاش بودم تا کنارش باشم.
از اون گذشته، خودم رو پاره کردم تا باهاش سکس داشته باشم.
و حالا خیلی راحت بهم بی توجهی میکرد!
یا طوری رفتار میکرد انگار براش مهمم، درصورتی که نبودم!
اگر بودن من کنار اهورا ازارش میداد الان عصبی یا ناراحت بنظر میرسید.
اصلا گور پدر احساسات، مگه اهورا رفیقش نبود؟
خیلی راحت میتونست بگه از من خوشش میاد و متقاعدش کنه که سمتم نیاد.
شایدم واقعا فکر میکرد من و اهورا دوستیم.
البته مگه نبودیم؟
چیزی نگفتم و یه لیوان نوشیدنی دیگه برای خودم ریختم و پکی به سیگارم زدم.
اهورا_بسه.
نمیخواد بخوری دیگه.
اینا سنگینن.
لیوانم رو از روی میز برداشت که اخمام رفت توی هم و ازش گرفتمش.
_به تو ربطی نداره.
پوزخندی زد و دوباره به میز تکیه داد.
اهورا_فقط حوصله نئشه کشی ندارم.
مگه نه به تخمم هم نیست که چقدر میخوری و بعدش چت میشه.
_لطفا نسبت به همه موضوعات مربوط به من همینجوری باش.
از اون پایین که استفاده دیگهای نداری، لااقل منو به اونجا بگیر.
چند ثانیه بدون حرف نگاهم کرد و بعد به جای پوزخند، لبهاش اروم اروم از هم فاصله گرفتن و دندونهای سفیدش نمایان شدن.
نفسش رو با خنده فوت کرد بیرون و به جای اینکه مثل پسرای دیگه به این موضوع گیر بده و یچیزی بیوفته دستش گفت؛
_غزل.
من و تو دوستیم.
نمیدونم چرا فکر میکنی من دشمنتم.
نوشیدنیم رو سر کشیدم و گفتم؛
_دوست من نمیره یکی از رازهام رو برای همه تعریف کنه.
اهورا_غزل این موضوع رو بیرون که بودیم برات توضیح دادم.
و فکر کنم کاملا هم منطقی بود و خودتم متوجهش شدی.
چیزی نگفتم و سعی کردم طعم بد دهنم رو با خوردن خوراکی از بین ببرم.
حالا قفسه سینم داغ تر شده بود، قلبم کمی تند میزد و توی سرم احساس سبکی میکردم.
بدون حرف به اراز و سارینا نگاه کردم.
حالا از روی مبل بلند شده بودن و میتونستم ببینم که به سمت در خروجی سالن میرن.
اب دهنم رو قورت دادم و اخمام رو توی هم کشیدم.
اوا که برای فوت کردن شمعا اومد من و اهورا از هم جدا شدیم تا روی مخ تینا نریم.
ناچارا از لای جمعیت ارشیا رو پیدا کردم و بدون توجه به پسری که کنارش بود روی مبل نشستم.
ارشیا درحالی که سیگار میکشید نیم نگاهی بهم انداخت و به ادامه بحث راجب فیک بودن و افرودنی داشتن تمام کوکائین های ایران پرداخت.
پوزخندی زدم و از پنجره نگاهی به بیرون انداختم.
چیز زیادی مشخص نبود.
عصبی بودن عملکرد منطقیای نبود، چرا که رابطه سارینا و اراز خیلی وقت پیش تموم شده بود.
به گفته خود اراز اصلا سارینا رو دوست نداشت و حالا فقط دوست بودن.
احتمالا داشتن راجب دوست پسرش صحبت میکردن و جایی برای نگرانی وجود نداشت.
اما اراز اینجا توی این شرایط باید کنار من میبود!
منی که الان توی زندگیش حضور داشتم.
نه یه ادم خیانتکار از گذشته.
2 841
#part277
نوشیدنی زهر طعمِ توی دهنم رو قورت دادم و قبل از اینکه اجازه بدم داغی و گز گز گلو و معدم از بین بره بازدمم رو با خنده فوت کردم بیرون.
_جدا؟
حالا معدم به خاطر نخوردن ناهار و خالی بودن شکمم داغ کرده بود و این گرما رو به قفسه سینم انتقال میداد.
استرس گرفته بودم، چرا که اهورا طوری نگاهم میکرد که انگار از حسم به اراز کاملا مطلعه.
البته همه کم کم داشتن میفهمیدن، به جز خود احمقش.
نگاهم رو به چشمای گردش که حالا خمار به نظر میرسیدن دوختم.
خیلی کم پیش میومد توی حالتی که کاملا سرحال باشه ببینمش.
همیشه احساس میکردم غیر قابل پیشبینی و کنترله.
انگار که از گفتن هیچ حرف و به زبون اوردن هیچ جملهای نمیترسید.
انگار که جزئی از یه دنیای دیگه بود.
دروغ چرا، همین رفتاراش بود که باعث میشد با وجود اینکه به معنای واقعی کلمه ابروم رو برده بود ازش متنفر نباشم.
حس میکردم شبیه خودمه.
اسیب دیده، شکننده، بُرنده، بی پروا و خطرناک.
نفس کوتاهی کشیدم و خیره به تار موی قهوهای روشن جدا شده از دستههای پیچ و تاب خورده موهاش گفتم؛
_من ادم حسودی نیستم.
در ضمن اگر هم بخوام به کسی حسودی کنم، اون ادم دوست بیچاره خیانت دیده تو نیست.
چهرش بعد از شنیدن این حرف تغییری نکرد، فقط قسمتی از سمت چپ لبش چین خورد.
خودم اما خیلی سریع از حرفی که زده بودم پشیمون شدم.
داشتم چی میگفتم؟
شخصی که راجبش اینطور حرف زده بودم اراز بود!
فراموش کرده بودم؟
حالا معدم داغ تر شده بود و میتونستم وجود شعلهای کم جون رو که کم کم توی قفسه سینم پا میگرفت حس کنم.
پوستم از تو درحال سوختن بود.
نمیدونستم به خاطر حجم زیاد حسادت و تلاش طاقت فرسام برای نگاه نکردن به اراز و سارینا بود یا الکلی که حالا توی رگهام میجوشید.
فرقی هم نداشت.
در هر صورت داشتم میسوختم.
اهورا_غزل.
تو خیلی راحت دروغ میگی.
هرلحظه، هر ثانیه.
به تمام ادمهای دورت.
چیزی نگفتم که یه قدم جلو تر اومد و لیوان کاغذیش رو جلوی دهنش گرفت.
حالا بندهای دستبند کاموایی ابی و قهوهایش از دستاش اویزون بودن و موهای فرش دور صورتش رو گرفته و لبهای برجستش به لبخند کجی باز بودن.
اروم پلک زد و با دقت بهم نگاه کرد، به طوری که خماری چشمهاش از بین بره.
اهورا_ولی چشمات.
هیچوقت قشنگ دروغ نمیگن.
توی یه حرکت کل محتویات لیوانش رو خورد و چهرش کمی جمع شد.
خیلی راحت، انگار که فقط اب نمک خورده باشه.
حالا الکل کمی لبهاش رو خیس کرده بود.
زبونش رو روی لبش کشید که اخمام رفت توی هم.
حرکاتش حس جالبی بهم نمیداد.
پشتم رو به میز کردم و ناخوداگاه نگاهم به سمت مبل انتهای سالن چرخید.
خبری از اون دختر بین سارینا و اراز نبود و حالا داشتن با صدای بلند و در گوش هم حرف میزدن.
چون اسپیکر بهشون نزدیک بود انگار درست صدای هم رو نمیشنیدن.
لبم کمی لرزید که صدای اهورا رو شنیدم.
اهورا_همیشه لوت میدن.
حقیقت رو فریاد میزنن.
انقدر بهم نزدیک بود که حتی بتونم گرمای بازدمش رو حس کنم.
سارینا سرش رو به اراز نزدیک کرد و چیزی توی گوشش گفت.
اراز اما کاملا بی توجه بهش پکی به سیگارش زد و نگاهش چرخید سمت من و اهورا.
برق نگاهش رو حتی از همین فاصله هم میدیدم.
وجودم رو خشک میکرد.
کاملا بیخیال، حالت کنایه امیز و تخریب کننده..
برعکس من که لبهام رو به هم میفشردم و ابروهام کمی توی هم بود.
نگاهم رو ازش گرفتم و به اهورا نزدیک شدم.
همچنان دست به سینه به میز تکیه داده بود و نگاهش بین من و اراز میچرخید.
پاکت سیگارش رو از توی جیبش در اوردم و نخی لای لبهام گذاشتم.
روی میز دنبال فندک گشتم که نور نارنجی رنگش روی صورتم افتاد.
فندک رو جلوی سیگارم گرفت و به محض اینکه بهش پک زدم کشیدش عقب که اتش گرفتن انتهای نخ سیگارم رو دیدم.
از لای لبهام برش داشتم و لبخند کجی زدم.
باید مثل خودش باهاش رفتار میکردم.
چرا که زبون ادمای روانی رو فقط روانی ها میفهمیدن.
سرم رو کج کردم.
_دنبال چی میگردی؟
اهورا_من؟
من دنبال چیزی نمیگردم.
حداقلش که، وقتی توی یه مهمونی دعوت شدم و باید خوش بگذرونم هیچکس نمیتونه اعصابم رو خورد کنه.
حتی برادر بدقواره تو.
_چون به هیچکس جز خودت اهمیت نمیدی.
اهورا_تو هم همینجوری هستی.
حتی اگه یه روز این اتفاق نقض بشه و از کسی خوشت بیاد، همش به خاطر خودخواهیته.
چرا که هیچکس از داشتن چیزهای خوب بدش نمیاد.
مخصوصا اگر یه دختر سفید قد بلند با چشمای سبز باشن!
2 841
تو برای من بوی مکانهای خالی از سکنه را میدهی.
بوی دیوارهای نم گرفته، گلدانهای خرد شده، یا از تجمل افتادن لوستری براق که دورش را عنکبوت تار بستهاست.
تو برای من بوی جایی را میدهی که قبلا روشن بود، صدای اکاردئون و گرامافون در فضا طنین میانداخت و سکوتش گوشهایم را کر نمیکرد.
تو خاطرهای هستی که میدانم روزی میدرخشید؛ اما میبایست تاریکی اکنونش را باور کنم.
2 841
ساعتها بوی فساد میدهند، انگار که دیروز مردهام و حالا درحال تکرار کردن بیستو چهار ساعتی هستم که در ان جان دادم.
Endi mavjud! Telegram Tadqiqoti 2025 — yilning asosiy insaytlari 
