𝘌𝘭𝘥𝘳𝘦𝘥'
الذهاب إلى القناة على Telegram
-وجود کلماتی اما، خودت وجود نداری. Gl & Bl novels☀️ - چنل دیلی؛ @el6hell
إظهار المزيد2 699
المشتركون
لا توجد بيانات24 ساعات
+37 أيام
-3430 أيام
أرشيف المشاركات
2 699
#part297
چندتا نفس عمیق کشیدم تا جلوی عوق زدنم رو بگیرم.
با شنیدن صدایی توی گوشم سر جام خشک شدم.
هیچکس کنارم نبود، اما میتونستم نفسهای کسی رو از فاصله خیلی نزدیک بشنوم.
همون جنی بود که درموردش میگفت؟
برای یه لحظه احساس کردم کسی پشت گردنم رو محکم گاز گرفت.
چهرم توی هم رفت و از ترس و شدت درد جیغ زدم.
ابوهادی سرش رو بلند کرد و وقتی دید چقدر با خودم درگیرم اومد سمتم.
از اونجایی که سرم رو کج کرده بودم متوجه اسیب دیدگی گردنم شد و موهام رو کنار زد.
از شدت تعجبش میشد متوجه شد که چقدر جاش عمیق و شاید وحشتناکه.
میشد ترس رو به خوبی توی چشماش حس کرد.
ابوهادی_لعنتی.
مرد پشت سرش خرخری کرد و روی زمین نشست که نتونستم خودم رو کنترل کنم و از شدت ترس و درد بغضم ترکید.
با اینکه گیج و احتمالا نئشه بودم و درست چیزی رو حس نمیکردم باز هم تمام تنم از ترس و استرس میلرزید.
لبهام رو به هم فشردم و ارزو کردم که زودتر بمیرم.
اصلا دلم نمیخواست این وضعیت ادامه دار بشه، حالم از خودم به هم میخورد.
توی موقعیت کاملا چندشی بودم و دیگه نمیتونستم این ترس و استرس احمقانه رو تحمل کنم.
بیشتر از همه اینکه نمیدونستم چه بلایی قراره سرم بیاد ازارم میداد.
مرد روی زمین نشست و چشماش طوری توی حدقه چرخید انگار که مارمولک یا سوسمار باشه.
زل زد به من و نگاهم کرد که بغضم سنگین تر شد.
میتونستم صدای نفسهاش رو توی فاصله نیم سانتی گوشام بشنوم.
با شنیدن اسمم از زبون مردی که با صدای یه زن چهل ساله صحبت میکرد مو به تنم سیخ شد.
صداش طوری بود انگار که یه حیوان زبون باز کرده و حرف زده باشه.
اصلا عادی و نرمال نبود.
ابوهادی اومد سمتم و ظرف حاوی گوشت گربه رو روی تکه چوب کنارم گذاشت و درحالی که زیر لب به عربی چیزهایی میگفت کاترش رو از جیبش خارج کرد.
نگاهی به تیغ تیزی که زیر نور شمع برق میزد و خون روش تیره و خشک شده بود دوختم.
حتی بلد نبودم اشهدمو بخونم.
درحالی که دستاش میلرزید و حسابی عرق کرده بود کاتر رو به گردنم نزدیک کرد که چشمام رو بستم.
هرلحظه منتظر بودم زیر پوست گردنم احساس سرما کنم.
چرا که بنظر میرسید میخواد گردنم رو ببره.
ایا امادگی اینکه شاهرگم پاره شه و کل خون بدنم بیرون بریزه رو داشتم؟
این فکر و تمام نئشگی و سست بودنم باعث میشد پلکام سنگین بشه و نتونم بازشون بکنم.
احساس کردم که کاتر توی تاپم فرو رفت و تکه ای ازش رو سوراخ کرد.
دستاش رو دو طرف لباسم گذاشت و کمی بعد صدای جر خوردن پارچه اومد و برخورد باد سرد به پوستم رو حس کردم.
انقدر ترسیده بودم که حتی جرعت نداشتم چشمام رو باز کنم.
اصلا دلم نمیخواست چهرهش رو وقتی داشت نگاهم میکرد ببینم و از سمتی هنوز اون صدای مسخره رو میشنیدم.
هنوز از اون پشت داشت نگاهم میکرد و میخندید.
حالم خیلی بد بود.
حتی قدرت تکون دادن انگشتام رو هم نداشتم و استخونام کامل خشک شده بود.
بغضم رو به زور قورت دادم و سرم رو کج کردم.
لباسم رو پایین کشید که لبام رو روی هم فشردم و نفس عمیقی کشیدم.
نه انرژی مقاومت داشتم و نه کاری از دستم ساخته بود.
تنها کاری که میتونستم انجام بدم فحش و جیغ و داد بود که هیچ نتیجه ای نداشت و انرژیم رو بیشتر از این میگرفت.
دستش رو پشت کمرم گذاشت و کمی کشیدم جلو که اشکم گونهم رو داغ کرد.
دستش رو برد سمت گیرههای سوتینم که لبهام رو بیشتر به هم فشردم.
حالا با تمام وجودم ترسیده بودم و دلم نمیخواست اتفاقی که داشت میوفتاد ادامه پیدا کنه.
اما میدونستم اگر مقاومت کنم یا کارش رو خراب کنم بعدا برای خودم بد میشه.
جنگیری شوخی بردار نبود، ممکن بود هردومون همینجا کشته بشیم.
حتی اگر زنده هم میموندیم، بعدا به بهونه خراب کردن کارش و عصبانیت صدبرابر بدترش رو سرم میورد.
گیره رو باز کرد و سوتینم رو پایین کشید که پلکم رو محکمتر به هم فشردم و لبام لرزید.
کاش زمین دهن باز میکرد و من رو قورت میداد.
کاش کبودی روی سینهم رو نمیدید!
خیال میکردم توی اون تاریکی پیدا نباشه.
اما از مکثی که کرد مشخص بود که پیداست.
چند ثانیه دیگه به همین منوال گذشت و بعد سردی چیزی فلزی رو بالای سینم حی کردم و سوزش عمیقی توی پوستم پیچید.
هم زمان با باز شدن اون دوسانت خراشی که ایجاد کرده بود و لیز خوردن اروم خون روی پوستم صدای جیغ بلندی رو شنیدم و بعد همه چیز نامفهوم و گنگ شد..
2 699
#part296
گذشته از اون من به دست یه جنگیر بزرگ شده بودم.
کسی که اعضای بدن حیوانات و در موارد خیلی خاص و حساس انسانها، جز متریال اصلی کارش بود.
این موضوع که خونی که روی شلوارم ریخته بود کمی گرم بود باعث میشد احساس بدی بهم دست بده.
چرا که این حقیقترو که این موجود بیچاره احتمالا تا کمتر از چند ساعت پیش زنده بوده بهم یاداوری میکرد.
حتی پوست و گوشتش هم خشک نشده بود و خون به ندرت به صورت لخته دیده میشد.
حالا تصاویر روبهروم رنگ باخته و همه جا رو زرد و کدر میدیدم.
دلم ریش بود و انگار کسی با رنده قلبم رو میسابید.
پاها و دستام از شدت سرما، بی حسی و ضعف گز گز میکردن و نمیتونستم به خوبی احساسشون کنم.
همچنین گلوم به خاطر ریفلاکس اسید معده و دادهایی که زده بودم و تشنگی بیش از حد خشک بود.
سکوت حاکم بر فضا اونقدر سنگین بود که میتونستم چکیدن قطره های خون رو روی کاشی کف زمین بشنوم.
تلاش میکردم پشت سر هم نفس بکشم تا دوباره مجبور نشم عوق بزنم و بالا بیارم.
چرا که نصف چیزهایی که خورده بودم تا الان هضم شده و شکمم نسبتا خالی بود.
گربه رو از روی پام برداشت و جنازش رو کنارم انداخت.
شلوار خاکستری رنگم حالا زرشکی به نظر میرسید و پر از خونی بود که پوستم رو گرم میکرد.
جرعت نداشتم نگاهش کنم..
تکه گوشت توی دستش رو برداشت و به سمت کارتون بزرگ موز رفت و توی ظرف اب شستش.
تکه چربیها و پوستهای اویزون شده بهش رو جدا کرد و گذاشت همون تو بمونه.
بالای سر مردی که روی زمین خوابیده بود ایستاد و درحالی که زیر لب چیزی زمزمه میکرد مشغول به پاشیدن قطرات خون روی بدنش شد.
مرد تکون روزی خورد و خر خری کرد که کمی ترسیدم.
اگر این هم مثل اون بچه جن زده بهم حمله میکرد چی؟
من دست و پاهام بسته بود و توی ضعیف ترین حالت ممکن خودم به سر میبردم.
قطعا درجا میمردم.
کلمهای از دعایی که میخوند رو بلند تر بیان کرد و ظرف رو کج کرد که مقدار زیادی خون روی خشتکش ریخت و همون لحظه تونستم صدای عربدهش رو بشنوم.
تصاویر تار بود و چشمام همه چیز رو کدر میدید و به زور باز میشدن.
انگار که توی یه خلسه نفرتاور و وحشتانک گیر کرده باشم.
خیال میکردم کسی با قاشق فلزی مدام به مغزم ضربه میزنه.
اون لرزش و گز گز رو توی مغزم به خوبی حس میکردم.
وقتی به خودم اومدم صدای خر خر و نالههای نازک و سگ مانند همچنان توی گوشم بود و ابوهادی کنارم ایستاده بود.
دیدن اون مقدار از خون و محتویات توی شکم گربه که با جدا شدن تکه ای از بدنش تقریبا بیرون ریخته بود همون یک مقدار هوشیاری ای که داشتم رو هم ازم صلب کرد.
سرم گیج میرفت و مدام احساس میکردم روی ترن هواییم.
تمام تلاشم رو میکردم که نگاهم به مردی که روی زمین درحال جون کندن بود نیوفته.
ابوهادی سرم رو بلند کرد و توی چشمام زل زد.
نمیدونم چیکار کرده بودم که نگاه کردن به چشماش باعث میشد خجالت بکشم!
کاش اون هم چنین حسی داشت.
کاش فقط کمی بابت رفتارهایی که این 19 سال با من کرده بود خجالت زده و پشیمون بود.
کاش به جای اینکه با وقاحت تمام به چشمام و بلایی که سرم اورده بود زل بزنه به این فکر میکرد که چه موجود پست و حقیریه.
حالا کمی خوشحال به نظر میرسید.
دوستش کمی اونطرف تر داشت روی زمین واق واق میکرد و جون میکند و من این طرف تقریبا رو به موت بودم!
انگار نه انگار که همین چند دقیقه پیش یه گربه رو سلاخی کرده بود.
این مرد واقعا من رو میترسوند.
گاهی خیال میکردم با یه قاتل روانی یا یه موجود غیر انسانی زندگی میکنم.
انقدر پوستم سرد بود که به خوبی گرمای انگشتاش رو زیر فکم حس میکردم.
نگاهش پر از غرور و تحسین بود.
انگار که یه کار خیلی جالب کرده و خوشحال باشه.
ابوهادی_اگر تو نبودی الان جنها تیکه تیکهم میکردن.
دوست داشتم بگم کاش همینجا میمردم تا واقعا چنین بلایی سرت میومد اما انرژی باز کردن دهنم رو نداشتم.
موهام رو از توی صورتم با خونسردی و لطافتی مضحک کنار زد و کمی بهم نزدیک تر شد.
صدا و دستاش میلرزیدن و مشخص بود که از لحاظ انرژیکی بهش فشار اومده.
اکثر وقتا تا بعد از جنگیری تا سه روز از اتاق بیرون نمیومد.
من این رو خیلی دیر متوجه شدم، چرا که از خودم انرژی خیلی بیشتری میرفت و روزها بیهوش میشدم.
خواست حرفی بزنه اما سکوت کرد و چشماش درشت شد.
انگار که به یک باره متوجه جدی بودن داستان شده باشه، و یا اتفاق عجیبی ترسونده باشتش.
خیلی سریع برگشت و به کارتونی که گوشه انبار قرار داشت نگاه کرد.
من متوجه اتفاقی که داشت میوفتاد نمیشدم، چرا که نه گوش هام به خوبی میشنید و نه حتی دومتر اونور ترم رو به خوبی میدیدم.
به سختی تونستم متوجه بشم که کارتون کنار دیوار درحال لرزیدنه.
برای لحظهای صدای نالهها و خر خر مرد با یه صدای زنونه نازک و زمخت عوض شد.
اب دهنم رو با ترس قورت دادم.
ابوهادی خیلی سریع تکه ای از موهام رو با کاتر برید و سرم رو ول کرد.
2 699
#part295
دستش رو از روی دهنم برداشت که سرفه ای کردم و چندتا نفس عمیق پشت سر هم کشیدم.
لاشه گربه رو از روم برداشت و روبه روم ایستاد.
سرم رو کج کردم و بهش خیره شدم.
اصلا انرژی تقلا کردن نداشتم.
حالم مثل وقتی بود که ام سحور بهم مواد داد.
مطمئن بودم یا چیزی بهم تزریق کرده و یا خورونده بود که حتی نمیتونستم انگشتام رو تکون بدم.
درحالی که تمام تلاشم رو میکردم تا نگاهم به گربه ای که بنظر میرسید مدت زمان زیادی از مرگش نگذشته نیوفته نالیدم؛
_من چه گناهی کردم؟
نتونستم جلوی اشکم رو بگیرم و به زور ادامه دادم؛
_اگر کسی همین بلاهارو سر پسرت میورد..
ناراحت نمیشدی؟
انقدر سست بودم که بین هر کلمهای که به زبون میوردم چند ثانیه مکث کنم.
احساس میکردم دارم هذیون میگم.
لبام لرزید و بغضم شکست.
_مگه من چه گناهی کردم که پدرو مادر ندارم و گیر تو افتادم؟
اب دهنم رو قورت دادم که گلوم درد گرفت و سوخت.
نگاه بیخیالی بهم انداخت، انگار که من اصلا انسان نبودم.
همیشه میدونستم که اگر به دردش نمیخوردم هیچوقت من رو توی خونهش نگه نمیداشت.
همیشه میدونستم که من رو به خاطر اینکه با پدرم فامیل بوده و به گردنش دین داشته به سرپرستی نگرفته.
اصلا حتی مطمئن نبودم هیچوقت پدرم رو دیده باشه.
دستش رو توی جیبش فرو برد و تیزبری ازش خارج کرد.
نمیدونستم میخواد باهاش چکار کنه، اما امیدوار بودم که مستقیم فروش کنه توی قلبم.
هرچند که به هیچ عنوان دلم نمیخواست بدون حداخافظی از اراز بمیرم.
همیشه خیال میکردم باهاش فرار میکنم، کاملا خنده دار و بچه گانه..
بغضم رو قورت دادم و به سر تیز کاتر نگاه کردم.
ابوهادی_پدرو مادر؟
کدوم پدر و مادر؟
من باعث شدم تو به دنیا بیای.
من تورو بزرگت کردم.
فکر کردی چرا اینکارو کردم؟
نون خور اضافه میخواستم؟
تو از شب اولی که به دنیا اومدی قرار بود برای استفاده من باشی.
کدوم پدر و مادر احمق؟
هیچکس تورو نمیخواسته.
هیچکس نیست که دلش برای هرزه احمقی مثل تو بسوزه.
همین رفتاری که باهات میشه از سرتم زیادیه.
نگاه اخم الودی بهم انداخت و بهم نزدیک شد.
گربه رو دوباره روی پام گذاشت که به زور جلوی خودم رو گرفتم تا عوق نزنم.
ابوهادی_شما زنها!
به هیچ درد دیگهای نمیخورید.
اگر همین بالا و پایینهارو هم نداشتید هیچ مردی توی دامتون نمیوفتاد.
گربه رو برعکس کرد و پاهاش رو از هم فاصله داد که چشمام رو بستم و لبهام رو به هم فشردم.
ابوهادی_این مرد رفیق دوران سربازی منه.
میدونی چه بلایی سرش اومده؟
نمیدونستم، و نمیخواستم که بدونم.
حالا با تمام وجودم نیاز داشتم که بمیرم.
خیال میکردم دیگه هیچوقت نمیتونم اراز رو ببینم.
بدون اینکه حتی یکبار بهش گفته باشم که چقدر دوستش دارم.
اون تنها قسمت روشن زندگی من بود.
تنها کسی بود که کنارش فراموش میکردم که کیم و چه گذشته و ایندهای دارم.
وقتی کنارش بودم احساس یه زندانی رو نداشتم.
خیال میکردم من هم ادمم، من هم انسانم.
اگر اون وجود نداشت هیچوقت توی زندگیم از ته دل احساس خوبی به هیچ چیز پیدا نمیکردم.
هرچند که کوتاه بود، اما به تمام سالهای زندگیم میارزید.
ابوهادی_مرد خیلی شریفی بود!
توی جبهه همه جلوش خم و راست میشدن.
کل پادگان سر اسمش قسم میخورد.
اما گیر یه خرابی مثل تو افتاد که زندگیش رو نابود کرد.
براش جادوی صبی گرفت، جنهای کافر مونث انداخت به جونش.
نگاهش کن.
اب دهنم رو قورت دادم و به پشت سرش نگاه کردم.
ابوهادی_جنه هرشب باهاش میخوابه.
کل بدنش سوخته!
_امیدوارم سر تو هم همین بلا بیاد.
اگر بتونید دو دقیقه خودتون رو نگه دارید..
بدون توجه بهم تیز بر رو به بدن گربه نزدیک کرد و توی گوشتش فرو برد.
کاملا مشخص بود که میخواد چی رو از بدنش جدا کنه.
قبلا درمورد این طلسم شنیده بودم.
برای از بین بردن جادوهایی که موکلشون جن های مونث کافره به کار میرفت.
به قول خودشون، طلسم ناموس گربه.
کاتر اونقدر تیز بود که با یه فشار کوچیک گوشت داغ و خشک نشده گربه بیچاره رو ببره.
با پاشیده شدن خون روی لباس و صورتم نتونستم جلوی خودم رو بگیرم.
سرم رو کج کردم و تا تونستم بالا اوردم.
سرم گیج میرفت و دلم انقدر ریش شده بود که از شدت ضعف میلرزیدم.
از سمتی هم حالم داشت به هم میخورد و بوی گند جنازه فاسد شده حالت تهوعم رو تشدید میکرد.
حتی نمیتونستم گریه کنم.
بین پام هر لحظه از خون خیس تر میشد.
میدونستم که تا عمر دارم هیچوقت این صحنه رو یادم نمیره.
ابوهادی_میبینی؟
به هیچ درد دیگهای نمیخوره.
اگر این قسمت رو نداشت، نه میتونست توله بزاعه و نه به درد کار من میخورد.
دقیقا مثل تو و تک تک هم جنسای بی ذاتت.
حالم داشت ازش به هم میخورد.
به حدی از خودم چندشم میشد که فقط میخواستم بمیرم.
من ادم دل نازکی نبودم.
از بچگی بریده شدن قسمتهای بدن هر حیوونی رو به چشم دیده بودم.
خب، پایین شهر که زندگی کنی سرگرمی پسربچهها چیزهای خطرناک تریه.
2 699
#part294
به این فکر افتادم که داد بزنم تا ارشیا صدام رو بشنوه.
نگاهی به در بسته انباری انداختم و با اخرین انرژیای که برام باقی مونده بود و صدای بلند داد زدم؛
_کمک..
ابوهادی که انگار انتظار این کارم رو نداشت خیلی سریع برگشت سمتم.
این جا خوردنش رو پای درست بودن حرکتم گذاشتم و یک بار دیگه با صدای بلند تر داد زدم که گلوم درد گرفت و به سرفه افتادم.
از اونجایی که نفس کم اورده بودم سرفه هام کمی بیشتر طول کشید و انرژی بیشتری ازم برد.
نگاه متعجبش کم کم به یه پوزخند تبدیل شد.
دلم میخواست گریه کنم.
چرا که هیچکاری از دستم ساخته نبود و با تمام وجود احساس ضعف میکردم.
چهرهش جمع شد و از سرتا پام رو طوری نگاه کرد که انگار یه تیکه زباله بی ارزشم.
همچنان حالت نگاهش اونقدر خیره و سنگین بود که انگار لخت بودم.
دستی به ریشش کشید و یک قدم جلو اومد که چشمهای سرخ و ترسناکش توی نور شمع مشخص شد.
ابوهادی_چیه؟
فکر کردی صدات رو میشنوه و میاد کمکت میکنه؟
توی اون مغز کوچیکت چی گذشته که فکر کردی میتونی خرش کنی؟
اب دهنم رو قورت دادم و تلاش کردم گره پارچه دور دستام رو شل کنم.
نگاه اخم الودش رو ازم گرفت و درحالی که دور تر میشد گفت؛
_انقدری قرص خواب بهش دادم که حتی اگر صدات رو بشنوه هم نتونه بلند شه.
لبام رو با حرص به هم فشردم.
پس بگو چرا انقدر به خوردن خاکشیر اصرار داشت، حتما قرصارو توی اون حل کرده بود!
بغضم رو قورت دادم و درحالی که تمام زورم رو میزدم تا دستام رو باز کنم گفتم؛
_توی عوضی حتی به بچه خودت هم رحم نمیکنی!
اشغال حیوون.
صدام میلرزید و کلمات گنگ و کشیدهم توی فضای نسبتا خالی انبار اکو میشد و نامفهوم تر بنظر میرسید.
نیم نگاهی بهم انداخت و خم شد روی یکی از کارتونا و چیزی از توش در اورد و پرت کرد سمتم.
چشمام رو خیلی سریع بستم که جسم نسبتا سنگینی محکم فرود اومد روم و خورد به شکمم.
پلکام رو از هم فاصله دادم و با دیدن چیزی که روی پاهام افتاده بود جیغی زدم.
من از حیوانات، مخصوصا گربهها متنفر بودم و حالا یه گربه سیاه که بنظر میرسید در اثر برخورد جسم سختی به سرش مرده باشه روی پاهام افتاده بود.
این رو از اونجایی متوجه شدم که سرش له شده بود و چند تکه از استخونهای جمجمهش از زیر پوست شکافته شدهش پیدا بودن و میشد گوشت صورتی زیر پشمهای سرش رو به خوبی دید.
چشماش بنظر میرسید بر اثر ضربات متعدد از حدقه در اومده باشن و بوی گندی میداد.
به حدی ترسیده بودم و حس بدی بهم دست داده بود که صدای جیغم گوش های خودم رو هم کر کرد.
به زور خودم رو تکون دادم بلکه بیوفته روی زمین اما پاهام به پایه های صندلی بسته شده بود و به هیچ عنوان به خاطر نمیوردم که کی فرصت کرده بود اینکار رو انجام بده.
از شدت گلو درد و تنگی نفس به سرفه افتادم و وادار شدم با دماغ نفس بکشم که بوی گوشت فاسد شده و لاشه توی دماغم پیچید و برای لحظه ای عوق زدم.
ابوهادی اومد سمتم و قبل از اینکه موفق بشم تمام الکلها و چیپس و پفکهایی که توی مهمونی خورده بودم رو بالا بیارم جلوی دهنم رو گرفت و من ناچار شدم هرچی ریفلاکس کرده بودم رو قورت بدم.
به خاطر گریه و بغض دماغم گرفته بود و حالت تهوع، سرفه و ضعفی که داشتم باعث میشد نیازم برای تنفس اکسیژن بالاتر بره و احساس خفگی کنم.
هقی زدم که صداش زیر دستش خفه شد.
سرش رو به گوشم نزدیک کرد و ادامه داد؛
_دهنتو ببند هرزه احمق.
من خیلی بهتر از توی نامستور میدونم چی برای پسرم خوبه!
خیال کردی اجازه میدم توی مار صفت زیر سرش بخوابی پرش کنی که تو روی پدرش بلند بشه؟
حالا نفس کم اورده بودم و دهنم به خاطر الکلی که داشتم میوردم بالا تلخ بود.
سنگینی لاشه گربه رو همچنان روی پاهام حس میکردم و چشمام به خاطر ضعف و تقلا برای نفس کشیدن سیاهی میرفت.
سرم سنگین بود و خون به مغزم نمیرسید.
کم کم چشمام داشت به خاطر کمبود اکسیژن سیاهی میرفت و بسته میشد.
احساس میکردم ششهام مچاله شدن و هر لحظه بیشتر به هم فشرده میشن.
موهام رو از توی صورتم زد کنار و غرید؛
_مثل همون مادرتی.
فکر میکنید میتونید خراب بودنتون رو زیر مظلومیت قایم کنید و مردا رو خر کنید.
یبار برای همیشه میگم خوب توی اون مغز نداشتهت فرو کن.
اگر بخوای ارشیارو گول بزنی یا چیزی بهش بگی کاری باهات میکنم که نتونن جنازت رو تشخیص بدن.
بدنم شل شد و با چشمای خمار نگاهش کردم.
حالا کل بدنم به خاطر احساس خفگی درد میکرد و کم کم داشتم بیهوش میشدم.
موهام رو کشید و توی چشمام زل زد.
تصویرش تار بود و احساس میکردم چندتا میبینمش.
موهام رو ول کرد و سرش رو کمی ازم فاصله داد.
_تو تا اخر عمرت مال منی و هرکاری بگم میکنی.
الکی اونهمه نون نریختم تو شکمت که بخوای قدمی برخلاف میل من برداری.
عاشق چشم و ابروت نیستم، تا زمانی که به دردم بخوری زنده میمونی.
مگه نه سرتو میبرم میندازمت توی بیابون.
همه هم از گوه کاریا و لای این و اون بودنت خبر دارن و میدونن قتل ناموسی بوده.
2 699
#part293
به طرز غیر قابل تحملی تشنم بود، اما توی شرایطی نبودم که بخوام درخواست اب کنم.
اول باید خودم رو نجات میدادم، یا متوجه میشدم که توی این جهنم دره چه خبره.
اب دهنم رو قورت دادم و درحالی که تلاش میکردم با نفسهای عمیق هوشیاریم رو به دست بیارم بهش نگاه کردم.
یه گوشه ایستاده بود و استینهای پیرهن مشکی رنگش رو بالا میزد.
_چرا.. منو اوردی اینجا؟
حتی قدرت صحبت کردن هم نداشتم.
انگار جملاتی که بیان میکردم حتی درصورت درست بودن توی ذهنم معنی دیگهای پیدا میکردن.
نیم نگاهی بهم انداخت و نفس عمیقی کشید.
برگه ای از توی جیبش در اورد و خیلی اروم درحالی که زیر لب پچ پچ میکرد از وسط دونصفش کرد و توی ظرف سفالی ای که روی یکی از کارتن ها قرار داشت انداخت.
کم کم داشتم پی میبردم که چخبره!
خیال میکردم همه چیز تموم شده و دیگه کاری باهام نداره اما کور خونده بودم.
اگر قرار بود هیچوقت دیگه به کارش نیام مطمئنا خیلی زود از دستم خلاص شده بود.
مگه نون خور اضافه توی خونهش میخواست؟
حالا احساس خشم هم به اضطراب و دلهرهای که داشت وجودم رو خط خطی میکرد اضافه شده بود.
در تلاش بودم لبهام رو به هم فشار بدم اما به علت سرما و ترس لرز کرده بودم و روی هم چفت نمیشدن.
با نفرت به هیکل منحوسش نگاه کردم و به زور نالیدم؛
_با توام.
توجهی بهم نکرد و درحالی که زیر لب چیزی میگفت دستاش رو توی اب فرو برد و به هم مالید.
اب دهنم رو قورت دادم و خودم رو کنترل کردم تا از شدت خشم و ترس گریهم نگیره.
قرار نبود اتفاق خاصی بیوفته، فقط کمی زخمی میشدم.
من که کم از این جور چیزها تجربه نکرده بودم، پس از چی میترسیدم؟
تلاش کردم تکون بخورم یا لاقل تکه پارچهای که دستام رو باهاش بسته بود با فشار شل کنم اما انگار هیچ جون و نیرویی توی تنم نبود.
کل وجودم میلرزید و دستام بی حس و سرد بودن.
سرم رفته رفته سبک تر میشد و هر لحظه احساس میکردم زیر پام داره خالی میشه.
اگر ایستاده بودم تا الان هزار بار سقوط میکردم و نقش زمین میشدم.
بلاخره دست از شستن دستای کثیفش توی ظرف سفالی کشید.
درحالی که همچنان زیر لب چیزی میگفت و به اب فوت میکرد نزدیکم شد.
صدای پچ پچش گوشهام رو خراش میداد.
اون کلمات عربی ناقص که به دست صدای گرفته و خش دار نفرت انگیزش بیان میشدن ترسم رو بیشتر میکردن.
روبه روم ایستاد و به صورتم خیره شد.
اب دهنم رو قورت دادم و متقابلا به چشماش زل زدم.
دستش رو توی اب فرو برد و چند قطره پاشید توی صورتم که پلکام رو بستم و روی هم فشردم.
دستش رو روی پوستم کشید و اب رو پخش کرد.
اگر دستام باز بود قطعا یه مشت حواله صورت کریهش میکردم، اما حتی انگشتام به خاطر محکم بودن گره پارچه توی هم قفل شده و هیچکاری بابتشون نمیتونستم انجام بدم.
چشمام رو باز کردم که دستش رو دوباره توی اب فرو برد و چند قطره اب روی موهام ریخت و انگشتش رو از پیشونی تا پشت گردنم و انتهای خط رویش موهام کشید که پوستم مور مور شد و احساس بدی گرفتم.
_همه این کارات رو..
اب دهنم رو قورت دادم و درحالی که تلاش میکردم توی صورتش تف نکنم ادامه دادم؛
_به ارشیا میگم.
بدون اینکه نگاهم کنه موهام رو که به پوست خیسم چسبیده بود از جلوی صورتم کنار زد و پشت گوشم فرستاد.
حالا دندونام به خاطر لرزش فکم باهم برخورد میکردن و به زور خودم رو هوشیار نگه داشته بودم.
احساس میکردم هروئین یا شیشه کشیدم.
صداهای عجیبی میشنیدم و اصلا درست نمیدیدم.
با خونسردی و دقت تمام انگشتاش رو چند بار توی اب فرو برد و بعد چند قطره اب روی شونه خیسم ریخت و به پوستم مالیدش.
درحالی که اخمهاش به خاطر دقتی که برای پخش کردن اب روی بدنم به خرج میداد توی هم بود نوچی کرد.
ابوهادی_اگر زنده موندی!
اب دهنم رو قورت دادم که چند قطره اب به بازوی سمت چپم پاشید و ادامه داد؛
_مادرت هم همیشه همینطوری تهدیدم میکرد.
با شنیدن کلمه مادرت مو به تنم سیخ شد.
حالا به شدت میلرزیدم و همین جمله کافی بود تا بیشتر ضعف کنم.
چیزی نگفتم که گردنم رو خیس کرد و انگشتش رو برای چند ثانیه روی نبض گردنم نگه داشت.
ابروهاش رو بالا برد و ادامه داد؛
_حیف که الان نمیتونم نفست رو بگیرم.
سرم رو کج کردم و به زور نالیدم؛
_نفس اونو گرفتی..
بس نبود؟
کاسه رو روی کارتنی که کنارم قرار داشت گذاشت و درحالی که ازم فاصله میگرفت گفت؛
_نوبت توهم به موقعهش میرسه.
نفس عمیقی کشیدم و چشمام رو به هم فشردم که تازه تونستم بوی گندی رو که توی فضا پراکنده بود استشمام کنم.
نگاهم رو به مردی که دومتر جلوتر روی چندتا مقوا و کاغذ خواب بود دوختم.
موجود چاقی که دماغ بزرگش برای بلعیدن بیشتر هوا درشت شده و سرش کچل بود.
پیرهنی به تن نداشت و میتونستم پشمای سفید و فر خورده بدنش رو ببینم.
شکم چاقش پر از جای چنگ بود و میشد دید که قسمت خشتک شلوارش کمی تیرهست.
انگار که اون قسمت با خون پوشیده شده باشه.
2 699
#part292
خیال میکردم تمام ادمهایی که میشناسم توی مغزم درحال زد و خورد و دعوا کردنن.
برای لحظهای صدای قدمهای کسی رو شنیدم، اما خسته و گیج تر از اونی بودم که بخوام اهمیت بدم یا مغزم بخواد به عنوان یه محرک غیرعادی شناساییش کنه.
انسه مدام خروپف میکرد و خیال میکردم صدای حرکت هم از خودش باشه.
اخه وقتی روی زمین جابه جا میشد همه جا میلرزید.
حسابی عرق کرده بودم و دست و پام داغ داغ بود.
پتو رو کنار زدم تا دمای بدنم پایین بیاد.
برای لحظهای دستی روی چشمام قرار گرفت که لرزیدم و قلبم ایستاد.
قبل از اینکه بخوام دهن باز کنم یا ری اکشنی نشون بدم چیزی پودر مانند وارد دماغم شد و پشتوانه اون گرمای چیزی رو که به پوست دماغم مالیده شد حس کردم.
سوزش عمیقی از اول حلقم شروع شد و تا مغزم رفت و بعد احساس کردم دست و پام بی حس شد و به گز گز افتاد.
چشمام که ازاد شد فقط تونستم نفسم رو با ناله کوتاهی بیرون بفرستم.
وقتی پلکهام رو از هم فاصله دادم همه جا زرد و ابی بود و هیچی نمیتونستم ببینم.
احساس کردم حجم پتو از روم برداشته شد و دست سردی دور بازوم پیچید و خیلی سریع بلندم کرد.
این رو از جابه جا شدن خون توی مغزم احساس کردم.
درواقع اصلا به هیچ عنوان متوجه شرایط بیرونی نبودم و فقط میتونستم تپشهای محکم و نامرتب قلبم رو حس کنم.
پوستم عرق کرده بود و حالا کم کم داشت سردم میشد.
اب دهنم رو به زور قورت دادم، اما دهنم خشک تر از اون بود که بخوام صحبت کنم یا چیزی بگم.
ارادی یا غیر ارادی، حالا ناخواسته داشتم دنبال دستی که دور بازو و کمرم رو گرفته بود کشیده میشدم.
نفس عمیقی کشیدم و به زور نالیدم؛
_ول..م کن.
من کاری.. نکردم.
هرکسی که من رو از بیرون میشنید، متوجه هذیون گفتنم میشد.
اون لحظه خیال میکردم به دلیل اتفاقاتی که چند ساعت قبل رخ داده بود مقصرم.
خودم رو بابت عشق مقصر میدونستم و همین موضوع خجالت زدهم میکرد و قلبم رو میسوزوند.
چشمام رو به زور باز کردم و اول از همه نگاهم به انگشتای کلفت و تیره رنگی که دور بازوم حلقه شده بود خورد و بعد تونستم هیکل مردی رو کنار خودم ببینم.
ارشیا نبود، از اون هیکلی تر و چهار شونه تر بنظر میرسید و از سمتی با وجود تمام ناهوشیار بودنم میتونستم متوجه اون بوی عطر عربی کذایی بشم.
میدونستم که قرار نیست اتفاقات جالبی بیوفته، اما قدرت تقلا و مقاوت نداشتم.
از کنار اتاقم که گذشتیم تلاش کردم حرف بزنم و سروصدا ایجاد کنم که دستش رو روی دهنم گذاشت و با همون صدای منحوس در گوشم گفت؛
_دهنت رو ببند.
ناله ای کردم و تلاش کردم گازش بگیرم اما دستش رو توی دهنم فشرد، به طوری که نتونم فکم رو ببندم.
در خونه رو باز کرد و بعد از قفل کردنش به طرف انتهای حیاط کشیدم.
هوا سرد بود و میتونستم بوی نم و رطوبت رو به خوبی حس کنم.
به خودم لرزیدم و به زور تلاش کردم اب دهنم رو قورت بدم، اما با وجود دستش که توی دهنم فشرده میشد نتونستم.
حالا به خاطر گرفته بودن بینی و قفل بودن دهنم نفس کم اورده بودم.
بازوم رو محکم گرفته بود و اجازه سقوط کردن بهم نمیداد.
بلاخره دستاش رو از دورم باز کرد که نتونستم سر پا بایستم و سر خوردم روی زمین.
از سرمای کاشی های کف حیاط به خودم لرزیدم.
میدونستم که این حالم اصلا طبیعی نیست.
قطعا چیزی بهم خورونده بود.
نفس عمیقی کشیدم و تلاش کردم از روی زمین بلند شم.
_چیکارم داری؟
در انبار رو باز کرد و نگاهی بهم انداخت.
جوابم رو نداد و دستم رو گرفت و دوباره بلندم کرد.
از اینکه انگشتاش با بازوهای لختم برخود میکرد حالم به هم میخورد.
این حس رو به هیچ عنوان دوست نداشتم.
ضربان قلبم حالا بالا رفته بود و نبضم رو حتی توی گردن و نوک انگشتای یخ بستهم هم حس میکردم.
احساس خطر وجودم رو پر کرده بود.
نمیدونستم قراره چه بلایی سرم بیاد، اگر قرار بود اتفاق متحملی بیوفته قطعا من رو میبرد توی اتاقش، نه انباری!
شاید قرار بود مثل بچگیام زندانیم کنه.
چشمام رو باز کردم و به اطرافم خیره شدم.
فضا به نسبت روزهای گذشته تمیز تر بود.
اولین چیزی که توجهم رو جلب کرد وجود یه جنازه روی زمین بود.
با دیدنش به خودم لرزیدم و خواستم جیغ بزنم که دستش رو روی دهنم فشرد و دهنش رو به گوشم نزدیک کرد.
ابوهادی_زندهست!
تا وقتی که نفس های اروم مرد کچل روی زمین رو با چشم ندیدم حرفش رو باور نکردم.
فضای مرطوب و کپک زده انبار به وسیله چندتا شمع بزرگ سفید که روی کارتن های بلااستفاده و زمین پر از خاک قرار داشتن روشن شده بود.
همچنان قسمت های گوشه انبار قابل دید نبودن و خیال میکردم گوشه به گوشه دیوار ها پر از روح و جنه.
درحالی که هنوز از دیدن موجود چندشی که روی چند تیکه مقوا خواب بود تو شوک بودم به همراه ابوهادی کشیده شدم عقب.
روی یه صندلی فلزی و پارچه ای نشوندم و دستام رو از پشت بست.
حالا موهام ریخته بود توی صورتم و به خاطر عرق به پوستم چسبیده بود.
2 699
Repost from N/a
- ویدئوهای بیدیاسام و تریسام گی انیمهای❗️🔞
@bl_horny
- دیلی یه پسر گی که از lgbt هم توش فعالیت میکنه🏳🌈🍓🍃
@lgbt_aurora
- منبع فیلم و سریالای بیال هات🔞🏳🌈
@LGBTsun1
- بهشتی برای کاپلای lgbt🏳🌈❤️🔥
@llfreespiritsll
- چنـــل مثبــتهیـجده ، کاپــل گـ🔥ــی چیــنی که برای اولیــنبار مومنـــتهای خاکـ🚫ــبرسری #لـــورفته از پشـتصحـ💢ـنه ســـریال #Untamed رو گذاشته.
@Yizhan_Tang
- یه چنل میخوای که کلی سریالای خفن معرفی کنه؟ ( بیال ،جیال ، کیدراما ، سیدراما و ... )
پس اینجارو از دست نده!!
@gemfou1919
- ادیت و عکس از کاپلای بیال🏳🌈
@bl_HOT_edits
- یه نانباینری که میتونی باهاش صحبتای رندوم کنی🐈⬛️🏳🌈
@fallen_between_the_cracks
- رمانهای لزبین و گی ترسناک و جناییِ رازآلود🫗🗃
@lesbianXxx
2 699
Repost from N/a
- ویدئوهای بیدیاسام و تریسام گی انیمهای❗️🔞
@bl_horny
- دیلی یه پسر گی که از lgbt هم توش فعالیت میکنه🏳🌈🍓🍃
@lgbt_aurora
- منبع فیلم و سریالای بیال هات🔞🏳🌈
@LGBTsun1
- بهشتی برای کاپلای lgbt🏳🌈❤️🔥
@llfreespiritsll
- فیلم و سریالای الجیبیتی🏳🌈🫧
@idlmovie
- چنـــل مثبــتهیـجده ، کاپــل گـ🔥ــی چیــنی که برای اولیــنبار مومنـــتهای خاکـ🚫ــبرسری #لـــورفته از پشـتصحـ💢ـنه ســـریال #Untamed رو گذاشته.
@Yizhan_Tang
- یه چنل میخوای که کلی سریالای خفن معرفی کنه؟ ( بیال ،جیال ، کیدراما ، سیدراما و ... )
پس اینجارو از دست نده!!
@gemfou1919
- ادیت و عکس از کاپلای بیال🏳🌈
@bl_HOT_edits
- یه نانباینری که میتونی باهاش صحبتای رندوم کنی🐈⬛️🏳🌈
@fallen_between_the_cracks
- رمانهای لزبین و گی ترسناک و جناییِ رازآلود🫗🗃
@lesbianXxx
2 699
#part291
از اتاق که خارج شدم در باز شد و ابوهادی و ارشیا وارد خونه شدن.
چون نزدیک اشپزخونه بودم تونستم زمزمه زیر لبی انسه که داشت پیش خودش غر میزد و برای ختم بخیر شدن امشب دعا میکرد بشنوم.
با اینکه مشخص بود متوجه خراب بودن بیش از حد وضعیت حاکم هست، نتونست جلوی فضولیش رو بگیره و با لحنی که کاملا پیدا بود تلاش میکنه ضایع نباشه گفت؛
_اقا چه خبره امشب.
خیلی وقته همه دور هم اینجا جمع نشدن.
چیزی شده زبونم لال؟
ابوهادی که بنظر میرسید خودش رو کنترل میکنه تا خونسرد باشه غرید؛
_حرف اضافه نزن یه شربت خاکشیر درست کن بیار.
ارشیا_من شربت خاکشیر نمیخورم.
انسه_الان که زمستونه، سردی میکنه.
ابوهادی_یه شربت خاکشیر درست کن!
دیروزم پرتقال خریدم از اونا بشور بیار!
نگاهی به من انداخت و ادامه داد؛
_تو هم بلند شو برو به مرغا دون بده.
_الان خوابن با اجازتون.
دون نمیخورن.
ابوهادی_برو بریز برا فرداشون!
نگاه مشکوکی بین خودش و انسه رد و بدل کردم و درحالی که به خودم تمنا میکردم حرف اضافی نزنم رفتم سمت در خونه.
وقتی کارم تموم شد و برگشتم ارشیا لیوان شربتش رو گرفته بود دستش و کاملا مشخص بود که هیچ میلی به خوردنش نداره.
دست به سینه روی مبل نشستم و به زور شربت خوردنش رو تماشا کردم.
جلوش رو پر از میوه کرده بودن.
بله دیگه، تک پسر شیخ باشه و از این داستانا.
حالا اگه ما بخوایم یه سیب بخوریم تا از حلقوممون نکشتش بیرون خیالش راحت نمیشه.
باز خوبه مخ سوپری سر کوچه رو زدم دیگه دم به دقیقه بهش زنگ نمیزنه بیا بدهیاتو صاف کن مگه نه یه دست کتک حسابی هم برای اون باید میخوردم.
تموم تایم به شکلی کاملا خسته کننده و مسخره گذشت و من مدام تلاش میکردم چشمام بسته نشه.
فقط منتظر یه فرصت درست حسابی بودم تا به اتفاقات امشب با اراز فکر بکنم.
انقدر اوضاع داغون بود که حتی فکرم سمت چیزای خوب نمیرفت.
بلاخره اقا رضایت دادن که بریم بخوابیم و دست از سوال پیچ کردن ارشیا برداشت.
رفتم سمت اتاق تا جاشو پهن کنم و یه دست لباس راحت برای خودم بردارم تا شب بپوشم.
سرم حسابی درد میکرد و تشنم بود.
هوای خونه سنگین و غیر قابل تحمل بنظر میرسید.
چیزی فرا تر از احساس اضطراب و دلهره وجود داشت.
یه نیروی سیاه، چیزی که انگار از توی تاریکی سوراخ ها و درز های دیوار بهمون نگاه میکرد.
خیلی دوست داشتم بدونم برای چی اینجا بود.
ایا بنظرش ما خانواده خوشبختی بودیم؟
مطمئن بودم باهامون همزاد پنداری میکرد.
چرا که هممون به دروغ و کینه پیوند خورده بودیم و شاید به همین دلیل بود که این انرژی نحس رو احساس میکردم.
تمام لبخندهای نزدمون حکم شمشیر رو داشت.
دهن باز میکردیم و انگار میخواستیم سر همدیگه رو با کلمات ببریم!
خیال میکردم کف زمین داغه.
بخاطر الکل یا گرمای بدنم و تبی که بنظر میرسید قرار بود سراغم بیاد، نبود.
زیر موکت و کاشی های لق و شکسته انگار شعله های جهنم رو روشن کرده بودن.
نگاهی به پرز های مچاله شده فرش انداختم و رخت خواب ها رو انداختم پایین.
زانوهام خم شد و اروم روی زمین نشستم.
کف دستم رو روی پاهای سردم کشیدم و بعد روی فرش گذاشتم.
داغ بود.
حتی با وجود خاموش بودن بخاری و باد نسبتا خنکی که از پنجره باز وارد اتاق میشد..
اب دهنم رو قورت دادم و نگاهم رو توی فضای نیمه تاریک اتاق حرکت دادم.
تموم خونه در سکوت فرو رفته بود، اگر همین چند دقیقه پیش بیرون ننشسته بودم باورم نمیشد که کسی خونه باشه.
حتی صدای کارد و چنگال و برخورد ظروفی که تا چند ثانیه پیش انسه داشت میشستشون هم ناپدید شده بود.
پژواک جیر جیر یه جیرجیرک از جایی زیر پنجره و توی کوچه سکوت راکد توی گوشام رو میشکست.
قفسه سینم داغ کرد و خیال کردم چشمام کمی سیاهی میره.
اب دهنم کم شده و دهنم خشک بود و احساس میکردم الکل از توی رگ هام در حال تبخیر شدنه.
ناخوداگاه به زمین نزدیک شدم و سرم رو روش گذاشتم.
انتظار داشتم از زیر کاشی ها صدای داد و فریاد ادم های جهنمی رو بشنوم.
یا حداقل پچ پچ دعوای یه زن و شوهر که دقیقا نمیدونم چرا باید طبقه پایین یه خونه همکف زندگی میکردن.
یا شاید هم موش هایی که از لای لوله های اب و تار های عنکبوت روی زمین میدویدن و صدای کشیده شدن ناخن های کثیف و بلندشون از زیر زمین شنیده میشد.
هیچی نبود اما خیال میکردم کسی، یا حداقل چیزی من رو صدا میزنه.
در اتاق خیلی ناگهانی باز شد و تونستم ارشیا رو ببینم.
بدون حرف نگاهم کرد و اخماش رو توی هم کشید.
ارشیا_مردی خداروشکر؟
چیزی نگفتم و برای اینکه خیال نکنه زده به سرم خیلی زود بلند شدم.
_خودت جاتو پهن کن بتمرگ.
توجهی بهم نکرد و درحالی که با چشمای خمار فضای اتاق رو بررسی میکرد گفت؛
_جای تشکرته؟
...
خوابم میومد، اما خوابم نمیبرد.
صداهای توی ذهنم به صورت کاملا غیر ارادی باهم صحبت میکردن و جواب همدیگه رو با وجود تمام بی ربطی کلمات به هم میدادن.
2 699
#part290
بلاخره انگار کنترل خودش رو از دست داد چون با حرص گفت؛
_حرف دهنت رو بفهم!
حرفش کاملا از انتظار خارج بود، اما هیچکدوممون متعجب نشدیم.
و من دلیل این نگاه خیره و عادی ابوهادی رو نمیفهمیدم.
فاصلش رو با ارشیا کم کرد و توی چند سانتی صورتش ایستاد.
حالا که نگاه میکردم متوجه میشدم کاملا نگاهشون به همدیگه شباهت داره.
همون نگاه کلافه، عصبی و تهدید کننده.
ابوهادی_خوبه.
پس مختم زده.
اصلا میدونی این چه جور ادمیه که ازش پیش من دفاع میکنی؟
چشماش رو تنگ کرد و ادامه داد؛
_فکر کردی اولیشی؟
ارشیا نگاه کلافه و مبهمی بینمون رد و بدل کرد.
حرفش دوتامون رو گیج کرده بود.
من میدونستم که منظورش از اولیشی چیه.
احتمالا فکر میکرد پسرش رو گول زدم و اغواش کردم؟
خبر نداشت که این حرص و عصبانیت ارشیا به خاطر من نیست و بخاطر مادرشه.
و بدتر از همه این بود که نمیتونستیم خودمون رو طبرئه کنیم.
چون به هیچ عنوان نباید میفهمید که ما همه چیز رو میدونیم و همین موضوع موقعیت رو بدتر میکرد.
ابوهادی_ارشیا یبار دیگه ببینم با این دختره میپلکی نشونت میدم دنیا دست کیه.
پوزخندی زدم که خیلی سریع برگشت سمتم و با اخم نگاهم کرد.
ابوهادی_دهنت رو ببند دختره گستاخ افعی.
به وقتش حال تورو هم میگیرم.
خیال کردی الکیه هرکی رو خواستی خر کنی؟
دندونام رو روی هم فشردم و خواستم چیزی بگم که ارشیا ابروهاش رو به معنی نه بالا انداخت.
میدونستم اگر حرف بزنم کار رو خراب تر میکنم پس دهنم رو به هر سختی ای بود بستم.
ابوهادی_تو سمت منی یا این دختره که با هر غریبه ای میشینه مشروب میخوره و برو بیا داره؟
ارشیا_با این حرفات میخوای چی رو ثابت کنی؟
اینجوری حرف زدن راجب دختری که خودت بزرگش کردی انقدر برات راحته؟
اگر نگرانی که کاری کرده باشیم مطمئن باش من انقدرم بیشرف نیستم که بخوام به کسی که مثل خواهرم میمونه حتی یه نگاه چپ بندازم.
الانم نیومدم اینجا دعوا راه بندازم.
اومدم بگم که حق نداری دست روش بلند کنی.
قرارم نیست برم خونه، امشب میخوام خونه بابام بخوابم.
نمیدونم چرا اما برای اولین بار توی عمرم احساس خانواده داشتن کردم.
این حس که اونقدر هم بی کس نیستم و کسی هست که بهم اهمیت بده.
نفس عمیقی کشیدم و درحالی که احساس قشنگی توی وجودم شکل گرفته بود نگاهش کردم.
صاف زل زده بود توی صورت ابوهادی و کاملا مصمم و جدی بنظر میرسید.
ابروهای پر پشت و نسبتا مرتبش رو توی هم کشیده و چشمای درشتش حالا به خاطر اخم کمی خمار بنظر میرسیدن.
ابوهادی نفس عمیقی کشید و تسبیحش رو توی دستش فشرد.
از نگاهش میشد به شدت خشم توی وجودش پی برد.
کاملا مشخص بود که جلوی خودش رو میگیره تا در برابر پسرش ادم معقول و درستی به نظر برسه.
نیاز داشتم با تمام وجودم به شرایطی که پیش اومده بود بخندم، اما اصلا حرکت مناسبی بنظر نمیرسید.
ابوهادی نگاهی بین من و پسرش رد و بدل کرد.
طوری نگاهم میکرد انگار میخواست بگه نگران نباش به وقتش مینشونمت سر جات.
اما کور خونده بود، میدون دست من بود.
هرکاری که میکرد توی کمتر از 24 ساعت کف دست ارشیا میزاشتم.
حالا دیگه نوبت من بود که انتقام بگیرم.
ابوهادی_خیل خب.
نگاهش رو چرخوند سمت من و با اخم ادامه داد؛
_جاشو پهن کن تو اتاق خودت.
خودتم پیش انسه میخوابی.
برو تو.
چیزی نگفتم و از کنارش رد شدم و رفتم سمت خونه.
با اینکه همچنان خطر به کلی رفع نشده بود پوزخندی زدم.
همینکه الان تونسته بودم تا حدودی حالش رو بگیرم کافی بود.
البته که مشخصا فرستاده بودم دنبال نخود سیاه، چون الان کسی نمیخواست بخوابه و احتمالا ارشیا رو نگه داشته بود دم در تا راجب من مخش رو شست و شو بده.
میدونستم که تا حدودی میتونه موفق بشه.
طبق شناختی که تا الان ازش پیدا کرده بودم، خیلی زود میشد فکرش رو خوند و همه چیز رو بهش تحمیل کرد.
ادمی بود که به شنیده هاش خیلی زود معتمد میشد.
انسه به محض دیدن من ابروهاش بالا پرید.
مثل اینکه براش عجیب بود که زنده و سرحال با یه پوزخند احمقانه دارم توی خونه میچرخم.
_چیه؟
روح دیدی؟
سرش رو به چپ و راست تکون داد و نگاهش رو خیلی سریع ازم گرفت.
مشخص بود که قبل از اومدن ما چقدر مورد هجوم شوهرش قرار گرفته.
هول و مضطرب بنظر میرسید.
وارد اتاقم شدم و کیفم رو خیلی سریع توی کمد چپوندم.
لباسای مرطوبم رو عوض کردم و یچیزی پوشیدم که ابوهادی نتونه ازش ایراد بگیره.
ناچارا شالم رو هم انداختم روی سرم.
انگار نه انگار طرف داداشم بود و تا همین چند دقیقه پیش با تاپ و شورتک جلوی خودش و سیصد تا پسر دیگه داشتم میچرخیدم.
چه زندگی دروغی و احمقانهای!
احتمالا زندگی اکثر ادم های مذهبی، یا به ظاهر مذهبی همین شکلی بود.
باور ها و رفتار های تحمیل شده ای که خودشون از زوری بودنشون خبر نداشتن، و یا داشتن و طبق منافعشون و حفظ یکسری موقعیت ها حرفی ازش نمیزدن!
کج خندی زدم و تلاش کردم بوی الکل دهنم رو با خوردن یه بسته ادامس 6 هزار تومنی از بین ببرم.
