uz
Feedback
𝘌𝘭𝘥𝘳𝘦𝘥'

𝘌𝘭𝘥𝘳𝘦𝘥'

Kanalga Telegram’da o‘tish

-وجود کلماتی اما، خودت وجود نداری. Gl & Bl novels☀️ - چنل دیلی؛ @el6hell

Ko'proq ko'rsatish
2 843
Obunachilar
-124 soatlar
-137 kunlar
-7530 kunlar
Postlar arxiv
#part276 اوا_ارشیا کیه؟ _پسر خالم. سرش رو تکون داد و چیزی نگفت که اب دهنم رو قورت دادم و نفس عمیقی کشیدم. ذهنم همچنان درگیر تماس ابوهادی بود. این چندوقت حتی اگر بیرون بودم هم بهم زنگ نمیزد، این یعنی اتفاقی افتاده بود و یا قرار بود بیوفته. حداقلش خیالم از بابت وجود ارشیا راحت بود. فوقش با اون میرفتم و یه دروغی دست و پا میکردم. پسر خودشو که دعوا نمیکرد، میکرد؟ در هرصورت به من ربطی نداشت. از فکر که در اومدم اهورا با چندتا بطری نوشیدنی کنارم ایستاده بود و مشغول چیدنشون روی میز بود. تینا هم بدون حرف داشت کیک رو روی میز میگذاشت و در تلاش بود که شمع هارو کاملا متناسب باهم روش بپچینه. کیک احمقانه‌ای بود، از همون‌ها که طرح کارتونی و غیر واقعی داشتن، انگار که کاغذی باشن. اگر من بودم حتی برای مهدکودکم هم چنین کیکی نمیگرفتم. خدا پول رو به کیا میده. اهورا در یکی از بطری‌هارو باز کرد که نگاهم رفت سمتش. دقیقا بین من و اراز ایستاده بود. اهورا_این یکی رو مخصوص تو درست کردم. توش مرگ موش ریختم. اراز که بنظر میرسید کوچکترین اهمیتی به تیکه اهورا نمیده گفت؛ _صد دفعه بهت گفتم من توی دسته بندی شما قرار نمیگیرم، اگر میخوای بکشیم باید با شاتگان بیای. نه مرگ و تله موش. موهاشو از جلوی صورتش زد کنار و نیم نگاهی بهم انداخت و لیوان حاوی الکل رو از دست اهورا گرفت و ازمون دور شد. با چشم دنبالش کردم و دیدم که رفت سمت سارینا و کنارش نشست. نفس عمیقی کشیدم و دندونام رو روی هم فشردم. واقعا داشت عصبیم میکرد. بعد از اون اتفاق هنوز هم مثل سیریش به اون دختره بد قواره احمق میچسبید. واقعا نمیدونستم که اینکاراش چه دلیلی داره. لب هام رو بیشتر به هم فشردم و درحالی که تلاش میکردم جلوی اخمم رو بگیرم برگشتم سمت میز و برای خودم نوشیدنی ریختم و درجا خوردمش. اهورا_اره بنظر منم واقعا احمقه. نیم نگاهی به جای خالی تینا انداختم و تلاش کردم نیارم بالا. چیپسی خوردم و بدون اینکه نگاهش کنم گفتم؛ _اراز رو میگی؟ اهورا_اره. تو احمق دیگه‌ای اینجا میبینی؟ _اره. خودت. نگاهی به چهرش انداختم. دست به سینه به میز تکیه داده بود و با لبخند محوی به پشت سرم نگاه میکرد. جایی که میدونستم حالا سارینا و اراز نشسته بودن. زیر چشمی به پشت سرم نگاه کردم اما نتونستم ببینمشون، چرا که باید کامل برمیگشتم تا توی زاویه دیدم قرار میگرفتن. اهورا_بیخیال! من کنار کسی که بهم خیانت کرده نمیشینم بگو بخند کنم. کمی مکث کرد و ابروهاش رو بالا انداخت. اهورا_و ببوسمش. با شنیدن این حرفش خیلی سریع برگشتم و پشت سرم رو نگاه کردم. دختری بین سارینا و اراز نشسته بود و اصلا شبیه کسانی که یک ثانیه پیش همدیگه رو بوسیدن به نظر نمیرسیدن. اراز که متوجه نگاهم شد برگشتم سمت میز و به خوراکی‌ها زل زدم. کاملا مشخص بود اهورا میخواسته واکشنم رو ببینه. قطعا شک کرده بود. _اصلا بامزه نیستی. صدای خنده خمارش رو شنیدم. دست سمت راستش رو روی میزش گذاشت که نگاهم به تتوهای نیازمند ترمیمش خورد. حالا رنگشون کمی به سبزی میرفت و توی پوست تیره صاف بدون موش محو شده بودن. دستبندش رو گره زد و با لبخند کجی گفت؛ _ولی تو خیلی بامزه‌ای! میدونستی؟ اعصابم واقعا خورد بود. اراز حرف جالبی اون بیرون بهم نزده بود. بنظر میرسید داشت دستم مینداخت، یا میخواست اذیتم کنه. شاید اون اتفاق واسش هیچ معنی‌ای نداشته و فقط یه خاطره خنده دار یا سرگرم کننده بوده. حالا هم که رفته بود کنار سارینا و کاملا بیخیال به نظر میرسید. از طرفی هم این موجود کرمو کنارم ایستاده بود و انگار قسم خورده بود تا از اینی که بودم کلافه ترم کنه. _نه. نمیدونستم. یه هایپ برای خودم باز کردم و کمی روی نوشیدنیم ریختم. کارم واقعا احمقانه بود، کاملا میشد فهمید که برای چی دارم انجامش میدم. فقط عصبی بودم، نیاز داشتم خودم رو سرگرم کنم تا هر یک ثانیه یک بار برنگردم عقب و پشت سرم رو نگاه کنم. نوشیدنیم رو سر کشیدم که ادامه داد؛ _منم نمیدونستم. تا قبل از اینکه ببینم انقدر حسودیت شده.

گویند که خدا همیشه با ماست، جانا نکند خدا تو باشی؟

اگر دنبال گرفتن فال تاروت هستید چنل فالم جوین شید @elatarot

اگر دنبال گرفتن فال تاروت هستید چنل فالم جوین شید @elatarot

Repost from Ta𝐿rot
دوستان حال ندارم زیاد توضیح بدم تخفیف گذاشتم رو فالا🎴 "فقط تا فردا شب همین ساعت" -فال کلی 4 سواله؛ 85t 🎫 -فال کلی 7 سواله؛ 130t 🎟 -تک نیت دو سواله؛ 45 🎫 -تک نیت یک سواله؛ 25 🎟 @trionfid

چنل vip, پارت 391, رمان مونارک. هزینه ورود: 50t برای گرفتن شماره کارت و ارسال رسید به ایدی زیر پیام بدید. @vipadmind
+1
چنل vip, پارت 391, رمان مونارک. هزینه ورود: 50t برای گرفتن شماره کارت و ارسال رسید به ایدی زیر پیام بدید. @vipadmind

تو صفحه جدا شده از کتاب مورد علاقه‌ام هستی، نقطه اوج اهنگی که همیشه گوش میکنم، کافه‌ای که ترجیح میدم صبح‌های سپیده دم توش قهوه بخورم، تو اون لباس قدیمی بلا استفاده هستی که دلم نمیاد دور بندازم. تو همون دروغ شیرین و گناه پرتکراری هستی که توش زندگی میکنم.

تورا از قصه اوردم.

photo content

#part275 کمی بهم نزدیک تر شد و دقیقا روبه روم ایستاد. نفس عمیقی کشید و دستاش رو از توی جیبش خارج کرد. اراز_زیاد هم بی شباهت به چیزی که میگی بنظر نمیرسیدین، اما انگار اون خفتت کرده بود. پوزخندی زدم و سرم رو کج کردم که موهام که تا اون لحظه جلوی چشمم رو گرفته بود کنار رفتن. نگاهم رو روی چشمای سبزش قفل کردم. سرمه زیر چشمش تا پشت مژه هاش ادامه داشت و بعد لای بی حالی و به هم ریختگی بدون ریملشون گم و کمرنگ میشد. موهای لخت موج دارش دورش بودن و بنظر میرسید سشوارشون کرده باشه‌. چرا که کمی پف بودن و به خوبی میشد حالت خورد و نامرتبشون رو تشخیش داد. چهره‌ش حالت جدی داشت، اما مثل همیشه میتونستی اون جوشش توی رگ‌هاش رو حس کنی. انگار به تنهایی میتونست باعث سوزوندن یه جنگل پر و بی انتها بشه. انگار که توانایی انجام هرکاری که دلش میخواست رو داشت، مخصوصا تکه تکه کردن من. لبم کج تر شد و درحالی که به چشماش زل زده بودم گفتم؛ _اون؟ هیچکس نمیتونه من رو خفت کنه. از این طرز نگاهش خوشم میومد، حالت طلبکار و حق به جانب و شک داشت. انگار که فهمیدن اتفاقی که در نبودش میوفتاد براش مهم بود. انگار که اهمیت میداد. برعکس طرز بیان و حرف‌هایی که میزد. نه خانم یزدانی، برات مهمه، خیلیم مهمه. اینکه من با کی لاس میزنم، به کی نزدیک میشم و تک به تک حرکتام برات مهمن. بلاخره این رو بهت ثابت میکنم. درحالی که نفسش رو به حالت خنده فوت میکرد بیرون نگاهش رو برد پایین. بنظر رسید لب‌هام رو از نظر گذروند و بعد جدی و نافذ تر از قبل دوباره به چشمام قفل شد. چهرش حالا توی اون نور قرمز واقعا دیدنی بود. بنظر میرسید میخواد با چشماش پوستم رو بسوزونه، مثل یه لیزر. و دقیقا طوری نگاهم میکرد که انگار واقعا میتونست اینکار رو انجام بده. یه ابروش رو بالا انداخت و گفت؛ _عه؟ جدا؟ ولی زیادم سخت نبود. این رو گفت و وقتی انتهای جملش رو میگفت لب‌هاش رو روی هم نزاشت، پس تونستم زبونش رو ببینم که به ارومی بعد از تلفظ واژه "د" به سمت لب‌هاش متمایل شد. حالا نگاهش از چشمام سر خورده بود و پایین تر رفته بود. حرفش احساس عجیبی بهم داد و باعث شد زیر دلم مور مور بشه. نفس عمیقم رو به طور نامحسوس بیرون فرستادم و با همون لحن بیخیال به طوری که انگار به هیچ وجه تحت تاثیر قرار نگرفتم گفتم؛ _سخت نبود چون من خواستم. مگه نه نمیتونستی. دستاش رو توی جیبش فرو برد و یه قدم بهم نزدیک شد که سرم رو صاف کردم. حالا باد نسبتا ملایمی میوزید و موهاش رو کمی تکون میداد. برعکس اون موهای من کم مونده بود کنده بشه و فقط یه کله کچل و زشت درخشان ازم بمونه. کمی خم شد سمتم که برای لحظه ای نفسم توی سینه‌م حبس شد و احساس کردم که میخواد ببوستم، اما وسط راه مسیرش منحرف شد و کنار گوشم گفت؛ _خب پس امیدوارم اخرین بار بوده باشه. قبل از اینکه بخوام حرفش رو تجزیه تحلیل کنم عقب کشید و با چشمای جدی و لبی که همچنان حالت کج خند کوچیکی داشت نگاهم کرد. لب‌هاش از هم فاصله داشتن و درحالی که همچنان گوشه لب تا خط خندش چین خورده بود چشمک محوی بهم زد و بی توجه بهم رفت سمت در ورودی. درست متوجه حرفش نشدم. منظورش این بود که با کسی اونکارو نکنم یا حتی به خودشم نزدیک نشم؟ ازش متنفر بودم. فکرم رو درگیر میکرد و باعث میشد احساس ضعف بکنم. سنگ جلوی پام رو محکم شوت کردم و رفتم سمت ورودی سالن. ارشیا کنار یه پسر هم شکل و شمایل خودش ایستاده بود و خداروشکر در صلح کامل به سر میبردن. خواستم برم سمت تینا و اراز و اوا که تونستم لرزش گوشیم رو توی جیبم حس کنم. به خیال اینکه شاید ارشیا باشه درش اوردم که با همون شماره نحس سیو نشده که به عدد 48 منتهی میشد روبه رو شدم. ابوهادی بود. لب‌هام رو به هم فشردم و در سکوت اجازه دادم ویبره گوشی به بدنم لرز بنداره. احتمالا برگشته بود خونه. اما انسه گفته بود که برای یه کار مهم رفت روستا و انگار حال یکی از دوستاش بد بود و میخواست جنگیریش کنه. چرا انقدر زود اومد؟ تازه فقط چندساعت از رفتنش میگذشت. اب دهنم رو قورت دادم که تماس قط شد و همون لحظه صدای اوا رو شنیدم. بهم سلام کرد و بعد از بغل و بوس و تبریک کشیدم سمت میز. با فاصله از اراز ایستادم که اوا گفت؛ _کجا بودی؟ چرا ندیدمت؟ از اونجایی که اراز توی زاویه دیدم بود تونستم ببینم که نفسشو با خنده بیرون فوت کرد و کمی هایپ خورد. _بیرون بودم. پیش.. ارشیا. دلم نمیخواست اسم اهورارو ببرم. تینا همچنان اینجا ایستاده بود.

سیاوش قمیشی، فروغ فرخزاد، محمود درویش و سهراب سپهری عزیز. حق با شماست.

#part274 پوزخندی زدم که ادامه داد؛ _دوم اینکه من توی مسائل شخصی تو دخالت نکردم، فقط چیزهایی که باید رو فهمیدم. سه اینکه نمیخوام اذیتت کنم چون میدونم تو هم مثل خودمی. _من مثل تو نیستم. اهورا_چرا. توهم مثل منی. دستشو توی جیبش فرو برد که اب دهنم رو قورت دادم و بهش خیره شدم. میدونستم که کاری نمیخواد بکنه، اما ناخوداگاه حس بدی گرفتم. بلاخره دستش رو اورد بیرون که دیدم یه شکلات بین انگشتاشه. نفس عمیقی کشیدم و نگاهم رو ازش گرفتم. انقدر احساس عجیبی داشتم که دیگه سرمارو هم حس نمیکردم. چرا که من وقتی عصبی میشدم بدنم داغ میکرد. حالا از توی سالن صدای اهنگ و جیغ و دست میومد و بنظر میرسید همه چیز سر جاشه. پلاستیک شکلاتش رو باز کرد و درحالی که نگاهم میکرد بین لباش گذاشتش. اهورا_تو هم پاش برسه مثل من قید همه رو میزنی. و واسه منفعت خودت همه کار میکنی. شونم رو بالا انداختم. _درستشم همینه. چون تنها کسی که منو توی گوه ترین شرایطم نجات داد خودم بودم. و هیچکس دیگه‌ای این لطف رو در حقم نمیکنه. درحالی که شکلاتش رو میجوید سرش رو تکون داد و ابروهاش رو کمی بالا برد. اهورا_من میکنم. به چشماش زل زدم و با پوزخند گفتم؛ _من نیاز به لطف کسی ندارم! لبخند کجی زد و دستش رو کمی بالا اورد و نوک انگشت اشارش رو روی مچم و بعد بازوی سمت چپم کشید. انگشتاش داغ داغ بودن و احساس میکردم هر لحظه ممکنه پوستم ترک برداره. اهورا_بدنت این رو نمیگه. نگاهم رو به قسمتای خون مرده دستم انداختم که انگشتاش دور بازوم حلقه شد. _اهورا؟ با شنیدن صدای اراز کمی ازش فاصله گرفتم و برگشتم عقب. سمت چپ ما کنار یه درخت ایستاده بود و دست به سینه و جدی نگاهمون میکرد. با دیدنش احساس عجیبی گرفتم و تکونی به دستم دادم تا ولم کنه. نیم نگاهی بهم انداخت و با خونسردی دستاش رو از دور بازوم باز کرد. عالی شد، حالا فکر میکرد داشتیم کاری میکردیم و قرار بود باهاش بخوابم. از ذهن شکاک این چیزی بعید نبود. شاید هم اهمیتی براش نداشتم. به هرحال واقعا کنجکاو بودم بدونم که ایا براش مهمه یا نه. ایا حسودیش شده؟ اهورا_بدموقع اومدی. اراز نیم نگاهی بهم انداخت و درحالی که جلوتر میومد دستاش رو توی جیبش فرو برد. اراز_جدا؟ مزاحمتون شدم؟ این رو گفت و با جدیت زل زد بهم. نمیدونستم چی بگم تا بتونم موضوع رو جمع کنم. اخه ما کار خاصی نکرده بودیم و نمیتونستم چیزی در این مورد بگم. گذشته از اون حالا احساس میکردم که نگاهش جدی و یا شاید ناراحته. نیاز داشتم براش توضیح بدم، اما اگر واقعا براش مهم نبود چی؟ _اره مزاحممون شدی. داشتم میریدم به دوستت. صدای پوزخند اهورا رو شنیدم. اهورا_اره. تو داشتی میریدی به من. نگاهی به دوتامون انداخت و با بیخیالی گفت؛ _به هرحال. تینا تو سالن دنبالت میگشت. میگفت که نوشیدنیا دست توان. اهورا_باشه. حرفامون هنوز تموم نشده بود، خیال میکردم شاید بعد از زدن این حرف بخواد بره اما همچنان اونجا ایستاده بود. همین کارش باعث شد حس خوبی بهم دست بده و دلم بخواد لبخند بزنم اما همچنان جلوی خودم رو گرفتم. اهورا که متوجه موضوع شد سرش رو تکون داد و کنار گوشم گفت؛ _بعدا حرف میزنیم. چیزی نگفتم و در سکوت به رفتنش چشم دوختم. نگاهم رو به اراز که همچنان با اخم و دست به جیب من رو نگاه میکرد دوختم. اراز_فکر کردم پیش داداشتی. _نه، نمیدونم کجاست. سرش رو تکون داد که گفتم؛ _داشتیم راجب اینکه کاش دهنش رو ببنده و جلوی همه ابروم رو نبره حرف میزدیم. شونش رو بالا انداخت و لبش رو کج کرد. اراز_به من ربطی نداره. چشماش بیخیال و خمار بود و موهای موج دارش کمی نامرتب بنظر میرسید. از مدل خورد و شلخته‌ش خوشم میومد. ابروهام رو بالا انداختم و درحالی که سرم رو تکون میدادم گفتم؛ _معلومه که ربطی نداره. داشتم همینطوری میگفتم که دوباره فکر نکنی رفیقت رو خفت کردم و میخوام مجبورش کنم.. وقتی متوجه شدم ادامه دادن حرفم اصلا جالب به نظر نمیاد ساکت شدم و نگاهم رو ازش گرفتم. صدای قدم‌هاش رو شنیدم و بعد دیدم که روبه روم ایستاد. حالا احساس عجیبی گرفته بودم و ناخوداگاه خیلی عمیق نفس میکشیدم. دلم نمیخواست نگاهش کنم، اینکه گفته بود به من ربطی نداره باعث شده بود بهم بر بخوره. اون حرفش دقیقا به این معنا بود که اصلا برام مهم نیستی و به خاطرت حسودی نمیکنم و اینکه کردمت فقط به این دلیل بود که های بودم یا برام فرقی نمیکرد که کسی که باهاش سکس میکنم کیه. البته اگر هم حرفی میزد میریدم بهش، چرا که ما هیچ نسبتی باهم نداشتیم و تا وقتی که مدام خودش رو میزد به اون راه و ازم فرار میکرد حق نداشت راجب هیچی نظر بده و توی کارام دخالت کنه. پوزخندی زدم. اونوقت به من میگفت باهرکی دم دستت میاد میخوابی. من تنها کسی که باهاش خوابیدم خودش بود، که اونم چون مثل سگ روانیش بودم و میخواستمش. اهورا رو اصلا حساب نمیکردم چون هیچ خواسته و رضایتی توش نبود.

مرا برگردان به ان حالی که قبل از تو بودم و بعد ترکم کن.
"محمود درویش

"محل قرارگیری بعضی چیزها"

#part273 نفس عمیقی کشید و خواست چیزی بگه که صدای ارشیارو از پشت سرم شنیدم. ارشیا_چه خبره اینجا. اهورا ابروهاش رو بالا انداخت و اون چهره ناراحت و عصبیش از بین رفت. نگاهش رو ازم گرفت و به اون دوخت. اهورا_عه. مثل اینکه افسانه شکافته شدن قبر توسط مرده‌ها واقعیه. ارشیا که بنظر میرسید متوجه نشده باشه که موضوع چیه به من نگاه کرد. با اینکه بهش ربطی نداشت گفتم؛ _داریم صحبت میکنیم. برو تو منم الان میام. بی توجه به من به اهورا زل زد و با تیکه گفت؛ _مگه حرف زدنم بلده این؟ اهورا_اره. اتفاقا خوب بلدم چی رو چه جایی بگم تا کون یسریارو بسوزونم. خواست چیزی بگه که نگاهی بهش انداختم. نفس عمیقی کشید و موهاش رو از توی صورتش کنار زد. دستاش رو توی جیبش فرو برد و لبخندی زد که تونستم ارتودنسی های خاکستری رنگش رو ببینم. بلاخره وقتی ازمون دور شد اهورا گفت؛ _من دهن لق نیستم. نگاهم رو بهش دوختم و پوزخندی زدم. _جدی؟ اگر نبودی نه اراز و نه تینا از سکسمون با خبر نمیشدن. البته که اون سکس نبود و فقط یه راه برای نجات دادن خودم بود. اما تو مثل اینکه اشتباه برداشت کردی و اون موضوع رو گرفتی دستت. کم مونده بلندگو برداری و توی کل شهر داد بزنی. اخماش رو توی هم کشید و رولش رو انداخت روی زمین. سرش رو اورد بالا و با چشم‌های خمار نسبتا سرخش نگاهم کرد. دستام رو به هم گره زدم و نفس عمیقی کشیدم. نگاه کردن بهش همیشه احساس عجیبی بهم میداد. طوری نگاهت میکرد انگار که از تک به تک رازهای زندگیت باخبره. یا اگر بخواد توی یه لحظه میتونه بکشتت. با اینکه یه زمان خیلی کوتاه دوست بودیم، الان کمی غریبه بنظر میرسید. البته که همون موقع هم همین حس رو موقع نگاه کردن بهش دریافت میکردم. اهورا_غزل. حالا صداش کمی خش داشت و احساس میکردم انرژی حرف زدن نداره. جوابش رو ندادم و به جاش فقط با اخم بیشتری نگاهش کردم. اهورا_اگر من میخواستم چیزی رو بگیرم دستم و از اون طریق اذیتت کنم مطمئن باش چیزهای خیلی بزرگتری داشتم. اب دهنم رو قورت دادم که از روی زمین بلند شد و اومد سمتم. اصلا حس خوبی بهش نداشتم. اینجور وقتا که گل میکشید چیزهای جالبی نمیگفت و هیچ حد و مرزی برای حرفاش قائل نبود. از چیزهایی که میخواست بگه میترسیدم. چهره‌ش ترسناک نبود، اتفاقا کاملا بی ازار و گوگولی بنظر میرسید. با اون موهای فری که حالا دیگه بلند شده و قهوه‌ای رنگ بنظر میرسیدن، لب‌های بزرگ نسبتا صورتی و چشمای درشت خمار کاملا بی ازار بود. اما طرز نگاهش، زبان بدن و لحن حرف زدنش ازار دهنده بود. شاید هم من اینطور خیال میکردم. به خاطر نمیوردم که قبلا هم چنین حسی ازش دریافت میکردم یا نه. اون زمان هیچ چیز انقدر عمیق و واقعی نبود و کاملا سطحی و زودگذر بنظر میرسید. کمی بهم نزدیک شد و ادامه داد؛ _ولی نمیخوام اذیتت کنم! به چشم‌هاش زل زدم و با اخم گفتم؛ _بخوای هم نمیتونی. چون من چیزی برای از دست دادن ندارم. اهورا_منم همینطور. سرش رو کج کرد و نگاهی به موهام انداخت و ادامه داد؛ _چطور انتظار داری فاب ترین رفیق من که تقریبا هرروز دارم میبینمش از این موضوع باخبر نشه وقتی حتی همه همسایه‌هاتون موضوع رو فهمیدن!؟ ایا من بابت این موضوع بازخواستت کردم؟ ابروهام بالا پرید و با گیجی نگاهش کردم. حالا سرش رو بالا گرفته بود و با خونسردی نگاهم میکرد. _از کجا این موضوع رو میدونی؟ سرش رو کج کرد و لبخند کمرنگ و کجی بین لب‌هاش نشست. حالا میتونستم رگه‌های سرخ توی چشماش رو ببینم. توی این تاریکی و نور قرمز رنگ لامپ زیر درخت، رنگ پوستش تیره تر از همیشه به نظر میرسید و بازدم نفسای سنگینش به صورتم میخورد. گرمم شده بود و احساس جالبی نداشتم. واقعا داشت میترسوندم. اهورا_گفتم که، اگر بخوام با چیزی اذیتت کنم خیلی چیزها دارم. اما من دوستتم. و قصد ندارم بهت اسیب بزنم. _اگر قصد نداشتی بهم اسیب بزنی اونشب جلوی تینا اون حرف رو نمیزدی! گذشته از اون با چیزهایی که ازم میدونی تهدیدم نمیکردی. اصلا کی بهت اجازه داده توی چیزهای مربوط به من دخالت کنی؟ کسی که ابروش این وسط رفته منم چون هیچکدوم از همسایه‌هایی که میگی نمیدونن شخصی که باهاش خوابیدم تویی. اما اون دوستت و بقیه کاملا میدونن که شخص دوم من بودم. حالا کم کم داشتم عصبی میشدم و صدام به طور نامحسوسی میلرزید. اگر میدونست که کل محله موضوع من رو فهمیدن، قطعا خبر داشت که همون شب در حد مرگ کتک خوردم و رفتم بیمارستان. اگر این رو میدونست ابوهادی رو هم میشناخت و بعد از اون طریق درمورد کل زندگی من اطلاعات داشت. لبام رو به هم فشردم و نفس عمیقی کشیدم. اهورا_من نمیخواستم تینا چیزی بفهمه. چت بودم یچیزی گفتم که بعدشم باهاش صحبت کردم جمعش کردم. بیشترش تقصیر اراز بود که دهنش رو باز میکنه هر حرفی میخواد میزنه تا من رو اتیشی کنه. این یک.

میگویند در جهنم چشمه‌ای وجود دارد که هرچه از آن مینوشی سیراب نمیشوی. محکوم شدن من به عطش تو روایت همان چشمه‌است.

#part272 غزل؛ از اونجایی که اصلا دلم نمیخواست ارشیا و اهورا باهم تنها بمونن خیلی سریع لباسام رو عوض کردم. از اون پسره‌ی عوضی بعید نبود یه چیزی بهش بگه و برام دردسر درست کنه. بعد از تینا، من اهورا رو به عنوان دوستم قبول داشتم و بهش یجورایی اعتماد کرده بودم. اصلا فکرش رو نمیکردم که بخواد به اراز چیزی بگه، لو دادنشون به تینا که پیشکش. در رو قفل نکرده بودم و کمی نگران بودم کسی بازش کنه. البته که فقط باید شلوارم رو از روی شورتکم درمیوردم، هرچند که دیدن تلاشم برای اینکار واقعا خنده دار بود. شلوار ارشیا کمی برام تنگ بود، چرا که خشتکش مناسب یه دختر پر پرو پاچه و پلنگی مثل من نبود. مخصوصا حالا که روی چیزی پوشیده بودمش. توی همین فکر ها بودم و داشتم زیپم رو پایین میکشیدم که در باز شد. خیلی سریع از روی تخت بلند شدم و زیپم رو بستم. سرم رو که بلند کردم متوجه اون نگاه اشنا شدم. هنوز هم بعد از اینهمه مدت وقتی میدیدمش انگار هورمون جدیدی توی بدنم ترشح میشد. احساس خوب، ملایم و دلنشینی داشت و البته که باعث میشد کمی هول بشم. لبش کمی کج شد و درحالی که میومد تو و در رو میبست گفت؛ _داشتی خودت رو میمالیدی؟ توی فاصله تبدیل شدن لبخند کمرنگم به اخم تونستم براندازش کنم. زیاد نتونستم متوجه جزئیات لباس‌هاش بشم، اما به نظر میرسید ترکیبی از رنگ سفید، ابی و خاکستری باشن. _مگه روانیم خودم رو بمالم؟ اونم اینجا. لبخندش پررنگ تر شد. سمتم نیومد، بغلم نکرد و حتی نگاه عاشقانه‌ای بهم ننداخت. مستقیم رفت سمت پنجره اتاق و گفت؛ _نمیدونم اخرین بار که دیدمت.. مکث کوتاهی کرد و قبل از اینکه بخوام بهش حمله ور بشم با چشم‌هایی تنگ شده و لحنی بیخیال و جدی گفت؛ _این دوتا هنوز دارن دعوا میکنن. خیلی سریع متوجه منظورش از این دوتا شدم. رفتم سمت پنجره و حیاط رو از نظر گذروندم. ارشیا و اهورا روبه روی هم ایستاده بودن و خیلی جدی همدیگه رو نگاه میکردن. نفس عمیقی کشیدم و اروم گفتم؛‌ _احمقا. اراز_برادرته؟ شونم رو بالا انداختم که نیم نگاهی بهم انداخت. طرز نگاهش مثل همیشه بود، اما خیال میکردم شاید چیزی توشه که با گذشته خیلی فرق داره. چیزی که حتی خودم هم‌ نمیتونستم متوجه بشم که فقط تلقینه یا نه. مثل همیشه حالا زیر و دور چشماش سیاه بود و بدون خوردن هیچ مشروب یا استفاده از مواد یا دراگی خمار بنظر میرسیدن. لب‌هاش کمی کج بود، و یا شاید به هم میفشردشون که اون نقطه فرو رفته کنار لبش مشخص میشد. منتظر بودم حرفی بزنه، یا حداقل چیزی بگه که متوجه بشم هیچی دیگه مثل گذشته نیست. که ما صرفا دیگه دوست یا اشنا نیستیم‌ و شاید چیزی بین ما تغییر کرده و معنی خاصی گرفته بود. نیاز بود‌ متوجه بشم که اون اتفاق براش یچیز عادی نبوده که با همه دوست‌ها و اشناهاش پیش میاد. اراز_چرا دعواشون شده؟ اهورا میدونه داداشته؟ تموم امیدی که داشتم دود شد و رفت هوا. روی تخت نشستم و نگاهم رو ازش گرفتم و شلوارم رو با خشونت در اوردم. مهم نبود اگر میفهمید چی توی ذهنم میگذره و به چه دلیل عصبیم. شونم رو بالا انداختم و با بی حوصلگی گفتم؛ _نمیدونم. یهو پریدن به هم. خودمم نفهمیدم چشونه. ابروهاش بالا پرید و سرش رو تکون داد. اراز_چه جالب. نیم نگاهی بهش انداختم و شلوارم رو انداختم یه گوشه. هنوز به پنجره تکیه داده بود و به جای اینکه من رو نگاه‌ کنه حواسش به اون دوتا احمق بود. پوزخندی زدم و رفتم سمت در اتاق. همه چیز واقعا عجیب شده بود. چیزی وجود داشت که من ازش بی خبر بودم. به زودی ازش سر درمیوردم. وقتش بود دیگه تکلیف خودم رو مشخص کنم. همه داشتن زیادی روی مخم میرفتن. این بازی های مسخره و اسکل این و اون شدن واقعا بس بود. از پله ها رفتم پایین و از جمعیت گذشتم و رفتم سمت در سالن. اهورا یه گوشه نشسته بود و گل میکشید اما خبری از ارشیا نبود. یه راست رفتم سمتش و جلوش ایستادم‌. پکی به گلش زد و نگاهش رو از بوتام گرفت و اورد بالا. دودش رو بیرون فوت کرد و با لحنی متفکر گفت؛ _الان سرما میخوری. _گوز گوز نکن‌. ارشیا‌ کجاست؟ شونش رو بالا انداخت و با خونسردی گفت؛ _نمیدونم، یه جایی تو باغچه چالش کردم. پوزخندی زدم و دست به سینه ایستادم. _تو بخوای اونو چال کنی؟ قبل از اینکه بفهمی چیشد کردتت. پک دیگه ای به گلش زد و دودشو فوت کرد سمتم. اهورا_خانوادگی به تجاوز علاقه دارید؟ اخمام رفت توی هم و نفس عمیقی کشیدم که لبخند کمرنگی روی لبش نشست. _اهورا! نگاهش رو بالا اورد و به چشمام دوخت و همزمان به سکوی پشت سرش تکیه داد. نگاهی به اطرافم انداختم که گفت؛ _بهم نمیاد اون داداش روانی تر از خودت رو بزنم؟ _نه. بهت نمیاد، چون فقط حرفی. هیچکار دیگه‌ای جز حرف زدن بلد نیستی. اهورا_حیف شد، همیشه فکر میکردم درونگرام. نفس عمیقی کشیدم و با جدیت گفتم؛ _قرار بود هیچکس راجب اون موضوع هیچی نفهمه. اما الان همه دنیا میدونن! واقعا غیر قابل اعتماد و دهن لقی.

🧎🏽‍➡️🫕

#part271 چند ثانیه طول کشید تا بتونم حرفش رو درک کنم. منظورش از دوستت غزل بود؟ خواستم ری اکشن بدی نشون بدم، اما ترجیح دادم مثل همیشه بدون فکر عمل نکنم. به همین خاطر درحالی که اخمام رو توی هم میکشیدم گفتم؛ _منظورت غزله؟ شونش رو بالا انداخت و سرش رو بلند کرد. با چهره ای خونسرد و چشم‌هایی تنگ شده نگاهم میکرد. درحالی که تتوی سیب احمقانه و کمرنگ زیر چشم و کنار گونش رو از نظر میگذروندم با جدیت گفتم؛ _دوستم نیست. خواهرمه! چند ثانیه نگاهم کرد و بعد ابروهاش بالا پرید و سرش رو تکون داد. اب دهنم رو قورت دادم و تلاش کردم خودم رو کنترل کنم. _یبار دیگه حرفت رو تکرار کن حالا، متوجه منظورت نشدم. سرش رو کج کرد و با لبخند کمرنگی گفت؛ _تو که گفتی نمیشناسیش. _چرا باید امار خواهرم رو به یکی مثل تو که تو خیابون دیدمش بدم؟ صدرا_چرا کسی که امار خواهرت رو توی خیابون میخواست نزدی؟ _به همون دلیل که توی بندال وقتی بهت گفتم میخوام با دوست دخترت ازدواج کنم منو نزدی. لبش کج تر شد، اما نه به نشانه لبخند. انگار داشت پوزخند میزد و لب‌های درشتش رو به هم میفشرد. حالا چهرش حالت خونسرد نداشت و کاملا جدی نگاهم میکرد. احساس میکردم که عصبیش کردم، و اونم واقعا من رو عصبی کرده بود. لباش رو بیشتر به هم فشرد و سرش رو تکون داد. کمی نزدیکم شد و درحالی که نفس عمیقی میکشید فیلتر سیگارش رو روی زمین انداخت و ساعت و دستبندای احمقانش رو از دستش در اورد. این احمق واقعا روانی بود. البته که من ازش روانی تر بودم و اگر جرعت میداشت یه کلمه دیگه حرف میزد تا جلوبندی خوشگلش رو بیارم پایین. صدرا_خوبه. پس تو واسه اونشب منو بزن و منم واسه امشب. ابروهام رو انداختم بالا و سرم رو تکون دادم. _باشه. استینام رو زدم بالا و رفتم جلو و اون هم دستش رو بلند کرد تا یقم رو بگیره که همون لحظه صدای ترکیدن چیزی و بعد اهنگ بلند تولد و جیغ بلند شد. درحالی که دستاش به یقم بود و منم تیشرتش رو توی دستم میفشردم برگشتم و به در ورودی خیره شدم. دختر نسبتا توپری درحالی که میخندید و دستاش رو جلوی دهنش گرفته بود وارد سالن شد و زن اینده من و دوست دختر فعلی صدرا رو بغل کرد و چندبار پرید. حالا هردومون به هم چسبیده بودیم و بدون حرف از منظره تولد و سوپرایز لذت میبردیم. دختری که همراه با خواهر تینا وارد سالن شده بود درحالی که پشت سرش رو نگاه میکرد اومد سمتمون. از لحاظ تیپ و قیافه شبیه غزل بود. وقتی برگشت و مارو دید کمی تعجب کرد و بهمون نزدیک تر شد. نیم نگاهی به صدرا و بعد من انداخت و گفت؛ _چیکار میکنید!؟ صدرا لبخندی زد و درحالی که یقم رو لای انگشتاش میفشرد با لحنی حرص درار گفت؛ _راجب خواهر مادرمون اختلاط میکنیم. تیشرتش رو کشیدم و گفتم؛ _درست صحبت کن تا با سرامیکا کف دستشویی یکیت نکردم. صدرا_عه جدی؟ به قیافه خوشگلت نمیخوره از این تزا بدی. دختره نگاه غیر جالبی بهمون انداخت و مچ صدرارو گرفت. _اهورا بیا عقب دعوا درست نکن تینا تیکه تیکت میکنه. تو حتما باید توی هر مهمونی یه گندی بالا بیاری؟ صدرا که حالا اهورا صدا شده بود لبخندی زد و گفت؛ _نه ما همدیگه رو دوست داریم. مگه نه بچه خوشگل. تیشرتش رو ول کردم و دستم رو دور کمرش گذاشتم و محکم چسبوندمش به میز که چهرش توی هم رفت و چندتا از هایپ ها افتادن زمین. حالا موهاش توی صورتش ریخته بود و لب‌هاش رو به هم میفشرد. نفس عمیقش توی صورتم میخورد و عصبی و کلافم میکرد. از همه مهمتر، بوی سیگار مورد علاقم رو میداد! دختره خم شد و هایپ های روی زمین رو برداشت و با کلافگی گفت؛ _اهورا تمومش کن. و نگاهی به من انداخت و با جدیت ادامه داد؛ _برید تو حیاط دعوا کنید. چون اگر ابرو ریزی بشه خودم دوتاتونو تیکه تیکه میکنم. و بعد درحالی که شالش رو از دور گردنش میکشید با چشم‌های سبز سرمه کشیدش به اهورا نگاه کرد. اهورا نیم نگاهی به من انداخت و نفس عمیق دیگه ای کشید. دستم رو از دور کمرش خیلی محکم زد کنار و موهاش رو بالا زد. سرفه ای کرد و با جدیت گفت؛ _بریم تو حیاط. اونجا ترتیبت رو میدم. سرم رو تکون دادم و نیم نگاهی به دختری که با اخم نگاهم میکرد انداختم و پشت سرش رفتم. موهام رو از توی صورتم زدم کنار و از لای جمعیت گذشتم. در رو باز کرد و وارد حیاط شد و منم پشت سرش از سالن خارج شدم. باد نسبتا ملایمی میوزید و موهای فر قهوه ای رنگش رو تکون میداد. وسط حیاط و کنار استخر خالی ایستاد و دستاش رو توی جیبش فرو برد. حالا شروع کردن دعوا یکم سخت بنظر میرسید، چرا که موقعیت طور عجیبی پیش رفته بود. نگاهی به سر تا پام انداخت و خندید. دستش رو توی جیبش فرو کرد و رول گلی از توش در اورد و لای لب هاش گذاشت. فندکش رو در اورد و درش رو باز کرد که المنت‌هاش قرمز شد. سرش رو خم کرد که موهاش دوباره توی صورتش ریخت. حالا لب ها و قسمتی از پوستش بخاطر شعله فندک کمی سرخ بنظر میرسید.